قبل از هر توضيحي اين نكته رو يادآوري كنم كه از يك هفته قبل به خواهرم تذكر داده بودم كه فلان روز مادر رو ببر خونه ي خودتون كه من يه همچين برنامه اي دارم و مي خوام با خيال راحت برم بيرون اما ...
ديروز تمام مدت پشت ميز كارم در حال هماهنگ كردن بودم . آقاي خواستگار در زمينه غذا و رستوران گردي بسيار بسيار تخصصي برخورد مي كنه . بنابراين انتخاب يه رستوران مناسب كه همه جوره مورد پسند ايشون باشه و در ضمن تا حالا هم نرفته باشه پروژه ي دشواري بود كه بايد تا بعدازظهر به انجام مي رسوندمش ( لازم به توضيحه كه شغل آقاي خواستگار ايجاب مي كنه كه در هفته چند روز مهمون هاي خارجي و تشريفات خاص داشته باشن بنابراين مرتبا تو بهترين رستوران ها پذيرايي ميشه ازشون !!! خلاصه اينكه يه رستوران خيلي خيلي خاص ميز رزرو كردم . يه دنيا هم سفارش كردم براي چيدمان ميز و منظره و قرار شد كه يكساعت قبل از ورودمون كيك و گل و كادو رو به پرسنل رستوران برسونم !!!!
قبل از هر چيزي بايد خودم آماده ي درخشيدن در يك جشن باشكوه دونفره مي شدم . بنابراين يكساعت زودتر از محل كارم به نزديكترين سالن آرايش دليوري شدم . اول ناخن هام رو ديزاين كردم چون آقاي خواستگار خيلي در اين زمينه از خودش ذوق نشون ميده . بعد هم فيش گرفتم براي براشينگ و نشستم تو نوبت . همون موقع آقاي خواستگار زنگ زد و داشتم باهاش حرف مي زدم كه مامانم اومد پشت خط . خب قاعدتا اين ساعت ، ساعتي بود كه مادر ليست خريدهاي خونه رو مسيج مي كنه ، واسه همين فكر كردم كه به همين منظور زنگ زده و خط رو با آقاي خواستگار قطع نكردم . صحبت هامون رو ادامه داديم و نوبتم شد . تا نشستم رو صندلي و خانم آرايشگر پيس پيسي رو برداشت و موهاي منو خيس و تليس آب كرد ...
مادر زنگ زد : دلاك خودتو برسون حالم بده ! دارم مي ميرم !
چشم به هم زدني جلوي در خونه بودم . مادر فشارش رو ۱۸ بود و به شدت تپش قلب داشت و مي لرزيد . زنگ زدم آژانس و تا ماشين برسه لباس هاي مادر رو پوشوندم و كفش هاش رو پاش كردم . كارم رو كه تموم كردم نگاه انداختم به انگشتهام ديدم تمام لاكهام داغون شدن به حمدالله !
ماشين اومد و رفتيم درمانگاه . دكتر مادر رو كه ديد بلافاصله يه قرص زيرزبوني براش گذاشت و سريع فرستادش كه نوار قلبش رو بگيرن . حال مادر به شدت خراب بود بطوريكه هر چي پرستار سعي مي كرد دست مادر رو بذاره روي تخت كه دستگاه رو بهش وصل كنه دستش از روي تخت مي افتاد پايين ! ( حال من رو كه تو اين لحظه داريد ديگه ؟؟؟) بعد هم اكسيژن بهش وصل كردن . دكتر كه سرش خلوت شد اومد نوار رو ديد و گفت كه نوار مشكلي نداره . فشار مادر رو دوباره و سه باره چك كردن و ديگه پايين اومده بود . دكتر گفت مي تونيد ببريدش خونه .
از هولم پالتوم رو خونه جا گذاشته بودم و تمام مدت با موهاي خيس داشتم سگ لرز مي زدم و دندون هام مي خورد به هم به حدي كه بهيار درمانگاه گفت خانم مثه اينكه فشار خودتون هم پايينه !
برگشتيم خونه و براي مادر چاي سبز دم كردم . گريپ فروت براش پوست گرفتم و يه ليموي تازه هم گذاشتم دم دستش و تا اينها رو بخوره ، يه ليوان نسكافه براي خودم ريختم و نشستم رو مبل و سرم رو تكيه دادم تا ببينم الان تو اين موقعيت چي كار بايد بكنم ؟
ساعت تقريبا ۷ شده بود و من هنوز هيچ كاري نكرده بودم . فكر كردم كه من مسووليت امروز و امشب مادر رو به خواهرم سپرده بودم اما اون با يه تلفن و تعارف به مادر كه بيام دنبالت بيارمت خونه خودمون ؟ قضيه رو سرسري گرفته بود . به اضافه ي اينكه عليرغم قراري كه با خواهر داشتيم ، من تمام بعدازظهر و عصرم رو با استرس مريضي مادر و درمانگاه رفتن گذرونده بودم پس حالا وقتشه كه با خواهرم برخورد جدي اي كنم تا متوجه مسووليتي كه بهش دادم بشه ! بنابراين طبق قرار قبلي من بايد برم به برنامه ي خودم برسم .
بلافاصله به يكي از دوستهام كه خونه شون خيلي به رستوران نزديكه زنگ زدم و موضوع رو بهش گفتم . ازش خواهش كردم كه بره از فلان قنادي يه كيك با مشخصاتي كه من ميخوام بگيره و از فلان گل فروشي هم يه دسته گل با مشخصاتي كه من ميخوام بگيره و ببره تحويل رستوران بده (و چقدر اين دختر نازنين ديشب رفاقت رو حق من تموم كرد واقعا ! سه تا قنادي رو گشته بود تا يه كيك خيلي خاص پيدا كرده بود .)
رفتم جلوي آينه و به خودم گفتم دلاك زيبايي انسان به ميك آپ و براشينگ و فشن و خوش پوش بودن و خوشگل بودن و اين حرفا نيست ، قلب آدم بايد زلال باشه ، چشمهات بايد از عشق برق بزنه تا زيبا باشي ( حالا يه چشم هم كه نداشتم كه !!!) بعد شروع كردم با آرامش اون جوري كه خودم دوست دارم نه اون جوري كه مد ميگه آرايش كردم . در اين بين فشار مادر رو هم مي گرفتم و فشارش باز هم بالا بود ! تماس آقاي خواستگار كه من حركت كردم ، تماس هاااااي اون دوست نازنين كه با دقت سعي مي كرد همه چيز باب ميلم باشه ، تماس هاي دوستان ديگرمون كه لطف داشتن و مي خواستن تبريك بگن كه امسال من شدم شمع تولد آقاي خواستگار ! ( چقدر اين تعبير به دلم نشست ) . خواهرم هم تماس گرفت ، با در نظر گرفتن اينكه خيلي به دلهره نيفته براش توضيح دادم كه چي شده . گفتم كه لازم بود به كاري كه گفته بودم عمل مي كرده . پرسيد كه حالا چي كار بايد بكنم ؟ گفتم منتظر باش تا بهت خبر بدم . فشار مادر پايين نيومده بود و دوتا قرص فشارش رو سر وقت خورده بود و من نمي دونستم كه مي تونم يه قرص ديگه بهش بدم يا نه . يه ليوان آبليمو رقيق بهش دادم و گفتم كه يه چرت بزنه و سعي كنه ريلكس باشه و فشار عصبي و استرس رو از خودش دور كنه تا شايد فشار پايين اومد .
نشستم و لاکهام رو پاک کردم و تو این فرصت با خودم صحبت کردم که باید خونسرد باشم . زندگی همون قدر که راحتی داره سختی هم داره .باز برگشتم جلوي آينه و اين بار تلاش براي استتار ورم و افتادگي پلكم . بعد هم پايان كار و نتيجه .... فوق العاده بود . بدون هيچ اغماضي زيبا شده بودم ...
آقاي خواستگار زنگ زد كه من رسيدم . گفتم بايد يه كم صبر كني . دوست نازنين هم خبر داد كه فرمان اجرا شد قربان !
هنوز كارت تبريكش رو ننوشته بودم . هول هول كارت رو نوشتم . لباس پوشيدم و ... براي آخرين بار فشار مادر ... ۱۹ !!!!
به مادر گفتم من سر راه اول ميرم درمانگاه از دكتر بپرسم ببينم مي توني يه قرص فشار ديگه بخوري يا نه . بهش هم ميگم كه فشارت پايين نيومده ببينم چي ميگه بهت خبر ميدم .
آقاي خواستگار تو ماشين منتظر بود . تا خواست حركت كنه خواهش كردم يه سر بريم اين درمانگاهي كه تو خيابون بغليه . هيچي نپرسيد . رفت و جلوي در درمانگاه پياده شدم و رفتم سراغ دكتر . گفت كه نبايد بيشتر از روزي دو تا قرص بخوره . اگه تا نيم ساعت ديگه فشار پايين نيومد خطرناكه بايد سريع بيارينش آمپول بهش بزنيم كه با ادرار زياد فشارش بياد پايين .
اومدم نشستم تو ماشين و زنگ زدم به خواهر . گفتم كه جريان اين جوريه ، من نمي دونم چي كار ميخواي بكني ( چون مهمون داشت ) ولي اگه تا نيم ساعت ديگه فشار پايين نياد بايد خودت رو برسوني به مادر و ببريش درمانگاه و ديگه هر كاري كه خودتون لازم مي دونيد انجام بديد و به من هم زنگ نزنيد !
آقاي خواستگار دور زد و برگشت جلوي خونه ي مادر . گفت دلاك اصلا مهم نيست يه شب ديگه ميريم . برو پيش مامانت باش ! گفتم نه عزيزم من هر كاري كه بايد مي كردم رو كردم . بذار ديگران هم متوجه نقش خودشون بشن ، برو بريم .
و شب ما آغاز شد ...
چون پايين گفته بوديم كه به چه اسمي ميز رزرو كرده بوديم ، وقتي وارد سالن شديم آهنگ تولدت مبارك رو پيانيست زد ولي آقاي خواستگار متوجه نشد كه مخاطب خودشه ! من هم ريز ريز مي خنديدم و تو دلم مي گفتم قربونت برم خنگ خودم ! به بهانه ي دستشويي رفتن با مدير سالن چك كردم كه حواستون باشه بچه مون تو باغ نيست هااااا . خلاصه غذا سفارش داديم و باز هم آقاي خواستگار متوجه نشد كه ما مورد متوجه خاص هستيم . منظره هم كه چي بگم كل تهران زير پامون بود ، فضاي خود رستوران هم بسيار بسيار شاهانه در اين حد كه من بايد جرثقيل خبر مي كردم فك ايشون رو از زير دست و پا جمع مي كردم ، غذا هم كه اوممممممممم . آقاي خواستگار سفارشي كه داده بود رو كاملا پسنديد و همچنان متوجه نيش باز من كه جمع نمي شد نشده بود . موزيك هم كه اجراي زنده ي پيانو . به آقاي خواستگار پيشنهاد دادم كه بريم جلوي قسمتي كه پيانو بود تانگو برقصيم ، اما بي احساس پيشنهادم رو رد كرد ....
غذا كه تموم شد ، تريپ رفتن و اينا برداشت و گفت من برم تا دستشويي ؟ گفتم آره عزيزم برووووووووو . تا كه از ميز دور شد مدير سالن مثه قرقي خودش رو به من رسوند . وقتشه ؟ گفتم ببينم چي كار مي كنيدهاااااا
آقاي خواستگار كه برگشت ، بدون اينكه رو صندليش بشينه گفت بريم ؟؟؟ گفتم هوس چايي نداري ؟ گفت چرا بدم نمياد يه چايي هم بخوريم . خلاصه رخصت داد بشينه ! گارسون رو صدا كرد و منوي دسر خواست . من هم زيرزيركي چشم مي گردوندم ببينم اينا دارن چي كار مي كنن . گفت تو چي مي خوري ؟ گفتم فقط چاي . گفت منم چاي . بذار يه كيك هم سفارش بديم باهاش !
خلاصه همينجور كه سرش تو منو بود تا كيك انتخاب كنه .... آهنگ تولدت مبارك رو زدن و كيكش رو با فشفشه و شمع هاي فراوان آوردن . از اين لحظه به بعد آقاي خواستگار مثل يك نوار ضبط شده فقط تشكر مي كرد .... از اين به بعد ديگه تلفن هاش رو يه جور ديگه جواب مي داد هي براي همه توضيح مي داد كه نمي دونيد دلاك چي كار كرده . نمي دونيد چقدر از صبح زحمت كشيده . من هم كارت تبريك و دسته گل رو بهش دادم و با يه عالمه فيلم و عكس هايي كه حتما بعدها ديدنشون شادمون خواهد كرد برگشتيم خونه .
تو راه زنگ زدم به مادر . گوشي رو جواب نداد . زنگ زدم خونه كسي برنداشت . زنگ زدم به موبايل خواهرم گفت مادر رو برديم دكتر آمپول زده و حالا آورديمش خونه خودمون . حالا حالش خوبه و خيالت راحت باشه .
آقاي خواستگار من رو رسوند خونه و رفت . آخر شب كه زنگ زد گفت سنگ تموم گذاشته بودي !!!