بدون اينكه هيچ برخورد يا مشكلي بين من و خانواده ي پدريم بوجود بياد حتا با وجود علاقه ي زيادي كه بهشون دارم اما بخاطر يه سري مسايل خاله زنكي كه كاملا بي ارتباط با من بود كم كم و در طول چند سال اخير فاصله هامون زياد شد . اختلاف به يه شخص سومي بر مي گشت اما فاصله ها دامن ِ من و عمه ها و عموها رو گرفت . البته كه خودم هم كوتاهي كردم و هيچوقت پا پيش نذاشتم كه اقدامي كنم در جهت برطرف شدن سوء تعبيرهاي موجود .
خلاصه با وجوديكه خيلي وقت ها دلم واسشون تنگ مي شد و اسمشون و يادشون هميشه با من بود اما ارتباطي با هم نداشتيم . تا اينكه يه روز ديدم ديگه طاقت اين قهر بي دليل رو ندارم . با دختر عمه ام تماس گرفتم و با هم يه كم گپ زديم . بعد تماس ها تا حدودي برقرار شد .
هفته ي پيش عمه بزرگم كه خيلي براي من عزيزه بعد از سالها زنگ زد . حال و احوال كرديم و گفت كه پنج شنبه يه مهموني گرفته و زنگ زده كه منم دعوت كنه . با شك و ترديد پرسيد كه مياي ؟ گفتم : با سر ميام . مشخص بود كه چون انتظار نداشته برم ؛ از حرفم كلي ذوق كرده بود . خب منم واسه ديدن روي ماهش خيلي ذوق داشتم .
برنامه ريزي هام رو كرده بودم و همه چيزو آماده كرده بودم براي رفتن ؛كه پنج شنبه ظهر همون شخص سوم كه باعث اين دوري ها شده بود و از جريان دعوت شدن من با خبر شده بود و به لطف بخشش و چشم پوشي عمه خانم خودش هم دعوت شده بود بهم اس ام اس زد . " ازم خواهش كرده بود كه امشب مثه يه انسان متمدن رفتار كنم و مودب باشم !!! و نوشته بود كه نگران برخورد من با ميزبانه !!! "
در وهله ي اول زنگ زدم و براش توضيح دادم كه هيچكس تا حالا از من برخورد غيرمتمدنانه اي نديده كه حالا تو بخواي نگران تكرارش باشي و بعد هم با حرص و لج فكر كردم كه بهتره نرم مهموني . فكر كردم بهتره زنگ بزنم و يه بهانه اي بيارم . بعد چند روز ديگه يه روز تنهايي برم ديدن عمه ام كه ازش دلجويي هم كرده باشم . با اين تصميم كه نميرم بعد از خوردن ناهار گرفتم خوابيدم . ساعت ۵ بيدار شدم و نشستم به كتاب خوندن . لاي كتاب رو باز كردم و ناگهان نداي درونم فرياد زد : فرار نكن ! خودت رو قايم نكن ! خودت رو تو اين خونه زندوني نكن ! نترس ! اگر ترسيدي بدون كه ترسيدن حق توئه اما بايد خودت رو تو دل واقعيت پرتاب كني ! ارتباط با ديگران با گوشه گيري نميشه ! پاشو !
و من پاشدم . در عرض نيم ساعت حاضر شدم . لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون . حتا لباس راحتي هم برداشتم كه شب خونه عمه ام بمونم و تا صبح با دختر عمه ام هرهر بخنديم . توي راه كه بودم هنوز مي ترسيدم ؛ هنوز به رفتنم شك داشتم ؛ حتا چند بار گفتم بيا و برگرد برو خونه بگير بشين اما ...
هي به خودم يادآوري كردم كه من تو چه موقعيت هاي زيادي تونستم با آرامش روي ديگران تاثير بذارم ؛ تونستم عاقل تر از ديگران برخورد كنم ؛ تونستم وسط يه دنيا تنش و درگيري مسايل رو جور ديگه اي ببينم . هي با خودم تكرار كردم كه دارم ميرم مهموني كه حسابي خوش بگذرونم . داريم ميريم كه يه شب شاد رو داشته باشيم . ميريم كه بتركونيم .
و اينجوريا بود كه پنج شنبه شب من در كنار دخترعمه هام ؛ پسرعمه هام ؛ دخترعموهام و پسرعموهام تركونديم از بس خنديديم ...
پينوشت : اون شب اين جمله از كتاب اعتماد به نفس باربارا دي آنجليس روم تاثير زيادي داشت كه :
مهمترين نكته در رشد و توسعه ي اعتماد به نفس ؛ عمل كردن است . هر چه بيشتر به خودتان اعتماد داشته باشيد كه از قدم برداشتن بازنخواهيد ايستاد ؛ خودباوري تان نيز افزايش خواهد يافت .