
من آدم ِ نامه نوشتن ام . نامه هاي بي نشون و با نشون .
من آدم ِ روزگاري هستم كه مادرم براي خاله ام كه در شهرستان بود هر ماه نامه مي نوشت و من ِ بچه ي كلاس اولي پايين نامه هاي مادرم براي خاله ام جمله هايي مي نوشتم . معروفترين جمله ام اين بود : " مادر ِ من باردار است . " و تا چند ماه خاله ام نمي گرفت كه بابا جان خواهرزاده ي ديگري در راه است .
خيلي وقت ها حرفهايي را كه شرم مجال نمي داد با مادر بگويم برايش مي نوشتم و مابين قابلمه ها در كابينت جا مي دادم تا خدا مي داند كِي مادر پيدايشان كند و بخواند و به خواسته ي من ترتيب اثر دهد !
دوران دبيرستان تب نامه نگاري هايم اوج گرفت و جابجايي مدرسه و دوري از هم كلاسي هاي جاني انگيزه ي پر رنگي براي نامه نوشتن هاي مرتبمان بود . من دوست هاي مكاتبه اي زيادي داشتم . به همين خاطر ديدن آقاي پستچي با آن موتور آبي و كيسه ي پارچه اي كه از موتور آويخته بود دلم را غرق شادي مي كرد . همينطور صندوق پست كه روز و ساعت خالي كردنش را هم مي دانستم . انتظار شيرين رسيدن نامه هايي با دست خط هاي دختركان پر شور و شر .
دريغ كه سال هاست پشت هيچ پاكتي ننوشته ايم " با تشكر از جناب پستچي " . عجيب ترين حركتي كه كردم اين بود كه يكبار به جاي اينكه براي تك تك همكلاسي هاي قديم نامه بنويسم يك دفتر ۴۰برگ برداشتم و در هر صفحه براي يكي شان نامه نوشتم . و در آخر يك صفحه هم براي دبير انشاي آن مدرسه ي سابق . دفتر را به آدرس دوستي پست كردم و دفتر دست به دست در كلاس گشته بود و زنگ انشا هم قسمت هايي از آن خوانده شده بود .
ـ آنقدر كه دوستي هاي آن زمان عميق بود ؛ پاك بود ؛ زلال بود ؛ بي حاشيه بود ـ
پس از آن دوران تك و توك دوستاني باقي بودند كه نوروزها كارت پستال مي فرستادند و هر سال دغدغه ي پيش از عيد من انتخاب زيباترين كارت پستال ها برايشان بود .
رفته رفته اين عادت هم رنگ باخت و ديروز من يه كارت پستال هديه گرفتم .
خيلي سال بود كه كسي برام كارت پستال نخريده بود . خيلي سال بود كه هيچ كس پشت هيچ كارتي برام هيچ يادداشتي ننوشته بود . امضاي هيچ دوستي پشت هيچ كارتي به دست من نرسيده بود و درست وقتي پذيرفته اي كه اين سنت هم بمانند ديگر عادت هاي خوبمان به تاريخ پيوسته ؛ دوستي پيدا مي شود كه بر در مي زند و برايت دست خطش را هديه مي آورد .
هزار بار خوانده امش بس كه دلنشين بود .