لحظه هاي مرگ آور

پدرم توي يه مهموني (عروسي ) با دوستهاش مشروب زياد مي خوره و به شدت مست مي كنه . بعد از مهموني پشت فرمون ميشينه و وقتي داشتن تو جاده با سرعت خيلي بالا رانندگي مي كردن از جاده منحرف ميشه و ميزنه به يه موتورسوار .

موتورسوار الان توي بيمارستان بستريه و اصلا معلوم نيست كه زنده بمونه يا نمونه . پدرم حالش خرابه ؛ بهم ريخته ؛ حالت چشمهاش از مصرف زياد مشروب برگشته ؛ وقتي ماجرا رو براي ما تعريف كرد فضا پر از دلهره و اضطراب و نگراني شد . دنبال يه آشنا مي گشتيم تا بتونه كاري كنه اما پدر گفت كه تو بيمارستان بهش گفتن اصلا تماسي نگير تا اگه موتورسوار خداي نكرده فوت كرد مسوولين بيمارستان خودشون به ما خبر ميدن !

حالا ديگه انتظار كشنده هم به دلشوره مون اضافه شد . مراقب بابا بوديم كه از شدت نگراني قالب تهي نكنه ؛ خودمون مثه مرغ سر كنده بوديم . داشتيم نقشه مي كشيديم كه چه جوري يه خبري از بيمارستان و از وضعيت موتورسوار بگيريم . در عين حال مراقب بوديم كسي از ماجرا بويي نبره كه باعث آبروريزي نشه .

توي همون دلهره ها و تشويش ها از خواب پريدم ...


* من تا حالا مستي ِ پدرم رو نديدم .

* نمي دونم اين افكار ماليخوليايي از كجا به خواب آدم راه پيدا مي كنن ؟؟؟

وليمه

ديشب يه مهموني خانوادگي دعوت داشتم ( از اون مدل مهموني هايي كه هميشه از رفتنش طفره مي رفتم ) . كساني اونجا بودن كه با وجود نسبت خيلي خيلي نزديكشون چند سال بود نديده بودمشون .

شب كه تو رختخواب دراز كشيدم هنوز از گرماي آغوش هايي كه سفت و محكم در آغوشم گرفته بودند گرم بودم ؛ هنوز از شوخي ها و خنده اي كه كرده بوديم زير پوستم قهقهه اي جاري بود .

مسافرت يه روزه

هم كلاسي و هم دانشگاهي بودن سالها عاشق هم بودن و الان هشت سال از عروسي شون مي گذره . عروسي شون دعوت داشتيم ولي ...

اون وقتها من هميشه از سهم دوستهام كم مي ذاشتم تا بيشتر در خدمت زندگي باشم ! واسه همين وقتي همخونه ي اون روزها گفت نريم اصرار نكردم و اين جوري بود كه عروسي ِ صميمي ترين دوست دوران نوجووني ام نرفتم . و كم كم فاصله ها بيشتر و بيشتر شد . توي اين سالها فقط يكبار اونها به خونه ي ما اومدن و يكبار هم ما به خونه ي اونها رفتيم .

توي اين هشت سال زندگي شون خيلي بالا و پايين شد . بارها و بارها اوضاع مالي شون به صفر رسيد و دست توي دست هم گذاشتن و دوباره از نو ساختن . زندگي قشنگي دارن چون عشق دارن . 

حالا بچه دار شدن . خدا يه پسر بهشون داده .

بعد از آزاديم از اون قفس ؛ اولين برنامه اي كه گذاشتم ديدن دوستم و نوزادش بود . يك شب مهمون خونه شون بودم . خونه اي كه پر از عشق بود . پر از يادگارهاي خوب . پر از خاطره هاي خوب .

طعم گس آب پرتقال

اين روزها آدم هاي كنارم را مي بينم .

براي من كه از كنار آدمها مي گذشتم بي آنكه آنها را ببينم ؛ بفهممشان يا شرايطشان را درك كنم اين دريچه ي جديدي است .

روز جمعه صبح از خونه بيرون اومدم عجله داشتم و بايد دنبال كاري مي رفتم . توي پياده روي جلوي خونه دوتا كارگر مشغول كندن باغچه بودن . اين دوتا كارگر رو روز پنج شنبه صبح هم كه بدو بدو داشتم مي رفتم بانك ديده بودم . توي اين هواي گرم ؛ زير آفتاب داغ از صبح تا بعدازظهر كار مي كردن . مثه اينكه كارگر سازمان آب و فاضلاب بودن .

خلاصه رفتم دنبال كارم و ظهر بود كه برگشتم خونه . به شدت گرسنه و خسته بودم . سر راه براي ناهار خريد كردم و تا رسيدم جلوي در خونه ديدم دوتايي نشستن تو سايه و استراحت مي كنن . كليد انداختم به در و سرم چرخيد به سمتشون . گرمازدگي شون رو حس كردم ؛ كلافگي شون رو از شدت گرما حس كردم و دلم خواست كه براشون شربت ببرم . اما شربت تو خونه نداشتم . هي اين پا و اون پا كردم . در خونه رو بستم و رفتم سوپر . يه شيشه شربت پرتقال سن ايچ خريدم و دوباره برگشتم . رفتم بالا يه پارچ شربت درست كردم و يه تيكه يخ هم انداختم توش و دوباره برگشتم پايين .

كارگر مسن تر كه از دور منو با يه سيني و يه پارچ ديد يه چيزي به اون جوونه گفت كه برگشت به سمت من . سيني رو از دستم گرفت و برگشتم خونه . فقط چند ثانيه بعد زنگ رو زدن و پارچ خالي ِ خالي رو پس آوردن .



شربت پرتقالش خييييييييلي چسبيد !

اتوبوس شركت واحد سفينه اي به فضاي آدم ها

تو اتوبوس خانمي كنارم نشست . كمي بعد شروع كرد به صحبت كردن از مسائل روز و ايران و دنيا . حرفاش حرفاي يه آدم عادي نبود ؛ از اجلاس 1+5  گفت ؛ از روابط خارجي ايران گفت و ديپلماسي جمهوري اسلامي و تفاوت پدر و پسر پهلوي و ...

كمي كه گذشت ديدم تمام سفيرهاي ايران در رژيم سابق رو مي شناسه و  عملكردشون رو تحليل مي كنه . كم كم داشتم شاخ در مي آوردم كه اين خانمه كيه ؟ چي كاره ست ؟ 

خانمه كارمند عالي رتبه ي وزارت امور خارجه در زمان شاه بود !

نمايشگاه صنايع دستي (2)

اين سومين سال پياپي است كه من به نمايشگاه صنايع دستي ميرم .

دوسال پيش (1389) اين نمايشگاه در كاروانسراي خانات حوالي چهارراه مولوي برگزار شد . برگزاري نمايشگاه صنايع دستي وسط بافت قديمي شهر و تو يه كاروانسراي بازسازي شده با تاق هاي ضربي بلند و دالون هاو هشتي ها؛ با حجره هاي نقلي كه هنوز اصالت داشت و ايوون هاي بلند و حيات بزرگ و حوض هاي سنگيانتخاب دقيق و سنجيده اي بود . غرفه داران نمايشگاه واقعا از شهرستان هاي مختلف اومده بودن و با چند تايي شون كه صحبت كردم اين چند روز رو تو هتل يا مسافرخونه مونده بودن . خيلي هاشون عشاير يا روستايي هايي بودن كه واقعا از دل محروميت و سختي ها و دشواري هاي زندگي در طبيعت اومده بودن با همون خلق و خويي كه از اين مردمان شريف سراغ داريم . مهمون نوازي شون راست بود . مهربوني هاشون و وفاداري شون به اين خاك و سرزمين راست بود . توي اون كاروانسرا پيرزن هايي با لباس محلي ايل خودشون بودن كه آفتاب بيرحمانه پوست صورتهاشون رو تيره كرده بود ؛ خطوط روي صورتهاي نازنين و مهربانشون عمق دردي رو فرياد مي كرد كه سال ها و سال ها رو شونه هاشون سنگيني كرده بود . پيرمردي رو اونجا ديدم كه از بوشهر اومده بود و حصير مي بافت با عينك ته استكاني و دندان هاي مصنوعي ولي به پهناي صورتش مي خنديد . دستهاش پينه هاي كهنه ساليان دور رو داشت .

من توي اون فضا دوست داشتم تك تك اين آدمها رو بغل كنم ؛ ببوسم ؛ شونه هاشون رو بمالم و دستهاشون رو ببوسم و ازشون بابت زحمت هايي كه براي حفظ اين خاك كشيدند تشكر كنم . ( كه البته بارها و بارها اين كار رو كردم ) .

خلاصه اينكه اون نمايشگاه براي من خيلي حس ناب داشت . حس وطن پرستي و غرور ملي تا مدتها در من پررنگ بود . 

سال بعد (1390) نمايشگاه صنايع دستي در محل مصلي تهران برگزار شد در محيطي با وسعت بيشتر و تعداد غرفه هاي رشد يافته و بسيار بي كيفيت . غرفه داران آدم هاي معمولي بودند كه يه معرفي نامه به گردن داشتند ؛ همين . در واقع فروشندگاني بودند كه براي جنس خود تبليغ مي كردند. هيچ كدام از راز گره هايي كه بر جان تار و پود گليم يا گبه هاي آويخته از در و ديوار غرفه خبر نداشتند . رنگ هاي مسحور كننده ي صنايع دستي برايشان سحري نداشت . همه چيز نمايشي بود . ماكتي از چرخ هاي ريسندگي و بافندگي بود ؛ و سياه چادرها و تنورهاي نانوايي و زناني كه با لباس هاي محلي از مردم پذيرايي مي كردند . زنان و دختركاني با لباس هاي محلي با لبخندهاي مصنوعي در غرفه ها بودند كه مردم با آنها عكس يادگاري مي گرفتند. دختركاني كه برق شهرنشيني در چشمخانه ي چشمانشان مي درخشيد ؛ با بَزَك هاي شهري .

غرفه هاي بسياري از نمايشگاه به ارگان ها و ستادهاي دولتي حمايت از صنايع دستي اختصاص داشت كه تصاويري در تاييد راستكاري هايشان به نمايش گذاشته بودند . مسوولان و صاحب منصبان اين ستادها و نهادها هم كه براي بازديد و جلسات و سمينارها در اين غرفه ها حضور داشتند ؛ آدم هاي پشت ميز نشيني بودند با كت شلوارهاي اتو كشيده كه ادعا داشتند از صنايع دستي ايران حمايت مي كنند و تشويق مي كنندو امتياز مي دهند ...

نمايشگاه هيچ حسي جز تماشاي يك نمايش براي من نداشت .

نمايشگاه صنايع دستي امسال (1391) در محل نمايشگاههاي بين المللي تهران برگزار شد . غرفه داران غالبا مغازه داران صنايع دستي و فروشندگان اين صنف بودند . فضا كاملا حكومتي بود و مصنوعي . از صحبت ها و مصاحبه هايي كه از بلندگوي نمايشگاه در تمام سالن ها و محوطه نمايشگاه پخش مي شد اين طور برمي آمد كه برگزار كنندگانبراي اين فرصتي كه در اختيار مردم قرار داده اند تا به مليت خود بپردازند ما به ازاء طلب مي كنند . 

نمايشگاه براي من ارزش رفتن نداشت .

نمايشگاه صنايع دستي

چند سالي هست كه نمايشگاه بين المللي تهران تعطيل شده و طبيعتا من هم چند سالي ميشه كه اونجا نرفته بودم .

اما چند روز پيش شنيدم كه نمايشگاه صنايع دستي امسال در محل نمايشگاههاي بين المللي تهران برپا شده . من دوساله كه نمايشگاه صنايع دستي رو ميرم . خلاصه ديروز وقت گذاشتم و رفتم .

همچين كه تو اتوبان چمران از تاكسي پياده شدم و به طرف پل هوايي رفتم يك حس نوستالژيكي يقه ام رو گرفت كه انگار پرت شدم به اعماق خاطرات .

به اون روزها كه دختر مدرسه اي بودم و هر نمايشگاه و برنامه اي كه تو نمايشگاه برگزار مي شد ما با بچه هاي كلاس مي اومديم . چه نمايشگاههاي كتابي كه هر سال و هر سال ما رو مي كشوند اينجا . در طول يك دوره برگزاري نمايشگاه كتاب ما چند بار مي اومديم بازديد . تو اين سالن هاي غلغله وول مي خورديم و كركر خنده مون به راه بود . آنقدر سالن ها رو گز مي كرديم كه خسته و هلاك تو چمن ها زير سايه غش مي كرديم تا دوباره جون بگيريم و راه بيفتيم .

يه بارم نمايشگاه مطبوعات بود مدرسه به ما پيشنهاد داد كه تو مسابقه سراسري كاريكاتور شركت كنيم و آثار برگزيده تو نمايشگاه به نمايش در ميان . وقتي زمان نمايشگاه اعلام شد ما بدو بدو رفتيم ببينيم كار كي برنده شده ؟ همونجا بود كه از بين همه بچه هاي مدرسه اثر هنري من قاب شدهروي ديوار نمايشگاه بود . ( بعله ما از اين جور آدماييم )

همه ي اون نمايشگاه رفتن ها يه جورايي تلاشي بود واسه اينكه خودمون رو پيدا كنيم . استقلال و شخصيت خودمون رو به خانواده هامون ثابت كنيم . اكيپ ما اهل خوندن و نوشتن بود . زنگ ادبيات برامون واقعا با ارزش بود . توي همون بحث ها و جدل ها ما خودمون رو پيدا كرديم . با شعر سرودن ؛ با شعر حفظ كردن ؛ با كتاب خوندنما خودمون رو پيدا كرديم .

براي من جووني دوره ي جاهلي نبود و نيست . حتا نوجووني هم جاهل نبودم . اتفاقا برعكس اون موقع پخته بودم . قدر روزها و زندگيم رو خيلي خوب مي دونستم . كاملا در مسير رشد بودم .

اما به مرور خودم رو فراموش كردم . خودم رو گم كردم و راهم رو هم همينطور . اما پيداش كردم . اين روزها به خودم مغرورم كه خودِ گمشده ام رو پيدا كردم .

ديروز توي نمايشگاه خيلي شاد بودم .

ديروز دقيقا 4ساعت پاي تلفن بودم

آقا ما اومديم يه قراري با خودمون گذاشتيم كه به روابط دوستانه مون اهميت بديم و روابط ترك خورده با ديگران رو چسب چسبي كنيم ؛ خبر نداشتيم همچين عاقبتي در انتظارمونه والله ...

نان پَر !

ساعت 7 صبح سوار اتوبوس شدم . پيرزن با چادر مشكي رنگ پريده اي روي صندلي كنار من نشست . بلافاصله بعد از نشستن گفت : نون سنگك 500 تومن بود يه روزه شده 600 تومن !

حرفي براي گفتن نداشتم . سري تكون دادم . نگاهي بهم كرد و گفت : " حالا مردم چي كار كنن ؟؟؟ "



يادت باشه

نمي ذارم حالم رو خراب كني

بهت اجازه نمي دم هر طور كه دوست داشته باشي حال منو عوض كني

اينو بفهم و بدون و يادت باشه كه

       حال من دست خودمه . من براي شاد بودن آفريده شده ام و شادمانه زندگي مي كنم .


                                                                                                       تمام

دوست

من سالها بود كه به روابط و آدمها اهميت نمي دادم . متوجه ارزش انسان ها نبودم .

نمي دانم دليلش واقعا چه بود . ضعف در ارتباط ؛ غرور ؛ كمبود وقت ؛ گرفتاري هاي زياد ؛ زندگي و روابط زناشويي بي ثبات يا شخصيت انزواطلب خودم .

من سالهاست كه دوستانم را كنار گذاشته ام . دوست ندارم . من واقعا دوست ندارم . تمام دوستي هاي من شده اند اسم هايي نوشته شده در دفترچه تلفن يا سيو شده روي گوشي موبايل .

مدت هاست به صرافت دوست افتاده ام . نيازش را به شدت در زندگيم حس مي كنم . گاهي از ته قلب دوست دارم يك دوست زنگ مي زد و خبر مي داد كه دارد به ديدنم مي آيد و من بساط يك عصرانه ي دلچسب برايش جور مي كردم . با هم گپ مي زديم و درددل مي كرديم و خنده هاي كش دار سر مي داديم .

اما نيست . دوستي نيست .

چند وقتي است كه دارم دوست هاي قديم را پيدا مي كنم . قرار ملاقات مي گذارم . قرارها پس و پيش مي شوند . گاهي كنسل مي شوند . تماس هاي دوستانه ام را بيشتر كرده ام .

در حال ترميم و بازسازي دوستي هاي گذشته ام و دريچه هاي زندگيم را به روي دوستي هاي جديد گشوده ام .

رسانه ملي

ديشب رسانه ملي داشت يه برنامه اي نشون مي داد ( دقيق نمي دونم سريال بود يا فيلم سينمايي ) به اسم " پشت پلك هاي تو " با يه همچين مضموني كه خانمه دكتر زنان و زايمان بود و اين طور كه پيدا بود بچه دار نمي شدن و سكانس هايي كه از خونه شون نشون داده مي شد همش جر و بحث هاي طولاني اين زن و شوهر بود . مشكلاتي كه پيدا بود عمر زيادي ازشون مي گذره و همينطور حل نشده به روزهاي بعد و بگو مگوهاي بعدي راه پيدا مي كنن .

تماشاي اين برنامه كه فقط 20-15 دقيقه طول كشيد به شدت كلافه و عصبي ام كرد . پا شدم تلويزيون رو خاموش كردم و دستم رو گذاشتم زير چونه ام و فكر كردم .

فكر كردم به اينكه ما مردم از كجا بايد درست زندگي كردن رو ياد مي گرفتيم ؟ از كي بايد معني زندگي زناشويي رو ياد مي گرفتيم ؟ الگوي زن سالم يا مرد سالم رو بايد از كجا پيدا مي كرديم ؟ آيا شرم و حياي خانواده هامون بهشون اجازه مي داد كه اين كليدهاي اساسي رو به دستمون بدن ؟ آيا برنامه هاي تلويزيوني مون به قدر كافي در اين زمينه آموزنده بودن ؟ آيا دور و برمون زن و شوهرهاي موفق به اندازه كافي بود ؟


ما واقعا از اين جامعه چي ياد گرفتيم ؟ جز اينكه كلاه خودمون رو سفت بچسبيم و بي خيال دنيا و آدماش 


_ قصدم اين نيست كه فرافكني كنم و كوتاهي هاي خودم يا بي تجربگي و ناپختگي خودم رو گردن ديگران بندازم ولي ايمان پيدا كردم كه هر رفتار ما تاثير ژرفي بر زندگي ديگران داره كه غالب اوقات از اون غافل هستيم

تو خودِ قند و نباتي

من عاشق اين زندگي ام .

عاشق همين پيچيدگي هاش ؛ سختي هاش ؛ گرفتاري هاش . من عاشق اين گره هاي كوري ام كه جلوي چشمهاي ناباورت درست مثه يه چشم بندي باز مي شن ؛

من عاشق شيريني و قندي ام كه بعد از حل شدن مشكلات تو دلم آب ميشه .

همين الان كه پشت مانيتور نشستم تو دلم كله قند و شاخه نبات آب مي كنن .

آري آري زندگي زيباست

زندگيم رو دوست دارم ؛ همين جوري كه هست با همه ي امكاناتي كه دارم و همه ي امكاناتي كه ندارم اما انگيزه و ايمان براي به دست آوردنشون رو با قدرت بسيار دارم .


زندگيم زيباست و دوست داشتني و شيرين .

يك خونه اي من بسازم

اين روزها بيش از هر چيزي خونه موندن و تنها بودن رو دوست دارم . دلم ميخواد بيشتر و بيشتر به اين خونه خو بگيرم . دوست دارم اول خونه رو حسابي برق بندازم ؛ تمام سوارخ سمبه هاش رو حسابي بسابم . ( البته به مدد گرد و خاكي كه انگار يكي پشت پنجره ها و كانال كولر وايستاده و هي تند تند خاك الك مي كنه ؛ اين برق و جلا دير نمي پايد ) خلاصه بعد از نظافت خونه ؛ لم بدم رو مبل ؛ پام رو بندازم رو پام ؛ منتظر بشم تا ليوان نسكافه ي لذيذم خنك بشه و غرق در افكار خودم بشم .

به زندگيم فكر كنم ؛ به آينده اي كه قراره با تصميم هاي درست و پخته درست بنا بشه . به راه روشني كه در پيش دارم .

_ هنوز فرصت نكردم براي خونه و براي خودم گل بخرم .

_ ديروز گلدون هام رو دستمال مرطوب كشيدم ؛ برگ هاشون حسابي براق و سبز شدن . يه قاليچه جلوي گلدون ها انداختم و نشستم بر و بر تماشاشون كردم . سبزينه هاي دوست داشتني من !

_ كارتن هاي گنده و بزرگ رو بالاي كمد جا دادم . تازه خونه شكل خونه شد . يه گليم هم جلوي در ورودي پهن كردم . يكي دوتا تابلو هم داشتم كه زدم به ديوار . البته اون تابلوي محبوبم رو جا گذاشتم كه اميدوارم تابلوئه خودش راه خونه ام رو پيدا كنه و بياد پيشم .

كاش مهمانم بودي

از در رستوران اومدم بيرون يه جعبه دستم بود كه بقيه پيتزا توش بود . يه كم جلوتر كنار پياده رو ؛ رو پله ي يه خونه يه نارنجي پوش نشسته بود و سنگيني تن ِ خسته اش رو ؛ روي دسته ي بلند جاروش تكيه داده بود . چشمم به ويفري افتاد كه تو دستش بود و داشت دونه دونه مي خوردشون . درنگ نكردم كه اين نصفه ي پيتزا سهم شام اون پيرمرد باشه .

اما دلم نمي خواست شام شبش يه نصفه پيتزا باشه . مي دونم پيرمردها با فست فود ميونه اي ندارن . دلم مي خواست دعوتش مي كردم خونه ؛ بساط يه چلو خورشت به راه مي كردم . براش سفره مي چيدم ؛ سالاد و ماست و خيار و سبزي خوردن براش مي ذاشتم . يه پارچ دوغ و يه سبد نون ؛  روي برنج زعفرون مي دادم و خورشت به روغن افتاده رو براش مي چيدم تو سفره . 

كاش مي شد كه مهمون خونه ام باشه . هر كي كه بود ؛ هر كي كه هست .

بترس ولي اقدام كن

يك ماه گذشت !

يك ماه از روزي كه با هزاران حس آميخته به هم از نگراني و دلشوره و ترس و وحشت و دلهره و شك و ترديد و سرزنش خودم و سرگرداني و بلاتكليفي و توكل به خدا و پناه بردن به دامان امن درگاهش و اضطرابي گزنده وارد دفترخانه شدم و جاهايي را كه دفتردار با انگشت هاي زمخت و سياهش اشاره مي رفت ؛ امضا زدم و آمدم بيرون . 

اين تصميم دشواري بود كه درباره درست يا نادرست بودنش سال ها بعد مي توان نظر داد . اما اجالتا به آن روزها كه فكر مي كنم باورم نمي شود اين من بودم كه به دفتر وكيل رفتم ؛ نامه وكالت را امضا كردم ؛ در دادگاه حاضر شدم ؛ روبروي قاضي نشستم در حاليكه صداي ضربان قلبم فضاي اتاق را پر كرده بود ؛ وحشتزده در راهروهاي دادگاه به انتظار نشستم . باورم نمي شود كه چه ساده در عرض يك روز ؛ نامه ي عدم سازش به دستم دادند و من جز بهت هيچ حس ديگري نداشتم .

روزي كه به فكر رفتن افتادم با هيچيك از معادلات مالي ام استقلال ؛ اجاره ي يك آپارتمان 35 متري حتا ؛ پرداختن قسط هاي مختلف ؛ پرداختن هزينه هاي زندگي يا مهيا كردن حداقل امكانات زندگي هم جور در نمي آمد . آن روزها با نااميدي به اجاره كردن يك آپارتمان در كرج يا اطراف كرج و رفت و آمد با مترو فكر مي كردم . كم كم جور شد ؛ موجودي حساب بانكي ام هر روز بيشتر شد ؛ واريزهايي به حسابم انجام مي شد كه براي پيدا كردن واريز كننده به امور مالي محل كارم مراجعه مي كردم و مي فهميدم كه مثلا فلان بدهي عقب افتاده سال فلان پرداخت شده ؛ صندوق قرض الحسنه اي كه قول وامش را براي چند ماه بعد داده بود ناگهان و بدون درخواست من وام را به شماره حسابم ريخته بود . پول روي پول آمد ؛ عيدي و پاداش اضافه شد . پس اندازهاي ريز ريز جمع شدند و با فروش سكه هايي كه جمع كرده بودم پول وديعه ي خانه جور شد . واقعا جور شد چون من نقشي در اين جور شدن نداشتم .

براي اسباب كشي و آوردن همان چند تكه خرده ريز وسايل منزل كه به مرور زمان و در اين سال ها جز چند تكه تخته پاره چيز ديگري از آنها باقي نمانده هم كلي ترس داشتم . نمي دانستم موقع رفتن چه برخوردهايي پيش خواهد آمد ؛ پيش بيني همه جور درگيري ؛ فحاشي ؛ كتك كاري يا حتا شكايت را هم مي كردم . اما در نهايت آرامش از سر گذشت . تك و تنها وسايلم را به كولم گرفتم و راه افتادم .

چندين روز به جابجايي وسايل و چيدن و تميز كاري و شستن و رفتن گذشت .

اما حالا كه يكماه از آن روز گذشته فرصتي براي استراحت فراهم شده . براي اينكه غروب ها يك ليوان چاي بريزم و روي مبل بنشينم و نفسي به آسودگي بكشم .

بپا

اين روزها به شدت و با جديت مراقب افكار و گفتارم هستم بخصوص افكاري كه در مورد خودم به ذهنم ميان . حواسم به خودم جمع شده . مراقب خودم هستم .

روح سبك   جسم سنگين

پياده روي طولاني و دويدن استرس ها و انرژي هاي منفي منو مي گيره . وقتي در حال پياده روي يا دويدن هستم به وضوح ريزش اين احساسات منفي رو حس مي كنم و بعدش كاملا حس سبكي دارم . گاهي اوقات هم بعدش اين سبكي همراه ميشه با بدن درد . الان كشاله ي رونم و بازوهام و جميع عضلات و ماهيچه جات مون دردناكن !

_ ديشب تنهايي هام رو با تمرين طراحي پر كردم . اصلا متوجه نشدم كه چطور ساعت نزديك 12 شب شد و من همچنان مشغول بودم و حسابي سرزنده و سرحال شده بودم .

_ ديروز طبق يك عادت توي تايم كاري يه بازي كامپيوتري رو باز كردم و يكي دوتا حركت كه انجام دادم ؛ ناخودآگاهم تكرار كرد كه : " من باارزشم   من با ارزشم " بلافاصله برنامه رو بستم و رفتم دنبال يه نامه مهم ! تكرار ارزشمند بودن وجودم حس مثبتي بهم ميده .

عزيز خودم ؛ خودم

دارم سعي مي كنم عزيز دل خودم باشم . توي فرهنگ ما اين كارها عجيبه اما اگه بهش عادت كني نتايج خوبي داره ديگه حالت وابسته به حال ديگران نيست . ديگه منتظر تاييد ديگران نمي شيني تا خودت رو دوست بداري . يا اگه كسي بنا به دليلي تو رو تاييد نكرد ديگه حالت بد نمي شه .

دارم تمرين مي كنم خودم رو دوست داشته باشم .

بيست - ارزش

امروز بيستمين روز از زندگي جديد منه .

از صبح كه بيدار شدم اين جمله مشق زندگي امروزم بود " من با ارزشم " . از لحظه اي كه بيدار شدم پيمان امروزم با خودم اين بود كه بر اين اساس با خودم و با آدمهايي كه باهاشون ارتباط دارم رفتار كنم . بر اساس اينكه من با ارزشم و رفتارم بايد با خودم و ديگران مثه يه آدم با ارزش باشه .


دارم ميرم كه يه روز با ارزش رو براي خودم بسازم ...

آغاز

اينجا شاهد يك شروع خواهيد بود . شروع يك زن .


من يك زن تمام شده بودم . يك پذيرفته ي سرنوشت . يك گردن نهاده به حكم الهي و پاي بسته ي هزاران بايد و نبايد .

روزي رسيد كه ترديد كردم ؛ به قلم سرنوشت كه كج و معوج برايم نوشته بود شك كردم و از همون روز قلم به دست گرفتم . راه دشواري را طي كردم تا خوش و زيبا نوشتم " زندگي " ...

و اين جا شكوه اين آغاز را جشن خواهم گرفت .