حاج خانم (1)
وقتي شوهرش فوت کرد يه آپارتمان سه طبقه و يک مغازه ي بزرگ تو يکي از محله هاي نسبتا خوب شهر به حاج خانم رسيد . چند سال بعد سه تا پسرها آنقدر تو فشارش گذاشتن تا اينکه خونه ها و مغازه رو به نامشون کرد . حاج خانم خونه اش رو خالي کرد و به يکي از پسرها داد و قرار شد که نوبتي خونه ي پسرها بمونه . کم کم پسرها و عروس ها با همديگه و با حاج خانم سر ناسازگاري گذاشتن و دعواها و اختلاف ها بالا گرفت . حاج خانم خونه ي يکي از پسرها موندگار شد و بقيه ديگه قبول نکردن که نگهش دارن . چند صباحي که گذشت عروس حاج خانم که فاميلش هم بود شروع کرد به بهانه گرفتن و اذيت کردن . کار به جايي رسيد که حاج خانم روزها و روزها گشنگي مي کشيد در حاليکه نوه هاش غذاهاي خوب مي خوردن . حق تلويزيون ديدن نداشت و ...
حاج خانم با معرفي چند تا خانم که تو پارک باهاشون دوست شده بود مي رفت و تو خونه هاشون کار مي کرد . چون زن ساده اي بود و مومن و صادق هر جا که مي رفت همه دوسش داشتن .
وقتي مادر بزرگ من فوت کرد ، پدر بزرگ من از نظر روحي خيلي افت کرد . تنهايي هاي طولاني براي آقاجوني که تو عمرش دست به سفيد و سياه نزده بود و حتا بلد نبود غذاش رو گرم کنه باعث شده بود که آقاجون هميشه مهربون و خوشرو به يه پيرمرد بدخلق و بدعنق تبديل شده بود .
دختر عموي مادر من يکي از خانم هايي بود که حاج خانم براي کارهاي نظافت به خونه شون مي رفت و حاج خانم رو براي پرستاري و غذا پختن و رفت و روب به ما معرفي کرد . حاج خانم هفته اي چند بار به آقاجون سر مي زد و کارهاش رو انجام مي داد . خب با اومدن حاج خانم آروم آروم اوضاع مرتب شد . بهانه گيري ها و لجبازي هاي آقاجون کمتر شد و از اونجايي که اين پيرزن همه ي وجودش عشق و محبت بود خيلي زود شد محبوب دل همه ي بچه ها و نوه ها . ديگه زمزمه ي ازدواج آقاجون و حاج خانم بين بچه ها پيچيد و همه بدون استثنا موافق اين وصلت بودن .
يه مهموني ترتيب داده شد خانواده ي عروس و خانواده ي داماد با هم آشنا شدن و ما صاحب يه مادربزرگ جديد و بسيار مهربون شديم . حاج خانم از زندگي جديدش خيلي راضي بود ، پيرزن شاد و قبراق و بگوبخندي بود . يکسره قربون صدقه ي ما نوه ها مي رفت ، با همه ي دخترها و پسرها و عروس ها و دامادها با محبت و احترام برخورد مي کرد . آقا جون هم حسابي بهش مي رسيد و توجه ميکرد .
سه چهار سال بعد آقاجون به رحمت خدا رفت و غم حاج خانم از همه عميق تر و سوزناکتر بود . درمونده و مستاصل از فردايي بود که از راه مي رسيد . هراسون بود که گذشته يکبار ديگر تکرار شود .