لالا لالا ديگه بسه

تخت رو آوردند .

مادرم دلگير بود ، من و خواهرم با شوخي و خنده سفارش يه داداش كاكل زري مي داديم و هر و كرمون بخش رو ورداشته بود . مادر روي تخت دراز كشيد و پتو رو روش كشيدن و به سرعت باد بردنش .

دويدم ...

خم شدم روش و باز هم درگوشي شوخي و مسخره بازي . به حرفهاي من گوش نمي داد مي خواست تمركز كنه تا آيت الكرسي بخونه اما من نمي ذاشتم جو بگيردش . تخت را محكم هل دادند و در اتاق عمل باز شد . دستي كه آنژيوكت بهش وصل بود را از زير پتو بيرون آورد . سريع بوس صداداري از دستش كردم و مادر تريپ آبغوره گيري برداشت و درها بسته شد .

از بيمارستان زدم بيرون تا هم خودم رو به محل كارم برسونم كه امروز خيلي سرم شلوغه و هم اينكه با كار سرگرم بشم تا اين چند ساعت بگذره . جلوي بيمارستان تو ايستگاه اتوبوس منتظر نشستم و اشكها سرازير شدند ...

خدايا نمي دونم مادرها رو از كدوم معدن الماس استخراج كرده اي . شايد ما زن ها از ابتداي خلقتمون الماس نبوديم . تو ما رو كربن خلق كردي اما وقتي يه زن مادر ميشه قابليت اين رو پيدا مي كنه كه به الماس تبديل بشه ، آنقدر بابت ما بچه ها جسم و جانش سابيده مي شه و تراشيده ميشه تا سرانجام ميشه يه الماس درخشان . اون روزه كه بايد تو امن ترين گاوصندوق ها حفظ بشه ، پشت مجلل ترين ويترين ها گذاشته بشه و فقط تماشاش كرد و از برق زيبايي اش لذت برد .

خدايا مي دونم بيماري مادر من خيلي ساده و شايد حتا پيش پا افتاده است . يا حتا عملش با هيچ محاسبه اي يه عمل سخت محسوب نميشه . خدايا تو رو به حق آبروي مادري قسم ميدم تو همين لحظه كه پرده ي دل من با نسيم محبت و عشق مادرم به رقص در اومده ، به تن همه ي مادرهاي دنيا از هر رنگ و نژاد و تيره و مليتي كه هستن سلامتي بده ، خدايا تن نازنين هيچ مادري رو به درد مبتلا نكن . خدايا به همه ي مادرها سلامتي بده ، عزت بده ، سربلندي بده ، و موهبت اين رو بده كه شاهد خوشبختي و شادكامي بچه هاشون باشن كه دلهاي دريايي شون فقط با همين آروم مي گيره .

خدايا به همه ي مادرهايي كه بيماري هايي به مراتب سخت تر و پيچيده تر از مادر من دارن ، دردهايي هزار بار شديدتر از مادر من دارن ، شب ها بي تاب تر از مادر منن ، تن ترد و بند زده شون گرفتار بستر بيماريه ، خدايا شفا ، خدايا فقط شفا ، فقط شفاشون بده از درد !

 

يه بار تو كوهپايه هاي چهارمحال و بختياري از ديدن ببعي اي كه بزغاله اش رو مي ليسيد من زار زار گريه كردم ، اين گريه از شدت حسودي بود . از اينكه اين حيوان شايسته ي مادر شدن بوده و من نه ! بارها از جوانه ي جديدي كه گلدون هام زدن يا پاجوش هايي كه كنار ساقه شون در اومده من آه كشيدم از اينكه اين گياه زايش نصيبش شده اما من نه ! 

اي ديدن تو دين من اي روي تو ايمان من

 

شب ها قرآن فارسي ( ترجمه نه هااااااااااا) مي خونم و ساقي نامه ي شهرام ناظري گوش ميدم !

هيچ

مادرم امروز بيمارستان بستري شد و فردا عمل خواهد شد . اينجانب به هيچ وجه نگراني اي از بابت عمل مادر ندارم . من فقط و فقط نگران خودمم كه بايد همراه بيمار باشم . ( يك دلاك خبيث )

فقط يه مادر مي تونه بگه: "ناهار ديروز آنقدر خوشمزه شده بود كه دلم نيومد بخورم " بعد هم يه بشقاب برات غذا گرم كنه كه تو هم از اون غذا خورده باشي !

ديروز عصر مادرم رفت خونه اش كه موهاش رو رنگ كنه و دوش بگيره و وسايلي رو كه لازم داره ، برداره و بياد خونه خواهرم كه صبح همه با هم بريم بيمارستان !

وقتي رفت دلم گرفت ، حس كردم شايد بره خونه گريه كنه ، حس كردم شايد رفت تا با خونه اش خداحافظي كنه ، شايد الان تو دلش بگه تف به اين دنياي بي وفا ! تف به اين مردم ناسازگار ! حس كردم شايد الان زندگيش رو مرور كنه و ببينه كه بعد از اين همه سال فقط يه بازنده بوده ، شايد دفتر زندگيش رو ورق بزنه و به هیچ برسه ...

" من حاصل عمر خويش ندارم جز غم " 

وقتي كه ديگه غروب جمعه دلگير نيست

به قول خانم شين " فشرده شده ام مثل يك فنر "

فقط در خانه ي خودم آرامش دارم ، با خساست و حسودي مفرطي عصرهاي خانه ي خودم را فقط براي خودم مي خواهم . اما اين روزها ... خانه ام دست كمي از پناهگاه آوارگان ندارد ، اما براي من هنوز اين چارديواري پناهگاه امن است هر قدر كه آواره باشم . تا فرصت كنم مي چپم در پناهگاهم و امنيت خش افتاده اش را جرعه جرعه مي بلعم .

آخر هفته را مجبور بودم در خدمت مادر باشم اگرچه طعنه ها و كنايه ها و گله هايش از اينكه چرا كلا بند و بساطم رو جمع نمي كنم و به خانه ي او مهاجرت نمي كنم ، پاي رفتنم را به اكراه مي بندد . بهرحال آخر هفته را آنجا بودم ، برايش خريد كردم ، جارو كشيدم ، كف آشپزخانه اش را شستم ، لوله كش آوردم نشتي لوله آب دستشويي را تعمير كند ، بعد از رفتن تعميركار دستشويي را سابيدم ، گردگيري كردم ، غذا پختم .

و وقتي خسته و بي جان ولو شده بودم ، آقاي خواستگار پيغام داد كه اگه حال داري ،اگه ناجور نيست ، بيام دنبالت بريم يه دور بزنيم ؟

حال نداشتم ، خيلي خسته بودم اما دلم نيامد حالا كه دلش خواسته بعد مدت ها با هم باشيم بگم نه !

آمد . اولين پيچ را پيچيد سمت فروشگاه لوازم آرايشي كه مثه بهشته براي من . ماشين را پارك كرد و گفت : خودت گفتي رژلب صورتي دواي همه ي دردهاي من است !

مرهم دردهايم را خريد ! رفتيم آيس پك خورديم ( آيس پك كاكائويي مرهم دردهاي اوست ، در هر ساعتي از شبانه روز از پيشنهادش استقبال مي كند ) رفتيم شام خورديم .

و امروز صبح چه همه حالم خوب بود ...

كمرش خم شد

مادر از روي تخت اومد پايين ، تا كفش هايش را بپوشد و لباسش را مرتب كند من همراه دكتر به اتاق ديگر رفتم ، دكتر توضيح داد كه ديسك دارد ، سياتيك دارد ، عصب تحت فشار است و كانال عصب تنگ شده ، بايد عمل كند .

مادر به ما ملحق شد ، روي صندلي روبروي دكتر نشست و گفت : سي سال سرپا بودم !

مثه برق از ذهنم گذشت روزهايي رو كه تو ۷ سالگي بعدازظهرها كه با مادر از محل كارش بر مي گشتيم خونه از تاكسي كه پياده مي شديم خودم رو به خواب مي زدم تا مادر منو بغل كنه چون حوصله نداشتم راه برم ! و اون با وجودي كه مي دونست اينها فيلم هاي يه دختر بچه ي ننره اما هر روز مي خنديد و منو با اون لنگ هاي دراز مي انداخت رو شونه اش تا خونه ...

دندون هام رو بهم فشار دادم تا اشك نريزد !

قاعده ي بازي

مادر بزرگ پدري من ، زن بسيار بد اخلاق و بد زبوني بود ، زبونش خيلي نيش داشت ، حتا بچه هاي خودش از زخم زبون هاي اين پيرزن در امان نبودند .

يه پيرزن بي سواد و دهاتي ، كه نه تو مردم گشته بود ، نه ارتباطي يا مراوده اي با كسي داشت .  نه كسي تو اين جامعه ي بشريت به حسابي مي گرفتش .

مادر من به حكم عروس بزرگ بودن تمام رفتار و گفتارش تو تيررس تيرهاي زهرآگيني بود كه مادربزرگ راه و بيراه از چله رها مي كرد .

مادر من زن باسوادي بود ، شاغل بود و پست و عنوان خوبي هم نسبتا داشت ، از خانواده ي محترمي بود ، شان و شخصيتش قابل مقايسه با مادرشوهر نبود اما ...

با هر حرف مادربزرگ ، مادر من تو خودش مي شكست ، با خودش درگير مي شد ، اعتماد به نفسش نابود مي شد ، من مي ديدم كه مادر خم مي شد ، كه اين زخم تا عمق جونش فرو مي رفت ، و تازه مي موند يعني مادر تازه نگهش مي داشت ، آنقدر مرهمي رو اين زخم ها نمي ذاشت كه چرك كنه ، عفونت كنه ، هميشه دردش تازه باشه ...

هر چي اطرافيان حتا خود پدرم مي گفتند كه بابا جان  " نيش عقرب نه از ره كين است     اقتضاي طبيعتش اين است " ، " يه گوشت در باشه يه گوشت دروازه " ، " زندگي رو هر چي سخت بگيري سخت تر مي گذره " ، " بي خيالش باش " ، " از كاه كوه نساز " و .... مادر گوشش بدهكار نبود . سالها و سالها و سالها عمر مادر  من با كينه ورزي و دلخوري و دلگيري و ناشادماني از حرف ها و متلك ها و زخم زبون هايي كه مادر شوهر n سال قبل گفته بود گذشت . روح و روان مادر من بيمار شد ، صورتش پر از چروك شد ، كمرش زخم شد ، چهره ي گريان و نالان و هميشه شاكي فاميل شناخته شد و ...

سرانجام مادر بزرگ فوت كرد ، هيچ رد و نشوني از اون پيرزن تو اين دنيا باقي نموند ، خيلي وقته كه يادش هم تو ذهن اطرافيان پاك شده ، از اون آدم هيچي باقي نموند ، اما مادر من زندگيش رو به باد داد ، عمرش رو باخت ، تمام لذت هايي رو كه مي تونست از اين دنيا ببره از كف داد فقط بخاطر اينكه بلد نبود تو دام گرداب كه افتادي بايد بي حركت بموني تا گرداب تو رو به ساحل برونه ، اونوقت تو مي توني تو ساحل امن بشيني و به گردابي كه دور خودش مي گرده و مي چرخه بخندي ...

بعضي وقت ها بايد سلاحت رو بيندازي زمين ، دست هات رو به تسليم بالا بگيري و به ديگران اجازه بدي به تحميق تو يقين بيارن ، بايد كودن بنمايي تا ايمن باشي ، تو بازي زندگي هميشه نبايد بازي كرد ، يه وقت ها بايد بازي رو واگذار كني تا حريف خودش با خودش آنقدر بازي كنه تا خسته بشه و توان تو محفوظ بمونه

تحت پوشش بهزيستي بودن و همراه مربي شون براي مشاوره ازدواج اومده بودن

دختر و پسر هر دو عقب مانده ي ذهني بودند ، پسر معلوليت جسمي هم داشت .

پسر كت شلوار طوسي براق با كراوات ياسي پوشيده بود . دختر مانتوي آبي با روسري رنگي رنگي . يك شاخه گل رز قرمز با يك كارت كه رويش با خط نستعليق نوشته بود هميشه در قلب مني ؛ در دست دختر بود .

پسر دوربين موبايلش را روشن كرد و سرش را به دختر نزديك كرد و گفت : يك عكس دو نفره ! دختر صورتش را كنار كشيد و چشم غره اي رفت و گفت : گفتم كه نه !

پسر محو تماشاي دختر ( با آن صورت پشمالوي معصوم ) گفت : تو خوشگلترين عروس دنيا ميشي !

پسر با اعتراض به دختر گفت : روزهاي اول كه مي اومدي پيش من يه رژلبي مي زدي ؟! دختر با تغير : مثه اينكه ماه رمضونه ها !

نمي دونم دختر چي گفت كه پسر گفت : تو كه بابا نداري !

اينك نوبت شماست

آهاي اهالي اين ديار كه در اين حمام محرم بوديد و هم داستانِ پيچ و خم هاي اين دلاك !

همين آن ، همين لحظه تا پيش از ظهر دلاك به دعاهاي خيرتان و انرژي هاي مثبتتون نياز داره !

دلاك منتظر جوابه ، جوابي كه به ادامه ي راه زندگيش بستگي داره ، به خواسته دل بي قرارش ، به نتيجه ي همه ي اون صبوري ها كه مي دونيد ، همه ي اون تلاش ها براي رسيدن ها ، همه ي اون دل به وعده هاي الهي دادن ها ، همه ي اون كارها كه گفته بودم كار من نبوده و نيست اما بهاي معامله اي بود كه با ذات لايزال خودش كرده بودم ، همه ي اون خوبي ها و درستي ها كه سعي كردم ياد بگيرم .....

دست هاتون رو كه به دعا برمياد مي بوسم ، دلهاتون كه بارها و بارها براي خاطر خواسته ي من لرزيد مي بوسم بار ديگه اميد به دلهاي پاكتون مي بندم ....

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همه چيز رو به تو مي سپردم ، بي ادعا و بي هيچ غروري ، تسليم تسليم تسليم سر بر آستانت فرو مي آورم ، حكم آنچه تو فرمايي ....

coworker

بدليل مشكلات مالي شركت ، از نماينده شركت توي بندرعباس خواستند كه برگرده بياد دفتر تهران مشغول شه چون پرداخت هزينه هاي زندگي اين آقا و اجاره ملك و پرداخت حق ماموريت و فلان و بيسار ديگه براي شركت مقدور نيست .

حالا اين آقايي كه ما هميشه تلفني با هم در ارتباط بوديم از دو هفته ي پيش تشريف فرما شده ور دل ما .

ــ مهمترين نكته اينه كه لهجه ي غليظ يكي از قوميت هاي نازنين مون رو داره ! غليظ ها خيلي غليظ ! ( نه خير آذري نيستند )

ــ خيلي خيلي فراتر از قدرت تكلم يك آدميزاد توانايي حرف زدن داره !

ــ هر چيزي رو سه بار توضيح ميده و در آخر هر جمله اش ميگه : گرفتي ؟؟؟

ــ ميز كنار من رو بهش دادن !

ــ فكر مي كنه هر تلفني روي هر ميزي كه زنگ ميخوره اين بايد جواب بده !

ــ فكر مي كنه بندرعباس خارجه ، دوست داره همش در مورد اينكه اونجا زندگي مي كرده و بازارها و مراكز تجاري اش و اسكله اش و بندرش و هتل هاش و همه چي هاش توضيح بده !

ــ باد به غبغب مي اندازه كه من بدون اينكه كلاس برم كامپيوتر ياد گرفتم ، بعد هر ۵ دقيقه يه بار مانيتورش رو به سمت من مي چرخونه و ميگه خانم دلاك باشي اين پيغام چي ميگه ؟ الان ميخوام پرينت بگيرم كنترل چي رو بزنم ؟ ويرگول كدوم بود ؟ فونت چي رو انتخاب كنم ؟ جدول ميخوام بكشم ! ما چند ساعت مي تونيم بريم تو اينترنت ؟ كابل شبكه ي من شله ! چرا سيستم من فلش نمي خونه ؟

ــ دو روزه اومده بالغ بر ۵۰ بار سراغ سبد كالاي ماه رمضان رو از من گرفته !

ــ روزي يك بار از شركت زنگ مي زنه ولايتشون به برادر ، پدر و شوهر خواهرش و به زبان محلي احوال بروبكس رو جويا ميشه !

چنان از اين پيشنهاد اغواكننده ذوق كردم كه پريدم بوسش كنم با صورت رفتم تو دماغش يكي از همسفرها مُرد

قسمت نبود كه براتون تعريف كنم چطور وسط اين همه دوندگي به يه نداي شيطاني براي يه مسافرت دو روزه لبيك گفتم و قرارم رو با باربري و با برادرم و پدرم و همه ي برنامه هاي اسباب كشي رو عقب انداختم و .....

دارم همين امشب راه ميفتم .

من مفصل همه چي رو نوشتم اما بلاگفا جونم مرگ شده هاپولي اش كرد !

خيلي روحيه ام داغون بود ، اعصابم نارنجك بسته بود به خودش و رفته بود زير تانك عراقي ها !

انگاري سوء تفاهم شد ؛ من و آقاي خواستگار به صلاحديد خودمون برنامه ملاقات با پدرم رو كنسل كرديم .

اتفاقاتي افتاده كه ترجيح داديم فعلا دست نگه داريم . يه چيزي بگم خيالتون راحت بشه . مادر ايشون متاسفانه به يه بيماري اي مبتلا شدن و كسالت دارن ، خواهرشون هم دست بر قضا در همين حين ، مسافرت و اقامت در فرنگ براشون پيش اومده و در سفر هستند . اين جوريه كه دست و پاي ايشون از هر لحاظ بسته است . از يه طرف نمي تونم انتظار داشته باشم كه با اين بيماري مادرش و روحيه خراب دست به كاري بزنه و از يه طرف اگه اقامت خواهرش قطعي بشه شرايط زندگي آقاي خواستگار هم تغيير خواهد كرد و ايشون نمي تونه مادرش رو رها كنه .

پس هم من و هم شما ناچاريم كه صبوري كنيم . با اين شرايط هيچ تصميمي نمي تونم بگيرم .

مادر خودم هم بعد از عروسي همونطور كه براتون گفتم پا درد شديدي گرفت ، بعد از كلي دكتر و دوا جواب ام آر آي مشخص كرد كه نخاعش نازك شده و اعصاب پاش آسيب ديده . ديشب كه به مامانم زنگ زدم زد زير گريه ، گفت دلاك ديگه به درد هيچ كاري نمي خورم . كسي كه همش مجبور باشه بشينه در و ديوار و نگاه كنه همون بهتر كه بميره .

دلم گرفت . خيلي دلداريش دادم . اما فعلا چون دستم بند كارتن پيچيه نمي تونم برم بهش سر بزنم يا كاري براش بكنم .

پدرم اومده تهران و چشمش رو عمل كرده . ديشب و پريشب تا صبح اذيت بود و سوزش داشت .

خونه ام ريخته بهم ، سر و سامون ندارم ، هيچ نظم و ترتيبي وجود نداره . برنامه اي كه براي خونه جديد دارم اينه كه كل وسايلم رو به اونجا منتقل كنم و خودم چند وقتي برم خونه ي مامان بمونم ، هم به خاطر وضعيت پاش و هم تا روشن شدن تكليف خودم . دلم نمي خواد با بلاتكليفي برم تو اون خونه .

 

بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را

چرا ؟ چه ديده اي در اين ضعيف ِ كم طاقت ِ كم توان ؟

كدامين صبر را مي آزمايي ؟ كدامين فولاد آبديده را انتظار داري از اين مس ؟

چه ديده اي در اين تن رنج كشيده ؟ در اين چشمان بي فروغ ؟ گلويم را ببين اي بيناي به هر ناديده ، بغض هاي فروخورده اش را ببين ، انبوه اشك هاي از شرم سرزنش نچكيده ام را ببين ، دستانم را ببين كه لرزان روي كليدها حركت مي كنند .

مي داني صبوري كرده ام ، هي تو سخت تر گرفتي و من سر فرو افكندم ، بي دست و پايي ، بي سر و صدايي يا داد و قالي اميد بستم ، به گشايش ، به نور ، به روشني ...

رحم كن يا رحمان ! ديگر قرار از كف داده ام ! مجنونم نخواه ! ديوانه و لولي وش نعره كشيدنم در آستان خداوندگاري ات را نخواه !

ره بگشا ...

جاي خالي قاب روي ديوار

مبل ها ، همان مبل هايي كه گفته بودم عزيزترين عزيزانم روي آن نشسته بودند و من پذيرايي شان كرده بودم را بردند . از خانه ام بردندشان . يكي يكي بردند . يعني در واقع فروختمشان . مبل ها در حالي كه روي شانه ي كارگر در حال خروج از در بودند ، از پشت گردن كارگر سرك كشيدند تا آخرين نگاه را به زني اندازند كه چيزي در ني ني چشمانش برق مي زد . مبل بزرگتر گفت : از ما راضي باش خانم !

گفتم : دلم با توست جانا هر جا كه باشي ! سفرت به خير !

سبزينه هاي دلبندم ، گلدان هاي بند جانم را به خانه ي مادرم بردم با چه مصيبتي ، يكي يكي بغلشان كردم در ماشين پدر جاسازي شان كردم ، جوري كه تكان نخورند ، برنگردند ، ساقه هاي تردشان خم نشود ! نشكند ! آرام راندم ، آرام دست اندازها و چاله هاي خيابان را رد كردم تا رسيدم . يكي يكي بالا بردمشان ، جاي مناسب برايشان درست كردم و چيدمشان . سفارش كردم هزاران بار ، كسي دست به اينها نزند ، آبشان اصلا ندهيد تا خودم بگويم .

و برگشتم خانه . مبلي نبود كه رويش بنشينم ، ليوان چاي در دست به گلدان هاي پاي پنجره خيره شوم و خيال ببافم !

صبح كه بيدار شدم ، رفتم سمت پنجره كه لاي پنجره را باز بگذارم تا طول روز كه نيستم گل ها هوا بخورند . غافل از اينكه گلي پاي پنجره نبود ...

خطر گاز گرفتگي با احتياط كليك كنيد !

يك سگ هار در اين منطقه رويت گرديده ، خواهشمند است در صورت عدم تزريق واكسن هاري از اين وبلاگ ديدن نفرماييد !

 

 

ديروز ، بعد از فراغت از كار آقاي خواستگار رو ديدن فرموديم ، در ميان حرف و سخن ، پرسيدم تو دلشوره نداري ؟ گفت نع ! گفتم ولي من دارم . يه جور بي تفاوتي گفت : تو هميشه دلشوره داري ! واسه هر چيز كوچيكي دلشوره داري !

منو ميگي انگار كه فحش ناموسي شنيدم . رو ترش كردم و ديگه حرف نزدم ، فقط گفتم خب ديگه برو خونه تون . منم مي خوام برم به كارهام برسم . بعد هم خداحافظي يخي باهاش كردم و از هم جدا شديم .

و از لحظه ي وداع دارم نقشه مي كشم كه از كدوم پاچه اش گاز بگيرم كه هيچوقت يادش نره ...

شب خيلي دير وقت بود كه  پدرم يه سر اومد خونه ام ، يه كم نشست و مي دونستم كه همه ي وجودش سواله ، خلاصه شروع كرد به پرسيدن و منم جواب مي دادم ، در نهايت گفت : به من راست و پوست كنده بدون ملاحظه پدر و دختري بگو حرف دلت چيه ؟

من هم كه خب نمي تونستم يعني شرم و حيا نمي ذاشت خيلي بي ملاحظه جواب بدم ، اين جوري بود كه شروع كردم به حاشيه رفتن و از دلشوره هام و نگراني هام در مورد كليت ازدواج داد سخن سردادم ، كه آره خانواده ي ما توان پذيرش اين موضوع رو نداره و تو خودت كه مامان رو بيشتر مي شناسي عمده ي نگراني من از بابت مامانه و دردسرهايي كه درست خواهد كرد و برخورد اطرافيان و ...

پدر بيچاره ام كه انگار به خوبي حرف دل من رو فهميده بود شروع كرد به دلداري كه : خب بالاخره تو بايد بدوني كه اين موضوع هميشه تو فرهنگ ما بوده و تو هم نبايد انتظار داشته باشي كه اطرافيان با آغوش باز با اين موضوع كنار بيان . بالاخره هميشه سايه ي ازدواج اول رو زندگي تو خواهد بود ، بايد زمان بهش بخوره ، بايد نسبت به خيلي قضاوت ها بي تفاوت باشي ، به خودت و به مردم ، زمان بدي تا بعد از چند سال ايشاالا اگه زندگي خوبي داشته باشي مردم اين آدم جديد رو قبول مي كنند .

كلافه ام     كلافه ام      كلافه ام

ــ پدرم ديشب رسيد تهران ! احتمالا همين امروز بيايد سراغم كه نفس كششششششششششششششش كوش اين خواستگار ميخوام سرش رو بذارم رو سينه اش !

ــ همزيستي مسالمت آميز با كارتن ها ادامه دارد .

ــ متخصص مغز و اعصاب براي مادرم تشخيص مشكل سياتيك را داد و دو روز گذشته را به همراه يك مادر نالان و كم طاقت در مطب دكتر ، مركز ام آر آي ، گرفتن نوار عصب و آزمايشگاه گذرانده ام .

ــ از دو روز پيش كمر و گردنم گرفته است و به قدري درد دارد كه كج مانده ام و نفسم بالا نمي آيد .

ــ هورمون هايم ريخته بهم اساسي ! و به همين دليل كلا بي اعصابم امروز .

ــ آقاي خواستگار را به دليل گرفتاري هاي كاري و غيره ايشان و خودم دو روزه كه پيدا نكرده ام تا آخرين اولتيماتوم ها و اتمام حجت ها را پيش از قرار ملاقات با پدرم باهاش بكنم ، هنوز حرف هاي كوچولو كوچولويي تو دلم هست كه فرصت نشده بگويم .

ــ به احتمال ۱۵۰ درصد به محض اينكه پدرم از خواب بيدار شود تماس خواهد گرفت تا يادآوري كند كه براي قرار هماهنگ كن !

 

از ديشب به سرم زده كه قرار را كنسل كنم ... من آمادگي اش را ندارم ... مي ترسم ؟ دلهره دارم ؟ فرار مي كنم ؟ از آقاي خواستگار دلخورم كه چرا همزمان با بيماري مادرش ، مادرم بيمار شده ؟ دنبال بهانه مي گردم ؟

 

آفتاب پرست نيَم آفتابگردانم من !

هم اينك صداي من رو از لابلاي كارتن ها و صفحات نيازمندي هاي همشهري گوله شده و ظرف و ظروف و قفسه هاي كابينت مي شنويد .

ــ ( دروغ كه حناق نيست پشت ميز كارم نشستم و ليوان نسكافه ام هم كنار دستمه ! ) ــ

روز چهارشنبه و پنج شنبه شروع كردم به بسته بندي و دسته بندي وسايل و روزنامه پيچ كردنشون ، خيلي خسته كننده بود قاعدتا ، پنج شنبه ظهر كه آقاي خواستگار كارش تموم شده بود و مي خواست بره خونه شون سر راه اومد كه براي من كارتن بياره . وقتي اومد بالا و من رو تو اون وضع و اوضاع ديد دلش به رحم اومد رفت اول ناهار خريد و اومد نشستيم خورديم ، بعدش كمك كرد و يه سري وسايل توي اتاق خواب رو گفتم جابجا كنه تا بتونم كارتن ها رو بچينم تو اتاق خواب كه روزي كه به ديدن بابا مياد هال مرتب باشه .

هر وسيله اي رو كه مي خواستم جمع كنم بايد كلي تفكرات مي كردم كه در روز موعود اين وسيله به درد مي خوره يا نه . اول يه سري فنجون ها رو جمع كردم و چيدم تو كارتن بعد گفتم نه اين فنجون ها از همه بهتر بود ، دوباره يكي يكي لاي روزنامه ها رو باز كردم تا فنجون و نعلبكي هاش رو از بين هزار تا گوله ي خاكستري پيدا كنم ! اول قندون ها رو جمع كردم بعد ديدم هي واي قندون كريستال ندارم كه و اين داستان ادامه دارد ...

بعد از جا باز كردن در اتاق خواب ،كارتن ها رو چيد و سفت و چفتشون كرد و ديگه وقت باي باي بود !

نه جون من توقع داري با اون ريخت و قيافه ي زار و رنگ و روي پريده و كوزت وار دعوتش كنم شام بمونه ؟ البته كه احتمالش زياده بره فكراش رو كنه و بگه قصد ادامه تحصيل دارم !!!

وقتي رسيد خونه زنگ زد كه هاني ( تصوير سازي كردم ، يعني از روياهام براتون گفتم هااا) من رسيدم خونه اگه بدوني چه ترافيكي بود ... منم تشكر كه دستت درد نكنه خيلي كمك كردي و اينا . حالا برو استراحت كن !

نيم ساعت بعد كولر گفت تق تتق تق تق تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتق ! اي كوفت بگيري حالا مي مردي دندون سر جيگر مي ذاشتي من از اين خونه برم بعد موتور بسوزوني ؟ حالا بايد حتما خرج يه موتور كولر هم رو دست من مي ذاشتي تا كرمت بخوابه ؟ ذليل مرده !

بنابراين من زنگ به آقاي خواستگار كه سلام عزيزم ، قربونت برم ، جيگرم ، ماهم ، سلطانم ، آفتابم ، جلدي خودت رو برسون كه بي قرار توام ! خلاصه شرح ما وقع رو كه دادم ، ايشون هم كه بعدازظهر حال و احوال عرق ريزان و جان كندان ما رو ديده بودند تو همون ترافيك مذكور خودش رو رسوند و رفت پشت بوم و با چراغ قوه به عيب يابي مشغول شدند و مشخص شد كه تسمه اش پاره شده . الحمدالله رب العالمين ! سجده ي شكر ، خلاصه همون موقع شب رفتند تو خيابونها گشتند و گشتند تا تسمه خريدند و اومدند در رو زدند و تسمه رو تو صورت من گرفت و خنديد . منم هه هه هه كه يعني عجب مرد مردستاني هستي تو ! مرد ميدان هاي سخت ! خلاصه باز رفت پشت بوم و بعد با قيافه آويزون اومد كه تسمه كوچيك بود ! منم تو دلم هر هر مي خنديدم كه بميرم بچه مردم چه تلاشي مي كنه . رفت و نيم ساعت بعد با قيافه فاتح برگشت و باز رفت پشت بوم و سرانجام كولر درست شد !

 

خب اينها را نگفتم كه گزارش كرده باشم آخر هفته ام را ، اينها را نوشتم تا يادم بماند من  درد  دارم . درد من گمشدن زنانگي ام است در اين دنياي سرگردان ميان زن سنتي و زن مدرن و مسووليت پذير و تعادل و توازن ميان اين دو نقش و ايجاد پيوند بين آنها از توان من خارج بوده يعني مهارتش را بلد نبوده ام ! در گذشته من زن نبودم ، من زن مقطوع الجنسه اي بودم كه در مغزم فرو كرده بودم به زن ظلم شده ، پس در هر حالي به بازپس گيري حقم فكر مي كردم ، با پذيرفتن نقش هاي دشوار ، با قبول مسووليت هاي خارج از توانم ، با فشار آوردن بيش از حد به خودم ، با تظاهر به رويين تني ، پهلواني ، خستگي ناپذيري ، شكست ناپذيري ، جسم و روحم را فرسوده و فرتوت كردم . جوان بودم و پر انرژي ، سري پر شور داشتم و اميدي خلل ناپذير به آينده اي كه تنها با دستان خودم قرار بود ساخته شود . غافل بودم كه آنقدر مردانه با زندگي برخورد كرده ام كه حلقوم زنانگي ام را تنگ فشرده ام . 

خدا را شكر كه دير و گران اما سرانجام به من فهماند كه من كيستم ، از چه رو خداوند مرا ظريف و لطيف آفريد ، كه مرا بهر چه آفريد.

اين روزها اگر پدرم پيشنهاد كمك مالي براي پرداخت اقساطم مي دهد ،دلبرانه تشكر مي كنم و كمكش را مي پذيرم ، بهر حال او هم به اينكه در زندگي دخترش سهمي داشته باشد نياز دارد ،پدرم را در جريان مشكلاتم مي گذارم ( كاري كه سابق هرگز نمي كردم و به تنهايي بار مشكلات را به دوش مي كشيدم ) ،براي برادرم كه پيشتر فكر مي كردم صلاحيتش را ندارد از شرايط زندگيم مي گويم تا بداند و گوشه ي ذهنش تنها بودن خواهرش بماند چون من به تماس هاي گاه و بيگاه او نياز دارم ، دلم ميخواد يقين داشته باشم كه يك برادر ناتني دارم كه با وجود همه گرفتاريهاي زندگي خودش اما پرسيدن احوال من برايش مهم است ، از خواستگاري كه شايد روزي از همين روزها از زندگي من برود يا شايد هم بماند تا ابد در كنار من ، مي خواهم كه در اين شرايط سخت حتا در حد جابجا كردن چند كارتن به داد من برسد .

من بيش از ده بار اسباب كشي كرده ام ، پيچيدن وسايل و كارتن بستن و جابجا كردن و بالاسر كارگر ايستادن و با راننده كاميون و كارگر باربر و بنگاهي و صاحبخونه و ... به اندازه ي كافي سر و كله زده ام و تمام اين كارها را بهتر از هزاران مرد بلدم ، اما اين بار باور دارم كه اينها هيچكدام كار من نيست ، كار من اين است كه از عزيزانم بخواهم كارها را با آن كيفيتي كه من مي پسندم برايم زحمت بكشند و انجام بدهند ، كار من اين است كه در حين كار براي عزيزانم چاي بريزم ، به رويشان بخندم ، شربت خنك برايشان آماده كنم و در نهايت خانه ي روشنم را آن طور كه مي پسندم بيارايم !

دلاك ! من در نهانخانه ي قلبت فقط يك لبخند مي بينم ، شادمانم از اينكه پيرهن باارزش انساني را بر قامت من كرده اند كه پيوسته رو به نور دارم . به خود مي بالم كه گل آفتابگرداني هستم با هر آفت و شته و پشه و حشره اي كه هر رستني اي شايد داشته باشد ، اما پربار فقط و فقط رو به سوي آفتاب عالم تاب مي گردانم !

ديروز من

اومدم سركار و مشغول كار بودم يه كم كه سرم خلوت شد رفتم باشگاه ( نگفته بودم كه چسبيده به محل كارم يه باشگاه بدنسازيه و خيلي كيفيت كلاسش بالا نيست اما خيلي بهتر از بي تحركيه و من يك هفته است كه يكساعت كار رو مي پيچونم و به اندامم رسيدگي مي كنم ؟ ) ديروز هم اتفاقا جوگير شده بودم و بي نهايت بدو بدو و بپر بپر كردم ، وقتي برگشتم به اتاقم سرم تقريبا شلوغ بود ، حدود ساعت يك يادم افتاد كه اوخ امروز وقت دكتر دارم . ساعت دو راه افتادم سمت مطب و تا ساعت ۶ بعدازظهر تو مطب علاف بودم . ( آنقدر خسته بودم كه نيم ساعت نشسته رو صندلي خوابيدم ) از مطب هم تا خونه ، تمام مسير با اتوبوس و خدا مي دونه كه چقدر گرما كلافه ام كرده بود . تا رسيدم خونه از بنگاه زنگ زدن كه دو نفر قراره بيان بازديد . يه استراحت كوچولو در حد يه ليوان چاي فقط و بعد دينگ دينگ اومدن خونه رو ديدن .

امروز كلاس طراحي دارم . ( نگفته بودم كه از هفته ي پيش استاد طراحي ام رو عوض كردم و پيش يه استاد جديد ميرم و بعد از يكسال دوباره طراحي رو شروع كردم ؟ ) بنابراين بايد تمرين هام رو هم براي استادم مي بردم وگرنه سرم به باد بود . تازه با اون همه خستگي نشستم به طراحي ....

از پريشب كارتن جعبه هاي كريستال رو بيرون آورده بودم ، يكي يكي ظرف هاي كريستال رو تو جعبه هاي خودش چيدم ، چفتشون كردم كه يه وقت خداي نكرده تلفات نداشته باشه و جعبه ها رو چيدم گوشه ي هال .

بعد هم يه دوش گرفتم كه از صبح حسابي عرق ريخته بودم و نمي دونم كي منو برد تو تخت و خوابوند ؟

خداي بزرگ بزرگ بزرگ ، خداي همه ي آسمونها ، خداي خوب و لطيف و ململي من ، خداي روزهاي دربدري و بي كسي و بي پناهي هاي من ، خداي روزهاي نااميدي من ، تنها كس من ، خدايي كه تو اوج نااميدي از در بنگاه ها كه بيرون مي اومدم و آقاي مشاور با بي رحمي يه نه ي گنده تحويلم داده بود و گلوم رو بغضو كرده بود ، اما من سر به آسمون فراخ تو بلند مي كردم و صدات مي كردم و ازت مي خواستم به اين سرمايه ي اندك من كه با خون دل مورچه مورچه جمعش كرده بودم بركت بدي تا بتونم خونه بخرم ، اي خدايي كه اون لحظه هايي كه التماست مي كردم من اين چيزا هاليم نيست ، من تورم و گروني و تحريم و اينا هاليم نيست ، من سقف خودم رو مي خوام ، خدايا تو همه ي اون روزها منو ديدي ، همه ي اون نگاه هاي پر از تحقير بنگاهي ها وقتي بودجه ي من رو براي خريد مي شنيدن ، مي ديدي ، خدايا تو منو ديدي كه براي ارتقاي زندگيم دست و پا زدم ، خدايا تو منو ديدي وقتي مامانم سرزشم كرد كه چرا اينقدر تو عجولي دلاك ؟ صبر كن خونه خريدن كه با اين عجله نمي شه ! خدايا فقط تو  ديدي كه چنگ زدم به اين كائنات تا بالا برم ، تا با زحمت خودم بالا برم ، تا رو پاي خودم بايستم و رو به جلو قدم بردارم .

خداي خداي خداها از اينكه منو ديدي ازت ممنونم ، از اينكه صدام رو از ته چاه نااميدي ها شنيدي ازت ممنونم . خدا جونم ، خداي مهربونم ، خداي خوبم صداي همه ي اونهايي رو كه صدات مي كنن بشنو ، همه شون رو ببين ، چشم ازمون برندار !

با خانواده ي دلاك آشنا شويد ...

تمام برنامه هاي زندگيم رو تعطيل كرده بودم نشسته بودم به انتظار تا تكليف اين معما روشن شود بعد كوله بار بردارم و باز راه بيفتم !

حتا رفتن يا نرفتنم به خانه ي خودم ، دست زده بودم زير چونه و بِر بِر به گذر عمر مي نگريستم !

از شنبه به خودم نهيب زدم كه اين انفعال مستمر كه چه ؟

تصميم گرفتم بزنم تو دل ترس هايم ، چنگ بياندازم به ترس هايم و خفتشان را بگيرم و وارد زندگيم كنمشان . از اين رو به خودم جسارت دادم تا بپذيرم روابط را به جمع خانواده ها بايد بكشانم تا فرصت شناخت بهتر داشته باشم .

احتمال اينكه در اين خصوص خانواده ام  با من همكاري نكنند وجود دارد ، مشكلات و سنگ هايي سر راهم وجود دارد البته بيشتر از جانب خانواده ي خودم . اصولا بيشتر نگراني هايم از جانب خانواده ي خودم است . در باورهاي مادرم ازدواج دوم محكوم به شكست است ، او اعتقاد دارد يا به زندگي با همسر سابقت برگرد يا تا ابد شخص ديگري را در زندگي ات راه نده . جالب است كه تا امروز مادرم از بازگو كردن ماجراي جدا شدن من نزد فاميل و نزديكان حتا خواهر و برادرهايش هم خودداري كرده ، شايد اين امر را مايه ي آبروريزي مي داند بنابراين طبيعي است كه با ازدواج مجدد من مخالفت سرسختانه اي خواهد كرد و كار را به تنش خواهد كشاند .

به عنوان مثال در جشن ازدواج خواهرم كه همين ماه پيش بود به خيلي از اقوام كه از غياب همسر سابق من پرسيده بودند گفته بود كه ايشان در ماموريت هستند !!!! به همين منوال از پذيرفتن شخص ديگري و حضور او در جمع خانواده و فاميل هم امتناع خواهد كرد ! در غير اينصورت هم احتمال بي تفاوتي و بي اعتنايي مطلق مادرم  به نحوه انجام مراسم مي رود .

پدرم اما داستان ديگري دارد ، سيستم پدرم اين طور است كه كافي است در جلسه ي اول از رفتار و منش كسي خوشش بيايد ، تا آخر داستان كج دار و مريض همراهي خواهد كرد . ممكن است در اين ميان نظراتي دهد كه دود سياه و غليظ از گوشهايت بيرون بزند اما در نهايت همراه خواهد بود .

در هر حال چنان چه ازدواج مجدد ، انتخاب من براي ادامه ي مسير زندگي باشد ، دشواري هايي از اين دست با خانواده ي خودم خواهم داشت .

توكل بر خدا 

آهان : هيچكدام از اينها را نمي خواستم بگويم ، مي خواستم بگويم تصميم گرفتم دست از انفعال بردارم ، برداشتم تلفن كردم به آقاي صاحبخانه كه پدر من ، به جاي اينكه من هر روز غروب در خدمت مشتريان منزل شما باشم و براي بازديد خدمتگزاري كنم ، پول وديعه ي اينجانب را آماده نماييد من پانزدهم برج خانه را خالي مي كنم و شما خود دانيد با مشتريانتان ! از آنجا كه صاحبخانه آدم بسيار خوبي است بدون لحظه اي درنگ گفت اطاعت امر خانم ! پس قرار ما پانزدهم تير !

احيانا شكر با شكردان خوردم نه ؟ فقط ۱۱ روز فرصت دارم .

بار اول با هزارمين بار فرقي نداره انگار

هفته ي ديگه پدرم مياد تهران و قراره كه يه ديدار نه چندان رسمي با آقاي خواستگار داشته باشه .

به آقاي خواستگار ميگم : اون روز جو نگيردت ورداري سبد گل و دسته گل و اين چيزا بخري بياري ها !

آقاي خواستگار : پس چي بيارم ؟

من : چه مي دونم فقط گل نيار .

آقاي خواستگار : هندوونه بيارم خوبه ؟

بحث محرم و نامحرم نيست !

خوشم مياد كه هيچكدومتون به عنوان پست دقت نكرديد ! خواستم تشكر كرده باشم از دقتتون !

اگه موضوع رو براتون خيلي باز نمي كنم يا از بازگو كردن جزييات داستان طفره ميرم ( كه خيلي از دوستان بهش اشاره كرده بودن ) فقط به اين دليله كه هنوز ۱۰۰٪ قضيه اوكي نشده ، هنوز تو ذهن من ترديدهايي وجود داره ، تجربيات گذشته رسوباتي رو تو ذهن و زندگي من به جا گذاشته كه بخش عمده اي از ترس هام به اين جنبه بر مي گرده و اينكه خودتون بهتر مي دونيد كه هر آدمي دنياي ناشناخته ايه كه تا بهش خيلي نزديك نشي نمي توني از اصل و وجودش باخبر باشي و تو شرايط كنوني من هنوز اين ارتباط روي فركانس ريسك قرار داره !

نه به داره       نه به باره

آنقدر شارژم كه دارم ليست جهيزيه رو بالا پايين مي كنم ضرورياتش رو جدا كنم !