ديروز من
اومدم سركار و مشغول كار بودم يه كم كه سرم خلوت شد رفتم باشگاه ( نگفته بودم كه چسبيده به محل كارم يه باشگاه بدنسازيه و خيلي كيفيت كلاسش بالا نيست اما خيلي بهتر از بي تحركيه و من يك هفته است كه يكساعت كار رو مي پيچونم و به اندامم رسيدگي مي كنم ؟ ) ديروز هم اتفاقا جوگير شده بودم و بي نهايت بدو بدو و بپر بپر كردم ، وقتي برگشتم به اتاقم سرم تقريبا شلوغ بود ، حدود ساعت يك يادم افتاد كه اوخ امروز وقت دكتر دارم . ساعت دو راه افتادم سمت مطب و تا ساعت ۶ بعدازظهر تو مطب علاف بودم . ( آنقدر خسته بودم كه نيم ساعت نشسته رو صندلي خوابيدم ) از مطب هم تا خونه ، تمام مسير با اتوبوس و خدا مي دونه كه چقدر گرما كلافه ام كرده بود . تا رسيدم خونه از بنگاه زنگ زدن كه دو نفر قراره بيان بازديد . يه استراحت كوچولو در حد يه ليوان چاي فقط و بعد دينگ دينگ اومدن خونه رو ديدن .
امروز كلاس طراحي دارم . ( نگفته بودم كه از هفته ي پيش استاد طراحي ام رو عوض كردم و پيش يه استاد جديد ميرم و بعد از يكسال دوباره طراحي رو شروع كردم ؟ ) بنابراين بايد تمرين هام رو هم براي استادم مي بردم وگرنه سرم به باد بود . تازه با اون همه خستگي نشستم به طراحي ....
از پريشب كارتن جعبه هاي كريستال رو بيرون آورده بودم ، يكي يكي ظرف هاي كريستال رو تو جعبه هاي خودش چيدم ، چفتشون كردم كه يه وقت خداي نكرده تلفات نداشته باشه و جعبه ها رو چيدم گوشه ي هال .
بعد هم يه دوش گرفتم كه از صبح حسابي عرق ريخته بودم و نمي دونم كي منو برد تو تخت و خوابوند ؟
خداي بزرگ بزرگ بزرگ ، خداي همه ي آسمونها ، خداي خوب و لطيف و ململي من ، خداي روزهاي دربدري و بي كسي و بي پناهي هاي من ، خداي روزهاي نااميدي من ، تنها كس من ، خدايي كه تو اوج نااميدي از در بنگاه ها كه بيرون مي اومدم و آقاي مشاور با بي رحمي يه نه ي گنده تحويلم داده بود و گلوم رو بغضو كرده بود ، اما من سر به آسمون فراخ تو بلند مي كردم و صدات مي كردم و ازت مي خواستم به اين سرمايه ي اندك من كه با خون دل مورچه مورچه جمعش كرده بودم بركت بدي تا بتونم خونه بخرم ، اي خدايي كه اون لحظه هايي كه التماست مي كردم من اين چيزا هاليم نيست ، من تورم و گروني و تحريم و اينا هاليم نيست ، من سقف خودم رو مي خوام ، خدايا تو همه ي اون روزها منو ديدي ، همه ي اون نگاه هاي پر از تحقير بنگاهي ها وقتي بودجه ي من رو براي خريد مي شنيدن ، مي ديدي ، خدايا تو منو ديدي كه براي ارتقاي زندگيم دست و پا زدم ، خدايا تو منو ديدي وقتي مامانم سرزشم كرد كه چرا اينقدر تو عجولي دلاك ؟ صبر كن خونه خريدن كه با اين عجله نمي شه ! خدايا فقط تو ديدي كه چنگ زدم به اين كائنات تا بالا برم ، تا با زحمت خودم بالا برم ، تا رو پاي خودم بايستم و رو به جلو قدم بردارم .
خداي خداي خداها از اينكه منو ديدي ازت ممنونم ، از اينكه صدام رو از ته چاه نااميدي ها شنيدي ازت ممنونم . خدا جونم ، خداي مهربونم ، خداي خوبم صداي همه ي اونهايي رو كه صدات مي كنن بشنو ، همه شون رو ببين ، چشم ازمون برندار !