هيچكس مادريم را باور نكرد

صبح روز اول هفته به شدت خسته ام . سر تا پاي بدنم كوفته است وحشتناك . عضله هاي پام گرفته چه جور .

دليلش ؟

ديشب نامزدي خواهرم بود و من نقش يك خواهر زن با لايه هاي ظريفي از يك كوزت را داشتم ؛ آن هم كوزتي كه كفش پاشنه اين هوااااا پوشيده بود .

حسم ؟

من يک بچه ي ۷ ساله بودم كه سالها حسرت داشتن خواهر داشتم و خدا خواهري را در دل مادرم فرو كرده بود كه شكم مادرم را گنده كرده بود . من يك عالمه ذوق اين بچه را داشتم اما مادرم هيچ اقدامي در جهت ورود اين طفل معصوم به خانه و زندگي ما صورت نداده بود . تا اينكه يك روز رفتيم و برايش يك دست سرويس خواب نوزادي خريديم . رختخوابش زمينه ي آبي داشت با عروسك هايي كه موهاي خرمايي بافته شده اش از دو طرف كلاهش بيرون زده بود . يك بالش ؛ يك پتو كه دورش تور ظريف سفيد دوخته شده بود و يك تشك . از زمان ورود اين سرويس خواب به خانه ي ما تا زمان تولد نوزاد حدود دو ماه فاصله بود و من با روياي خوابيدن يك خواهر در اين رختخواب و لالايي خواندن برايش در حالت هاي نشسته بالاي سرش ؛ خوابيده كنارش در حالي كه دستم روي شكمش است ؛ يا زير سرش است يا اين خواهر را با رختخوابش روي پا گذاشته ام و تكان تكانش مي دهم و ايستاده راهش مي برم زندگي كردم تا دو ماه تمام شد .

روزي رفتيم بيمارستان و خواهري كه قرار بود بيايد را آورديم .

روزهايي كه مادر سركار مي رفت ؛ بچه پيش من مي ماند ؛ صبح كه بيدار مي شد صبحانه اش مي دادم ؛ لقمه هاي كوچولو  كوچولوي نون و كره براش مي گرفتم و توي نعلبكي چاي فوت مي كردم تا خنك شود و دخترك بخورد ؛ باهاش بازي مي كردم ؛ سرش را گرم مي كردم ؛ وقتي جيش يا پي پي مي كرد ناشيانه مي شستمش ؛ ناهارمان را روي چراغ علاءالدين گرم مي كردم و با قاشق چايخوري دهانش مي گذاشتم تا بعدازظهر مادر بيايد .

روز اولي كه به مدرسه مي خواست برود نه پدر و نه مادر وقت داشتند كه ببرندش ؛ در خيابان دستش را سفت و محكم گرفتم و بردمش مدرسه .

در مدرسه كه بي انضباطي مي كرد يا نمره ي كم مي آورد مي آمد خواهش و تمنا كه مدرسه مامان رو خواستند تو به جاش مي آي ؟

در جشن فارغ التحصيلي اش از دانشگاه تهران وقتي در آن جايگاه فاخر قرار گرفت آنقدر بغض از اين گلوي زخمي فرو دادم كه حناق گرفته بودم . در روز دفاع از پايان نامه اش در برابر تعريف و تمجيد استادان ؛ داوران و رييس گروه دانشكده اش سرم را تا اوج آسمان بالا گرفته بودم و در يادم دختر بچه ي مو طلايي اي در مهد ياد گرفته بود " من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم              چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم ... " و پر غلط و شيرين مي خواندش . 

كارشناسي ارشد را هم با رتبه ي بسيار بالا قبول شد و همچنان در همان دانشگاه مي درخشد . خواهرم اين روزها كمانداري است كه تيرهايش را خرج هدف هاي دوري مي كند ؛ دور و بزرگ .

سال هاست دل در گرو مردي داشت . راه درازي را با هم رفته اند و ديشب عروسك روياهاي من ؛ عروس شد . عروسي به غايت زيبا و طناز .

من نگران ؛ من بغض آلود ؛ من دلتنگ ؛ من پر افسوس ؛ من حيرت زده ؛ تلاش داشتم باور نكنم اين تصاويري كه پيش چشمم بزرگترين آرزوي دختري بود كه به رنگ واقعيت در آمد .

و او مي رود به سوي سرنوشت خويش بي آنكه بداند من در هفت سالگي مادر شده بودم .

از بس كه

ــ  از بس كه از صبح تا شب مثه سگ پاسوخته تو اين شهر دودزده سگ دو مي زنم . هر شب سردرد دارم . ۲۰ روزي مي شود كه بدون مسكن سر بر بالين ننهاده ام اصلا حالم خراب است چه خرابي .

ديشب زار و نزار از بيرون رسيدم ؛ سر درد وحشتناكي داشتم كه فقط يه ليوان نسكافه مي توانست به دادش برسد و بعد از اون يه مسكن و خوااااااااااااااب . بدون حتا نايي براي غذا خوردن . لباس هايم را در آوردم و راه افتادم كه برم دستهامو بشورم حس كردم سوز مي خوره به كف پام در صورتيكه هنوز جوراب پام بود . نگاه كردم ديدم جوراب كلفت بافتني ام دو تا پاشنه هاش به قاعده ي دو تا تخم مرغ سوراخ شده و پاشنه هام افتاده بيرون !!!!!!!!!!!!!! حالا بيا بگو اضافه وزنت بخاطر بي تحركيه . ايشششششش

ــ  از بس كه من دختر خوبيم آقاي رييس ورداشته اضافه كار اين ماه منو ۱۰۰ هزار تومن بيشتر كرده . منم كه بي جنبه از روزي كه فهميدم اين خوان نعمت به رومون گسترده شده هول ورمون داشته كه اين مبلغ رو در چه محلي هزينه كنيم وقتي نه ميشه باهاش يه پالتوي جينگول مستون واسه صبح هاي سرد زمستونيمون بخريم . نه ميشه باهاش يه جفت بوت خريد و با ساق مشكي پوشيد و پاهاي خوش تراشمون رو تو آينه ديد بزنيم و با خودمون حال كنيم .شايد فقط بشه باهاش يه روسري خريد و يه جفت جوراب بافتني جديد .

ــ از بس كه من وقت و اوقاتم رو تو اين بيوتي سالن ها و اينا مي گذرونم ؛ ديروز كه بعد از ۴ ماه ( نه دقت بفرماييد دقيقا ۴ ماه ) رفته بودم براي اصلاح صورت و ابرو ؛ خانم آرايشگر يه وري از زاويه ي مايل به كنار صورت ما رو ورانداز كرد و نه گذاشت و نه برداشت ؛ برگشت گفت : " ماشااله سيبيل " ( بي ادب ) . منم واسه اينكه حالش گرفته بشه ديگه به دختر نازكتر از برگ گل مردم از اين حرفا نزنه برگشتم گفتم : " چند روز ديگه آموزشي ام تموم ميشه اگه اجازه بدين با مامانم اينا بيايم خواستگاري دخترتون "

خانومه چشاش رو كوچولو كرد و ساكت شد كه اضافه كردم : " يه حلقه نشون ميذاريم تا خدمتم تموم شه "

اينگونه هم مي شد كه باشم

 

فقط كافيه يه كم به دور و برت دقيق تر نگاه كني ؛ فقط كافيه زندگي بقيه زن ها رو ببيني بعد تصور كن فقط يك روز جاي يكي از اونها باشي .

خودت رو جاي اون زني بذار كه تو اين جامعه ي زن ستيز با دو تا بچه طلاق گرفته و به خونه ي پدرش برگشته ؛ فكر كن كه چه روان پريشاني داره از نگراني ها و آسيب هايي كه خودش و بچه هاش درگيرش خواهند بود . نگراني اش رو از سرنوشت نامعلوم بچه ها ؛ هزينه هاي سرسام آور بچه ها ؛ تامين خواسته هاشون و ضربه هاي عاطفي اي كه بچه ها در معرضش هستن رو بفهم .

موقعيت خودت رو با اون زني كه شوهر معتاد داره مقايسه كن . زني كه شوهرش از فرط خماري آنقدر كتكش مي زنه و زندگي رو براش جهنم مي كنه كه مجبور بشه بره براش جنس بخره .

به زن هايي فكر كن كه مي دونن شوهرهاشون هرز مي پرن اما مجبورن كه به روي خودشون نيارن ؛ چون خانواده هاشون اعتقاد دارن زن با لباس سفيد ميره خونه بخت و با كفن بر مي گرده ؛ چون پاي بچه ها درميونه .

به دخترها و زن هايي فكر كن كه تو دورافتاده ترين روستاها زندگي مي كنن . زندگي براي اين دست زن ها فقط يه وجه داره و اون كار و زحمت فراوونه .

دختر بچه ي ۸-۷ ساله اي كه يه گله رو بهش مي سپارن تا از گرگ درنده در امانشون بداره و دختر آنقدر توي اين صحرا راه رفته كه سنگ به سنگش رو مي شناسه .

دختر نوجوون روستايي كه مثه يه زن ميانه سال بي هيچ توقع پا به پاي مادرش ؛ زن هاي همسايه و بقيه زن هاي روستا از صبح تا شب ؛ سر ِزمين ؛ توي باغ ؛ مي چينن و بار مي زنن و جعبه روي جعبه مي ذارن و روونه ي بازار مي كنن . شب كه دخترك تن خسته اش رو به نوازش لحاف مي سپره اميد داره تا آخر فصل برداشت پول تختخواب دونفره با روتختي تورتوري و بالش هاش جور شده باشه .

به زني فكر كن كه سال هاي سال شوهرش بيكاره و تو خونه لم ميده و پاي تلويزيون استراحت ميكنه و زن مجبوره از صبح تا شب تو خونه ها كارگري كنه ؛ نظافت كنه و شب توي مترو تو راه برگشت به خونه كفش هاش رو از پاش درمياره و چهار زانو ميشينه و پول هاش رو مي شماره و سهم روز مبادا رو جدا توي زيپ بغل كيفش ميذاره .

به زن هايي فكر كن كه تن فروشي مي كنن تا يه لقمه نون براي بچه هاشون يا براي خواهر و برادرهاشون در بيارن .

و دختري از جنس خودمون كه از فشار تعصب خانواده فقط يه لحظه طاقت از كف ميده و از خونه فرار مي كنه و تا آخر عمر اين داغ به پيشوني ماهش مي مونه . اين جوري ميشه كه سهم يه دختر از آرزوهاي بزرگش ميشه هزار جور مريضي و بيماري و اعتياد و نكبت و كثافت و درد حقارتي كه آه به آه از سينه اش بر مياد .

به زني فكر كن كه توي شركت ؛ آقاي رييس دست مالي اش مي كنه اما جرات نداره اعتراض كنه چون اونوقت اجاره خونه رو كي بده ؟

زن هايي هستند كه همين امشب ؛ همين امشب اگه مردي رو پيدا نكنن كه باهاش باشن ؛ جاي خواب ندارن . غذايي واسه خوردن ندارن .

يا اون زن كه توي اتوبوس دست توي كيفت مي كنه تا فقط قد ِ بار  خودش رو بسازه .

مادري كه توي اين سرما ؛ توي همين سوز ؛ پا رو دل مادرونه اش گذاشته و بچه اش رو به كولش بسته و سر چهارراه اسفند دود مي كنه ؛ مردك شيشه ي ماشين رو پايين مي كشه تا به هواي پول دادن زن رو به طرف ماشينش بكشونه ؛ بعد به محض سبز شدن چراغ دست به پستون پر شير زن مي اندازه و گازززززز .

به اون دختر فكر كن كه بكارتش رو به صاحب ۴-۵۳ ساله ي توليدي لباس بچگونه داد تا بيرونش نكنه از اون توليدي خراب شده اش  .

تا حالا به زنداني هاي بند نسوان فكر كردي ؟

به زني كه وسط يه دعواي خانوادگي كنترلش رو فقط يه آن از دست داد و حالا اگه اولياي دم كه همه خواهرها و بردارهاي خودشن كه يه عمر تر و خشكشون كرده رضايت ندن بايد در انتظار چوبه ي دار باشه .

به سرنوشت دختر نوزادي فكر كن كه تو زندان به دنيا مياد .

به زني فكر كن كه پشت چك شوهر خواهرش رو امضا كرده و تا وقتي شاكي رضايت نده بايد تو زندان بمونه .

به دختر جووني فكر كن كه تو رختشويخونه ي بيمارستان ملافه هاي كثيف رو ضدعفوني مي كنه و دلش شاده كه زندگي پاكي داره .

به اون زن كه نظافتچي توالت عمومي ِ پارك دانشجوست و شب ها همون جا مي خوابه و همون جا غذا مي پزه واسه خودش و خدا رو بابت كار شرافتمندانه اي كه داره شاكره .

به زن جووني فكر كن كه به تن بي جوون عزيزاي ما كافور مي زنه و لباس سفيد به تنشون مي كنه و اميدش به اينه كه آينده ي بچه هاش رو با همين پول حلال بسازه .

 

آي دلاك  فكر مي كني چقدر احتمال داشت تو يكي از اين زنان باشي و نيستي ؟

حال كه چنان نيستي و چنيني كه هستي از چنان كه شايد مي بودي غافل مباش و چنين كه هستي را بزرگ بدان ! 

خودت رو باور كن

اگه يه انگشتر جواهر تو دستت داشته باشي كه تمام نگين هاش هم از سنگ هاي با ارزش و شناسنامه دارن و فاكتور و سند و مدرك معتبر هم بابت اصل بودن اين جواهرات تو پستوي خونه ات داري . اونوقت  يه رهگذر تو خيابون انگشتر رو ببينه و برگرده بگه انگشترت كه بدليه ؛ ناراحت مي شي ؟ احساس تحقير يا تمسخر مي كني ؟ احساس مي كني از ارزش انگشتري كم شد ؟ به اصل بودن انگشتري شك مي كني ؟

نه ! نهايت ممكنه يه پوزخند بزني و بلافاصله ياد فاكتور خريدت مي افتي ؛ ياد شناسنامه ي جواهرات مي افتي و با خونسردي شونه هات رو مي اندازي بالا .

 

نكته همينه ؛ اگه به ناب بودن گوهر وجود خودت ايمان داشته باشي ؛ اگه از مرغوب بودن ذات خودت مطمئن باشي ؛ اگه از درست بودن رفتار و كردارت اطمينان داشته باشي ؛ قضاوت ديگران ؛ حرفهاشون ؛ تحقير كردنشون ؛ خنديدن هاشون ؛ دست ِ كم گرفتن هاشون تاثيري بر حال و احوال تو نخواهد داشت . وقتي از شنيدن يه حرف نامربوط حرص مي خوري ؛ به هم مي ريزي ؛ قاطي مي كني ؛ خشم مي گيري ؛ نقشه مي كشي كه تلافي كني ؛ كينه ي يه حرف تا چند سال به دلت مي مونه يعني به احتمال قريب به يقين تو از اصل بودن خودت مطمئن نيستي ؛ يعني عملكردت حتا مورد تاييد خودت هم نيست ؛ يعني اون جور كه بايد سفت و محكم نساختي اين عمارت وجودت رو كه اگه كسي يه سنگ به طرفش پرت كنه جاي اينكه فقط شيشه اش بشكنه كلش ويرون مي شه ...

ببين دلاك جون با توام ؛ با خود ِ خودت . پا شو يه فكري به حال خودت كن ...

تمام ِ آرزوي من

تمام اين مدت ذهنم باردار بود . بار سنگيني هم داشت بي نوا . تا حدودي فارغ شده .

امروز و فردا بند ناف را هم پاره خواهم كرد . و پس از آن ...

آخر هفته را به تماشاي تياتر ؛ رفتن به سينما و در صورت بضاعت نوشيدن قهوه در يك كافه يا قدم زدن در يكي از پارك هاي سرمازده ي شهر خواهم گذراند .

و قطعن تنهاي تنها ...

ياد ِ يادها

كيسه فريزر رو از جيب بغل كاپشنم در آوردم و گذاشتم رو پيشخوون .

يه ذره بين يه چشمي برداشت و دونه دونه شون رو چك كرد . بعد هم مشت كرد و همه رو ريخت تو كفه ترازو . وزن رو گفت . قيمت رو گفت . چونه زد . بهانه آورد . گفت اين ازش كم ميشه ؛ اون ازش كم ميشه .

دلم خون بود .

پول رو همون جا برام كارت به كارت كرد . سرم پر بود . راه گلوم بسته بود . نفس نمي تونستم بكشم . گردش چشم توي كاسه ي چشمم دردناك شده بود . يه سمي توي تمام بدنم پخش شده بود . درد توي تمام ياخته هاي بدنم مي دويد ؛ سريع تر و سريع تر . توده ي فشرده اي از درد و رنج پشت چشمخانه ي چشمهام فشرده مي شد . كارش كه تموم شد ؛ لبخندي زد و گفت : " ايشاالا براي خريد بياييد "

دلت خوشه بابا . حال خرابم براي از دست دادن يه مشت فلز نيست ؛ كه حالا چون براق بود دلم خون باشه .

گردنبند فروهر كادوي اولين سالگرد ازدواجم بود . بهش ايمان داشتم ؛ به باوري كه طبق اون باور انتخابش كرده بود ؛ چنان پايبندش بودم كه وقتي به گردنم آويخته بود اجازه نمي دادم فكر بدي به ذهنم راه پيدا كنه ؛ وقتي گردنم بود دروغ نمي گفتم ؛ مراقب رفتارم بودم و چنان زندگاني مي كردم كه نيك پندار و نيك گفتار و نيك كردار باشم . وقت مسافرت از گردنم در مي آوردم و به گردنش مي انداختم تا فروهر پاك نگهبانش باشه .

حالا تو اين لوكيشن نشوني از پايبندي هاي من به انسانيت و شرافت و پاك نهادي هايي كه اين گردن آويز منو بهش مقيد مي كرد نبود . در اين لحظه اون فقط ۱۴ گرم طلاي سفيد بود كه به دليل نياز مالي بايد فروخته مي شد .

با هزينه ي ماموريت اون سفر جانفرسا ؛ چند ساعت مونده به لحظه ي تحويل سالِ اولين نوروز مشتركمون يه گردنبند مرواريد سياه خيلي ظريف و خيلي شيك برام خريده بود . برام خيلي خاص بود چون با پولي برام خريده بودش كه بابتش خيلي زحمت كشيده بود . حتا ممكن بود تو اون سفر جونش رو از دست بده .  

و حلقه هامون . و حلقه هامون كه من اعتقاد داشتم آدم نبايد حلقه اش رو هرگز از دستش در بياره . خيلي جاها كه داشتن زيورآلات قدغن بود من حلقه ام رو قاچاقي برده بودم ( مثه اتاق عمل - يا زمان گرفتن تست قلب و ... ) چون اعتقاد داشتم اين يكي از اعضاي بدنمه نمي تونم جداش كنم كه !

و اون انگشتره كه تا ديده بودمش دلم رو برده بود . اومدم خونه با لب و لوچه ي  آويزون كه آي ما چرا پول نداريم ؛ من يه انگشتر ديدم . اگه ببينيش .... اگه بدوني .....

و رفت توي اتاق ؛ سر كتابخونه ؛ نمي دونم از لاي كدوم كتاب يه سري پول نو و تانخورده آورد و گفت فردا سر راه برو بخرش تا كسي نخريدتش .

نمي دونم آخر اين پست رو چطور بايد تموم كنم

بذار ناتموم بمونه .

حالا انتظار شكر هم ندارم هااااا

بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر

ارباب حلقه ها

امروز صبح خواهرم حلقه ي نامزدي اش را خريد ...

.

.

.

امروز عصر من حلقه ي ازدواجم را خواهم فروخت ...

ميهن خويش را كنيم آباد

من يه حركتي كردم در راستاي مبارزه با آلودگي هوا و زيباسازي فضاي شهري و خوشگلاسيون سازي منظره ي خونه ي جديدمون اينا .

شهرداري اعلام آمادگي كرده كه شهروندان تهراني در صورت تمايل و تماس با شماره تلفن ۱۳۷ مي تونن از شهرداري درخواست كنن كه بياد جلوي در منزلشون يا تو حياط و باغچه شون بصورت رايگان نهال بكاره و آموزش هاي لازم رو هم در خصوص نحوه نگهداري و آبياري و غيره رو هم به ساكنين ميدن .

منم ورداشتم زنگ زدم كه آقا اين خونه جديده كه ما خريديم ( آخر نديد بديد بازي ! ) جلوي درش باغچه دون داره اما خشك و برهوته ؛ خدا پدرومادرتون رو بيامرزه بيايين يه عالمه دار و درخت توش بكارين كه تا اون زمان كه ما ميخوايم به سلامتي بريم اونجا ساكن بشيم حسابي جنگل شده باشه دم در خونه مون .

شما هم اگه دوست داشتيد به جاي شكوه از مسوولين امر و ترافيك و سوخت هاي ناسالم و آلودگي هوا و اينا يه تماس با اين شماره بگيريد و سبزي و طراوت رو به خودتون و همسايه هاتون هديه بدين .

آقا جون اگه من بد ميگم بيا بزن تو دهن من

حرف من اينه بايد يه سازماني ؛ نهادي ؛ انجمني تو اين مملكت باشه كه بياد از آدم بپرسه بچه جان تو چه كاري ؛ چه هنري ؛ چه فني دوست داري بري ياد بگيري ؛ يا سال هاست حسرت به دلش موندي اما پولش رو نداشتي يا امكاناتش رو نداشتي ؟

خب بيا ما خرج كتاب و دفترت رو مي دهيم ؛ شهريه و كلاس و امكانات بهت مي دهيم تو برو اون كار رو ياد بگير بعد كه اوستاي اون كار شدي بيا واسه ما فلان كار رو مجاني انجام بده يا به ۴ تا جوون سرخورده ي ديگه ياد بده .

من يه ليست بلند و بالا از استعدادهاي نشكفته ام دارم كه قول ميدم در صورت وجود همچين سازماني دنيا رو گلستان كنم از بس هي بشكفم .

پ ن : در حال حاضر من خيلي آرزو دارم دوباره بتونم برم كلاس زبان ولي شهريه ها خيلي بالاست ؛ بيشتر آموزشگاه ها هم كلاسهاشون فشرده ست و بايد هر ماه شهريه بدهيم . قيمت كتاب و جزوه و وسايل كمك آموزشي هم كه اوووووووووه

خوش قول ! وقت شناس !

ديروز ؛ روز خيلي سختي رو پشت سر گذاشتم . قرار بود چند نفر بيان خونه رو ببينن براي اجاره . از چند روز قبل با سازنده ي ملك هماهنگ كرده بودم و ازش خواهش كرده بودم كه كليد رو ببره بده به بنگاه كه من ازش تحويل بگيرم . هم زودتر برم يه كم خونه رو نظافت كنم و هم كليد داشته باشم كه اگه كسي اومد بازديد نشونش بدم اما طرف بدقولي كرد و كليد رو تا آخرين لحظه تحويل نداد .

از سركار رفتم خونه و ناهار خوردم و براي التيام اين گلوي خراشيده و اين بدن بي جون يه چاي خوردم و رفتم سر وقت خونه . توي اون سوز و سرما نيم ساعت جلوي در معطل شدم تا آقاي مهندس اومد و كليد رو تحويل داد . رفتم بالا كه ديدم در ورودي كلا بازه و تو اين مدت كارگرها حسابي از خجالت دستشويي اين واحد در اومدن و ... بقيه اش رو نگم سنگين ترم .

مجبور شدم در و پنجره ها رو باز بذارم تا بو بره . شير آب دستشويي رو هم يكساعت باز گذاشتم تا اجالتا يه كم بو كمتر شه تا بعدا يكي رو بگم بياد و درست و درمون بشورتش .

و در تمام طول دو ساعتي كه اونجا بودم از سرما لرزيدم و هيچ كدوم از اونايي كه زنگ زده بودن و قرار گذاشته بودن نيومدن و من دست از پا درازتر برگشتم خونه .

سرماخوردگيم به شدت بدتر شد و نصفه شب تب و لرز بدي كردم .

مجبور بودم امروز بيام سركار . اما عصر كه برم خونه فقط ميخوام استراحت كنم .

 

من آدم ِ نامه نوشتن ام . نامه هاي بي نشون و با نشون .

من آدم ِ روزگاري هستم كه مادرم براي خاله ام كه در شهرستان بود هر ماه نامه مي نوشت و من ِ بچه ي كلاس اولي پايين نامه هاي مادرم براي خاله ام جمله هايي مي نوشتم . معروفترين جمله ام اين بود : " مادر ِ من باردار است . " و تا چند ماه خاله ام نمي گرفت كه بابا جان خواهرزاده ي ديگري در راه است .

خيلي وقت ها حرفهايي را كه شرم مجال نمي داد با مادر بگويم برايش مي نوشتم و مابين قابلمه ها در كابينت جا مي دادم تا خدا مي داند كِي مادر پيدايشان كند و بخواند و به خواسته ي من ترتيب اثر دهد !

دوران دبيرستان تب نامه نگاري هايم اوج گرفت و جابجايي مدرسه و دوري از هم كلاسي هاي جاني انگيزه ي پر رنگي براي نامه نوشتن هاي مرتبمان بود . من دوست هاي مكاتبه اي زيادي داشتم . به همين خاطر ديدن آقاي پستچي با آن موتور آبي و كيسه ي پارچه اي كه از موتور آويخته بود دلم را غرق شادي مي كرد . همينطور صندوق پست كه روز و ساعت خالي كردنش را هم مي دانستم . انتظار شيرين رسيدن نامه هايي با دست خط هاي دختركان پر شور و شر .

دريغ كه سال هاست پشت هيچ پاكتي ننوشته ايم " با تشكر از جناب پستچي " . عجيب ترين حركتي كه كردم اين بود كه يكبار به جاي اينكه براي تك تك همكلاسي هاي قديم نامه بنويسم يك دفتر ۴۰برگ برداشتم و در هر صفحه براي يكي شان نامه نوشتم . و در آخر يك صفحه هم براي دبير انشاي آن مدرسه ي سابق . دفتر را به آدرس دوستي پست كردم و دفتر دست به دست در كلاس گشته بود و زنگ انشا هم قسمت هايي از آن خوانده شده بود .

ـ آنقدر كه دوستي هاي آن زمان عميق بود ؛ پاك بود ؛ زلال بود ؛ بي حاشيه بود ـ

پس از آن دوران تك و توك دوستاني باقي بودند كه نوروزها كارت پستال مي فرستادند و هر سال دغدغه ي پيش از عيد من انتخاب زيباترين كارت پستال ها برايشان بود .

رفته رفته اين عادت هم رنگ باخت و ديروز من يه كارت پستال هديه گرفتم .

خيلي سال بود كه كسي برام كارت پستال نخريده بود . خيلي سال بود كه هيچ كس پشت هيچ كارتي برام هيچ يادداشتي ننوشته بود . امضاي هيچ دوستي پشت هيچ كارتي به دست من نرسيده بود و درست وقتي پذيرفته اي كه اين سنت هم بمانند ديگر عادت هاي خوبمان به تاريخ پيوسته  ؛ دوستي پيدا مي شود كه بر در مي زند و برايت دست خطش را هديه مي آورد .

هزار بار خوانده امش بس كه دلنشين بود .

زندگي من جاي جفتك اندازي تو نيست

اوهووووووووووووووووي مشكلات با توام . يه بار هم كه شده گوشهاي كَرت رو باز كن ببين چي ميگم .

وقتي بهت ميگم برو بند و بساطت رو جايي پهن كن كه چرندياتت خريدار داشته باشه واسه همينه . من ديگه اون آدمي كه تو مي شناختي نيستم ! اينو بفهم !

شايد بتوني براي چند لحظه اعصابم رو خرد و خاكشير كني ؛ حتا به عادت قديما دندون هام رو از حرص آنقدر بهم فشار بدم كه صبح كه پا شدم تمااااام عضلات بدنم دچار اسپاسم شده باشه اما اون آدمي كه با هر بالا و پايين زندگي تا چند روز بدخلق و بداخلاق بود ديگه مرده ؛ حالا اين منم كه خرخره ي تو رو گرفته و يه اُردنگي در اون جات مي زنه تا زودتر گورت رو گم كني !

معجزه رخ داد

۶:۳۰ دقيقه صبح امروز دو تا دست از زير پتوي من اومد بيرون . انگشت اشاره ي دست راست روي انتهاي انگشت اشاره دست چپ قرار گرفت ؛ شصت دست چپ پشت دست راست نشست ؛ سه انگشت دست راست روي سه انگشت دست چپ و....

دو تا بشكن صدادار به سلامتي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا زدم !

 

در گوشي با خدا : فقط از اينكه صدام رو شنيدي خوشحالم . از اينكه اين جور با مهربوني منو تو آغوش خودت گرفتي ؛ موهامو بوسيدي ؛ سرم رو با سرانگشتان نوازشگرت نوازش كردي ؛ تو چشمهاي نااميدم خيره شدي و نگاهت بهم آرامش داد . دوستت دارم ؛ فقط دوستت دارم . فقط از اينكه هستي و تو رو اينطور نزديك به خودم دارم خوشحالم .

از اينكه دستهاي رو به آسمون مادرم رو ديدي ؛ كه صداي زمزمه هاي سر سجاده اش رو بعد از نماز صبح شنيدي كه واسه سر و سامون گرفتن من نم اشك صورتش رو تَر كرد ازت ممنونم . خدايا عاشقتم .

خدايا  خودت با اون دستهاي مهربونت سند خونه دار شدن همه ي اونايي كه آرزوش رو دارن امضا كن . خدايا به حقوق هاي ناچيز و پس انداز هاي ذره ذره ي جوونها نگاه نكن به  خزانه ي كرم و بخشش خودت نگاه كن و به حساب پس اندازهاي ناچيز مون از بركت و رحمت بي انتهاي خودت حواله كن .

خدا جووووووووووووووووووووون يه بوس آبدار از اون لپ هاي گل بهي ات !

 

به سراغ من اگر مي آييد بي خبر نياييد

زير دوش بودم كه زنگ زد ؛ گفت سر كوچه ام چيزي براي خونه نمي خواي ؟ گفتم كشك بخر با نون . گفت همين ؟ گفتم من زير دوشم يه كم دست دست كن تا بيام بيرون .

هول هولي كارم رو تموم كردم و حوله پيچ اومدم بيرون . بهش زنگ زدم كه اومدم بيرون ميخواي بياي بيا . و رفتم كه خودم رو خشك كنم و لباس بپوشم .

وقتي رسيد پاي گاز داشتم كشك و بادمجون رو هم مي زدم تا يه چاي بخوره غذا آماده بود و نشستيم سر شام .

دوتامون بي حوصله بوديم . يه كم غر زديم و حرف زديم و ور زديم و رفت . جمع و جورهامو  كردم و رفتم تو رختخواب . تا سرم رو بالش گذاشتم فهميدم كه باز اومده سراغم . ته گلوم رو انگار يه گربه چنگ انداخته بود . هر چي به صبح نزديك تر مي شد وحشتم بيشتر مي شد . صبح كه پا شدم حسابي سرما خورده بودم . يه قورباغه ي سبز لجني ته ته گلوم خودش رو بااااااد كرده و لم داده و داره قووووووووووور قووووووووور مي كنه . بدنم درد مي كنه . تخم چشمام دردناكه . جون تو تنم نيست . به پاهام انگار سرب بسته ان .

من وقتي سرما مي خورم سرماهاي اين دور و برا رو نمي خورم هاااا سرماي قطب شمال رو مي خورم !

بيل زن و باغچه و كود و باغبون و اينا

توي راهرو ايستاديم ؛ همكار تازه عروسم از دشواري هاي رابطه با خانواده همسر مي ناله و من حدود يك ساعت براش حرف مي زنم . از تجربه هام براش ميگم ؛ از اشتباهاتي كه كردم ؛از موضوعات پيش پا افتاده اي كه سال ها ذهنم رو به بازي گرفت ؛ از درس هايي كه گرفتم و به كار نبردم ؛ از زودرنجي هام كه عذاب هاي بزرگي برام بوجود مي آورد  و وقتي بعد از يك ساعت از هم جدا مي شيم به خودم مي گم : كاش نصفش رو عمل مي كردي !

 

ــ حالا ديگه مي دونم  حتا اگه همه ي دنيا زير و رو بشه هيچچچچچچچچچچچچچچچي مهم تر از آرامش من نيست .