سرپايي بود !

آقووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

يادتونه كه خيلي وقت پيش گفتم گل مژه زدم ؟ خب اين گل نشكفته تا چند روز پيش مهمون ما بود . از اونجاييكه كه اوضاعش هم خيلي مهيب بود ، بعد چند وقت كه كيسه ي چركيش خواست بتركه و چركش در بياد ، مژه هايي كه تو اون نقطه بود ريخت ! يعني اين جوري شده بود كه روي اون خطي كه مژگان چون كمند ما در اومده بود يه هووو انگار جاده خاكي شده بود و بعد دوباره اتوبان بود تا ته خط . البته كه هر روز من با مداد چشم و ريمل جاده رو آسفالت مي كردم و هيچكس متوجه نمي شد .

اما خب وجدان آدم كجا رفته ؟ من كه نمي تونم يه عروس تصادفي رو به جاي يه عروس بدون خط و خش قالب يه خانواده ي متشخص كنم كه ! واسه همين بود كه چند روز پيش نشستم و برنامه ريختم كه بهتره تو اين چند روزي كه فرصت هست برم و عمل كنم تا روز موعود با يه جفت چشمون شهلاااااااااااااااااااااااااااااااا مواجهشون كنم .

الان چشم آهو بايد بره بووووووووووووووووووووووووق بزنه ! نصف صورتم ورم كرده ، بيني و بالاي لب و لپ و نصف پيشوني و حتا لاله ي گوشم ! دور تا دور چشمم هم يه حلقه ي ... مديوني اگه فكر كني كبود ! نه جانم خون مرده كانهو انار صد دانه ياقوت ! خلاصه تو دل برويي شدم كه بيا و ببين !

ديروز هم با خواهرم رفتيم پيش دكي كه وضعيت اين چشمان فريباي ما رو چك كنه . مردك هم ورداشت پانسمان رو كند و گفت برو خونه ! مردم تو خيابون هم نمي دونم چرا انگار كه گودزيلا به پايتخت برگشته باشه ، وقتي ما رو نگاه مي كردن چنان چشمهاشون از حدقه در مي اومد و ابروهاشون تا طاق آسمون بالا مي رفت كه من دلم واسشون كباب مي شد و ترك هاي كف پياده رو رو نگاه مي كردم .

خواهر ناجنسم برگشته ميگه يه مادره جلوي چشم بچه اش رو گرفته بود كه بچه هه تو رو نبينه وحشت كنه ، وگرنه بچه تا صبح كابوس مي ديد !

ديشب هم مادر تز ميده كه من اگه جاي تو بودم پشت اون چشمم هم سايه ي زرشكي مي زدم فردا كه مردم فكر كنن عاديه !

يه وقت فكر نكنيد من كم آوردم و از حضور در جشن تولد انصراف دادم هااااا نچ ! به آقاي خواستگار گفتم به خانواده ات بگو اين دوست دخترم فكر كرده جشن هالووين دعوتش كرديم خودشو اين شكلي كرده كه جذاب تر شه !

اون بالا نشسته خووووووووووو

ــ هر چي من برنامه ريزي مي كنم واسه سورپرايز كردن آقاي خواستگار ، مادر محترم ايشون پاتيناژ ميره رو طرح ها و ايده هاي من . گمونم از الان از طريق حس ششم داره مادرشوهر بازي در مياره هاااا !

من برنامه ريخته بودم كه بهش بگم بيا دو سه روزه بريم شمال ، بعد بليط كيش بگيرم و چشم بسته ببرمش كيش از هواپيما پياده اش كنم تا سوپر سورپرايز بشه . اونوقت تو همون تايم مامانش ورداشته برنامه گذاشته با دايي اش اينا برن كيش ! كيش هم كه يه انگشت دونه جاست ديگه هر طرف بچرخيم تو دهن هم در مياييم ! يعني فقط فكر كن !

اما وقتي اين خبر رو شنيدم اصلا ناراحت نشدم شونه هام رو انداختم بالا و تو دلم يه ايشششششش به مامانش گفتم ! خب من آنقده خلاقيت دارم كه مي تونم حتا تو يه هفته هم كلي برنامه سورپرايزي ديگه جور كنم خووووو !

ــ منتظر جواب پاتولوژي مامان بوديم . از ظواهر و نشانه ها چنين بر مي اومد كه بيماري خطرناكي خدايي نكرده ممكنه داشته باشه . دو هفته طول كشيد تا جواب بياد و همه تو تب و تاب و اضطراب و جون دادن بودن . من اما هر بار فكرهاي بد و تصويرسازي هاي سوپردولوكس مي اومد سراغم شونه هام رو مي انداختم بالا و مي گفتم هر چي خدا بخواد همون ميشه ديگه !

جواب اومد و اون پيش بيني افتضاحي كه همه فكر مي كردن خدا رو شكر اتفاق نيفتاد . بلكه جواب يه پله كمتر از افتضاح بود كه خودش كلييييييييييييييييييييييي جاي شكرگزاري داره خوووووو !

ــ هر اتفاقي كه ميفته باز هم حال من خوبه ! باز هم شونه هام رو ميندازم بالا كه يكي بزرگتر از همه ي مشكلات اين پايين اون بالا نشسته خوووووووو !

سوگند

آقاي خواستگار ۱۰ ساله بوده كه پدرش رو از دست داده و مادرش از اون مادرهاي خيلي فداكار بوده كه هيچ جور نمي شه مادريش رو توصيف كرد ...

رابطه ي اين مادر و پسر يه رابطه ي خيلي خاصه . من مشابهش رو خيلي كم ديدم . يه احترام ويژه ، يه محبت بي انتها و يه ارادت مخصوصي آقاي خواستگار به مادرش داره . اصلا يه مدل خاصي مادرش رو صدا مي كنه .

خب طبيعيه كه قسم به جون مادرم براش خيلي مقدسه ! به ندرت ممكنه اين قسم رو بخوره و خيلي خيلي با احتياط اين جمله رو ادا مي كنه ...

وقتي جون من رو در كنار جون مادرت به قسم هاي مقدست اضافه مي كني ، دلم به تو قرص ميشه !

 

شادي زندگي من همين اتفاق هاي كوچيكه ، همين لقمه هاي لذيذي كه كائنات تو سفره ي دلم مي ذاره !

صرفا جهت پز دادن و فيس در كردن ...

 دوستان کمی دقت بفرمایند لطفا این عطر زنونه است و من برای خودم خریدمش !

در حاليكه فقط ۴۰ هزار تومن ته حسابم مونده تا سر ماه !!! اما نتونستم از اين دلبر بگذرم خب ... 

آخه مي دونيد من بايد براي شازده خانم بودن آماده بشم  ديگه ...

بانو !

مي داني تو باني چه اتفاقي بودي ؟

مادرم نوزادي زاد ... كه من شدم !

من بودم ... تو آمدي ... پس از تو من آبستن شدم ... آبستن يك زن ... تو نطفه ي يك زن را در بطن من كاشتي ... مراقبت كردي و حمايتم كردي تا من زنانگي ام را پرورش دهم ... و من زني زادم ... زن در من مي بالد  ...

در كنار تو ديگر نيازي نبود تا من مرد باشم ، مردانه به دل حوادث بزنم ، مردانه معامله كنم ، چانه بزنم ، برنامه ريزي كنم ، دور انديشي كنم ...

سخت بود و بسيار طول كشيد تا باور كنم كه مي توانم زن باشم و به مردانگي تو اطمينان كنم كه اگر سكان را به تو بسپارم غرق نخواهم شد . بارها امتحانت كردم و تو سربلند شدي ...

تو به من فرصت دادي تا زن بودن را تجربه كنم ، بي دغدغه و با اطمينان كار را به كاردان سپردن و دل آسودن را تجربه كنم .

من بي كمترين دل نگراني اي خانه خريدم ، وقتي تو به نام من به حساب فروشنده پول ريختي من هنوز نمي دانستم كه مانده ي بدهي ام  بابت خانه چقدر است ! تازه بعد از اينكه توي محضر سند به نام من خورد ماجراي دعوا با فروشنده را به من گفتي و از تهديدهايش در مورد فسخ قرارداد برايم گفتي . تازه اون موقع فهميدم كه بار استرس ها و نگراني ها رو به تنهايي به دوش كشيده بودي تا ذهن من از ذوق و شوق و خيال پردازي و رويابافي براي خونه منحرف نشه !

اون جا بود كه فهميدم كه پشت به يه مرد داشتن يعني چي ؟!!!

آنقدر ذهن من فارغ از مشكلات و درگيري هاي زندگي شد كه فرصت كردم به طنازي فكر كنم .

اين اولين بار بود كه من به نحوه ي براشينگ جلوي موهام فكر كردم ، به اينكه چرا هر كاري مي كنم جلوي موهام رو انگار با تف به كف سرم چسبوندن ؟ من هميشه در يك جنجال دائمي با اندامم زندگي مي كردم . اين روزها با اندامم در صلح هستم .من آدم بد لباسي نبودم ولي هميشه و هميشه و هميشه يه تي شرت سه دكمه ي خوش رنگ و شيك با شلوار جين مي پوشيدم . هرگز نشده بود كه من درگير مدل يقه ي بلوز باشم ، من هيچوقت يه تاپ دلبرانه نداشتم ، من هيچوقت تو عمرم لباس خواب نپوشيده بودم ، در تمام عمرم من به ست كردن لباس زير فكر نكرده بودم .

اما بزرگترين تبلور زنانگي كه اين روزها دچارشم ، اشتياقم براي بافتنه .يه كار مطلقا زنونه ! ( براي من اين تحول غيرقابل باوره ) از اول اين ماه شروع كردم به بافتن يه ژاكت براي آقاي خواستگار ، روزي كه كاموا خريدم بدو بدو رفتم خونه ي بيتا ، كلاف كاموا و ميل بافتني به دست . كه تو بگو چي كار كنم ؟ و بيتا يادم داد . هر روز به شوق تموم كردن ژاكت بدو بدو ميرم خونه ! دونه دونه ي اين ژاكت رو كه به هم مي بافم ، با هر يه دونه اي كه از اين ميل به اون ميل جابجا ميشه ، خدا رو صدا مي زنم ، ميگم خودت ببين ، خودت شاهد باش ، تو ببين كه داره از وجود من چيزي مي جوشه و به تمام ابعاد زندگيم اين جوشش سرايت مي كنه ، ببين كه چه آرامشي دارم وقتي كاري مي كنم كه به اون مربوطه ، اون چه كه در وجود من هست ، اون خلوص و اون شوق تلاش براي ساختن اين زندگي رو تو ببين كه اگر ديدي كار من تمووووووووووووووووووووومه !

من از زندگي كهنه سوار وار تاختن رو ياد گرفته بودم . تو به من فرصت دادي طرف جوي بنشينم و دمي بياسايم  !

من اين روزها تمرين اعتماد مطلق مي كنم ! نتيجه اش خيلي شيرين و گواراست . كارها رو ، ترتيبشون رو ، نحوه ي انجامشون رو به آقاي خواستگار سپردم و ديگه براي پيش بردن اين قايق به تنهايي پارو نمي زنم ، در نتيجه آرامشي عميق نصيبم شده . پارو رو به آقاي خواستگار سپردم و در عوض رسم همراهي رو تمرين مي كنم . و دل به خورشيد فروزان لطف الهي بستم !

همين و بس !

اصلا دلم نمي خواد پست جديد بذارم چون مي ترسم ديگه براي اين پست كامنت نذاريد !

چه ذوقي كردم وقتي تعداد كامنت ها رو ديدم . تك تك پيشنهادهاتون رو روي چشمهام ميذارم !

 

مادر در قهقراي ترس و دلشوره و نگراني به سر مي برد ...

من اما در كنار همه ي اين تلخي ها در پي دلخوشي هاي كوچولو در زندگي هستم .

حدود دو هفته ي ديگر تولد آقاي خواستگار است . احتمال دارد در اين جشن من هم در كنار خانواده ي ايشون حضور داشته باشم . ممكنه كه يه مهموني شام در منزل ايشون باشه و يا اينكه شام رو تو يه رستوران دور هم باشيم .

۱- خب دلاكتون رو كه مي شناسيد ، الان وقت چيه ؟ وقت اينكه من رو نصب كنيد روي سيبل و با دارت ، با تير و كمان ، با تفنگ بادي ، ساچمه اي ، مسلسل ، ضد هوايي ، موشك ، نارنجك ، خمپاره ، ژ ۳ ، راكت و هر سلاح سرد و گرمي كه توش مهارت داريد ، با دقت و حوصله ( يه وقت خطا نره به نفر بغلي بخوره ها !!!) هدف گيري كنيد و يه راست بزنيد وسط قلبم !

البته كه انرژي هاي مثبت و دعاهاي خير و دلداري هاي پر شورتون رو گفتم ديگه ...

۲- از هرگونه نظر و پيشنهاد و انتقاد شما درباره ي كادو و كادوبرنده استقبال مي شود و به بهترين پيشنهاد جايزه ي نفيسي تعلق خواهد گرفت !

هم اكنون نسبت به افتتاح حساب يا تكميل موجودي خود اقدام كنيد  بانك ملت   بانك شما

 

پی نوشت : یکی از دوستان اومده برام نوشته که آخه همین جوری که نمی تونیم پیشنهاد بدیم که ، یه توصیفی از ایشون بکن از سلایقش ، تیپش ، علاقه هاش و ...

و ذهن من بلافاصله متولد رو تصویرسازی کرد ! در همون لحظه قلبم یه هووووووووو هزار تیکه شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

غر بزن تا مي تواني !

اوضاع روحي مادر به شدت و با جديت تمام خراب است . شبي نيست كه با گريه هاي سوزناك به خواب نرود . دكتر فيزيوتراپ ابراز نااميدي كرده است و پس از يك هفته درگيري مجدد با دكتر و ام آر آي و بيمارستان و اين صحبت ها ، چنين نتيجه گرفته اند كه پس از عمل در ناحيه ي نخاع مادر دچار چسبندگي عصب شده است و به عبارت ساده تر يك پايش فلج نسبي دارد . البته كه درد زيادي را هم تحمل مي كند و پس از حدود ۵ ماه بيماري و اسير رختخواب بودن طاقت از كف داده است و از نظر روحي هم خيلي جدي دچار افت شده .

و من بي نهايت كلافه ام ، هر قدر بيشتر اميد به بهبود اوضاع مي بندم ، شرايط پيچيده تر مي شود . اين روزها با آقاي خواستگار بيشترين موضوع صحبتمان بيماري مادرهايمان ، رخدادهاي جديد در مورد بيماري هايشان و علائم جديد و معرفي اين دكتر و تجويز فلان دكتر و از اين دست اراجيف است .

ديگر خسته شده ام . خيلي !

 

بنماي رخ

انتخاب من اين نبود اما انگار به عرفان دچار شدم . شب ها كه مادر سريال هاي چندش آور مي بينه ، هدفون مي ذارم تو گوشم و هر شب يه آلبوم از شهرام ناظري رو سلكت مي كنم ، همزمان الگو مي ذارم جلوم و با دقت از روي نقشه مي بافم . ديده شده كه در اين حال سرم رو به طرفين تكون مي دم و گاهي هم در اين حال رويت شدم كه كل بدنم رو دوراني مي گردونم .

بارها پيش اومده كه تو حال خودم ، ذكر مي گفتم يا بيتي رو با خواننده تكرار مي كردم و به ناگه چيزي به طرفم پرتاب شده ! چند شب پیش بعد از اینکه یه نارنگی به مخچه ام اصابت کرد ،  به مادر نگاه كردم ديدم كه ۸ تا انگشت هاش رو به من نشون داده ، كليد پاوز رو كه زدم و هدفن رو از گوشهام در آوردم . در اومده گفته كه اليزابت تايلور ۸ تا شوهر كرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف !

قاصدك از راه رسيد !

يكي بود يكي نبود                        غير از خدا هيچكس نبود ...

يكي بود كه از پشت اين جعبه منو مي شناخت . هر وقت چيزي مي نوشتم ، مي خوندشون . گاهي وقتي برام كامنت مي ذاشت . اما كامنت هاش يه جور ناجوري با بقيه فرق داشت . معمولا همه ي شما خوبان ، به قصد همراهي يا تاييد يا راهنمايي و دستگيري و كمك فكري و انرژي مثبت و دعاي خير و آرزوهاي خوش لطف مي كنيد و براي من كامنت مي ذاريد .

اما اون يكي ( البته بعدها يكي باقي نموندند و شدند دوتا كه دومي اش ريحانه ي عزيزم از صومعه سرا است ) تو كامنت هاش هيچكدوم از اين حرفا رو نمي زد . تاييدم نمي كرد ، انتقاد هم نمي كرد . انگار يكي از اون بالا بالاها نشسته و منو مي پاد ، انگار يكي نشسته سر قله و داره مني رو كه تو شيب تند دامنه گير كردم و به هن هن افتادم رو نگاه مي كنه . بعد اگه زمين مي خوردم ، اگه راه رو اشتباه مي رفتم ، اگه پام رو كج مي ذاشتم از اون بالا داد مي كشيد كه هووووووووووووووووووووووووووووووووووي مشتي كجا ؟ راه از اينوره !!!

دقيقن يه آدم بزرگ وقتي نخواد يه فينقيل بچه رو هي نصيحت كنه ، نخواد هي توضيح بده ، هي روشنش كنه كه راه كدومه چاه كدوه ، ديدين چه جوري به اختصار كلمه به كلمه اخطار ميده ؟ يه كلمه ميگه تو خودت بايد تا تهش بري ؟ اين از همون مدل ارشاد كردن ها بود . يه وقتها هم لجم مي گرفت ، هم مي ديدم حرفش حرف حسابه و جواب نداره . مي نشستم فكر مي كردم ، يه كم كه با خودم كشتي مي گرفتم ، مي ديدم حرفش جواب نداره و خودم ، خودم رو خاك مي كردم .

كم كم ديدم اينجوري نميشه ، اين از اون دسته آدمهاست كه نبايد روبروش وايستي ، بايد دو تا دستهات رو ببري بالا و تسليمش بشي . اين جوري بود كه براش طعمه گذاشتم و باهاش طرح دوستي ريختم ببينم اين كيه ، چي كاره است ، كه به خودش حق ميده منو اين جور دلچسب با حقيقت گويي هاش شلاق بزنه !

وقتي به طرفش دست دراز كردم ، دستهام رو گرم گرفت . خيلي كوچيك تر از من بود ! اما بزرگي و كوچيكي كه به سن و سال نيست كه !

شماره داد و من باهاش تماس گرفتم . چقدر حرف واسه گفتن داشتيم ، چقدر درد مشترك رو از سر گذرونده بوديم ، و از همون اولين تماس من سكوت مي كردم و اون از تجربياتش ، از سرسختي هاش براي رسيدن به روياهاش ، از جنگيدن ها و مبارزه هاي خستگي ناپذيرش واسه تغيير دادن سرنوشت ، از خانواده اي كه هميشه آرزوش رو داشت و سرانجام ساختش برام مي گفت . واقعيت اينه كه هر بار گوشي رو قطع مي كردم تا چند روز حرفاش رو تو ذهنم نشخوار مي كردم تا كنهش رو بتونم درك كنم . يه جمله از حرفاش با قفسه قفسه كتاب روانشناسي از نظر ارزشي برابري مي كرد . واقعا انگار كه مرشد بود ، مراد بود ، پير بود و مي گفت و من رو سرگردون حرفاش مي كرد . حيف كه راهش دور بود وگرنه با سر براي ديدنش مي شتافتم . با همه ي اين احوال قول داده بود كه هر وقت اومد تهران همديگه رو ببينيم .

خيلي وقت بود كه منتظر بودم . واقعا شيفته شده بودم كه اين آدم رو از نزديك ببينم . باورم نمي شد كه واقعي باشه .

اما واقعي بود . يك آدم صميمي واقعي ، يه آدم نزديك . هيچ لازم نبود من حرف بزنم .

از كجا مي دونستي كه بايد خونه اي كه توش زندگي مي كني رو ببينم تا باورم بشه سرنوشت ما آدمها دست خودمونه ؟

از كجا مي دونستي كه بايد تك تك وسايل خونه ات رو ببينم ، با سليقه چيدن و ست كردن و هارموني دلنشين و آرامش بخش دكور خونه ات رو ببينم تا بفهمم خوشبختي تو دست هاي خودمونه ؟

از كجا مي دونستي كه ديدن يه كدبانوي شيك و امروزي تو آشپزخونه ي تر و تميز و مدرن  تو مي تونه تجلي همه ي روياهاي من باشه ؟

از كجا مي دونستي كه بايد همون عكس ، فقط همون عكس معجزه وارتون با اون آتش خنده اي كه از چشمهاي تو و همراهت زبونه مي كشيد رو ببينم و ته دلم دنيا دنيا قند آب بشه از اين وصال شيرين تا باور كنم خدا چقدر خداي دلهاي بيتابه ؟ خداي دلهاي بي قراره ؟

هي دختر ! چه كردي تو با من ؟

دلاك فقط اومدم بهت بگم شاد باش ! فقط همين !

اگه صبح كه از خواب پا شدي خدا رو بابت يه روز جديد شكر كردي ، كائنات بهت باز هم شادي ميده !

از روياهات دست نكش !

از چيزي نترس و بچسب به روياهات !

اگه منتظر باروني ، توي روز آفتابي هم چيرت رو آماده ي بارون كن !

اگه ميخواي اتفاقي بيفته ، چاله اش رو بكن ! خودت رو آماده ي اتفاق افتادنش كن ! 

رهاش كن ! ( و چقدر همين يك درس از من انرژي گرفت تا بالاخره بتونم تا حدودي بدون وابستگي به نتيجه زندگي كنم )

بازم تو گوشم بخوون . هميشه با من بمون .

 

* راستي قاصدك فردا پس فردا دارم ميرم اون پيرهن قرمزززززززززززززه رو بخرم . مي دوني كه به انتظار چه مناسبتي ؟

فروغ پر فروغم اينك

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو...بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.

عامدانه   عاشقانه   قاتلانه

 

 

اينكه از درد همنوعت درد بكشي ، يه بحثه ، اينكه باهاش همدردي كنه يه بحثه ، اينكه تلاش كني بهش كمك كني بحث ديگريست اما اگر قابليت اين رو داشته باشي كه گلويي باشي واسه فرياد فروخورده ي يك انسان هنري است والا و انساني . نمايش "  عامدانه  عاشقانه  قاتلانه    " علاوه بر آنكه فرياد ي از حنجره هاي محكوم به سكوت زنان مجرم و متهم به قتل در زندان هاي زنان و پرونده هاي جنجالي قتل توسط زنان در سالهاي اخير است ، اين ويژگي كليدي اثر هنري را داراست كه مخاطب را عميقا به تفكر وا مي دارد .

ساناز بيان با نوشتار اين متن هنر و استعداد سرشارش را به زينت انسانيت و گوهر تفكر و بينش ژرفش آذين داده است . از اين ديدگاه اثرش بس ارزشمند و والاست .

نويسنده و كارگردان اين نمايش دختر بسيار جواني است كه به نيكي پيداست دغدغه ي زن بودن را در جامعه ي ما چشيده است ، بي پناهي هاي زن را در برابر قوانين حقوقي خشك و نفس گير لمس كرده و لطافت روح زنانه را در گيرو دار دست به گريباني هاي هر روزه با فقر و فساد گسترده ي جامعه كه زن ِ زايشگر را ناچار و ناگزير از ارتكاب جرم و خشونت و قتل مي كند را درك كرده است .

از نظر من "  عامدانه  عاشقانه  قاتلانه  " تماشايي بود ! به شما هم پيشنهاد مي كنم تا فرصت باقي است يك عصر پاييزي تون رو براي تماشاي اين نمايش خالي كنيد !

در نظربازي ما بيخبران حيرانند

اين روزها شرايطم هيچ خوب نيست اما چيزي كه هست و همه ي مشكلات رو كاور مي كنه اينه كه حال من خوبه ، يه جور ايده آلي سايه ي يه آرامش پر نفوذ روي تمام ابعاد زندگيم افتاده .

صبح ها كه سوار اتوبوس ميشم ، گوشيم رو روي راديو قرآن تنظيم مي كنم و هدفن رو به گوشم مي زنم و چشم هام رو مي بندم . انگار كن كه سرم بهم وصل مي كنن ، كلام خدا مي دوئه توي روح و جانم ، اين بدن رو مي سپارم به خدا تا از نور خودش ، تا از آرامش الهي و قدرت و صبر و بيكرانگي ذات خودش در اين پوچي بدمه و نمي دوني كه اون بزرگ بي انتها چه مي كنه با دل بندزده ي من ...

تمام روز اسمش روي لبهامه ، به زيباترين و صميمي ترين نام ها صداش مي كنم ، ازش بابت اينكه من رو به خودم داده تشكر مي كنم ، از اينكه پر كشيده و روي بوم من نشسته تشكر مي كنم .خلاصه سر روي شونه ي هم با هم  معاشقه ها داريم ...

امروز از صبح همه جا صداي مولودي و ذكر حضرت علي پخش ميشه ، با صداي اين كف زدن ها قلب من داره از سينه مي پره بيرون ... صداي قلبم رو خودم مي شنوم كه چطور بيقرار و بي تابه ...

ديشب براي آقاي خواستگار اس ام اس زدم كه :

 " ديدار تو گر صبح ابد هم دهم دست     من سرخوشم از لذت اين چشم براهي "

 

مي دونم خيلي از شماها توي اين جور مناسبت ها ، توي مهموني هاي خاص پروردگار ، توي ضيافت هايي كه خدا ترتيب ميده تو جايگاه ويژه جا داريد ، اون بالا بالاهاي مجلس مي نشوندتون ، پذيرايي هاي ويژه ازتون مي كنه ، يه جوري عزت بهتون ميذاره كه به بقيه نمي ذاره ، خب لايقش هستين ، استحقاقش رو دارين ، همه تون رو ميگم ، تو اين وقت ها يا هر وقت ديگه اي كه خدا بهتون نظر كرد ، من رو هم از ياد نبريد .

عيدتون مبارك ... اميرالمومنين رو واسطه ي خير مي كنم واسه حاجت ها و خواسته هاي همه تون !!!