لحظه هاي مرگ آور
پدرم توي يه مهموني (عروسي ) با دوستهاش مشروب زياد مي خوره و به شدت مست مي كنه . بعد از مهموني پشت فرمون ميشينه و وقتي داشتن تو جاده با سرعت خيلي بالا رانندگي مي كردن از جاده منحرف ميشه و ميزنه به يه موتورسوار .
موتورسوار الان توي بيمارستان بستريه و اصلا معلوم نيست كه زنده بمونه يا نمونه . پدرم حالش خرابه ؛ بهم ريخته ؛ حالت چشمهاش از مصرف زياد مشروب برگشته ؛ وقتي ماجرا رو براي ما تعريف كرد فضا پر از دلهره و اضطراب و نگراني شد . دنبال يه آشنا مي گشتيم تا بتونه كاري كنه اما پدر گفت كه تو بيمارستان بهش گفتن اصلا تماسي نگير تا اگه موتورسوار خداي نكرده فوت كرد مسوولين بيمارستان خودشون به ما خبر ميدن !
حالا ديگه انتظار كشنده هم به دلشوره مون اضافه شد . مراقب بابا بوديم كه از شدت نگراني قالب تهي نكنه ؛ خودمون مثه مرغ سر كنده بوديم . داشتيم نقشه مي كشيديم كه چه جوري يه خبري از بيمارستان و از وضعيت موتورسوار بگيريم . در عين حال مراقب بوديم كسي از ماجرا بويي نبره كه باعث آبروريزي نشه .
توي همون دلهره ها و تشويش ها از خواب پريدم ...
* من تا حالا مستي ِ پدرم رو نديدم .
* نمي دونم اين افكار ماليخوليايي از كجا به خواب آدم راه پيدا مي كنن ؟؟؟

