هيچكس مادريم را باور نكرد
صبح روز اول هفته به شدت خسته ام . سر تا پاي بدنم كوفته است وحشتناك . عضله هاي پام گرفته چه جور .
دليلش ؟
ديشب نامزدي خواهرم بود و من نقش يك خواهر زن با لايه هاي ظريفي از يك كوزت را داشتم ؛ آن هم كوزتي كه كفش پاشنه اين هوااااا پوشيده بود .
حسم ؟
من يک بچه ي ۷ ساله بودم كه سالها حسرت داشتن خواهر داشتم و خدا خواهري را در دل مادرم فرو كرده بود كه شكم مادرم را گنده كرده بود . من يك عالمه ذوق اين بچه را داشتم اما مادرم هيچ اقدامي در جهت ورود اين طفل معصوم به خانه و زندگي ما صورت نداده بود . تا اينكه يك روز رفتيم و برايش يك دست سرويس خواب نوزادي خريديم . رختخوابش زمينه ي آبي داشت با عروسك هايي كه موهاي خرمايي بافته شده اش از دو طرف كلاهش بيرون زده بود . يك بالش ؛ يك پتو كه دورش تور ظريف سفيد دوخته شده بود و يك تشك . از زمان ورود اين سرويس خواب به خانه ي ما تا زمان تولد نوزاد حدود دو ماه فاصله بود و من با روياي خوابيدن يك خواهر در اين رختخواب و لالايي خواندن برايش در حالت هاي نشسته بالاي سرش ؛ خوابيده كنارش در حالي كه دستم روي شكمش است ؛ يا زير سرش است يا اين خواهر را با رختخوابش روي پا گذاشته ام و تكان تكانش مي دهم و ايستاده راهش مي برم زندگي كردم تا دو ماه تمام شد .
روزي رفتيم بيمارستان و خواهري كه قرار بود بيايد را آورديم .
روزهايي كه مادر سركار مي رفت ؛ بچه پيش من مي ماند ؛ صبح كه بيدار مي شد صبحانه اش مي دادم ؛ لقمه هاي كوچولو كوچولوي نون و كره براش مي گرفتم و توي نعلبكي چاي فوت مي كردم تا خنك شود و دخترك بخورد ؛ باهاش بازي مي كردم ؛ سرش را گرم مي كردم ؛ وقتي جيش يا پي پي مي كرد ناشيانه مي شستمش ؛ ناهارمان را روي چراغ علاءالدين گرم مي كردم و با قاشق چايخوري دهانش مي گذاشتم تا بعدازظهر مادر بيايد .
روز اولي كه به مدرسه مي خواست برود نه پدر و نه مادر وقت داشتند كه ببرندش ؛ در خيابان دستش را سفت و محكم گرفتم و بردمش مدرسه .
در مدرسه كه بي انضباطي مي كرد يا نمره ي كم مي آورد مي آمد خواهش و تمنا كه مدرسه مامان رو خواستند تو به جاش مي آي ؟
در جشن فارغ التحصيلي اش از دانشگاه تهران وقتي در آن جايگاه فاخر قرار گرفت آنقدر بغض از اين گلوي زخمي فرو دادم كه حناق گرفته بودم . در روز دفاع از پايان نامه اش در برابر تعريف و تمجيد استادان ؛ داوران و رييس گروه دانشكده اش سرم را تا اوج آسمان بالا گرفته بودم و در يادم دختر بچه ي مو طلايي اي در مهد ياد گرفته بود " من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم ... " و پر غلط و شيرين مي خواندش .
كارشناسي ارشد را هم با رتبه ي بسيار بالا قبول شد و همچنان در همان دانشگاه مي درخشد . خواهرم اين روزها كمانداري است كه تيرهايش را خرج هدف هاي دوري مي كند ؛ دور و بزرگ .
سال هاست دل در گرو مردي داشت . راه درازي را با هم رفته اند و ديشب عروسك روياهاي من ؛ عروس شد . عروسي به غايت زيبا و طناز .
من نگران ؛ من بغض آلود ؛ من دلتنگ ؛ من پر افسوس ؛ من حيرت زده ؛ تلاش داشتم باور نكنم اين تصاويري كه پيش چشمم بزرگترين آرزوي دختري بود كه به رنگ واقعيت در آمد .
و او مي رود به سوي سرنوشت خويش بي آنكه بداند من در هفت سالگي مادر شده بودم .
