انواع متلک هاي خودشيرين کنانه رو از ملت شنيدم ظرف فقط 24 ساعت !

دلاک خود شيريني که من باشم قرار است آخر هفته را در معيت مادر آقاي خواستگار به خريد تختخواب دونفره برود !

اووووووووووووووه نه اشتباه نکنيد ! قرار نيست من و آقاي خواستگار روي اين تخت بخوابيم !


اصلا بذار يه جور ديگه توضيح بدم . برادر آقاي خواستگار و خانمش تا چند هفته ي ديگه براي اولين بار بعد از ازدواجشون ميان ايران . خب تازه عروس و دامادن و مادر آقاي خواستگار تصميم داره براشون اتاق خواب درست کنه . خود جناب خواستگار که تا دلتون بخواد درگير و گرفتار کاره ، والده ي محترمه شون هم تا دلتون بخواد استرس و اضطراب کارهاي باقيمونده رو دارن و اين جوري بود که من در نقش دوست دختر رابين هود ظاهر شدم و با استقبال زايدالوصف دو طرف مناقشه روبرو شدم . آقاي خواستگار  با شور و اشتياق فراوون سوييچ اتومبيلشون رو پيشکش من کردن و والده خانم هم عنان و اختيار انتخاب تختخواب و ملحقاتش رو به من واگذار کردن !

و اينجانب در نقش يه عروس آينده نگر و پيش پيش شکر در حلقوم مادرشوهر فرو کن پيشنهاد دادم که مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادر نمي خواهين واسه عروس خانم مانتو و روسري بخريد آماده بذاريد اونها ميان خسته و بيخواب راه نيفتن دنبال حجاب اسلامي ؟

و بعدها شنيدم که اين دورانديشي و حسن نيت و نداشتن حس حسادت و رقابت در قلب مبارک ما چقدر به مذاق والده خوش آمده و تعريف ها نمودندي و محاسن ما را برشمردندي و اووووووووووووف که من چقدر نانازي و گوگوليم !


مناجات نوشت : خدايا پروردگارا اي قادر مطلق تو رو به جون همه ي بنده هاي خوبت من اصلا دغدغه ندارم که حالا چي بپوشم و اينا فقط يه دغدغه دارم اونم اينه که تو کمکم کني در روز موعود و در ساعت مقرر يه جاي پارک گل و گشاد و هلو گيرم بياد . خدايا حيثيت دست فرمونم رو به تو سپردم خودت شاهدي من شيرين دو ساله پشت رل نشستم هااااااا ! راستي کلاج کدوم بود ؟

مادربزرگانه

تاريخ ملاقات روز جمعه 23 اسفند فعلا تصويب شده !


من در تلاش براي هماهنگي با روابط عمومي و مسوول امور فرهنگي و دفتر بانوان نيکوکار و انجام مکاتبات مرتبط هستم .

اطلاعاتي که تا حالا کسب کردم لوازم مورد نياز مادربزرگ ها اينها هستند :

_ حوله و ملافه و روبالشي و روسري 

_ هفت سين هاي کوچيک به اين شرط که از جنس شکستني و تيز و برنده توشون استفاده نشده باشه

_ ميوه و آبميوه و شير و خوراکي هاي مناسب اين سن و سال ( مواد غذايي شور يا شيرين يا چرب براشون خوب نيست اما مغزها ، ميوه ي خشک ، خرما ، کشمش و ... مناسبترن )

_ بقيه موارد به همين ليست اضافه ميشه فقط لطفا اگه قصد تهيه کردن موارد بالا رو داريد با من هماهنگ کنيد که چيزهاي تکراري براشون نبريم بتونيم تقسيم کنيم که همه احتياجاتشون به نسبت توانايي ما برآورده بشه



کهريزک نوشت

لطفا فقط و فقط در صورتي براي اين پست کامنت بذاريد که حاضريد پيشنهاد خوبي بدهيد و اون رو خودتون در روز قرار انجام بديد در غير اينصورت اگر در مورد حاج خانم مي خواهيد به مطلبي اشاره کنيد در پست هايي که با عنوان حاج خانم اومده عنايت بفرماييد .


_ دوستاي گلم اجازه بديد که من همه ي پيشنهادات رو جمع بکنم . يعني براي خودم محرز بشه که چه کارهايي مي تونيم براي اين مادربزرگ ها انجام بديم تا بعد بتونم با مديريت و مددکاري مجموعه هماهنگ کنم و در صورت کسب اجازه کيفيت برنامه رو و تاريخش رو اعلام کنم . اجالتا جمعه 23 اسفند رو در نظر داشته باشيد .

_ به هيچ عنوان با پيشنهاد کمک مالي يا جمع آوري هديه توسط شخص دلاک موافقت نخواهد شد مگر اينکه شما دوستان بخواهيد همراه ما باشيد و هدايا رو مستقيما تقديم مادربزرگ ها کنيد .





کهريزک به اندازه ي يه شهر بزرگه . واقعا اون تو يه دنياست براي خودش . تعداد مريض هايي که اونجا بستري هستن خيلي فراتر از باور من بود . اين جمعيت عظيم رو خدمات دادن واقعا کار دشواريه و مسووليت سنگيني به همراه داره . پرستارهايي که ما باهاشون برخورد داشتيم بي نهايت زحمتکش و قابل احترام بودن .

اما ...

بخشي که حاج خانم توش بستري بود بسيار دلگير ، کثيف و خفه بود . ملافه هاي خيلي کثيف ، لحاف و تشک هاي خيلي کهنه و بي نهايت بدبو ! من نمي دونم کافور زده بودن به ملافه هاي اينا يا چه ماده ي بدبوي ديگه اي که تا دو روز بوش تو مشامم بود و سرم سنگين بود . اين خانم ها هفته اي يه بار استحمام مي کردن ، خب فضاي اونجا گرم بود ، در و پنجره هم به اندازه ي کافي نداشت بنابراين بوي بدن نازنين اين پيرزن ها و بوي مواد ضدعفوني کننده با هم قاطي شده بود و ما که فقط يکساعت اونجا بوديم تا دو روز سردرد داشتيم .

براي بهداشت بيشتر موهاشون رو کوتاه کوتاه کرده بودن ، با اين وجود موهاي سر حاج خانم چرب چرب بود ، اما لباس هاي تنشون تميز بود ، معلوم بود که نوئه . ديوارهاي خيلي خيلي کثيف با رنگ تيره ، پرده هاي رنگ تيره و چرک . وضع ملافه ها و پتوهاشون که واقعا رقت انگيز بود . توي اين بخش اجازه نداشتن که هيچ وسيله ي شخصي اي داشته باشن .

وقتي از توي راهروها رد مي شديم خانم هايي که تو اتاق ها بستري بودن التماس مي کردن که بيايين پيش ما بشينيد ، با اشاره ي دست دعوتمون مي کردن تو ، وقتي ما داشتيم با حاج خانم حرف مي زديم و پيشش نشسته بوديم بقيه ي خانم ها به روش هاي مختلف سعي داشتن تا جلب توجه کنن و ما بريم پيششون بشينيم و دو کلام باهاشون حرف بزنيم . جالب اينجا بود که حاج خانم دوست نداشت مهمون هاش رو با اونها تقسيم کنه و به ما مي گفت با اونها حرف نزنيد . اونها آدم نيستن ! يه خانمي که با واکر راه مي رفت خواهش و اصرار و التماس که تو رو خدا پيشوني ات رو بيار من بوس کنم . يکي ديگه مي اومد جلو خيلي مودب سلام عليک مي کرد و دست مي داد و دعاي خير مي کرد و مي رفت . يکي ديگه که وضو گرفته بود و آماده ي نماز بود وقتي حسابي درددلهاش رو کرد و از دخترش و زندگيش و اينا گفت ، دراومد گفت خب ديگه برو ميخوام نماز بخونم ! يکي ديگه اما انگار اصلا ما رو نديده بود تمام مدت فقط به ديوار روبرو خيره شده بود . همه از ما مي پرسيدن کي شي ؟ دخترشي ؟ نوه شي ؟ مغز بادوم شي ؟ و وقتي ما مي گفتيم نه هيچ نسبتي باهاش نداريم دعاهاشون به آسمون مي رفت .اينکه چقدر نياز عاطفي شون عميق بود خدا مي دونه .


اونهايي که توي راهرو نشسته بودن وقتي کيسه ي موز رو دستمون ديدن التماس مي کردن که تو رو خدا يه موز به من بده ! وقتي در آب پرتقال رو باز کرديم همه شون داد ميزدن که به من هم بده ! يه ذره هم به من بده ! ما چون از قبل نمي دونستيم شرايط اونجا چه جوريه فقط مقدار محدودي خوراکي براي حاج خانم برده بوديم که مايه ي شرمندگي مون شد .

_ من نديدم ولي ظاهرا بخش هاي ديگه وضع بهتري دارن .

_ اگه دوست داريد که کمکي به اين سازمان کنيد خودتون مي دونيد و شعبه ها و نمايندگي هايي که اين مجموعه در سطح شهر داره . اما من تصميم دارم نزديک هاي عيد يا شايد بعد از عيد در صورتيکه مسوولين مجموعه اجازه بدن يه برنامه ي شاد براي بازديد اين مادربزرگ ها ترتيب بدم . اولين پيشنهاد رو خواهرم داد که بياد و براشون دف بزنه . دو تا از دوستهام قول دادن که سفره هفت سين هاي کوچولو درست کنن و براشون ببريم . يکي هم پيشنهاد داده که حنا براشون ببريم تا موها و ناخن هاشون رو حنا بذارن .

اگر کارهايي از اين دست ازتون برمياد و پيشنهاد خوبي داريد با اين شرط که من مسووليتي جز هماهنگ کردن برنامه و همراهي به عهده نمي گيرم و خودتون بايد ضمانت اجرايي هم بابت پيشنهاداتون بدين بسم الله ...


حاج خانم (4)

يني شما واقعا چه توقعي از من داريد ؟ نکنه انتظار داريد که از پشت اين مانيتور و از طريق کلمات الکن اون لحظه اي رو که حاج خانم دو تا دستهاش رو به سمت من گرفت و اون اطمينان قلبي رو وقتي ازش پرسيدم حاج خانم منو شناختي ؟ گفت چشمهات رو شناختم ! براتون تصوير کنم ؟ آخه شدنيه ؟

من و خواهر با شک و ترديد وارد اتاق شديم . ساعت ناهار بود . " همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم" . پشتش به ما بود . خم شده بود روي ظرف غذاش و داشت ناهارش رو نوش جان مي کرد . به خواهرم گفتم خودشه ! در سکوت منتظر شديم تا غذاش رو بخوره . اما همهمه ي هم اتاقي هاش نذاشت . صداش کردند حاج خانم ! وقتي برگشت و چشمش به ما افتاد خيره خيره نگاهمون کرد . سيني غذاش رو کنار زد دور دهنش رو پاک کرد و دو تا دستهاش رو به سمت من باز کرد . گفتم حاج خانم غذات رو بخور ! گفت تو غذاي مني ! بغلش کردم . گفت خوب شدم ! خوب خوب شدم ! انگار يه قرص يه آمپول يه دستگاهي بهم وصل کردن که همه ي دردهام خوب شد !

نشست روي تخت ، ما هم دو طرفش نشستيم و دست دوتامون رو گرفت . انگار يادش رفته بود که ما ترکي نمي فهميم . به زبون ترکي از بخش قبلي که بوده تعريف مي کرد ، از تميزيش ، از ملافه هاي تميزش ، از هم اتاقي هاي اونجا ، از جشن هايي که به مناسبت هاي مختلف مي گرفتن ، اونجا تلويزيون داشتن ، حق هواخوري داشتن و ... ما متحير بوديم و درست سر در نمي آورديم که چرا اين بخش اين امکانات رو نداره ، که چرا منتقلش کردن اينجا وقتي اونجا رو دوست داشته و حاج خانم يه دنيا حرف مي زد در حاليکه ما زبونش رو نمي فهميديم و فقط حدس مي زديم چي ميگه .

من پا شدم برم با پرستارها صحبت کنم ببينم جريان چيه ؟ وضع و اوضاع حاج خانم چه جوريه ؟ بچه هاش بهش سر مي زنن ؟ ما چه کاري مي تونيم براش کنيم ؟ چي لازم داره ؟

و حرفهاي پرستار درد داشت : کساني به اين بخش منتقل ميشن که ديگه هوشياري ندارن ، کنترلي روي رفتارشون ندارن ، حاج خانم هم از يکماه پيش به اين دليل که کنترل ادرار نداشته و آگاهيش رو از دست داده به اين بخش منتقل شده ، توي اين بخش امکانات بيمارها رو محدود مي کنن تا احتمال خطر رو پايين بيارن . به اين مريض ها اجازه ارتباط زياد با بيرون نميدن مثلا تلويزيون ندارن تا کمتر دچار تضاد بشن . اجازه ي هواخوري ندارن چون ممکنه برن گم بشن يا زمين بخورن و آسيب ببينن ! پرستار گفت توي اين يک ماهي که حاج خانم به اين بخش منتقل شده نه کسي از خانواده اش به ملاقاتش اومده و نه هيچ تماس تلفني اي باهاش گرفتن !!! ازش پرسيدم که مشکل عدم کنترل ادرار رو نمي شه با عمل مثانه يا گذاشتن مش و اينا برطرف کرد ؟ گفتم که ما توانايي اش رو داريم که تو بيمارستان خصوصي بخوابونيمش و عملش کنيم . پرستار خنديد و گفت توي نود سالگي امکان اين عمل وجود نداره . گفتم حاج خانم هوشياريش خوبه ( تو دلم خون گريه کردم از اينکه آقاجونم رو يادشه ) اما گفت پزشکش چنين تشخيصي داده و اگه شما اعتراضي دارين بگيد سرپرستش بياد با مددکاري صحبت کنه !!! گفتم ما مي تونيم ببريمش چند وقت نگهش داريم ؟ گفت بايد سرپرستش اجازه بده !

خب با اين اوصاف مشخص شد که اينجا آخر خطه ! اين بخش يعني انتظار مرگ !

برگشتم تو اتاق . حاج خانم ازم پرسيد دخترم گفته بود اين جمعه مياد چرا نيومد ؟ معلوم نبود کدوم هفته قرار بوده بياد و نيومده . گفتم حاج خانم شب عيده همه کار دارن حتما دخترت سرش به خونه تکوني و خريد و اينا گرمه ايشاالا براي عيد مياد ديدنت . ديگه چيزي تا عيد نمونده . يه چيزايي به ترکي گفت که توش بايرام داشت . فهميدم تاييد کرد که عيد دخترش مياد ديدنش .

خواهرم گفت حاج خانم من عروسي کردم ! حاج خانم خنديد و ريز ريز براش قر داد !

گفتم حاج خانم غصه ي مريضي رو نخور مامانم هم کمرش رو عمل کرده چند ماهه مريضه گفت بهش بگو غصه نخور خوب ميشي ! منم خوب ميشم ! حتما خوب ميشم ! حالا که شماها رو ديدم حتما خوب ميشم !

گفت رفتي خونه مامان و بابات رو سفت بغل کن . بگو حاج خانم بغلتون کرد !

گفتم حاج خانم يادته قاپ آقاجونم رو دزديدي؟ گفت آهان ! و سرش رو گذاشت رو شونه ام و غش کرد از خنده !

گفتم حاج خانم ديگه نمي ذاريم تنها بموني . تند تند مياييم بهت سر مي زنيم ! دست کرد تو يقه اش و يه تسبيح که دور گردنش بود از يقه اش در آورد . تسبيح رو نشونمون داد و گفت اين از کربلا اومده . از پيش آقام امام حسين اومده . يا امام حسين سن گوربان اين دخترها رو خوشبخت کن !

ديگه داشتم کلافه مي شدم . ديگه نفسم بالا نمي اومد . خواب بعدازظهر خانم هاي ديگه رو بهونه کردم و از اونجا اومديم بيرون .

دوتامون در سکوت مسير رفته رو برگشتيم ...

حاج خانم (3)

داماد حاج خانم خونه اش رو فروخت و تنها راه ارتباطي ما با حاج خانم قطع شد . پسرهاش به تلفن ها و پيگيري هاي ما جواب سر بالا مي دادن ، مي گفتن ما با مادر و خواهرمون ارتبط نداريم و نمي دونيم کجان و چي کار مي کنن . هيچ تلفني هم از دخترش نداشتيم . يه بار يکي از خاله هام رفته بود و از تمام اهل کوچه سراغ دختر و داماد حاج خانم رو گرفته بود و دست خالي برگشته بود . يه بار يکي از دايي ها رفته بود آموزش و پرورش اون منطقه تا نشوني از نوه ي دختري حاج خانم که معلم بود پيدا کنه اما بي نتيجه بود .

و خاطره ي خوش حاج خانم با اون لهجه ي شيرين آذري که راه مي رفت و قربون صدقه ام مي رفت تو ذهنم ابدي شد . صداي "جينگيلي قيزين سن گوربان "ش هميشه تو گوشم بود . آقاجون بين تمام نوه ها و حتا بچه ها من رو يک جور خاصي عاشق بود . پشت تمام عکس هاي بچگي ام با خط خوش نوشته " نورچشمي دردانه ام دلاک در تاريخ فلان / فلان / فلان " عشق و علاقه ي من و آقاجون زبانزد همه ي فاميل بود و سوژه ي حسادت و شوخي بقيه نوه ها و حتا دخترها . خب قاعدتن اين حس به حاج خانم هم منتقل شده بود و بعد از فوت آقاجون ، تمام اون توجه و مراقبت و عشق رو به حاج خانم مي دادم و اون هم يک دم از دعاهاي خيرش دست بر نمي داشت .

ياد اون دستمال هاي چهارگوشش که با دست سردوزي کرده بود و تو يه بقچه پيچيده بود و با يه قندون و زيرسيگاري و گلدون قديمي و عتيقه به عنوان کادوي عروسي برام آورده بود و با شکوهترين هديه ي عروسي ام رو در حالي که سرش رو پايين انداخته بود بهم داد تا ته بودنم هميشه تو ذهنم موندگار شد . تصوير خنده هاش وقتي شب عروسيم وسط مجلس کج کج مي رقصيد و دل من رو از يادآوري جاي خالي آقاجونم خون کرده بود و چشمهام رو پر اشک تا ابديت يادگار شد .


يه روز تو حرفاي مادر و خاله هام شنيدم که به سايت بهشت زهرا سر زدن دنبال حاج خانم اما خدا رو شکر اسمش اونجا نبوده . و ديگه کسي ردي از حاج خانم پيدا نکرد .


سه روز پيش پشت ميز کارم بودم . خواهرم زنگ زد :

_دلاک اگه گفتي کيو پيدا کردم ؟

تو دلم گفتم يا خدا باز رفته تو فيس ب و ک يکي از دوستهاي قديمي رو پيدا کرده و الان ميخواد قرار بيرون بذاره تو اين سرماااااا .

يه هو ديدم با بغض ميگه : _ دلاک حاج خانمو پيدا کردم . باهاش حرف زدم . خودش بود . خودش بود .

_کجا بود ؟ 

_ کهريزک !!!


حاج خانم (2)

اما شبي که وصيت نامه ي آقاجون رو تو اتاق عقبي خوندند ، همه ديدند که آقاجون با تدبير هميشگي خودش جايي براي نگراني حاج خانم نذاشته ! آقاجون وصيت کرده بود که تا روزي که حاج خانم خودش بخواد حق داره تو خونه ي آقاجون بمونه و هر روزي که تصميم بگيره بره ، دايي ها وظيفه دارن که يه خونه با شرايط متوسط براش اجاره کنن و ماهانه اي که آقاجون براش مشخص کرده بود رو بهش بدن ، مهريه و حق و حقوقش رو هم طبق قانون بهش تحويل بدن .

دايي ها و خاله ها همه از اين وضع راضي بودن چون دوست داشتن يکي باشه که به اصطلاح چراغ خونه ي پدر و مادرشون رو روشن نگه داره و آخر هفته ها بهش سر بزنن و مناسبت ها به ديدنش برن و هر چي لازم داشت براش تهيه مي کردن . دکتر و دواش به موقع بود ، خورد و خوراکش مهيا بود . تو اين مدت هم هر چند وقت يه بار مي اومد خونه ي يکي از خاله ها دايي ها چند روزي مي موند و چقدر احترام مي ديد و چقدر محبت مي کرد . هر وقت هم مي رفتيم ديدنش به اصرار و زور يکي از ما نوه ها رو پيش خودش نگه مي داشت و ديگه خدا مي دونه که کافي بود يکي از ما لب تر مي کرد تا حاج خانم هر چي اراده مي کرديم برامون مي خريد ، هر جا مي گفتيم ما رو مي برد مي گردوند که حوصله مون سر نره و بيشتر پيشش بمونيم .

همه چي خوب بود تا اينکه بچه هاي حاج خانم دوباره سر و کله شون پيدا شد . هي اومدن و رفتن و تو گوشش خوندن که تو اگه اينجا بميري تو اين خونه ي در اندر دشت بو مي گيري هيچکس به دادت نمي رسه ! از همه دوري ! اگه مريض بشي کسي نيست دکتر ببردت ! و اگه دزد بياد نصفه شب خفه ات مي کنه پولهات رو ميبره ! ديوار اين خونه کوتاهه ! حصار نداره ! در و پيکر نداره ! از پشت بوم يکي مياد ! تو با چه جراتي تو اين خونه مي خوابي ؟ تو چطور نمي ترسي ؟ و آنقدر گفتن و گفتن و گفتن که حاج خانم يه روز همه ي خاله ها و دايي ها رو خواست و گفت من ديگه اينجا نمي مونم . براي من يه خونه نزديک خونه ي دخترم بگيريد من برم اونجا !

دايي ها و خاله ها خيلي مقاومت کردن ، خيلي سعي کردن قانعش کنن اما فايده نداشت . ترس و وحشت به دل حاج خانم افتاده بود و ديگه راست راستي مي ترسيد تو اون خونه بمونه .

دايي ها براش يه خونه اجاره کردن و حق و حقوقش رو هم بهش دادن و با سلام و صلوات سپردنش دست بچه هاش . باز هم ارتباط حاج خانم با خانواده ي ما ادامه داشت و هر از گاهي يکي مي رفت بهش سر مي زد و پولي چيزي بهش مي دادن يا مي آوردنش خونه يکي از خاله دايي ها و بقيه مي رفتن مي ديدنش . اما خيلي طول نکشيد که پسرها براي همون چندرغاز پول حاج خانم هم نقشه کشيدن و پس از بالا کشيدن پول ها ، حاج خانم رو فرستادند خونه ي دخترش و قول دادن که هزينه نگهداري حاج خانم رو به دامادش ميدن .

اما ...

توبه ي گرگ و حاج خانم ساده دل ! حاج خانم شد سربار دختر و داماد . و باز تحقير و توهين و بي توجهي و بي احترامي .

دست روزگار زندگي رو به دختر و داماد حاج خانم سخت تر و سخت تر کرد . داماد کارش رو از دست داد و معتاد شد و دختر حاج خانم به هر بهانه اي و بخصوص به بهانه ي بزرگ حضور حاج خانم از شوهرش کتک مي خورد . از پسرها هم هيچ خبري نبود .

حاج خانم (1)

وقتي شوهرش فوت کرد يه آپارتمان سه طبقه و يک مغازه ي بزرگ تو يکي از محله هاي نسبتا خوب شهر به حاج خانم رسيد . چند سال بعد سه تا پسرها آنقدر تو فشارش گذاشتن تا اينکه خونه ها و مغازه رو به نامشون کرد . حاج خانم خونه اش رو خالي کرد و به يکي از پسرها داد و قرار شد که نوبتي خونه ي پسرها بمونه . کم کم پسرها و عروس ها با همديگه و با حاج خانم سر ناسازگاري گذاشتن و دعواها و اختلاف ها بالا گرفت . حاج خانم خونه ي يکي از پسرها موندگار شد و بقيه ديگه قبول نکردن که نگهش دارن . چند صباحي که گذشت عروس حاج خانم که فاميلش هم بود شروع کرد به بهانه گرفتن و اذيت کردن . کار به جايي رسيد که حاج خانم روزها و روزها گشنگي مي کشيد در حاليکه نوه هاش غذاهاي خوب مي خوردن . حق تلويزيون ديدن نداشت و ...

حاج خانم با معرفي چند تا خانم که تو پارک باهاشون دوست شده بود مي رفت و تو خونه هاشون کار مي کرد . چون زن ساده اي بود و مومن و صادق هر جا که مي رفت همه دوسش داشتن .

وقتي مادر بزرگ من فوت کرد ، پدر بزرگ من از نظر روحي خيلي افت کرد . تنهايي هاي طولاني براي آقاجوني که تو عمرش دست به سفيد و سياه نزده بود و حتا بلد نبود غذاش رو گرم کنه باعث شده بود که آقاجون هميشه مهربون و خوشرو به يه پيرمرد بدخلق و بدعنق تبديل شده بود .

دختر عموي مادر من يکي از خانم هايي بود که حاج خانم براي کارهاي نظافت به خونه شون مي رفت و حاج خانم رو براي پرستاري و غذا پختن و رفت و روب به ما معرفي کرد . حاج خانم هفته اي چند بار به آقاجون سر مي زد و کارهاش رو انجام مي داد . خب با اومدن حاج خانم آروم آروم اوضاع مرتب شد . بهانه گيري ها و لجبازي هاي آقاجون کمتر شد و از اونجايي که اين پيرزن همه ي وجودش عشق و محبت بود خيلي زود شد محبوب دل همه ي بچه ها و نوه ها . ديگه زمزمه ي ازدواج آقاجون و حاج خانم بين بچه ها پيچيد و همه بدون استثنا موافق اين وصلت بودن .

يه مهموني ترتيب داده شد خانواده ي عروس و خانواده ي داماد با هم آشنا شدن و ما صاحب يه مادربزرگ جديد و بسيار مهربون شديم . حاج خانم از زندگي جديدش خيلي راضي بود ، پيرزن شاد و قبراق و بگوبخندي بود . يکسره قربون صدقه ي ما نوه ها مي رفت ، با همه ي دخترها و پسرها و عروس ها و دامادها با محبت و احترام برخورد مي کرد . آقا جون هم حسابي بهش مي رسيد و توجه ميکرد .

سه چهار سال بعد آقاجون به رحمت خدا رفت و غم حاج خانم از همه عميق تر و سوزناکتر بود . درمونده و مستاصل از فردايي بود که از راه مي رسيد . هراسون بود که گذشته يکبار ديگر تکرار شود .


هميشه يادتان باشد که

وضعيت کنوني شما سرنوشت نهايي تان نيست .

روزهاي خوب خواهند آمد ...

همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه  همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه -همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - همه چي درست ميشه - حالا ببين همه چي درست ميشه

تازشم اصلا کپي پيست نکردم !

ميشه خواهش کنم ؟

1- نمايش سقراط در روزهاي 11-7 فروردين اجراي مجدد دارد . اگر علاقمند به هنر نمايش هستيد تماشاي اين اثر فاخر را از دست ندهيد !


2- از خيلي وقت پيش قرار بود تو اين تاريخ يه پولي به دست آقاي خواستگار برسه ، با وجود همه ي گرفتاري هاي شب عيد که در ارتباط با کارش داره اما قول داده بود که اين مبلغ رو به خريد مبلمان و سرويس خواب و يه سري تعميرات و تغييراتي که خونه لازم داره در اختيار من بذاره . حالا .... از موعد مقرر گذشت و خبري از پول نشد .

ميشه دعا کنيد برامون که خدا هم گرفتاري هاي آقاي خواستگار رو برطرف کنه و هم هزينه ي خريدهامون رو جور کنه ؟

پيرزن درونم جوزده که ميشه به دوران انيس الدوله رجعت مي کنه

ديروز داشتم تو پياده رو مي رفتم . هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود . يه هو يه موتوري پيچيد تو پياده رو و جلوي پاي من ترمز کرد . دو تا خانم که از روبرو مي اومدند خودشون رو به پسر موتور سوار رسوندند و ايستادند به صحبت کردن ، به همراه اونها ولي چند قدم عقب تر يه دختر جوون سرتا پا سفيد پوش به جمعشون اضافه شد . دختري با کفش هاي پاشنه بلند سفيد ، شلوار نازک سفيد ، مانتوي سفيد ، روسري سفيد و يک دسته گل رز سرخ در دست !!!

ناگهان ذهنم فرياد کشيد : " اوه اين عروسه ! حتما دارن ميرن محضر عقد کنن ! "

درست بود اونطرف خيابون يه دفترخانه است . همراهان عروس آدمهاي بسيار ساده اي بودند با لباسهاي پلوخوري و آرايش هاي تند . ناگهان زني با چادر و سرخاب و سفيداب در حاليکه از فشردگي کفش پاشنه بلند لنگ لنگ مي زد به آنها پيوست .

کنار پياده رو ايستاده بودم و عروس را تماشا مي کردم . توي اين هواي سرد چقدر کم لباس پوشيده ، بدون وسيله با پاي پياده تا دفترخانه آمده اند . از سرو وضعشان پيدا بود که ... ، نگاه من استرس و دل لرزه هاي عروس را شکار کرد . تند تند چيزهايي به همراهان مي گفت انگار سفارش مي کرد و در برابر پسر موتور سوار رام بود . تا وقتي عروس و همراهانش به آنطرف خيابان برسند من محو تماشايش بودم و غرق لذت از سادگي دخترک . وقتي به خودم آمدم پيرزني در درونم داشت خدا را به عصمت زهرا قسم مي داد که اين دختر خوشبخت و عاقبت به خير شود   !!!

پشت درياها شهري است (3)

همه ي اين فراز و فرودها به من اجازه مي داد که از راه نيکي خارج بشم و البته که اگر هر کجاي زندگيم هم به خطا مي رفتم دلايل متقن و بهانه هاي محکمه پسندي داشتم . مي تونستم دروغگوي قهاري بشم چون که طبيعتا دوست نمي داشتم که مردم سر از زندگي درب و داغون من دربيارن ، چون غرورم برام مهم بود و دلم ترحم و دلسوزي مردم رو نمي خواست ، يا حتي اگه يه جاهايي لازم داشتم که توجه اطرافيان رو جلب کنم به اندازه ي کافي دليل و استدلال داشتم که دروغ ببافم تا مرکز توجه باشم .مي تونستم حسود بشم ، يک حسود درست و درمون که چنان آهي از خوشبختي و روبراهي اوضاع ملت بکشد که سينه ها بسوزاند ، مي تونستم دو به هم زن و بخيل و تنگ نظر بشم که چرا من چنين و ديگران چنان ؟ مي تونستم از همون سن مدرسه دغل بازي و دورويي رو تمرين کنم که چه داستان هاي سوزناکي از زندگي سياه و غم و غصه هايم براي معلم ها و همکللاسي ها بگم تا امتيازهاي ويژه اي رو نصيب خودم کنم و مي تونستم بهانه تراشي هاي بيشماري بکنم تا کنج عزلت برگزينم و تا آخر عمر از لاک تنهايي و خودخواهي و عذرتراشي بيرون نيام و مي تونستم هر اون کسي بشم که شرايط زندگي راهش رو برام هموار کرده بود ...


اما يه جادويي تو وجود من بود که تمام طلسم ها رو باطل مي کرد و اون يه بينش بود . بينشي که از همون کودکي قدرت تشخيص خوبي رو از بدي به من مي داد . دلاک از همون بچگي  بين قصه ها و افسانه ها و داستان هايي که براي عروسک هاش مي گفت و نقش هايي که بازي مي کرد انتخاب کرد که به نيکي ها چنگ بيندازه ، نيکي ها هر قدر که دور اما دلاک کوچولو رو به سوي نور داشت . دلاک به خصلت هاي خوب پدرش چسبيد ، اونها رو تقليد کرد و ژست داشتن خوبي هاي پدرش رو گرفت . دلاک در نقش يه مادر اداي خوبي هاي مادرش رو درآورد . از همون بچگي من پدر و مادرم رو به صورت يه پکيج از حسن ها و معايب مي ديدم . خب قاعدتن بلد نبودم که تحليل کنم اما تشخيص مي دادم که پدرم با همه ي ظلم هايي که به خانواده اش مي کنه اما ويژگي هاي مثبت منحصربفردي داره و مادرم با وجود همه ي اشتباهاتي که مرتکب ميشد و دامان خانواده اش رو مي سوزوند اما خيلي از ابعاد شخصيتش مي تونست براي من الگو باشه .

و اين گونه شد که دلاک به جاي اينکه منزوي بشه اجتماعي شد ، به جاي اينکه کينه ورزي کنه مهرورزي رو تمرين کرد ، به جاي اينکه بدخواه مردم باشه خيرخواه مردم شد ، به جاي اينکه با دروغ توجهات و محبت هاي موقت براي خودش بخره ، ياد گرفت با صداقت احترام هميشگي براي خودش بخره . به جاي اينکه با دورويي و پنهان کاري خودش و ديگران رو گول بزنه ياد گرفت که همه تو زندگيشون يه نقطه ي کوري دارن ، و وقتي مي بينن تو با زخم هات راحتي اونها هم از قالب ها و نقش ها به در ميان و خود واقعي شون رو برات رو مي کنن و اصرارررررررر ميکنن که به کسي نگي من اين مشکل رو دارم ها ! و دلاک هنوز داره ياد مي گيره ، تلاش مي کنه ، سعي مي کنه خودش رو تنها به پاکي ، راستي و نيکي عادت بده ! دلاک فقط چون داره تمرين مي کنه مي تونه شايستگي هايي داشته باشه ...


همه ي اين تلاش ها به من کمک کرد که تازه يه آدم معمولي بشم . يه روز به يه دوستي گفتم ديگه شهامت يه آدم معمولي بودن رو دارم . ديگه شهامت مثه يه آدم معمولي زندگي کردن رو دارم . چون در گذشته هميشه مي خواستم يه آدم خيلي خاص باشم که يه زندگي خيلي خاص داره ! حالا به اون نقطه اي رسيدم که ببينم همه ي دنيا خانواده ي من و روابط بين خانواده ي من نيست . اصلا همه ي دنيا من و اطلاعات من و آموخته هاي من نيست . آدم هاي ديگه با روش هاي ديگه اي زندگي مي کنند درست يا غلط راه هاي ديگه اي براي حل مشکلاتشون دارن ، براي حرف زدن با هم دارن ، براي تعامل با همديگه دارن . بهتر يا بدتر از زندگي من اما ميليون ها شکل متفاوت براي زندگي کردن وجود داره .

براي مواجهه با زندگي ، براي رفتار با مردم ، براي برخورد با مشکلات تعصب نداشته باشم که فقط از روش خودم استفاده کنم ، يه بار هم روش همسايه ي بغلي رو تو برخوردهام امتحان کنم . يه بار هم مثه عمه ام با شوهرم حرف بزنم . يه بار هم مثه دختر خاله ام رو سر بچه ام دست بکشم . شايد زندگي آسون تر شد ! شايد دريچه هاي نويي گشوده شد ! شايد فروغ هاي روشنتري پديدار شد !


# پدر و مادرم بزرگترين موهبت هاي پروردگار به من هستند . ژن هايي که از اونها در وجود من هست دليل اون چيزيه که هميشه سرم رو با افتخار بالا مي گيرم و مباهات مي کنم که من از اين دو انسان ارزشمند پديد اومدم !

# من خودم رو آدم موفقي نمي دونم . آدم معمولي ٍ راضي بودن رو ترجيح ميدم !

# اصلا شعار دادن و نسخه نوشتن و تجويز کردن واسه ديگران رو دوست ندارم !

# هيچ ادعاي انسان کامل بودن ندارم !

# هيچ ادعاي آدم دردکشيده و زخم خورده بودن رو ندارم ! (خدا رو شکر آنقدر خاطره ي شيرين از زندگي پدر و مادرم دارم که ته نداره )

# آي انسان ها چرا فکر مي کنيد اگه تو وانمود کردن به بدبختي و فلاکت و درد و رنج از هم سبقت بگيريد برديد ؟

# بيش از حد انتظارم کامنت خصوصي در ارتباط با اين پست داشتم از اينکه من رو شريک رازهاتون کردين ممنونم !

خانه ي دوست کجاست ؟

يکي از دوستهام کسالت داشت و دو روز آخر هفته رو من پيشش بودم . صبح آلارام گوشي رو تند و سريع خاموش مي کنم . پاورچين پاورچين رختخوابم رو مرتب مي کنم . بي سر و صدا لباس مي پوشم و روي نوک پنجه وسايلم رو جمع مي کنم و مثه يه سارق حرفه اي سه تا قفل در رو باز مي کنم و مي زنم بيرون !

پام رو که ميذارم تو کوچه سرم رو مي گيرم رو به آسمون و ميگم : خدايا شکرت که منو مورد اعتماد مردم کردي ! شکرت که مردم منو قابل اين مي دونن که تو خلوت هاي خاص خودشون راهم بدن ! خدايا شکرت که تو سختي ها ، دردها ، مريضي ها ، غم ها من رو صدا مي کنن ! خدايا قدر اينکه من رو محرم مردم کردي مي دونم ! روي ماهت رو مي بوسم و دستهاي فراخت رو که دورم حلقه کردي !


آنقدر ديشب مادر دوستم از راه دور با اون لهجه ي شيرينش از تهههههههههه قلب و با همه ي وجود برام دعا کرد که ايشاالا براي زايمونم و ختنه سورون پسرم و حموم زايمونم و ... خدمت کنه که من امروز ميخوام برم يه بي بي چک بذارم ببينم خبريه ؟ نکنه راسته ميگن خانم هاي سن و سال دار از چشمهاي زن حامله مي فهمن !!!


پشت درياها شهري است (2)

خلاصه اينکه من خودم رو از اون خونه و از اون محله کشيدم بيرون . در واقع از سيطره ي تاثيرپذيري رفتارها و عادت هاي خانواده ام بيرون جستم . و بيشترين فاصله ي جغرافيايي رو در اين شهر از خانواده ام گرفتم .

خب زندگي خانوادگي ما بسيار پر تنش و روابط بين اعضاي خانواده برهوتي از احساس و مهر و محبت بود . ( يه کم تخيل تون رو به کار بگيريد و فضاي خانواده اي رو تصور کنيد که پدر  5 بار ازدواج کرده !!!) به هر روي تنها کينه و نفرت بين پدر و مادرم حاکم بود و به دليل روان پريشاني که مادر در پي اين روابط متشنج داشت با وجود عشقي که هر مادري به فرزندانش داره ، نسبت به ما هم مادر خيلي ابراز مهر و عاطفه نمي کرد و اگر هم احساس صميميتش اوج مي گرفت مي نشست و نصيحت هاي صد من يک غازي تو گوش ما فرو مي کرد که همين نصيحت ها و درددل ها بيشتر از حوادث و اتفاق هاي دوروبر به شخصيت ما ضربه زد !

اما دلاک از همون سن 5-4 سالگي وقتي با عروسک هاش بازي مي کرد به خودش مي گفت وقتي من بزرگ شدم و شوهر کردم خيلي زن مهربوني براي شوهرم ميشم !

وقتي من بزرگ شدم و شوهر کردم هر شب که شوهرم بياد خونه ميرم دم در و بهش سلام مي کنم ( اين اتفاق هرگزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز تو خونه ي ما نيفتاده بود و هميشه ي خدا اعتراض پدرم تو دعواهاي زن و شوهريشون اين بود (

وقتي من بزرگ شدم و شوهر کردم واسه بچه هام خيلي مامان مهربوني ميشم ! وقتي بردمشون حموم سفت کيسه شون نمي کشم که پوستشون قرمز بشه و تا 3 روز بسوزه و جز جز کنه ( اشاره به وسواس هاي فکري و رفتاري مادر ) بهشون ميگم اگه دلتون ميخواد خودتون يواش ليف بزنين ! سرشون هم با فشار نوک انگشت چنگ نمي زنم يوااااااااااااااش شامپو مي زنم که دردشون نياد !

وقتي من بزرگ شدم ...

و من بزرگ شدم . اما چون الگوي خوبي واسه خوب بودن نداشتم از نوجووني ناچار شدم که روابطم رو گسترش بدم تا بتونم وارد خونه و زندگي و خانواده هاي مردم بشم . تا از زن ها و مادرهاي ديگه راه و رسم زندگي رو ياد بگيرم . تا ببينم و لمس کنم و ببينم و بشنوم که بقيه زن ها با شوهرهاشون چه جوري حرف مي زنن ، چه جوري با هم سلام عليک مي کنن ، چه جوري با هم نشست و برخاست مي کنن ، چه جوري از همديگه قدرشناسي مي کنن ، يا حتا چه جوري با هم دعوا مي کنن ، قهر مي کنن ، آشتي مي کنن !

و اينجا آغاز راه من بود . ياد مي گرفتم و تقليد مي کردم و اجرا مي کردم و امتحان مي کردم و اشتباه مي کردم . خب تغيير دادن ذات و سرشت و ناخودآگاه بسيار دشواره ، تاثير و ريشه اي که ديده ها و شنيده ها در من کرده بود به اين راحتي از بين نمي رفت و نرفته ، من تنها پرخاشگري هاي پدر رو ديده بودم و سکوت از سر نجابت مادر که هيچکدوم راه درست نبود . من قهرهاي دو ساله و سه ساله بين پدر  مادرم رو ديده بودم و نقش قاصدک ما بچه ها رو در تمام طول کودکي . بنابراين طبيعي بود که من هم عليرغم تلاشي که براي بهبود و تلطيف ذهنيت هاي منفي ام مي کردم و مراقبت ها و دقت هايي که به خرج مي دادم ناگهان خودم رو بر فراز ويرانه اي مي يافتم که بر اثر اشتباهات فوق العاده بزرگ خودم پديد اومده بود . خيلي وقت ها به دليل ناداني خودم فاجعه اي در زندگيم رخ مي داد و دوباره بازسازي همه ي خرابه ها از سر نو . هي ناخودآگاه ويران مي کرد و خودآگاه من رو  از زير خروارها آوار زخمي و خسته بيرون مي کشيد . باز خودم مرهم به زخم هاي خودم مي زدم ، باز خودم به خودم تسلي مي دادم و باز دست به زانوي خودم مي زدم و باز از سر نو ساختن و ساختن و ساختن ...

توي اين سالها نياز من اين بود که خودم رو به خانم هاي موفق ( خانواده هاي موفق ) نزديک کنم و از خانواده هاي آشفته دوري کنم . تا بتونم تو متن زندگيشون برم و ازشون ياد بگيرم چه ويژگي اي رو بايد يه زن داشته باشه تا بتونه خانواده اش رو حفظ کنه ، تا بتونه به پيوندهاي خانوادگي گرما بده ، عشق بده ، معنا بده . من هيچ ابايي نداشتم که از يه پيرزن روستايي که حتا يه دندون هم توي دهنش نيست و فکش به هم جمع شده بپرسم که چي شد اين همه سال با دار و ندار حاج آقا ساختي ؟ من هيچ خجالت نمي کشم که از عروس چيتان پيتان دوست مامانم که از فرنگ اومده بپرسم چي کار مي کني که مادرشوهرت اينقدر تو رو دوست داره ؟ من هيچ شرم ندارم که از فلان خانم بپرسم وقتي از شوهرت ناراحتي چه جوري بهش ميگي ؟ چه جوري با هم دعوا مي کنين ؟ يا از رييس قسمتمون بپرسم آقاي فلاني ميشه يه سوال خصوصي ازتون بپرسم خانمتون چي کار کرده که اينقدر به برنامه ريزي هاش ، به آينده نگرشي هاش اطمينان داريد ؟

و چه رازها و رمزها که توي صندوقچه هاي زنان سرزمين من پنهان بود و چه با سخاوت اونها رو در اختيار من گذاشتند . البته که هنوز فاصله ي علم تا عمل ، فاصله ي دانستگي تا نهادينه شدن اين صفت ها در وجود من يه دنياست اما ...

ادامه دارد ...


پي نوشت : سنجاقک عزيز " پشت درياها شهري است " پاسخ سوال شماست !

پشت درياها شهري است (1)

طبيعت رو به سوي تکامل داره و ما هم که بخشي از اين طبيعت هستيم لاجرم رو به سوي تکامل در حرکتيم .

زندگي من مصداق کامل اين تعبير بود . من بچه ي يه منطقه ي نه چندان خوشنام جنوب شهرم ! ما سال ها و سال ها تو يه خونه ي قديمي که دور تا دور حياط بزرگش اتاق اتاق بود و با وجوديکه مالک کل اون خونه پدر من بود اما ما توي سه تا از اين اتاق ها زندگي مي کرديم که يکي اش رو کرده بوديم آشپزخونه و تو دوتا اتاق ديگه زندگي مي کرديم . بقيه اتاق ها تحت تصرف پدر بزرگ و مادربزگ و عمو و زن عمو و عمه ام بود . در تمام اين عمارت دارايي من تنها يه فايل فلزي کرم و طوسي بود که دو تا کشو داشت . کشوي پاييني رو برادرم پر کرده بود از کتاب و دفترهاش و کشوي بالايي مال من بود . به اضافه ي فضاي روي اين فايل . که با ذوق دخترونه ام يه روميزي نه چندان نو روش انداخته بودم و با پول هاي توي قلکم يه مجسمه ي يه دختر و پسر خريده بودم که پسره قصد کرده بود دختره رو ببوسه و بعد از اين همه سال هنوز هم موفق نشده به هدف شومش برسه و همچنان توي کارتن هاي باز نشده ي خونه ي جديد داره تلاش مي کنه بوسه رو بگيره از لب يار . قيمت مجسمه هم 100 تومن بود !

خب يه سري خنزر پنزر هم دور و بر مجسمه چيده بودم که به فراخور فصل و موقعيت و پاتک هايي که به خرت و پرت هاي عمه جان مي زدم يا سوغاتي هايي که خاله جان مي آورد ، نوع چيدمان فرق مي کرد . 

خلاصه که من هيچوقت اتاق نداشتم . هنوزم که هنوزه آنقدر دلم ميخواد به يه جايي بگن اتاق ِ دلاک ! خب يازده دوازده ساله که ملت ميگن خونه ي دلاک اما من هنوز آرزوي شنيدن واژه ي " اتاق دلاک " رو دارم . 

بگذريم ... توي دور و بري هاي ما از عمو و عمه ها هر کدوم که ازدواج مي کردن يه اتاق از اون خونه رو بهشون ميدادن و زوج جوان زندگي آغاز مي کردن . بعدها هم که زندگي ها مدرن شد و خونه کلنگي رو کوبيدن و يه آپارتمان 6 واحدي ساختن باز پدرم به هر خانواده يه واحد داد که زندگي کنند . حتا بعدترها که برادرهام ازدواج کردن پدرم براشون تو همون محله خونه هاي خيلي کوچيک اجاره مي کرد و اونها زندگي مي کردن . از اول تا آخر زندگيشون هم هيچ رشد خاصي صورت نمي گرفت . بزرگترين پيشرفتي که خانواده هاي اطراف من داشتند عوض کردن تلويزيون هاي مونولوگ با تلويزيون هاي LCD  يا LED  بود . يا خريدن يه تخته فرش يا چيزهايي مثل اين !

اما دلاک يه روز توي همون خونه ي کلنگي توي دفترچه اش نوشت که ده سال ديگه من زندگي خيلي خوبي خواهم داشت !!!

امروز که دلاک به پشت سرش نگاه مي کنه دلش ميخواد دستهاي خودش رو ببوسه ، دلش ميخواد مي تونست يکي بزنه سر شونه ي خودش و بگه شيرزن خدا قوت ! دلم ميخواد بابت تک تک روزهايي که صبح زود از خونه زدم بيرون و زحمت کشيدم و شب خسته و زار برگشتم خونه ، خودم رو ببوسم .

وانچه خود داشت زبيگانه تمنا مي کرد

چندين روزه که تو وبلاگستان چرخ مي خورم . دلم خوندن يه وبلاگ خيلي خاص رو مي خواد . يکي که نوشته هاش پر از اميد باشه . بتونم روزهاي شاد و خوش زندگيش رو تصويرسازي کنم . حتا بتونم گوشه گوشه ي خونه اش رو هم تصور کنم که عطر عشق پاشيده شده . دلم خوندن روال زندگي کسي رو مي خواست که باذوق به زندگي چسبيده باشه . خب وبلاگ خيلي از دوستانم اين ويژگي ها رو داشت اما خوندنشون برام تکراري بود . دلم يه آدم جديد مي خواست .

خيلي گشتم تا ...

به آرشيو خودم رسيدم . به بهمن و اسفند پارسال .

به مريضي خيلي سختي که يقه ام کرد و من تک و تنها افتادم تو خونه در حاليکه کسي نبود حتا يه ليوان آب دستم بده و چقدر روزها و شبهاي سختي رو در تنهايي مطلق گذروندم .

به روزي که آقاي خواستگار ماشينش رو فروخت و همه رو به حساب سازنده ي ملک واريز کرد با نام واريز کننده ي دلاک !

به روزي که تو دفترخونه ، خونه رو به نام زديم و بعدش تو آسانسور چه سفت همديگه رو بغل کرديم !

به روزي که خونه رو آگهي داديم براي رهن ! و نشد که کس ديگه اي تو خونه ي ما زندگي کنه جز خودمون !

به همه ي روزهايي که مثه يه بند باز ناشي بين زمين و هوا فقط  يه طناب باريک  نقطه ي اطمينان من بود . حتا گذشتن اون روزها برام يه رويا بود !

خدايا شکرت . جز تو دست هيچ هنرمندي توان نداشت چنين نقش زيبايي و طرح نويي در زندگاني من دراندازد !


خودم براي خودم دام گستردم !!!

اون چيزي که به زندگي دلاک لطمه مي زنه و دلاک فکر مي کنه براي زندگيش خطر محسوب ميشه ، خود اون اتفاق نيست بلکه واکنشيه که دلاک در برابر اون اتفاق نشون ميده به عبارت ديگه برخورديه که دلاک در مواجهه با اون اتفاق از خودش نشون ميده !

تجربه ثابت کرده که باد و طوفان هيچوقت دلاک رو از پا در نياورده اما سوگواري براي گزارش وضعيت آب و هوا و پيش بيني باد و بوران شديد ، قبل از خود حادثه دلاک رو خم کرده !

خب نکن دختر جان با خودت اينکارو !

بايد به مامي لقب جنگلبان بديم ...

مامان دل به نشاط من از اون عنفوان جووني اش هر کاري که سخت بود يا دقت مي خواست مي گفت اين کار به دست من نمياد . مثلا هيچوقت ترشي نمي ذاشت ميگفت به دست من نمياد ! هر وقت مي رفتيم خونه ي خاله ام و حسرت شور خوشمزه ي خاله رو مي خورديم و با آه و افسوس مي گفتيم به به چه خوشمزه شده . مامان جان مي گفت حيف که به دست من نمياد وگرنه ... اين موضوع در زمينه ي سبز کردن سبزه ي عيد و نگهداري از گل و گياه هم صدق مي کنه .

بدون استثنا تمام گلدون هايي که من بردم خونه ي مامانم خشک شدن . گلدون هايي که به جون من بسته بودن با مراقبت هاي شبانه روزي مادر به يه وضع رقت باري افتادن که آدم دلش مي خواد يه قلپ آب بريزه تو حلقشون رو گوشتشون رو حلال کنه اصلا  .

من و خواهر نشستيم تو اتاق و داريم پچ پچ هاي خواهرانه مي کنيم . خواهر روش رو کرده طرف گلدون هاي برهوت زده و ميگه به به چه طراوتي !

ميگم :  آخه مي دوني گلدون به دست مامان نمياد !

خواهر ميگه : آره آمازون رو بدي دست مامان کوير لوت بهت تحويل ميده بعد هم ميگه به دستم نيومد !