هم اينك صداي من رو از لابلاي كارتن ها و صفحات نيازمندي هاي همشهري گوله شده و ظرف و ظروف و قفسه هاي كابينت مي شنويد .
ــ ( دروغ كه حناق نيست پشت ميز كارم نشستم و ليوان نسكافه ام هم كنار دستمه ! ) ــ
روز چهارشنبه و پنج شنبه شروع كردم به بسته بندي و دسته بندي وسايل و روزنامه پيچ كردنشون ، خيلي خسته كننده بود قاعدتا ، پنج شنبه ظهر كه آقاي خواستگار كارش تموم شده بود و مي خواست بره خونه شون سر راه اومد كه براي من كارتن بياره . وقتي اومد بالا و من رو تو اون وضع و اوضاع ديد دلش به رحم اومد رفت اول ناهار خريد و اومد نشستيم خورديم ، بعدش كمك كرد و يه سري وسايل توي اتاق خواب رو گفتم جابجا كنه تا بتونم كارتن ها رو بچينم تو اتاق خواب كه روزي كه به ديدن بابا مياد هال مرتب باشه .
هر وسيله اي رو كه مي خواستم جمع كنم بايد كلي تفكرات مي كردم كه در روز موعود اين وسيله به درد مي خوره يا نه . اول يه سري فنجون ها رو جمع كردم و چيدم تو كارتن بعد گفتم نه اين فنجون ها از همه بهتر بود ، دوباره يكي يكي لاي روزنامه ها رو باز كردم تا فنجون و نعلبكي هاش رو از بين هزار تا گوله ي خاكستري پيدا كنم ! اول قندون ها رو جمع كردم بعد ديدم هي واي قندون كريستال ندارم كه و اين داستان ادامه دارد ...
بعد از جا باز كردن در اتاق خواب ،كارتن ها رو چيد و سفت و چفتشون كرد و ديگه وقت باي باي بود !
نه جون من توقع داري با اون ريخت و قيافه ي زار و رنگ و روي پريده و كوزت وار دعوتش كنم شام بمونه ؟ البته كه احتمالش زياده بره فكراش رو كنه و بگه قصد ادامه تحصيل دارم !!!
وقتي رسيد خونه زنگ زد كه هاني ( تصوير سازي كردم ، يعني از روياهام براتون گفتم هااا) من رسيدم خونه اگه بدوني چه ترافيكي بود ... منم تشكر كه دستت درد نكنه خيلي كمك كردي و اينا . حالا برو استراحت كن !
نيم ساعت بعد كولر گفت تق تتق تق تق تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتق ! اي كوفت بگيري حالا مي مردي دندون سر جيگر مي ذاشتي من از اين خونه برم بعد موتور بسوزوني ؟ حالا بايد حتما خرج يه موتور كولر هم رو دست من مي ذاشتي تا كرمت بخوابه ؟ ذليل مرده !
بنابراين من زنگ به آقاي خواستگار كه سلام عزيزم ، قربونت برم ، جيگرم ، ماهم ، سلطانم ، آفتابم ، جلدي خودت رو برسون كه بي قرار توام ! خلاصه شرح ما وقع رو كه دادم ، ايشون هم كه بعدازظهر حال و احوال عرق ريزان و جان كندان ما رو ديده بودند تو همون ترافيك مذكور خودش رو رسوند و رفت پشت بوم و با چراغ قوه به عيب يابي مشغول شدند و مشخص شد كه تسمه اش پاره شده . الحمدالله رب العالمين ! سجده ي شكر ، خلاصه همون موقع شب رفتند تو خيابونها گشتند و گشتند تا تسمه خريدند و اومدند در رو زدند و تسمه رو تو صورت من گرفت و خنديد . منم هه هه هه كه يعني عجب مرد مردستاني هستي تو ! مرد ميدان هاي سخت ! خلاصه باز رفت پشت بوم و بعد با قيافه آويزون اومد كه تسمه كوچيك بود ! منم تو دلم هر هر مي خنديدم كه بميرم بچه مردم چه تلاشي مي كنه . رفت و نيم ساعت بعد با قيافه فاتح برگشت و باز رفت پشت بوم و سرانجام كولر درست شد !
خب اينها را نگفتم كه گزارش كرده باشم آخر هفته ام را ، اينها را نوشتم تا يادم بماند من درد دارم . درد من گمشدن زنانگي ام است در اين دنياي سرگردان ميان زن سنتي و زن مدرن و مسووليت پذير و تعادل و توازن ميان اين دو نقش و ايجاد پيوند بين آنها از توان من خارج بوده يعني مهارتش را بلد نبوده ام ! در گذشته من زن نبودم ، من زن مقطوع الجنسه اي بودم كه در مغزم فرو كرده بودم به زن ظلم شده ، پس در هر حالي به بازپس گيري حقم فكر مي كردم ، با پذيرفتن نقش هاي دشوار ، با قبول مسووليت هاي خارج از توانم ، با فشار آوردن بيش از حد به خودم ، با تظاهر به رويين تني ، پهلواني ، خستگي ناپذيري ، شكست ناپذيري ، جسم و روحم را فرسوده و فرتوت كردم . جوان بودم و پر انرژي ، سري پر شور داشتم و اميدي خلل ناپذير به آينده اي كه تنها با دستان خودم قرار بود ساخته شود . غافل بودم كه آنقدر مردانه با زندگي برخورد كرده ام كه حلقوم زنانگي ام را تنگ فشرده ام .
خدا را شكر كه دير و گران اما سرانجام به من فهماند كه من كيستم ، از چه رو خداوند مرا ظريف و لطيف آفريد ، كه مرا بهر چه آفريد.
اين روزها اگر پدرم پيشنهاد كمك مالي براي پرداخت اقساطم مي دهد ،دلبرانه تشكر مي كنم و كمكش را مي پذيرم ، بهر حال او هم به اينكه در زندگي دخترش سهمي داشته باشد نياز دارد ،پدرم را در جريان مشكلاتم مي گذارم ( كاري كه سابق هرگز نمي كردم و به تنهايي بار مشكلات را به دوش مي كشيدم ) ،براي برادرم كه پيشتر فكر مي كردم صلاحيتش را ندارد از شرايط زندگيم مي گويم تا بداند و گوشه ي ذهنش تنها بودن خواهرش بماند چون من به تماس هاي گاه و بيگاه او نياز دارم ، دلم ميخواد يقين داشته باشم كه يك برادر ناتني دارم كه با وجود همه گرفتاريهاي زندگي خودش اما پرسيدن احوال من برايش مهم است ، از خواستگاري كه شايد روزي از همين روزها از زندگي من برود يا شايد هم بماند تا ابد در كنار من ، مي خواهم كه در اين شرايط سخت حتا در حد جابجا كردن چند كارتن به داد من برسد .
من بيش از ده بار اسباب كشي كرده ام ، پيچيدن وسايل و كارتن بستن و جابجا كردن و بالاسر كارگر ايستادن و با راننده كاميون و كارگر باربر و بنگاهي و صاحبخونه و ... به اندازه ي كافي سر و كله زده ام و تمام اين كارها را بهتر از هزاران مرد بلدم ، اما اين بار باور دارم كه اينها هيچكدام كار من نيست ، كار من اين است كه از عزيزانم بخواهم كارها را با آن كيفيتي كه من مي پسندم برايم زحمت بكشند و انجام بدهند ، كار من اين است كه در حين كار براي عزيزانم چاي بريزم ، به رويشان بخندم ، شربت خنك برايشان آماده كنم و در نهايت خانه ي روشنم را آن طور كه مي پسندم بيارايم !
دلاك ! من در نهانخانه ي قلبت فقط يك لبخند مي بينم ، شادمانم از اينكه پيرهن باارزش انساني را بر قامت من كرده اند كه پيوسته رو به نور دارم . به خود مي بالم كه گل آفتابگرداني هستم با هر آفت و شته و پشه و حشره اي كه هر رستني اي شايد داشته باشد ، اما پربار فقط و فقط رو به سوي آفتاب عالم تاب مي گردانم !