بهانه گيري

در حاليکه تلويزيون تماشا مي کردم با روغن شترمرغ پاي مادر رو ماساژ مي دادم و اون هم آه و ناله مي کرد . چشمم به ساق و مچ پاش افتاد . خداي من ! چقدر مچ پاش تحليل رفته . مادر من استخوان بندي نسبتا درشتي داره و قد بلند محسوب ميشه . اما مچ پاش به لاغري پاي يه بچه شده . انگار که به يه مچ پاي بسيار لاغر يه پاي درشت و گنده وصل کنند . تضاد وحشتناکي بود . خودداري کردم که بهت و حيرتم مشهود نباشه ...

از صبح هم کج خلق بودم . هيچ ارتباطي به هورمون هم نداشت . حتا با وجودي که قرار بود تا شب کابينت ها رو تحويل بدن اما اين موضوع هم نمي تونست از حجم انبوه غمم کم کنه . کارهاي ناتموم ، بي برنامه گي هاي چند وقت اخير ، شلخته وار زندگي کردن تو خونه ي بي انضباط مادر ، شکل زندگي خطي کار و نظافت خونه تا اوج بهانه گيري منو برده بود . يه سرماخوردگي سخت و درد قفسه سينه و گلو و تمام اعضا و جوارح هم مزيد بر علت شد .  هزار سوژه ي درام ديگه در مورد آقاي خواستگار تو اين مايه ها که چرا دم خر درازه ، چرا در گنجه بازه و غيره کاري کرد با من تا :

ساعت ۸ شب تمام لباس هاي توي کمد رو پوشيدم و از خونه زدم بيرون . شال گردن رو دو دور دور کله ام پيچيدم و آنقدر بالا آوردمش تا مماس با پلک پايينم باشه . و بعد اشک ها سرازير شدند ...

چراغ خونه است ...

از شرکت زنگ زدم به مامان که مامان من سر راه ميخوام برم زيپ بخرم . برو اون بافتني منو بيار با متر جلوش رو اندازه بگير به من بگو چند سانته .

ــ صبر کن . صبر کن .

ــ جلو کدومه ؟ همون که پيچ داره ؟ خب يه دقيقه گوشي رو نگه دار ...

ــ خب صبر کن دقيق بگم ........ ۹۱ !!!

ــ نععععععععععععععععععععععع . اشتباه گرفتي ببين از سر کشباف پايين بگير تا يقه .

ــ اون حلقه گنده ئه حلقه آستينه ؟ اون حلقه کوچيکه يقه ؟

ــ آره از پايين تا بالا کشباف داره . ببين دوتا زير دوتا رو رو بگير تا بالا بگو چقدره

ــ خووووووووب هولم نکن . الان ميگم ...... خب .... خب ........................ ۸۲ !

ــ نعععععععععععععععععععععع مامان ببين از پايين لباس يه حاشيه داره که کشبافه اون رو بگير تا جاييکه تموم ميشه .

ــ آهان حالا فهميدم !!!

ــ مي خواي قطع کنم ۵ دقيقه ديگه زنگ بزنم ؟

 ـ نه بابا . من فرزم يه دقيقه صبر کن ....................................................

صداي لق لق خوردن گوشي روي ميز و سکوت ............................................

 

ــ ماااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان نمي خوام ساعت ۴ شد همه رفتن خونه هاشون . خودم ميام خونه اندازه مي گيرم .

 

 

گنج را نبايستي ارزان حراج کردن ...

خب کابينت ها فردا آماده است و آقاي کابينتي زنگ زده که قرار بذاره بياد براي نصب .

خب کاملا مشخصه که من از ذوق دارم مي ميرم و لحظه شماري مي کنم که اين کابينت ها نصب بشه و من تماشاشون کنم ...

اما آقاي خواستگار تمام فردا و نيمي از پس فردا رو درگيره و نمي تونه بياد بالاسر نصاب وايسته .اما مي تونه بياد يه سر بزنه ببينه کارش عيب و ايرادي نداشته باشه .

خب مسلمه که من مي تونم برم در رو براي آقاي نصاب باز کنم و ايشون مشغول کارش بشه و من هم همون جا بپلکم و يه کم تميز کاري هاي ديگه انجام بدم و احتمالا تا غروب ور دست ايشون باشم تا آقاي خواستگار کارش که تموم شد براي بررسي و اطمينان از صحت و سلامت کار يه سر بياد بزنه و هزينه رو حساب کنه و بره ....

اما !!!

من توي زندگي قبلي ام به اندازه ي کافي به خودم و به ديگران ثابت کردم که مي تونم به تنهايي قفل در رو تعمير کنم و اگر اوضاع خيلي وخيم شد بپرم سر کوچه کليدساز بيارم . مي تونم به سرويس کار گاز زنگ بزنم بياد گاز رو درست کنه و بره . مي تونم زنگ بزنم چاه باز کني بياد فنر بياندازه کفشور آشپزخونه رو باز کنه و بره . مي تونم برم بنگاهي دنبال خونه ، مي تونم وقتي تو خونه تنهام به بنگاهي و مشتري اش که دو تا مرد غولتشن بودن خونه رو نشون بدم . مي تونم با صاحبخونه چک و چونه بزنم . مي تونم به ديگران اين اجازه رو بدم که با آرامش بار مسووليت هاي خودشون رو روي دوش من بذارن و من زير بار سنگين مسووليت هاي مختلف له بشم اما ديگران دستهاشون رو بذارن تو جيبشون و سوت زنان به لذت بردن از زندگي بپردازن .

ديشب وقتي به آقاي خواستگار گفتم که با نصاب براي هفته ي ديگه قرار بذار که خودت باشي بالا سرش !!! شاخ هاي کوچولويي رو ديدم که رو کله اش جوونه زدن .

دلاک ديگه فهميده که تو همچين موقعيتي بايد ذوق چند ساعته ي دلش رو تو يه کفه ي ترازو بذاره و داشتن حمايت هميشگي يک حامي خوب رو ، انعکاس حس مردونگي و قدرت و توانايي به مردش رو ، بازتاب گرفتن توجه و مورد مهر و محبت قرار داشتن و برآورده شدن ابتدايي ترين نيازهاي زنانه اش رو تو يه کفه ي ديگه .

نتيجه اينکه من با مهربوني و فدات شم ، قربونت برم براش توضيح دادم که حضور خودش در زماني که نصاب تو خونه هست الزاميه و اون هم داوطلبانه يکي از برنامه هاي فرداش رو کنسل کرد و پروژه ي نصب رو بين سه روز از امروز عصر تا شب ، فردا از صبح تا ظهر و يک چند ساعتي در هفته ي آينده تقسيم کرد . البته که من هم براي پذيرايي و روحيه بخشيدن و ارائه ي نظرات و پيشنهادات و انتقادات سازنده در خدمت حضار خواهم بود . 

دلاک جووووووونم زنانگي در تو متبلور شده اين روزها !

تا آقاي دکتر به مضراتش رسيد

تلويزيون داره يه برنامه در مورد آرايش افراطي خانم هاي ايراني پخش مي کنه .

مادر از روي تخت بلند ميشه . لنگون لنگون ميره جلوي آينه رژ لب قررررررررررررررررمز مي زنه و مياد ميشينه لب تخت . پاش رو ميندازه رو پاش و زل مي زنه به مجري ....

الان مشخص شد ما کجا با هم آشنا شديم ؟

در اوج خستگي از کار شرکت و نظافت خونه و کارهاي مادر ، ديروز يه کيلو به خريدم و به مادر گفتم بهم ياد بده چه طوري بايد مرباي به درست کنم .

امروز هم به آقاي سبزي فروش سفارش دادم پياز ريز برام کنار بذاره ترشي پياز بذارم واسه خونه مون .

به آقاي خواستگار ميگم چرخ خياطي ام چند ساله از کارتن در نيومده ، برام سرويسش کن ، وقتي بافتني ام تموم شد ، شب ها يه کم ملافه و روبالشي و دستمال آشپزخونه بدوزم واسه خونه مون .

مي خنده .

ـ ميگم چرا مي خندي ؟

ـ برگشته ميگه کي فکرشو مي کرد اون خانم اخموئه که تو نمايشگاه ديدمش اين قدر هنرمند باشه ؟؟؟

ـ ميگم منظورت اينه که خيلي کوزتم !

ـ ميگه نه تو سيندرلاي مني !

به نظرتون خيلي فرق مي کنه ؟

 

کابينت

خونه ي ما مثه هر خونه ي نوساز ديگه اي يه عالمه خرده کاري داره تا بشه يه خونه اي که باب دلمون باشه . خب آقاي خواستگار يه سري ايده داشت براي مناسب تر شدن فضاي خونه و ايده هاي من فقط مربوط به آشپزخونه مي شد . وقتي خونه رو تحويل گرفتيم فقط يک ضلع آشپزخونه کابينت داشت . و من يه عالمه نقشه داشتم واسه کابينت کردن بقيه ي فضاي آشپزخونه .

خب الان تقريبا يکساله که ما اين خونه رو با لطف و کرم خدا خريديم و خالي افتاده . خيلي موقعيت پيش اومد که ما کارهايي رو که قرار بود ، براي خونه انجام بديم و بعد کارتن ها رو باز کنيم . اما من هميشه در برابر اين موضوع مقاومت مي کردم . دلم يه اتفاقي مي خواست . دوست داشتم وقتي خونه رو تميز مي کنيم و آماده مي کنيم يه اتفاق هاي خوبي افتاده باشه . خب تمام اين مدت من فرصت داشتم که برم خونه رو تميز کنم ، وسايلم رو بچينم و سرو سامون بگيرم اما دلم نمي اومد . از اولش انگار با ديوارهاي اين خونه قرار داشتم که با دل شاد واردش بشم . يه جورايي پام پيش نمي رفت که تنهايي برم اونجا زندگي کنم .

تا اينکه آقاي خواستگار اعلام کرد که ديگه اتفاق هاي خوب ( با اميد به ياري خدا ) در پيشه . ديروز من و آقاي خواستگار با يه کابينت ساز قرار داشتيم که بياد خونه رو ببينه و اندازه بگيره و طرح بده و طرح هاي ما رو بشنوه و بعد هم سفارش بديم که برامون کابينت بسازه . وقتي آقاي کابينتي داشت توضيح مي داد که اينجا رو اين کار مي کنم ، اينجا رو اين جوري درست مي کنم من هي دلم مي خواست برم آقاهه رو يه ماچش کنم و محکم تو بغلم فشارش بدم .

براي قسمتي از آشپزخونه که به محض ورود به خونه و تقريبا از بيشتر قسمت هاي هال تو ديد قرار داره يه طرحي دادم که خيلي براش ذوق دارم . و به شدت اميدوارم آقاهه همه چيز رو تر و تميز و بي عيب و ايراد تحويل بده . آقاي خواستگار هم يه طرحي داد که ماشين ظرفشويي بره تو کابينت و در بخوره چون من اصلا خوشم نمياد ماشين رو بذارم روي کابينت . که اجراي اين طرح يه کم سخت بود ولي آقاهه گفت شدنيه و براتون انجام ميدم .

جالب اين بود آقاهه مي گفت مي خواهيد اينجا رو براتون بوفه بزنم ؟ من داد مي زدم واي نه ! من از بوفه موفه خوشم نمياد . مي گفت فلان چيز ديگه مد نيست . من مي گفتم ما خيلي اهل مد نيستيم . مي گفت دستگيره ها رو کلا عوض مي کنم  من مي گفتم يه چيز جلف و جفنگ نذاري ها ساده ي ساده ! مي گفت رنگ کابينت ها رو تيره کنم صفحه ي روش رو روشن . گفتم خونه رو کوچيک مي کنه . آشپزخونه ام هم دلگير ميشه نمي خوام .

گفت چرا شما هر چي که بقيه ي خانم ها ميخوان رو نمي خواهيد ؟

خلاصه اينکه خيلي خوشحالم . خيلي حالم خوبه . قول ميدم که آشپزخونه ام آماده بشه عکسش رو براتون بذارم اما شما هم قول بديد بابت اون اتفاق هاي خوب برامون دعا کنيد .

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هر کس واسه ساختن و بنا کردن آينده اش تلاش مي کنه ، زحمت مي کشه ، نقشه مي کشه ، رويا مي بافه ، هزار برابر زيباتر از اونچه تصور مي کنه بهش بده ! خدايا به همه ي زوج هايي که آرزوي با هم بودن در دل دارن يک عمر زندگي پر از عشق و رضايت و لذت ببخش ! خدايا به نام همه ي مستاجرها خونه هايي روشن و پر اميد صادر کن ! خدايا نظر لطف و مرحمتت رو روزي هر روزمون کن . خدايا براي خواننده هاي وبلاگم گشايش ، همواري ، راحتي ، آسودگي ، آرامش و جلوه هاي روشن خدايي ات رو ميخوام .

خدايا روي ماهت رو هزاران بار مي بوسم !

اندر فضايل دلاک گوگولي مگولويي که در اين اطراف مي زيد !

دلاک ازت ممنونم بابت صبوري هايي که تو اين مدت کردي . واسه مرواريد شدنت تو صدف روزگار ازت ممنونم . دلاک سرم رو مي گيرم بالا و به اينکه در درون تو خونه دارم افتخار مي کنم چون جايگاه با ارزشي واسه زندگي دارم .

دلاک نمي دوني اون وقتها که اينجور دچار تحول نشده بودي من چه عذابي مي کشيدم . اون روزها که تو يه لحظه چنان از ساده ترين حرف اطرافيان طغيان مي کردي و خشم از وجودت زبونه مي کشيد ، من چقدر تو اين آتيش مي سوختم . اون روزها که گورستان خاطرات رو به هم مي زدي و از اعماق قبرهاي کهنه خاطره اي رو بيرون مي کشيدي و با يادآوري اش چندين روز عقرب وار زهر به کام خودت و من و همه کس مي کردي چقدر روزگار من سياه بود . دلاک اون روزها که دلت رو از کينه انباشته بودي نمي دوني که چطور راه نفس کشيدن من رو تنگ کرده بودي . اون روزها که با پيش پا افتاده ترين رفتار ديگران سر لج مي افتادي و بخاطر لجبازي کل زندگي خودت رو نابود مي کردي نمي دوني چه جهنمي برام مي ساختي . دلاک واقعا حسرت مي خوردم که همچون بالغ عصيانگر و پرخاشگر و پر کينه و انتقامجويي دارم . دلاک تو واقعا خودخواه و غير منطقي بودي .

اما تو قدرت تغيير رو داشتي ...

دلاک با تغييرهايي که تو کردي دنيا براي من گلستان شد . امروز آنقدر سبکبالم که توان پرواز دارم ، آنقدر آسوده و پر آرامش دفتر روزگار رو ورق مي زنم ، چنان نوشيني روزها رو مي نوشم و مستانه در ميانه مي رقصم که انگار نه انگار اين همه تلخي و سختي دور من و تو تنيده شده . دلاک مي فهمم که قلبت وسعت پيدا کرده ، مي فهمم که مهربوني هات عميق شده ، آينه ي زنگار بسته ي روحت جلا گرفته ، برق مي زني ، مي درخشي ، متين و با وقار گذشت مي کني ، چشم مي پوشي . آگاهانه به تمام مخلوقات خدا عشق مي ورزي .

دلاک اينجا که من هستم . توي اين دالون ها و هشتي هاي وجودت همه چيز آبي شده . دلاک واسه اين روزهاي زيبا که به خودت و به من بخشيدي سپاسگزارم . دلاک مي بوسمت محکم و صدادار !

دلاک جونم اميدوارم روز به روز اين آرامش ريشه دار تر باشه ، اميدوارم قوي و محکم به اين مسير ادامه بدي ، اميدوارم پروانه شدنت رو ببينم !

راه های رسیدن به کعبه

۱- می تونید از پرداخت یکی از اقساط ماهانه تون چشم پوشی کنید و به خودتون تعهد بدید که ماه دیگه جبران خواهید کرد ...

۲- به انتظار پرداخت ماهانه ای که پدر نازنین تون بابت موضوع خاصی به حساب شما واریز می کنه بنشینید تا مبلغ مورد نظر رو در جهت دستیابی به رویاهای شخصی تون بلوکه کنید .

۳- این ماه از شرکت در کلاس طراحی ، خودتون رو محروم کنید چون به محض اینکه اون دور و برها آفتابی بشید بابت پرداخت شهریه ی کلاس خفتتون خواهند کرد ....

۳- می مونه فقط ۱۰۰هزار تومن که اون رو هم می تونید به مهربونی و سخاوت خواهر کوچولوتون امید ببندید .

با این محاسبات می تونید به خواب ناااااااااااااااااااااااااااااز روی رختخواب نرم و شیک و کلاسیک مورد نظر دست پیدا کنید .

خواهش مي كنم با هم آشنا شيد :

در حال حاضر كعبه ي آمال و آرزوهاي من هستن ايشون :

 

بچه كه بودم اين جور وقت ها مامانم مي گفت خدا به داد برسه تو شوهر بخواي !

تقصير من نبوده و نيست كه از روز ازل هر چيزي رو كه من مي پسنديدم قيمتش خيلي بيشتر از موارد مشابه بوده و يه اخلاق مذخرفي هم دارم و اون اينه كه واويلا از اون روزي كه يه چيزي رو پشت ويترين ببينم و گلوم پيشش گير كنه . ديگه اگه آسمون به زمين بياد من همون رو ميخوام كه همون رو ميخوام .

خيلي وقتها شده كه بخاطر بي پولي از خيرش گذشتم اما هرگز اتفاق نيفتاده كه به خريد غير از اون تن بدم !

حالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مسلمه كه من براي خونه ي جديد از خيلي از وسايل قديمي اما سالمم استفاده خواهم كرد اما يه سري از وسايل هم هستند كه ديگه قابل استفاده نيستند يا ديگه دلم نمي خواد اصلا ببينمشون !

خب توي ليست وسايل مورد نيازم ، سرويس روتختي و اينا بود ، ولي من از كجا بايد مي دونستم كه تو بخت و اقبال من نوشته شده كه يه روز با جيب خالي و كارتهاي اعتباري بي اعتبار از پياده روي خيابوني رد خواهم شد كه نمايندگي يه برند فرانسوي خيلي گرون اونجا مغازه داشته باشه با يه عالمه رنگ و طرح شاد كه توي قفسه هاش چيده شده باشن و روي شيشه هاي مغازه هم بزرگ نوشته شده باشه :

off  40%

حتا با وجود اين تخفيف باز هم تقريبا يكماه حقوقم رو بايد بدم براي دراز كشيدن و استراحت كردن و خوابيدن روي اون گل هاي رنگارنگ يا طرح هاي شيك ...

خدايا يا دل من رو با اين دلبرك هاي نامهربان سرد كن يا خودت اسبابش رو فراهم كن ! خدايا چند روز بيشتر تا پايان تخفيف پاييزه نمونده هاااااا ! خدايا داري منو ؟ خدايا الان رو ايري ؟ من كه داشتم راه خودم رو مي رفتم تو اينها رو سر راه من قرار دادي ! چرا با آدم اين كارها رو مي كني آخه خدا ؟

براي تو كه همراه مني ...

چرا نمي تونم روي ماه تك تكتون رو ببوسم ؟

واژه به واژه ي كامنت هاتون رو سرمه ي چشم كردم  و الان سرمست سرمستم از وجود همه تون ...

دلهاي پاكتون لبريز از شادي ....

يه امشب كام دنيامو به كندوي عسل وا كن

قبل از هر توضيحي اين نكته رو يادآوري كنم كه از يك هفته قبل به خواهرم تذكر داده بودم كه فلان روز مادر رو ببر خونه ي خودتون كه من يه همچين برنامه اي دارم و مي خوام با خيال راحت برم بيرون اما ...

ديروز تمام مدت پشت ميز كارم در حال هماهنگ كردن بودم . آقاي خواستگار در زمينه غذا و رستوران گردي بسيار بسيار تخصصي برخورد مي كنه . بنابراين انتخاب يه رستوران مناسب كه همه جوره مورد پسند ايشون باشه و در ضمن تا حالا هم نرفته باشه پروژه ي دشواري بود كه بايد تا بعدازظهر به انجام مي رسوندمش ( لازم به توضيحه كه شغل آقاي خواستگار  ايجاب مي كنه كه در هفته چند روز  مهمون هاي خارجي و تشريفات خاص داشته باشن بنابراين مرتبا تو بهترين رستوران ها پذيرايي ميشه ازشون !!!  خلاصه اينكه يه رستوران خيلي خيلي خاص ميز رزرو كردم . يه دنيا هم سفارش كردم براي چيدمان ميز و منظره و قرار شد كه يكساعت قبل از ورودمون كيك و گل و كادو رو به پرسنل رستوران برسونم !!!!

قبل از هر چيزي بايد خودم آماده ي درخشيدن در يك جشن باشكوه دونفره مي شدم . بنابراين يكساعت زودتر از محل كارم به نزديكترين سالن آرايش دليوري شدم . اول ناخن هام رو ديزاين كردم چون آقاي خواستگار خيلي در اين زمينه از خودش ذوق نشون ميده . بعد هم فيش گرفتم براي براشينگ و نشستم تو نوبت . همون موقع آقاي خواستگار زنگ زد و داشتم باهاش حرف مي زدم كه مامانم اومد پشت خط . خب قاعدتا اين ساعت ، ساعتي بود كه مادر ليست خريدهاي خونه رو مسيج مي كنه ، واسه همين فكر كردم كه به همين منظور زنگ زده و خط رو با آقاي خواستگار قطع نكردم . صحبت هامون رو ادامه داديم و نوبتم شد . تا نشستم رو صندلي و خانم آرايشگر پيس پيسي رو برداشت و موهاي منو خيس و تليس آب كرد ...

مادر زنگ زد : دلاك خودتو برسون حالم بده ! دارم مي ميرم !

چشم به هم زدني جلوي در خونه بودم . مادر فشارش رو ۱۸ بود و به شدت تپش قلب داشت و مي لرزيد . زنگ زدم آژانس و تا ماشين برسه لباس هاي مادر رو پوشوندم و كفش هاش رو پاش كردم . كارم رو كه تموم كردم نگاه انداختم به انگشتهام ديدم تمام لاكهام داغون شدن به حمدالله !

ماشين اومد و رفتيم درمانگاه . دكتر مادر رو كه ديد بلافاصله يه قرص زيرزبوني براش گذاشت و سريع فرستادش كه نوار قلبش رو بگيرن . حال مادر به شدت خراب بود بطوريكه هر چي پرستار سعي مي كرد دست مادر رو بذاره روي تخت كه دستگاه رو بهش وصل كنه دستش از روي تخت مي افتاد پايين ! ( حال من رو كه تو اين لحظه داريد ديگه ؟؟؟) بعد هم اكسيژن بهش وصل كردن . دكتر كه سرش خلوت شد اومد نوار رو ديد و گفت كه نوار مشكلي نداره . فشار مادر رو دوباره و سه باره چك كردن و ديگه پايين اومده بود . دكتر گفت مي تونيد ببريدش خونه .

از هولم پالتوم رو خونه جا گذاشته بودم و تمام مدت با موهاي خيس داشتم سگ لرز مي زدم و دندون هام مي خورد به هم به حدي كه بهيار درمانگاه گفت خانم مثه اينكه فشار خودتون هم پايينه !

برگشتيم خونه و براي مادر چاي سبز دم كردم . گريپ فروت براش پوست گرفتم و يه ليموي تازه هم گذاشتم دم دستش و تا اينها رو بخوره ، يه ليوان نسكافه براي خودم ريختم و نشستم رو مبل و سرم رو تكيه دادم تا ببينم الان تو اين موقعيت چي كار بايد بكنم ؟

ساعت تقريبا ۷ شده بود و من هنوز هيچ كاري نكرده بودم . فكر كردم كه من مسووليت امروز و امشب مادر رو به خواهرم سپرده بودم اما اون با يه تلفن و تعارف به مادر كه بيام دنبالت بيارمت خونه خودمون ؟ قضيه رو سرسري گرفته بود . به اضافه ي اينكه عليرغم قراري كه با خواهر داشتيم ، من تمام بعدازظهر و عصرم رو با استرس مريضي مادر و درمانگاه رفتن گذرونده بودم پس حالا وقتشه كه با خواهرم  برخورد جدي اي كنم تا متوجه مسووليتي كه بهش دادم بشه ! بنابراين طبق قرار قبلي من بايد برم به برنامه ي خودم برسم .

بلافاصله به يكي از دوستهام كه خونه شون خيلي به رستوران نزديكه زنگ زدم و موضوع رو بهش گفتم . ازش خواهش كردم كه بره از فلان قنادي يه كيك با مشخصاتي كه من ميخوام بگيره و از فلان گل فروشي هم يه دسته گل با مشخصاتي كه من ميخوام بگيره و ببره  تحويل رستوران بده (و چقدر اين دختر نازنين ديشب رفاقت رو حق من تموم كرد واقعا ! سه تا قنادي رو گشته بود تا يه كيك خيلي خاص پيدا كرده بود .)

رفتم جلوي آينه و به خودم گفتم دلاك زيبايي انسان به ميك آپ و براشينگ و فشن و خوش پوش بودن و خوشگل بودن و اين حرفا نيست ، قلب آدم بايد زلال باشه ، چشمهات بايد از عشق برق بزنه تا زيبا باشي ( حالا يه چشم هم كه نداشتم كه !!!) بعد شروع كردم با آرامش اون جوري كه خودم دوست دارم نه اون جوري كه مد ميگه آرايش كردم . در اين بين فشار مادر رو هم مي گرفتم و فشارش باز هم بالا بود ! تماس آقاي خواستگار كه من حركت كردم ، تماس هاااااي اون دوست نازنين كه با دقت سعي مي كرد همه چيز باب ميلم باشه ، تماس هاي دوستان ديگرمون كه لطف داشتن و مي خواستن تبريك بگن كه امسال من شدم شمع تولد آقاي خواستگار ! ( چقدر اين تعبير به دلم نشست ) . خواهرم هم تماس گرفت ، با در نظر گرفتن اينكه خيلي به دلهره نيفته براش توضيح دادم كه چي شده . گفتم كه لازم بود به كاري كه گفته بودم عمل مي كرده . پرسيد كه حالا چي كار بايد بكنم ؟ گفتم منتظر باش تا بهت خبر بدم . فشار مادر پايين نيومده بود و دوتا قرص فشارش رو سر وقت خورده بود و من نمي دونستم كه مي تونم يه قرص ديگه بهش بدم يا نه . يه ليوان آبليمو رقيق بهش دادم و گفتم كه يه چرت بزنه و سعي كنه ريلكس باشه و فشار عصبي و استرس رو از خودش دور كنه تا شايد فشار پايين اومد .

نشستم و لاکهام رو پاک کردم و تو این فرصت با خودم صحبت کردم که باید خونسرد باشم . زندگی همون قدر که راحتی داره سختی هم داره .باز برگشتم جلوي آينه و اين بار تلاش براي استتار ورم و افتادگي پلكم . بعد هم پايان كار و نتيجه .... فوق العاده بود . بدون هيچ اغماضي زيبا شده بودم ...

آقاي خواستگار زنگ زد كه من رسيدم . گفتم بايد يه كم صبر كني .  دوست نازنين هم خبر داد كه فرمان اجرا شد قربان !

هنوز كارت تبريكش رو ننوشته بودم . هول هول كارت رو نوشتم . لباس پوشيدم و ... براي آخرين بار فشار مادر ... ۱۹ !!!!

به مادر گفتم من سر راه اول ميرم درمانگاه از دكتر بپرسم ببينم مي توني يه قرص فشار ديگه بخوري يا نه . بهش هم ميگم كه فشارت پايين نيومده ببينم چي ميگه بهت خبر ميدم .

آقاي خواستگار تو ماشين منتظر بود . تا خواست حركت كنه خواهش كردم يه سر بريم اين درمانگاهي كه تو خيابون بغليه . هيچي نپرسيد . رفت و جلوي در درمانگاه پياده شدم و رفتم سراغ دكتر . گفت كه نبايد بيشتر از روزي دو تا قرص بخوره . اگه تا نيم ساعت ديگه فشار پايين نيومد خطرناكه بايد سريع بيارينش آمپول بهش بزنيم كه با ادرار زياد فشارش بياد پايين .

اومدم نشستم تو ماشين و زنگ زدم به خواهر . گفتم كه جريان اين جوريه ، من نمي دونم چي كار ميخواي بكني ( چون مهمون داشت ) ولي اگه تا نيم ساعت ديگه فشار پايين نياد بايد خودت رو برسوني به مادر و ببريش درمانگاه و ديگه هر كاري كه خودتون لازم مي دونيد انجام بديد و به من هم زنگ نزنيد !

آقاي خواستگار دور زد و برگشت جلوي خونه ي مادر . گفت دلاك اصلا مهم نيست يه شب ديگه ميريم . برو پيش مامانت باش ! گفتم نه عزيزم من هر كاري كه بايد مي كردم رو كردم . بذار ديگران هم متوجه نقش خودشون بشن ، برو بريم .

و شب ما آغاز شد ...

چون پايين گفته بوديم كه به چه اسمي ميز رزرو كرده بوديم ، وقتي وارد سالن شديم آهنگ تولدت مبارك رو پيانيست زد ولي آقاي خواستگار متوجه نشد كه مخاطب خودشه ! من هم ريز ريز مي خنديدم و تو دلم مي گفتم قربونت برم خنگ خودم ! به بهانه ي دستشويي رفتن با مدير سالن چك كردم كه حواستون باشه بچه مون تو باغ نيست هااااا . خلاصه غذا سفارش داديم و باز هم آقاي خواستگار متوجه نشد كه ما مورد متوجه خاص هستيم . منظره هم كه چي بگم كل تهران زير پامون بود ، فضاي خود رستوران هم بسيار بسيار شاهانه در اين حد كه من بايد جرثقيل خبر مي كردم فك ايشون رو از زير دست و پا جمع مي كردم ،  غذا هم كه اوممممممممم . آقاي خواستگار سفارشي كه داده بود رو كاملا پسنديد و همچنان متوجه نيش باز من كه جمع نمي شد نشده بود . موزيك هم كه اجراي زنده ي پيانو . به آقاي خواستگار پيشنهاد دادم كه بريم جلوي قسمتي كه پيانو بود تانگو برقصيم ، اما بي احساس پيشنهادم رو رد كرد ....

غذا كه تموم شد ، تريپ رفتن و اينا برداشت و گفت من برم تا دستشويي ؟ گفتم آره عزيزم برووووووووو . تا كه از ميز دور شد مدير سالن مثه قرقي خودش رو به من رسوند . وقتشه ؟ گفتم ببينم چي كار مي كنيدهاااااا

آقاي خواستگار كه برگشت ، بدون اينكه رو صندليش بشينه گفت بريم ؟؟؟ گفتم هوس چايي نداري ؟ گفت چرا بدم نمياد يه چايي هم بخوريم . خلاصه رخصت داد بشينه ! گارسون رو صدا كرد و منوي دسر خواست . من هم زيرزيركي چشم مي گردوندم ببينم اينا دارن چي كار مي كنن . گفت تو چي مي خوري ؟ گفتم فقط چاي . گفت منم چاي . بذار يه كيك هم سفارش بديم باهاش !

خلاصه همينجور كه سرش تو منو بود تا كيك انتخاب كنه .... آهنگ تولدت مبارك رو زدن و كيكش رو با فشفشه و شمع هاي فراوان آوردن . از اين لحظه به بعد آقاي خواستگار مثل يك نوار ضبط شده فقط تشكر مي كرد .... از اين به بعد ديگه تلفن هاش رو يه جور ديگه جواب مي داد هي براي همه توضيح مي داد كه نمي دونيد دلاك چي كار كرده . نمي دونيد چقدر از صبح زحمت كشيده . من هم كارت تبريك و دسته گل رو بهش دادم و با يه عالمه فيلم و عكس هايي كه حتما بعدها ديدنشون شادمون خواهد كرد برگشتيم خونه .

تو راه زنگ زدم به مادر . گوشي رو جواب نداد . زنگ زدم خونه كسي برنداشت . زنگ زدم به موبايل خواهرم گفت مادر رو برديم دكتر آمپول زده و حالا آورديمش خونه خودمون . حالا حالش خوبه و خيالت راحت باشه .

آقاي خواستگار من رو رسوند خونه و رفت . آخر شب كه زنگ زد گفت سنگ تموم گذاشته بودي !!!

زادروزش

امروز تولد آقاي خواستگاره !

اما با ارزش تر از هر هديه اي كه من بخوام بهش بدم هديه اي بود كه ديشب اون به من داد ! واقعيت اينه كه ديروز دلم خواست براش نامه بنويسم ، نشستم به نوشتن ...

مي دوني چه اتفاقي افتاد ؟ به جاي اينكه دستم بنويسه ، چشمهام اشك مي ريختند . به هر كدوم از خصوصيات و ويژگي هاي اخلاقي اين مرد كه فكر مي كردم ، اشك شوق مي ريختم ، به هر گوشه از اين رابطه كه فكر مي كردم ، به هر خاطره اي كه فكر مي كردم ، فقط بغض گلوم رو مي گرفت و پرده ي اشك ديدم رو تار مي كرد . از صرافت نوشتن افتادم و لم دادم روي صندلي و چشمهام رو بستم و به خيالم فرصت دادم تا رويا ببافه ، تنها چيزي كه اين روزها آرومم مي كنه و فارغم مي كنه از دنياي پر تلاطم اطراف فكر كردن به اين عاشقيه ! همين روياهاي بين روز ، روي صندلي اتوبوس ، در صف انتظار بانك ، يا پشت ميز كار حتا !

تا قبل از اين پيوند دوباره ، هميشه فكر مي كردم كه جاي زخم هاي گذشته ( چه زندگي تلخ در خانه ي پدري و چه زندگي گذشته ام ) تا ابد با من خواهد بود . اما حس خوشبختي در كنار اين مرد آنقدر در من عميق بود كه من واقعا به ندرت به گذشته فكر مي كنم . خيلي جالبه كه ديگه حتا تصوير خيلي واضحي از گذشته به يادم نمي آد . 

هديه ي من به مناسبت تولد آقاي خواستگار ، اس ام اس هاي ديشبش بود حرفايي كه تا حالا بهم نگفته بود . حس هايي كه تا به اين سن فقط با من تجربه اش كرده ! شنيدن اين حرفها و گرفتن اين تاييدهاي صادقانه و خالصانه نتيجه ي دردي بود كه من كشيدم تا خودم رو به سوي كمال تغيير بدم . نتيجه ي جنگ پيروزمندانه اي بود كه با عادات و رفتار اشتباهم كرده بودم و قلبا باور دارم كه فوق العاده موفق بودم !

 

بگذريم ... نقشه ها و پروژه هاي رمانتيك من همش دود شد رفت هوا كه اصلا هم مهم نيست ! هنرمند خوب اونه كه با امكانات موجود صحنه آرايي چشمگيري كنه ...

روش ايشون در كادو دادن اينه كه طرف رو مي بره تو يه مركز خريد و ميگه هر چي چشمتو گرفت بردار ( واسه همينه كه من يه چشمي شدم ) خلاصه من هم از همين روش استفاده كردم . جمعه رفتيم بيرون و گفتم تا سقف فلان مبلغ خريد كن !

خب اين شد كادوي تولد به روش ايشون :

 

 

اما خب تو زندگي من بايد هر چيزي به يه شكلي جلوه اي از ويژگي هاي بارز خودم رو داشته باشه . واسه همين تا شب فرصت دارم كه  يه خاطره ي خاص خلق كنم ...