ديروز
ديروز دست دخترك رو گرفتم و بردمش ميدون انقلاب . البته اول ِ اول رفتيم كلوپ طراحي و خدا مي دونه كه من چقدر اونجا بهم خوش گذشت . تمام مدت داشتم با آرامش كامل از كاري كه داشتم مي كردم لذت مي بردم .
بعد از اون با يكي از دوستهام قرار داشتيم كه همديگه رو ببينيم ولي قرارمون كنسل شد و من هم تو كتابفروشي ها و لوازم التحرير فروشي هاي انقلاب چرخيدم و چقدر حال داد . جل الخالق چه لوازم التحريرهايي بوجود اومده كه روحم هم از خلقت اين پديده ها بي خبر بود ! اما چيزي نخريدم چون به دخترك قول دادم كه اگه تو تمرين هاي طراحي اش جدي باشه ماه ديگه مي برمش و يه سري لوازم طراحي كيف دار براش مي خرم !
در حين انقلاب گردي ، آقاي خواستگار زنگ زد كه اگه خسته نيستم باهاش برم خيابون كاخ و براي خريدن يك عدد عينك آفتابي همراهي اش كنم . دلاكي كه من باشم هم بي درنگ قبول كردم و رفتيم . توي فروشگاه وقتي من روي صندلي نشسته بودم و آقاي خواستگار جلوي آينه ي قدي يكي يكي عينك ها رو پرو مي كرد ، اگه يكي رو مي پسنديد هي واسه خودش ژست مي گرفت ، يا دستش رو مي كرد تو جيبش ، يا يقه اش رو درست مي كرد ، يا با موهاش ور مي رفت و من يه حسي تو قلبم مي جوشيد و مي خروشيد و مي دويد تو رگ هام .
داشتم با خودم فكر مي كرد هيچوقت تو زندگيم به هيچ آدمي چنين حسي رو نداشتم كه تنها با تماشا كردنش اين همه احساس لذت بكنم !
خلاصه كه آقاي خواستگار يه عينك Ray Ban خريد و لحظه به لحظه گزارشات ترافيكي آبادان رو اعلام مي كرد !
كارمون كه تموم شد ، پيشنهاد داد كه با توجه به اينكه كسي خونشون نيست ، بريم خونشون و آخر شب برگرديم . دلاك رذل و پست و دروغگويي هم كه من باشم زنگ زدم به مامانم و براش گفتم كه براي دوست طفلكي ام چه مشكلاتي امروز پيش اومده و اون طفولكي هم الان نياز داره كه من كنارش حضور داشته باشم تا آلام و دردهاش التيام پيدا كنه و همچين كه ساعت ۱۲ بار نواخته شد و جادوي فرشته ي مهربون باطل شد ، سيندرلايي كه من باشم با يه گوجه فرنگي لهيده به خونه بر خواهم گشت ! ( زير ۱۸ ساله ها مگه نگفتم بريد بشينيد سر درس و مشقتون ! نگفتم ؟ )
تو اوج ترافيك فقط ۴ ساعت وقت داشتيم . گاززززززززززززززز داديم تا اون سر شهر و نشستيم عكس هاي عروسي برادرش رو ديديم و من يه عالمه كيف كردم از ديدن اين عروس و داماد خيلي خندون و شاد و سرحال . بعد هم شام از بيرون آوردن و خورديم و يه كم سريال ديديم و بعد هم شديم يه آمبولانس حامل مريض دور از جونمون رو به قبله كه بَبو كنان اتوبان ها رو تاختيم تا خونه ي مامانم .
سر ساعت ۱۲ هم من خونه بودم و خزيدم تو رختخواب و آنقدر حالم خوب بود و خوب بود و خوب بود و آنقدر رويا بافتم و بافتم و بافتم تا خوابم برد ...