يكي بود يكي نبود                        غير از خدا هيچكس نبود ...

يكي بود كه از پشت اين جعبه منو مي شناخت . هر وقت چيزي مي نوشتم ، مي خوندشون . گاهي وقتي برام كامنت مي ذاشت . اما كامنت هاش يه جور ناجوري با بقيه فرق داشت . معمولا همه ي شما خوبان ، به قصد همراهي يا تاييد يا راهنمايي و دستگيري و كمك فكري و انرژي مثبت و دعاي خير و آرزوهاي خوش لطف مي كنيد و براي من كامنت مي ذاريد .

اما اون يكي ( البته بعدها يكي باقي نموندند و شدند دوتا كه دومي اش ريحانه ي عزيزم از صومعه سرا است ) تو كامنت هاش هيچكدوم از اين حرفا رو نمي زد . تاييدم نمي كرد ، انتقاد هم نمي كرد . انگار يكي از اون بالا بالاها نشسته و منو مي پاد ، انگار يكي نشسته سر قله و داره مني رو كه تو شيب تند دامنه گير كردم و به هن هن افتادم رو نگاه مي كنه . بعد اگه زمين مي خوردم ، اگه راه رو اشتباه مي رفتم ، اگه پام رو كج مي ذاشتم از اون بالا داد مي كشيد كه هووووووووووووووووووووووووووووووووووي مشتي كجا ؟ راه از اينوره !!!

دقيقن يه آدم بزرگ وقتي نخواد يه فينقيل بچه رو هي نصيحت كنه ، نخواد هي توضيح بده ، هي روشنش كنه كه راه كدومه چاه كدوه ، ديدين چه جوري به اختصار كلمه به كلمه اخطار ميده ؟ يه كلمه ميگه تو خودت بايد تا تهش بري ؟ اين از همون مدل ارشاد كردن ها بود . يه وقتها هم لجم مي گرفت ، هم مي ديدم حرفش حرف حسابه و جواب نداره . مي نشستم فكر مي كردم ، يه كم كه با خودم كشتي مي گرفتم ، مي ديدم حرفش جواب نداره و خودم ، خودم رو خاك مي كردم .

كم كم ديدم اينجوري نميشه ، اين از اون دسته آدمهاست كه نبايد روبروش وايستي ، بايد دو تا دستهات رو ببري بالا و تسليمش بشي . اين جوري بود كه براش طعمه گذاشتم و باهاش طرح دوستي ريختم ببينم اين كيه ، چي كاره است ، كه به خودش حق ميده منو اين جور دلچسب با حقيقت گويي هاش شلاق بزنه !

وقتي به طرفش دست دراز كردم ، دستهام رو گرم گرفت . خيلي كوچيك تر از من بود ! اما بزرگي و كوچيكي كه به سن و سال نيست كه !

شماره داد و من باهاش تماس گرفتم . چقدر حرف واسه گفتن داشتيم ، چقدر درد مشترك رو از سر گذرونده بوديم ، و از همون اولين تماس من سكوت مي كردم و اون از تجربياتش ، از سرسختي هاش براي رسيدن به روياهاش ، از جنگيدن ها و مبارزه هاي خستگي ناپذيرش واسه تغيير دادن سرنوشت ، از خانواده اي كه هميشه آرزوش رو داشت و سرانجام ساختش برام مي گفت . واقعيت اينه كه هر بار گوشي رو قطع مي كردم تا چند روز حرفاش رو تو ذهنم نشخوار مي كردم تا كنهش رو بتونم درك كنم . يه جمله از حرفاش با قفسه قفسه كتاب روانشناسي از نظر ارزشي برابري مي كرد . واقعا انگار كه مرشد بود ، مراد بود ، پير بود و مي گفت و من رو سرگردون حرفاش مي كرد . حيف كه راهش دور بود وگرنه با سر براي ديدنش مي شتافتم . با همه ي اين احوال قول داده بود كه هر وقت اومد تهران همديگه رو ببينيم .

خيلي وقت بود كه منتظر بودم . واقعا شيفته شده بودم كه اين آدم رو از نزديك ببينم . باورم نمي شد كه واقعي باشه .

اما واقعي بود . يك آدم صميمي واقعي ، يه آدم نزديك . هيچ لازم نبود من حرف بزنم .

از كجا مي دونستي كه بايد خونه اي كه توش زندگي مي كني رو ببينم تا باورم بشه سرنوشت ما آدمها دست خودمونه ؟

از كجا مي دونستي كه بايد تك تك وسايل خونه ات رو ببينم ، با سليقه چيدن و ست كردن و هارموني دلنشين و آرامش بخش دكور خونه ات رو ببينم تا بفهمم خوشبختي تو دست هاي خودمونه ؟

از كجا مي دونستي كه ديدن يه كدبانوي شيك و امروزي تو آشپزخونه ي تر و تميز و مدرن  تو مي تونه تجلي همه ي روياهاي من باشه ؟

از كجا مي دونستي كه بايد همون عكس ، فقط همون عكس معجزه وارتون با اون آتش خنده اي كه از چشمهاي تو و همراهت زبونه مي كشيد رو ببينم و ته دلم دنيا دنيا قند آب بشه از اين وصال شيرين تا باور كنم خدا چقدر خداي دلهاي بيتابه ؟ خداي دلهاي بي قراره ؟

هي دختر ! چه كردي تو با من ؟

دلاك فقط اومدم بهت بگم شاد باش ! فقط همين !

اگه صبح كه از خواب پا شدي خدا رو بابت يه روز جديد شكر كردي ، كائنات بهت باز هم شادي ميده !

از روياهات دست نكش !

از چيزي نترس و بچسب به روياهات !

اگه منتظر باروني ، توي روز آفتابي هم چيرت رو آماده ي بارون كن !

اگه ميخواي اتفاقي بيفته ، چاله اش رو بكن ! خودت رو آماده ي اتفاق افتادنش كن ! 

رهاش كن ! ( و چقدر همين يك درس از من انرژي گرفت تا بالاخره بتونم تا حدودي بدون وابستگي به نتيجه زندگي كنم )

بازم تو گوشم بخوون . هميشه با من بمون .

 

* راستي قاصدك فردا پس فردا دارم ميرم اون پيرهن قرمزززززززززززززه رو بخرم . مي دوني كه به انتظار چه مناسبتي ؟