تعطيلات داغ داغ داغ

مي ريم كه داشته باشيم 4-3 روز ولو شدن رو تخت رو و لم دادن و هله هوله هاي توي يخچال رو غارت كردن .

انجماد ذهن

نوشتنم نمي آد . هيچي تو ذهنم انسجام نداره .

با يكي از دوستام حرف مي زدم هي با هم چك و چونه زديم خيلي بي ربط پرسيد امشب دلت چي ميخواد ؟

سوال بي مقدمه بود ولي گفتم : دلم ميخواد لب دريا باشم .

از وقتي جواب اين سوال را داده ام دلم دريا مي خواد .

درد

هموطنم زير آواره الان ...

دوپينگ صبحگاهي

نزديك خونه ي من يه مهدكودكه . صبح ها كه ميخوام ميانبر بزنم از كوچه پس كوچه ها ميام و اين مهد كودك تو مسيرمه .

صبحم با ديدن بچه هايي كه از خواب بيدارشون كردن و بداخلاقن و غر ميزنن و بهونه مي گيرن و ناز مي كنن و ادا در ميارن شروع مي شه .

گاهي وقتي دختر بچه هاي ملوسي رو مي بينم تو بغل مامانشون كه صبح اول صبحي موهاشون رو شونه كردن ؛ از اين گل سرهاي جينگيلي بينگيلي زدن به موهاشون با عشوه و ناز دارن ميرن مهدكودك . يا پسر بچه هاي تخسي كه كوله پشتي هاي عروسكي انداختن كولشون و قدمهاي بزرگ بر مي دارن و دستهاشون رو محكم تكون ميدن .

از دنياي شاد و بي غم اين بچه ها صبحم شاد ميشه .

كامنت

جمشيد برام خصوصي نوشته :

حاجی سلام . از اسم وبت گفتیم بیاییم یه چند تا عکس از حموم زنونه ببینیم...دیدیم سر کاریه ..به خدا این نامردیه که ما را کشوندی اینجا همه چیز ببینیم به جز حموم زنونه

18 امرداد

يازده سال پيش بود . در يك همچين روزي ؛ صبح زود با يه عده از دوستان قرار كوه داشتيم . تو ميدون تجريش ؛ اول خيابون دربند .

يه تعدادي اومده بودن و منتظر بقيه بوديم . يكي از دوستهاي من هم هنوز نرسيده بود ؛ رفتم اون ور خيابون تا از تلفن عمومي يه زنگ بزنم ببينم مياد يا نمياد . وقتي برگشتم يه گروه از دوستان رسيده بودن كه همراهشون كسي بود . كسي كه تا حالا نديده بودمش و نمي شناختمش .

آن كس چهارده ماه بعد همسرم شد و ده سال بعدترش باز غريبه اي شد كه نمي بينمش و نمي شناسمش .

اتفاق هاي زيادي بين ما افتاد . تلخ و شيرين ؛ روشن و تاريك .

اما آنچه ماند خاطره ي اولين ديدار بود .

راههاي ساده اي هست

خيلي وقتها ؛ خيلي وقتها راههاي ساده اي هست براي لذت هاي بزرگ .


فقط چند روز پيش بود كه به فكرم رسيد توي ماه رمضون سانس استخرها شبهاست . پس يه استخر روباز اونم سانس شب خيلي بايد حال بده .

بنابراين ديشب شال و كلاه كردم و تك و تنها رفتم يه استخر روباز . سونا رفتم ( من تو سوناي بخار خيلي آرامش مي گيرم به خصوص كه چاشني اش استخر آبسرد طولاني مدت هم بشه ) ؛ شنا كردم و روي آب دراز كشيدم و ستاره هاي آسمون رو شمردم . اما شمارش از دو فراتر نرفت . با همون دو تا ستاره تو آسمون شب خيلي صفا كردم .

تا حالا همچين تجربه اي نداشتم . من و شب در ميان انبوه  ولوله ي دخترهاي جيغ جيغو با هم حالي كرديم اساسي ...

رگ غيرت در 6 سالگي

ديروز توي اتوبوس روي صندلي روبروم يه زن جوون چادري نشسته بود كه دو تا پسر داشت . پسر كوچيك توي بغل مادر با يه بطري آب سرگرم بود . پسر بزرگ اما خيلي پر انرژي و شيطون بود . مي رفت روي صندلي كنار مادر مي ايستاد و بعد از ميله ي اتوبوس آويزوون مي شد . دو تا پاهاش رو بالا مي گرفت و تاب مي خورد . هي مي اومد پايين و دوباره تاب بازي رو شروع مي كرد . مادر با صبوري شيطنت هاش رو مجال بروز مي داد .

كمي كه گذشت كش چادر مادر از پشت سر كشيده شد و چادر روي شونه هاش افتاد . و باز كمي بعد روسري اش كمي عقب رفت و حدود سه سانت از موهاي قهوه ايش بيرون اومد . پسر كه آويزوون از ميله داشت تاب مي خورد ؛ محكم پريد پايين . دست دراز كرد و روسري مادر رو كشيد جلو و دوباره از ميله آويزوون شد .


از همون بچگيه كه نقش هامون رو اشتباه ياد مي گيريم .

آقاي رييس تولدت مبارك

امروز تولد اولين رييس منه .

ميخوام بهش زنگ بزنم و تولدش رو تبريك بگم . مي خوام بهش بگم كه بهترين رييس دنياست . ميخوام بهش بگم كه چقدر انسانه و شريف . بايد بدونه چقدر دوسش دارم و چقدر خاطره شيرين از همكاري باهاش دارم .

روز اولي كه من رفتم سركار يه دختر 22 ساله و بي تجربه بودم . پله پله همراهم اومد تا بشم يه كارمند ؛ بدون هيچ سختگيري و رييس بازي . انگار نه انگار كه سي چهل سال از من بزرگتره . هر وقت اشتباه مي كردم فقط يه حرف مي زد : طبيعيه !

من 5 ساله كه از اون شركت اومدم بيرون . اما هنوز بهش زنگ مي زنم و هنوز براش درددل مي كنم . هنوز شيوه ي زندگي كردنش رو دوست دارم . هنوز برخوردش با آدمها و شادي نهفته زير پوست آدمهايي كه باهاش ارتباط دارن رو دوست دارم .

عصر جمعه در پارك

اپيزود اول :

توي پارك ؛ روي نيمكت سبز ؛ يه پسر و دختر جوون نشستن . دختر چادريه و روي و موي خودش رو حسابي پوشونده . پسر بچه مثبت غليظ . به فاصله ي حدود يك متر تا يك متر و نيم از هم نشستن . يه برگه كاغذ كوچيكتر نزديك پسره كه ريز ريز توش چيزهايي رو يادداشت كرده . يه برگه كاغذ بزرگتر با خط درشت كنار دختره ...

اپيزود دوم :

توي پارك ؛ روي نيمكت سبز ؛ يه زن و شوهر تقريبا ميانه سالي نشستن . فاصله بينشون حدود 30 سانته . مرد به زن ميگه : ديگه كارهاي هانيه به تو ربطي ؟ نداره ! ديگه زر زر نكن و بعد هر دو ساكت ميشن . چند لحظه ي بعد پسر بچه اي از زمين بازي به سمتشون مياد . به زن نگاه مي كنه و از مرد پرسه : دعوا كردين ؟ مرد ميگه نه !!! و مرد سر پسر رو به حرفايي كه ميزنه گرم مي كنه . پسر به زن نگاه مي كنه كه به دور دست خيره شده ...

اپيزود سوم : جلوي در پارك ؛ توي يه پرايد سفيد ؛ مرد و زن جلو نشستن . صداي جيغ و فرياد زن تمام خيابون رو پر كرده . كسي جرات نداره نزديك بره اما همه ي مردم به سمت اونها برگشتن و منتظرن ببينن آخر دعوا چي مي شه ...

پشت شيشه چسبونده شده بود

نه تو مي ماني و نه اندوه

و نه هيچيك از مردم اين آبادي ...

به حباب نگران لب يك رود قسم

و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت

غصه هم مي گذرد

آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

روانشناس ِ نازنين ِ من

فردا وقت روانشناس دارم . قرار است اين دكتر روانشناس از من يك خانم فهميده ي عاقل ِ آداب دان تحويل جامعه بدهد . خدا كند كه موفق بشود . بنده ي خدا تلاش زيادي مي كند .


تمرين هاي اين جلسه ام را درست انجام نداده ام . مي ترسم .

زنانگي

زنانگي در من تير مي كشد .

زنانگي در چشمانم دو دو مي زند .

زنانگي در پاهايم سوزن سوزن بي جانم مي كند .

زنانگي در من ذق ذق مي كند .

زنانگي دلم را مي زند .

زنانگي كمرم را دارد خرد مي كند .

زنانگي در من ماهي يكبار پررنگ مي شود . واااااااااااااي چقدر من زن بودنم دردناك است .

فقر

از خونه ي مامان بر مي گشتم . مامان برام گوشت خريده بود هم خورشتي و هم چرخ كرده ( چون من زياد تو خريدن گوشت وارد نيستم مامان هر ماه برام مي خره و من ميرم ازش مي گيرم ) با اينكه مقدارش كم بود آخه مگه يه نفر آدم چقدر گوشت قرمز در ماه مي خوره ؟

ولي بهرحال ازش خواستم گوشت رو تو يه كيسه اي بذاره كه پيدا نباشه كه ميخوام سوار مترو بشم خجالت نكشم . نكنه مادري باشه كه دلش بخواد با يه بسته از اين گوشت ها واسه بچه هاش يه غذاي لذيذ بپزه و نتونه . نكنه پدري باشه كه خيلي وقته دلش ميخواد با ذوق يه كيلو گوشت بگيره دستش و بره خونه اما هر جور حساب مي كنه نمي شه !

تراس دلباز

روز جمعه يه خريد كوچيك داشتم اما چون همه جا بسته بود مجبور شدم يه مسافت زيادي رو پياده برم تا توي يه خيابون فرعي يه مغازه اي پيدا كنم تا خريدم رو انجام بدم .

طبق عادت كه همهمه ي خيابون هاي اصلي رو دوست ندارم زدم از تو كوچه پس كوچه ها برم . اين كوچه ها كه من تا حالا گذرم بهشون نخورده بود تو اون لحظه هاي دم غروب با سكوتشون ؛ با درختهاي بلند چنارشون ؛ با خونه هاي ويلايي بزرگشون ؛ با تراس هاي پر از گل و گلدونشون يه حال خاصي بهم داد . همين جور قدم مي زدم و با خدا راز و نياز مي كردم . دعا مي كردم و از خدا براي همه صلح و آشتي ؛ عشق و چيزهاي ديگه اي كه اون لحظه حسش رو داشتم مي خواستم . با ديدن يه آپارتمان نوساز واسه همه مستاجرها دعا كردم . و همين جور رفتم و رفتم تا رسيدم به يه خونه ي خيلي قديمي كه تو بالكن خيلي سرسبز و خرمش يه دونه از اين تاب هاي مبله گذاشته بودن رو به درختهاي حياط .

يه هوو انگار به اون چيزي كه مي خواستم رسيده باشم ؛ ايستادم . رو به آسمون كردم و از خدا خواستم به من خونه اي رو بده كه توش با زندگيم صفا كنم . از لحظه به لحظه ي زندگي تو اون خونه لذت ببرم . توش عشق بدم و عشق بگيرم . يه هوو دلم لرزيد . دلم خانواده خواست . دلم عشق خواست .

حرفام كه با خدا تموم شد سرم رو انداختم پايين و برگشتم خونه .

دوري از پدر

خيلي حال مي كنم تو كوچه و خيابون يه پيرمردي بهم ميگه " بابا " . اگه بگه " دخترم " كه ديگه غش كردم واسش . خيلي وقتها پيش مياد كه بي مقدمه يا با مقدمه به پيرمردهايي كه مي بينم بگم پدر جون فلان آدرس كجاست ؟ يا پدر جون ساعت چنده ؟

ديروز يه پرمرد ترگل و ورگل جلوي ايستگاه اتوبوس ازم پرسيد : دخترم آرژانتين ميره ؟ منم با نيش باز و كبك خروسخوان گفتم بعله پدر جون ...

و بقيه راه تو بشكن مي زدم و تو دلم يكي با صداي مردونه و لرزونش مي گفت : دخترم ! دخترم ! دخترم !!!

از امكاناتت استفاده كن

من از اون دسته آدمها بودم كه خيلي لباس مي خريدم . يعني عاشق لباس خريدن ام . و اندازه يه كمد لباس دارم . بعضي هاشون هم واقعا شيك و فوق العاده ان . اما فقط مرض خريدن رو دارم . خيلي از لباس هايي كه دارم رو شايد فقط 3-2 بار پوشيده باشم در صورتيكه بابت هر كدومشون كلي پول دادم .

آنقدر لباسهاي توي كمد رو نمي پوشم كه خيلي وقتا اصلا يادم ميره كه چي دارم و چي ندارم . هميشه يكي دو  دست لباس معمولي براي استفاده روزمره ميذارم دم دست و با همون ها ميرم و ميام . مثلا يه كيف دستي ارزون و بي كيفيت داشتم كه گذاشته بودمش واسه سركار رفتن و مثلا خريد كردن يا بيرون رفتن هاي معمولي . اين كيفه تيكه و پاره شده بود و من همچنان ازش استفاده مي كردم ؛ در حاليكه در كمد رو كه باز كني 4-3 مدل كيف خيلي گرون ؛ چرم خوب و با رنگ هاي متنوع همون جلوي جلو هنوز تو بسته بندي هاشونن !!!

شايد يه جور تنبلي يا بي حوصلگيه كه حسش رو ندارم كه مثلا دارم از خونه ميرم بيرون كيفم رو عوض كنم . يا يكي يكي لباس ها رو چك كنم ببينم چي رو با چي بپوشم بهتر ميشه . واسه همينه كه هميشه تكراري لباس مي پوشم .

اين قضيه در مورد لوازم آرايش ؛ لاك ؛ انواع صندل و كيف و كفش و روسري و شال هم صادقه . يعني يه كشو تا دهنش پر لوازم آرايش و يه طبقه يخچال رژلب و لاك و ريمل و چه و چه دارم ولي هميشه دست و صورت شسته از خونه ميرم بيرون !!!

اين خصلت بد وقتي برام خيلي آزاردهنده ميشه كه هميشه هم حس مي كنم من لازمه كه برم يه سري لباس جديد يا اوازم آرايش جديد بخرم و هميشه اين حس با منه كه من هيچييييييي ندارم !!!!

اما امروز يه تصميم جديد گرفتم . روي در كمد يه كاغذ گنده چسبوندم و روش نوشتم : از اين امكانات استفاده كن . 

اميدوارم موفق بشم ...

زن صيغه اي

سال سوم دبيرستان بودم و فصل امتحانات . روز قبل از امتحان تاريخ بود و كتاب تاريخمون خيلي حجيم . براي اينكه تمركز بيشتري داشته باشم رفتم تو اتاق پدر درس بخونم . وسط روز بود و پدر سركار . هنوز پشت ميز تحرير مستقر نشده بود كه ناخودآگاه يه كتاب از كتابهاي نظامي گنجوي برداشتم نمي دونم به چه منظور . يه هو از لاي كتاب يه چيزي افتاد پايين جلوي پام . چند تا عكس بود ؛ عكس ها رو برداشتم تصوير يه خانم نه چندان جوون با پوست سبزه و صورت لاغر كه تو هر كدوم از عكس ها يه رنگ تاپ و شلوارك پوشيده بود تا اندامش بيشتر مشخص باشه .

دنيا دور سرم چرخيد . حالا دليل اختلافات پدر و مادرم رو تازه مي فهميدم . حالا مي فهميدم چرا پدر رختخوابش رو از مادر جدا كرده و شبها تو اين اتاق مي خوابه . پدر يه خط تلفن جديد و يه گوشي تلفن سفيد رنگ كه مثه گوشي هاي ديگه شماره گيرش چرخشي نبود و دكمه اي بود هم خريده بود . حالا خيلي چيزها برام روشن شده بود اما دنياي پاك و رنگارنگ يه دختر 17-16 ساله سياه و تار شده بود . 

امتحان تاريخ خراب شد . فردا تو حياط مدرسه تو بغل رويا صميمي ترين دوستم گريه كردم . مادرم با راهنمايي مادر رويا پيش دعانويس رفت . خيلي اتفاق ها بعد از اون افتاد تا پدر از صرافت زن صيغه ايش افتاد و ازش جدا شد .

امروز توي فيص بوك يكي از بچه هاي فاميل ؛ توي يكي از آلبومهاش عكسي رو ديدم كه مربوط به مسافرت نوروز امسال بود . عكسي كه توش پدر كنار يه خانم خيلي توپول و جوون ايستاده بود . اين زن صيغه اي جديد پدرمه كه حدود 7-6 سالي ميشه كه با هم زندگي مي كنن .

حالا ديگه من 33 سالمه . ديگه از ديدن عكس زن هاي صيغه اي پدر هول نمي شم . دستهام يخ نمي كنه . امتحانم رو خراب نمي كنم . زندگيم سياه نمي شه . تو بغل كسي گريه نمي كنم .

من فقط تعجب مي كنم . به عكس دقت مي كنم . اولش شك مي كنم . هي چشمهام رو ريز مي كنم تا بهتر ببينم . و بعد براي 17 سالگي ام آه مي كشم .