ديروز

ديروز دست دخترك رو گرفتم و بردمش ميدون انقلاب . البته اول ِ اول رفتيم كلوپ طراحي و خدا مي دونه كه من چقدر اونجا بهم خوش گذشت . تمام مدت داشتم با آرامش كامل از كاري كه داشتم مي كردم لذت مي بردم .

بعد از اون با يكي از دوستهام قرار داشتيم كه همديگه رو ببينيم ولي قرارمون كنسل شد و من هم تو كتابفروشي ها و لوازم التحرير فروشي هاي انقلاب چرخيدم و چقدر حال داد . جل الخالق چه لوازم التحريرهايي بوجود اومده كه روحم هم از خلقت اين پديده ها بي خبر بود ! اما چيزي نخريدم چون به دخترك قول دادم كه اگه تو تمرين هاي طراحي اش جدي باشه ماه ديگه مي برمش و يه سري لوازم طراحي كيف دار براش مي خرم !

در حين انقلاب گردي ، آقاي خواستگار زنگ زد كه اگه خسته نيستم باهاش برم خيابون كاخ و براي خريدن يك عدد عينك آفتابي همراهي اش كنم . دلاكي كه من باشم هم بي درنگ قبول كردم و رفتيم . توي فروشگاه وقتي من روي صندلي نشسته بودم و آقاي خواستگار جلوي آينه ي قدي يكي يكي عينك ها رو پرو مي كرد ، اگه يكي رو مي پسنديد هي واسه خودش ژست مي گرفت ، يا دستش رو مي كرد تو جيبش ، يا يقه اش رو درست مي كرد ، يا با موهاش ور مي رفت و من يه حسي تو قلبم مي جوشيد و مي خروشيد و مي دويد تو رگ هام .

داشتم با خودم فكر مي كرد هيچوقت تو زندگيم به هيچ آدمي چنين حسي رو نداشتم كه تنها با تماشا كردنش اين همه احساس لذت بكنم !

خلاصه كه آقاي خواستگار يه عينك Ray Ban خريد و لحظه به لحظه گزارشات ترافيكي آبادان رو  اعلام مي كرد !

كارمون كه تموم شد ، پيشنهاد داد كه با توجه به اينكه كسي خونشون نيست ، بريم خونشون و آخر شب برگرديم . دلاك رذل و پست و دروغگويي هم كه من باشم زنگ زدم به مامانم و براش گفتم كه براي دوست طفلكي ام چه مشكلاتي امروز پيش اومده و اون طفولكي هم الان نياز داره كه من كنارش حضور داشته باشم تا آلام و دردهاش التيام پيدا كنه و همچين كه ساعت ۱۲ بار نواخته شد و جادوي فرشته ي مهربون باطل شد ، سيندرلايي كه من باشم با يه گوجه فرنگي لهيده به خونه بر خواهم گشت ! ( زير ۱۸ ساله ها مگه نگفتم بريد بشينيد سر درس و مشقتون ! نگفتم ؟ )

تو اوج ترافيك فقط ۴ ساعت وقت داشتيم . گاززززززززززززززز داديم تا اون سر شهر و نشستيم عكس هاي عروسي برادرش رو ديديم و من يه عالمه كيف كردم از ديدن اين عروس و داماد خيلي خندون و شاد و سرحال . بعد هم شام از بيرون آوردن و خورديم و يه كم سريال ديديم و بعد هم شديم يه آمبولانس حامل مريض دور از جونمون رو به قبله كه بَبو كنان اتوبان ها رو تاختيم تا خونه ي مامانم .

سر ساعت ۱۲ هم من خونه بودم و خزيدم تو رختخواب و آنقدر حالم خوب بود و خوب بود و خوب بود و آنقدر رويا بافتم و بافتم و بافتم تا خوابم برد ... 

والد و كودك

دلاك جان اي والد معزز و مكرم !

مگه قول نداده بودي با اين ني ني كوچولوي نازنازي درونت هميشه مهربون باشي ؟ مگه قول نداده بودي براش مادري كني ؟ مگه قول نداده بودي چون بچه است ، چون كوچولوئه ، چون خودش نمي تونه از حق خودش دفاع كنه ، هر كي از راه رسيد يه حرفي زد ، يه قضاوتي كرد درباره ي اين دختر كوچولو تو حق رو به اون بيگانه ندي و طرف دختر كوچولوي بي پناه خودت رو بگيري ؟ مگه قول نداده بودي اگه يه روز رفت تو كوچه ، با يكي دعواش شد ، هلش دادن ، انداختنش زمين ، سر زانوش زخمي شد ، پيرهن صورتي چين چيني اش كثيف و پاره شد تو از سر كوچه با چشمهاي غضبناك نياي و وقتي بهش رسيدي دو تا كشيده ي آبكشيده و نكشيده بخوابوني تو گوشش ؟ مگه قول نداده بودي اين جور وقتها بغلش كني ، نازش كني ، بوسش كني ، ببري اش خونه ، سر زانوش رو ناز كني ، لباسش رو عوض كني ، تو بغلت آنقدر محكم بگيري اش تا بهونه گيري هاش تموم شه و دوباره سر حال شه ؟

مگه قول نداده بودي اولويت اول زندگيت مادري واسه اين دختر كوچولو باشه ؟

دلاك اين بچه ي بي گناه جز تو هيچكس رو تو اين دنيا نداره ! حواست بهش باشه ! اينقدر هي دادگاه تشكيل نده و يه طفل معصوم رو نشون جاي متهم و هي براش حكم صادر نكن و محكومش نكن و مجازاتش نكن و شكنجه اش نده و هي تبعيدش نكن به سلول هاي تنگ و تاريك و نمور وجودت ! دلاك دست اين دختر رو بگير باهاش گردش برو ، بذار همه ببينندش ، بذار همه بدونن چه دختر دوست داشتنيه ، بذار معصوميتش رو همه ببينن ، هي تو سرش نزن ، هي سركوبش نكن ، هي ازش ايراد نگير ، هي اگه يه كوچولو پاش رو كج گذاشت ، اگه هوس كرد كمي سر به هوا باشه اينقدر بهش پيله نكن . اينقدر تنبيهش نكن . اينقدر پشت ميله هاي بايد و نبايد زنداني اش نكن . بذار نفس بكشه ، بذار زندگي كنه ، بذار خوشي كنه ، بذار بخنده ، بذار صداي خنده هاش تو زندگيت بپيچه . باورش كن دلاك ! بهش اطمينان كن ! رهاش كن ! بذار بپره هوا ، بذار بدوئه ، دلاك پنجره ها رو به روي اين دخترك باز كن ، بذار خورشيد به تن نحيفش بتابه ، بذار نور به زندگيت و به زندگيش بتابه !

دلاك كودك درونت رو درياب !  باهاش مهربون باش ! تمام مهربوني اي كه مي توني در حق كسي بكني رو با اين دخترك بي پناه بكن ! دخترك درون تو تشنه ي توجه و محبت توست ! حواست بهش باشه ! تنهاش نذار ! دستهاش رو ول نكن ! نذار گم شه !  

اين همه ابر بالاي سرم

پر از انگيزه ام . شوق شروعي دوباره تو دلم مي درخشه .

براي رفتن به خونه ي جديد برنامه دارم كه ملافه ها و روتشكي ها و روبالشي ها و روتختي رو عوض كنم . و اين يعني غرق شدن تو دنياي رنگ ها و طرح هاي شاد . البته كه احتمال داره كمر همت ببندم و چرخ خياطي رو بيارم وسط و بشينم به دوخت و دوز .

مهمترين انتخاب ، انتخاب تم كلي و رنگ آشپزخونه و اتاق خواب و پذيرايي ه . وقتي اين گزينه ها به تصويب رسيد ، اونوقت بايد براي انتخاب وسايل و مبلمان و جينگيلي جات هر قسمت جداگونه تصميم بگيرم .

چيزي كه الان در نظر دارم اينه كه براي آشپزخونه يه دكوراسيون رنگ و وارنگ در نظر دارم . مثلا پرده ي گل درشت رنگي رنگي ، دكوري هاي رنگي رنگي براي روي كابينت ها و اينا . براي خريدن وسايل پلاستيكي مثه آبكش و سبد و لگن و خنزر پنزرهاي رنگ و وارنگ هم خيلي ذوق دارم . همين طور دستمال آشپزخونه هاي خيلي شاد و سرويس دستگيره و دم كني خوش آب و رنگ و ساير وسايل آشپزخونه ي دل خانم خونه شاد كن !

در مورد تم اتاق خواب هنوز ايده ي خاصي ندارم ، سرويس خواب قبلي رو رد كردم رفت . قاعدتا براي اين خونه يه سرويس جديد مي خرم . شايد سفيد انتخاب كنم كه با هر رنگ روتختي اي بياد و اينكه اتاق خواب دلباز باشه . براي رنگ روتختي و لوستر و آباژور و دكوري  هاي اتاق خواب سبز به نظرم گزينه ي خوبيه ، سفيد و مشكي هم اين روزها زياد به چشمم مي خوره اما نظر زياد مساعدي روش ندارم ، از نقره اي هم بدم نمياد يعني تناژ نقره اي - طوسي - خاكستري . البته كه آبي هم به نظرم رسيد . به بنفش و صورتي هم فكر مي كنم .

در مورد مبلمان من پارچه رومبلي سبز ماشي يا سدري رو آنقدررررررررررر دوست مي دارم كه حد نداره اما مدل خاصي براي مبلمان در نظر ندارم فقط اينكه از مبل هاي خيلي گنده و جاگير و سنگين اصلا و ابدا خوشم نمياد . اگرچه كه ممكنه اگه فضا بهم اجازه بده يه كاناپه تكي اون جوري كه هميشه مدلش تو ذهنم بوده و هست ، براي لم دادن هاي آخر شب هم بهش اضافه كنم .

براي رنگ جينگيل جات دستشويي و حمام ، همين طور مدل آينه و ملحقات حمام و دستشويي هم بايد تصميم بگيرم . تا اينجا يقين حاصل شده كه روشويي كوچولو و جمع و جور فعلي رو با يه دونه از اين روشويي هاي كابينتي عوض خواهيم كرد و مسلمه كه من براي تزيين اون جيگر طلا چقدر نقشه دارم . اصلا فكر كنم بعد از نصب اين ابزار مورد نظر من از دستشويي بيرون نيام هرگز !

روزهاي شاد و خوش آب و رنگ پيش رو مرا در آغوش گيريد ...

خل مغز

ده روز بي وقفه پرستاري كردن باعث شده روحيه ام خيلي كسل شده باشه اما تو اين هفته قصد دارم حسابي برم بگردم .

نمايش " چشمهايش " خانم رهنما ۴ بار اجرا داشته تا حالا و هربار من به خودم گفتم اين دفعه ديگه نبايد فرصت رو از دست بدي و هر بار ... اما اين دفعه هر جور شده بايد برم ببينمش .

آخرين نمايش سيامك صفري رو هم از دست دادم . هيچكدوم از فيلم هاي جديدي كه در حال اكرانه رو هم نديدم . دلم پارك هم مي خواد ، پاساژ گردي هاي فراوان هم مي خواد + خيابون گردي + شمال + جنگل + گردنه حيران + كوير + ماشين سواري با سرعت مرگ آور و قيقاژهاي منحصربفرد آقاي خواستگار + گشتن تو مغازه هاي ميدون انقلاب + خريدن يه مداد اتود رنگ و وارنگ + مهموني هاي دخترونه + كافي شاپ دوستانه + كيك پختن تو خونه ي خودم + تميز كردن و چيدن خونه ي خودم و ...

بوتاكس

تمام موجودي كارت هديه ي عيد فطرم رو دادم تا فقط يه تيك جلوي ليست كارهاي انجام نشده ام بخوره !

 

تكمله اي براي ستاره ساحل و فرزانه

معروفه كه ميگن  " خشت اول چون نهد معمار كج    تا ثريا مي رود ديوار كج"

خواهر من تو روزهاي اول نامزدي اش از يه سري برخوردهاي خانواده همسرش دلگير بود . وقتي موضوع رو با من در ميون گذاشت و پرسيد چي كار بايد بكنم ؟

يه چيزي بهش گفتم . گفتم اون كاري رو بكن ، اون برخوردي رو بكن كه مطمئني مي توني ۷۰-۶۰ سال اون روند رو ادامه بدي . واسه مردم شل كن سفت كن درنيار ، مردم رو بازي نده كه بخواي هر روز يه رنگ عوض كني . بشين با خودت فكر كن ببين چه رويه اي رو مي توني بطور ثابت تا آخر عمر ادامه بدي ؟ اگه امروز به اين آدمها بچسبي دو روز ديگه خسته نمي شي ؟ دو روز ديگه رفت و آمد زياد و دائم تو دهن همديگه بودن دلت رو نمي زنه ؟ يا برعكس اگه واسشون رفتي تو قيافه و كلاس و چس و فيس دو روز ديگه دلت هواي يه خانواده گرم و صميمي و آدمهاي حامي و پشت همديگه دار رو نمي خواد ؟

اول با خودت كنار بيا ، ببين از زندگي چي ميخواي ؟ از خانواده همسرت چه توقعي داري ؟ بعد خصوصيات واقعي اونها رو بشناس و اونوقت اين دو تا رو با هم تطبيق بده . اينو بايد بدوني كه رفتار ثابت تو در طول زمان به آدمهاي اطرافت هم خط ميده كه با تو چطور برخورد كنن .

چون من معتقدم كه مودي بودن ، هر روز يه مدل ادا و اطوار درآوردن آدمها رو بي ارزش مي كنه !

حالا مي رسيم به اين نكته كه ما خانم ها اوايل رابطه مون دوست داريم خودمون رو فداكار ! مهربون ! با گذشت ! فهميده ! كم توقع ! سازگار ! همه رقمه پايه ! همراه ! و زن زندگي !  نشون بديم . واسه همين اين ديالوگ ها رو زياد تكرار مي كنيم :

ـ حالا اگه كار داري برو به كارت برس بعدا با هم حرف مي زنيم !

ـ حالا امروز خسته اي يه روز ديگه هم رو مي بينيم !

ـ حالا اگه خسته اي فلان برنامه رو مي ذاريم واسه يه وقت ديگه !

ـ اين همه راه نيا دنبال من ، من خودم يه جوري ميام !

ـ امروز مامانت مريضه اونو ببر دكتر من خودم دنبال فلان برنامه ميرم !

ـ امروز فلان گرفتاري واسه خواهرت پيش اومده ما برنامه هامون رو كنسل مي كنيم !

ـ مي دونم الان اوضاعت ريخته بهم ، من دوست ندارم تو فلان كار رو ( كه قولش رو دادي ) انجام بدي !

ـ نه نمي خواد به خاطر من خودت رو به زحمت بيندازي !

ـ چرا اين كار رو كردي ؟ من كه توقعي نداشتم !!!!

ـ حالا تو اين وضعيت اقتصادي اين كار و اين كار و اين كار رو هم نكرديم اشكالي نداره !

- ...

و به تدريج آقايون رو به اين عقيده مي رسونيم كه من كه اهميتي ندارم ، خواسته هاي من كه چندان ضروري نيست ، نيازي نيست به تعهداتت به من خيلي مقيد باشي ، من نيازي به مراقبت ندارم خودم از پس خودم بر ميام ، رفاه تو از نيازهاي من اولويت بيشتري داره ، و هي بهشون اعلام مي كنيم كه منو نبين ، منو نبين ، منو نبين !

و بعد يه روز كه آقايون ديگه ما رو نمي بينند مي شينيم به گله و شكايت از دنيا و كائنات كه اين مردها شعور ندارن كه ! آدم نمي شن كه ! همشون سر و ته يه كرباسن ! هيچوقت تو عمرش منو نفهميده ! هيچوقت نفهميده من چي ميخوام ! من كه توقعي نداشتم فقط ... ، به خانواده اش بيشتر از من اهميت ميده ، خودش رو براي اونها فدا مي كنه اما براي من هيچ كاري نمي كنه .

تاج سر

ــ دیروز مادر رو بردم حمام ، اون جوری که به دل خودش بشینه ( چون مامان من وسواس داره ) شستمش ، آوردم خشکش کردم و لباس پوشوندم و بادمجان خریده بودم سرخ کردم و کشک بادمجان هم پختم واسه شام و همه چیز که راست و ریست شد . دیگه به کارهای خودم رسیدم . یه چند تا تلفن کردم ، تمرین های طراحی ام رو انجام دادم و آخر شب هم خونه رو جمع و جور کردم و مادر رو آماده کردم برای خواب .

وقتی داشتم پتو رو می کشیدم روش برگشته میگه :

" از لیف و صابون 

             از کشک و بادمجون

                             از دوا و درمون

                                           سپاس فراوون "

چنان محکم ماچش کردم که یکی کوبید تو دهنم !

ــ صبح که من بیدار می شم معمولا زمانیه که مادر احتیاج به دستشویی داره ، می برمش دستشویی و دست و روش رو می شوره ، منم وقتی می بینم بیدار شده دیگه صبحانه اش رو آماده می کنم می ذارم جلوش که تا من آماده میشم ، اونم صبحانه اش رو بخوره و قبل از اینکه از در بیام بیرون بند و بساطش رو جمع کنم و دارو ها و ميوه و آبميوه اش رو جلوي دستش مي ذارم و راه ميفتم .

امروز موقع خداحافظي گفت : يه كيسه فريزر بهم بده . يه لقمه ي كره عسل بزرگ برام گرفته بود گذاشتش تو كيسه و گفت بذار تو كيفت زنگ تفريح بخور !

چه همه من خوشبختم !

پراكنده هاي ذهن يك دلاك

ــ دوست نداشتم آه و ناله راه بيندازم و نك و نال و اين صوبتا ...

واسه همين بهتون نگفتم كه مادر بعد از عمل حس پاهاش رو از دست داده ، امكان راه رفتن نداره و موقعي كه با كمك ما قدم بر مي داره يه پاش به پاي ديگه اش جفت پا مي زنه و سكندري ميخوره . براي تمام فعاليت هاش به كمك نياز داره . فاجعه ي بزرگتر اين بود كه بلافاصله بعد از مرخص شدن از بيمارستان مادر كنترل ادرارش رو از دست داد !

اين دو تا موقعيتي بود كه ما اصلا آمادگيش رو نداشتيم و عواقب و پيامدهاي اون رسما كمر ما دو تا خواهر رو تا به اين لحظه شكسته !

از روز چهارشنبه مادر رو برديم خونه ي خودش . مرتب كردن خونه براي رسيدگي و آسوده بودن مادر خب خيلي كار داشت . از ارديبهشت ماه مادر به اين مشكل مبتلا شده و بنابراين از چند ماه قبل از عمل هم نمي تونسته كارهاي خونه اش رو با كيفيت سابق انجام بده واسه همينه كه خونه اش به واقع نامرتب و بهم ريخته و كثيف بود . توي اين تعطيلات رسيدگي به مادر يه روي قصه بود و سر و سامون دادن به خونه و زندگيش هم يه روي ديگه ي قصه بود .

اما فرماندهي كه من باشم از پس همه چيز با شايستگي قابل توجه و مورد تاييد مادر براومد . اگرچه كه در اين لحظه كه در خدمت شمام به راستي تك تك اعضا و جوارحم درد مي كنه . و ديگه تصميم دارم از امروز خيلي به خودم فشار نيارم و يه كم هم به خودم استراحت بدم چون ديگه دارم از پا درميام .

ــ اين وسط اسباب كشي هم چاشني اين آش شله قلم كار شد و چون از قبل همه چيز جمع شده و كارتن پيچي شده بود ، من فقط دو روز وقت گذاشتم و دندونش رو كشيدم !

ــ از آدم هايي كه زحمت مي كشن زنگ مي زنن واسه احوالپرسي مادر اما در آخر حتما سفارش مي كنن كه واي تو رو خدا هواي مامانتون رو داشته باشين ها ! بهش برسين ! مواظبش باشين ! حالم بهم مي خوره . آخه فلان فلان شده تا حالا ننه ي تو بهش رسيده ؟

ــ ديروز از خواهر خواستم تا چند ساعت پيش مادر بماند تا من بروم آرايشگاه و به اين سر و ريخت به فنا رفته ، يك رنگ و رويي بپاشم و برگردم . اينها بهانه بود دلم براي آقاي خواستگار تنگ شده بود . تمام دو شبانه روز قبلش را با پيامك هاي جانگدازش دلم را زخم و زيلي كرده بود از درد فراق .

قرارهای يواشكي حتا در دهه ي چهارم زندگي هم خوشمزه اند . سر كوچه پاييني خداحافظي كردن از ترس اينكه آشنا نبيندت هنوز هم لذت پرواز با پاراگلايدر رو داره ! رازهاي مگو رو از خانواده پنهون كردن هنوز هم  مزه ي بستني نسكافه اي رو ميده !

خسته و كوفته و خر زمين زده اما پراميد

همهمه شد . كارگرها هي مي رفتن و مي اومدن و سوال مي پرسيدن ، آقاي خواستگار از اول تا آخر گوله شده بود تو سوراخ ماشين لباسشويي و با شير آب اون زير كه مشكل پيدا كرده بود و آب داشت خونه رو بر مي داشت ، ور مي رفت . به سرعت برق و باد تمام كارتن ها رو بردن پايين و خونه خالي شد . آقاي خواستگار دنبالشون رفت پايين كه به چيدنشون نظارت كنه و من موندم و خونه ي خالي از من ...

سرم رو به ديوار آشپزخونه تكيه دادم و زدم زير گريه ، خدايا دستهات رو از تو دستهاي من در نياري ها ، خدايا نكنه تنهام بذاري ، خدايا من از تنهايي مي ترسم ، تنهام نذاري ها ، خدايا من مي ترسم اما دلم به تو قرصه . خدايا يه كاري كن ، يه دستي بجنبون ، خدايا جون خودت آستينهات رو بزن بالا ، خدايا هي نشين نگاه نكن ، يه كاري كن كه اسبابش جور بشه ، خدايا با عزت و سربلندي جورش كن . خدا جوووووووووووووووووون فقط تو رو دارم ها ، هوام رو داشته باش . خب ؟

تندي اشك ها رو پاك كردم و در رو قفل كردم و اومدم پايين . سوار ماشين شديم و راه افتاديم به سمت خونه اي كه فقط خدا مي دونه تو اون خونه زندگي من چه شكلي خواهد بود . تمام طول راه دعا كردم ، ذكر گفتم ، خدا رو صدا كردم ، از ته دل براي برآورده شدن حاجت همه تون دعا كردم ، از خدا خواستم اون معجزه اي كه چشم انتظارشيد از عرش خدا براتون اتفاق بيفته ، واقعا در حال زيارت بودم انگار . دعا و توكل و توكل .

رسيديم و باز به سرعت برق و باد وسايل رو آوردند بالا . وقتي همه چيز تموم شد . من موندم و آقاي خواستگار . وقتي سرش به عوض كردن قفل در ورودي و تعمير هواكش دستشويي و اندازه گيري حمام براي نصب توالت فرنگي و اين صوبتا گرم شد ، منم چيليك چيليك از خونه عكس مي گرفتم . دوست دارم از تمام كارهايي كه براي خونمون انجام مي ديم يه آرشيو داشته باشيم . از تمام مراحل ...

بعد هم وسايل شخصي و بار و بنديلم رو برداشتم و من رو تا خونه ي مامانم رسوند و خداحافظي كرديم . استغفرالله ربي و اتوب عليك ...

خونه ي مامان تو اين مدت كه كسي توش نبوده مثه خونه هاي متروكه شده  فقط خفاش از سقفش آويزون نبود . غذا خوردم و دوش گرفتم و وسايلم رو جابجا كردم و بيهوش شدم .

از امروز هم بايد آماده شم كه شيفت پرستاري رو از خواهرم تحويل بگيرم و خونه ي مامان رو تر و تميز كنم و مرتب كنم و ايشاالا برم دنبال مامان بيارمش خونه خودش .

15 مرداد 92 اسباب كشي مي كنم ولي كي اونجا ساكن ميشم لامعلوم ...

ديشب آخرين نماز رو تو اين خونه خوندم ، بعد از نماز واسه مستاجری که بعد از من تو این خونه ساکن میشه آرزوهای خوب کردم ، اینکه زیر این سقف همیشه بخندن ، همیشه شاد باشن و خوشبخت و اینکه خدا بهشون کمک کنه که اونها هم بتونن خونه بخرن و برن خونه ی خودشون .

صبح به همراه کوه زباله ای که جمع کرده بودم تا ببرم بیرون ، کفش های سفید عروسی ام رو هم با خودم آوردم . سر کوچه کنار سطل مکانیزه انداختمشون زمین تا شاید یکی بیاد برشون داره .

دیگه نمی خوام زیر تختخوابم یه جفت کفش کهنه باشه که یادی از یه یادگاری باشه !

چند هزار بار كهنه هاي منو با آب يخ تو حياط تو تشت چنگ زدي ؟

بعد از حدود ده روز از عمل مادر ، بر اثر بي دقتي خودش ، بي تجربگي ما و بي تحركي اش ، مادر به يبوست وحشتناكي مبتلا شد . درد فوق العاده زيادي داشت در حدي كه به خونريزي هم دچار شده بود و از شدت درد از حال رفته بود ، رنگش كاملا پريده بود و خيس عرق شده بود . خواهر كه طفلك هيچوقت تو اين موقعيت نبوده نشسته بود هاي هاي به گريه كردن . تا اينكه من با دو تا شياف و ژل بي حس كننده مقعد از راه رسيدم و نيم ساعت پس از نصب شياف مادر به راحتي مشكلش حل شد . اما خب چون نمي تونه از جا بلند شه اين فعل مبارك در رختخواب اتفاق افتاد .

با هزار مكافات تو همون رختخواب مادر رو حمام كردم ، ملافه هاش رو عوض كردم ، لباسهاش رو عوض كردم ، تنش رو روغن زيتون زدم ، ماساژ دادم ، لوسيون زدم بهش و عطر و مام ماليش كردم و بعد هم من و خواهر افتاديم به جون خونه و آنقدر شستيم و سابيديم و خوشبو كننده و اسفند و عود و جوشوندن وانيل تو آب جوش و اينا كرديم تا خونه ي تازه عروس مرتب بشه .

شب كه خواستم برگردم خونه ، ناغافل دستم رو بوسيد . گفت من هيچ كدوم از اين كارها رو واسه مادرم نكرده بودم . شرمنده ات شدم . روم سياه . خدا عوض خير بهت بده . خدا رو شكر كه شما دو تا رو بهم داد ...

التماس دعا

                                               

 

 

تو اين روزها و شب هايي كه نور از آسمون مي باره ، كه خدا آغوش نرم و لطيفش رو به روي همه ي مخلوقاتش گشوده ، توي لحظات ملكوتي نزول قرآن ، تو ذكرها و دعاها و نيايش هاتون توي يا رب يا رب گفتن هاتون ، توي دل لرزه هاتون دلاك رو از ياد نبريد !

كه به دعاهاي خيرتون سخت محتاجم ...

 

 

فرمانده بودم

اوضاع مادر هيچ خوب نيست . از آن نمي گويم .

مادر دوران نقاهت را در خانه ي خواهر مي گذراند . بدون اينكه از قبل به من اطلاع دهند دوتايي اين تصميم را گرفتند و در واقع من را بازي ندادند و من از اين موضوع حرص خوردم و از آن هم نمي گويم .

خستگي جابجا كردن مادر و روزهاي كسالت بار بيماري او در بدنم درد دارد . از آن هم نمي گويم .

مادرشوهر خواهرم به ملاقات مادر آمد و با مهرباني خواهر را دلداري داد كه اين روزها زود تمام مي شود و مادر بهبودي اش را بدست خواهد آورد . خواهرشوهر خواهر كمكش كرده بود و زماني كه ما بيمارستان بوديم خانه اش را تميز كرده بود و نظافت كلي كرده بود . براي مادر سوپ پخته بود و غذاهاي مقوي برايش در يخچال گذاشته بود و براي چند وعده ي خواهر و من غذا گذاشته بود كه براي استراحت هم وقت داشته باشيم . خواهر شوهر هاي خواهر مرتب به او زنگ مي زنند ،اعلام آمادگي براي پرستاري از مادر مي كنند ، احوالش را مي پرسند ، اس ام اس هاي خنده دار و روحيه عوض كن برايش مي فرستند كه غصه ي بيماري مادر را نخورد ! پدرشوهر خواهر قول داده كه آخر هفته مادر را به صورت وي آي پي به ويلايشان در شمال منتقل كنند تا هم حال و هواي مادر عوض شود و هم خانواده ي شوهرش در تر و خشك كردن مادر به خواهر كمك كنند . همكارها و دوستان شوهر خواهر مرتب تماس مي گيرند و احوالپرسي مي كنند و در خانه شان مرتب برو بيايي به پاست !

من اما روزها به خانه ي خواهر مي روم ، كارهاي مادر را انجام مي دهم ، كمي در آشپزي و كارهاي خانه به خواهر كمك مي كنم و شب ها كوله بار غم هايم را به دوش مي گيرم و به خانه ام بر مي گردم . تنهايي حلقومم را ميان دستهايش فشار مي دهد و خِر خِر هاي آخرم را زير پنجه هاي قوي اش به صدا در مي آورد و قاه قاه مي خندد !

روزي روزگاري من هم سر و ساماني داشتم ، زندگي اي داشتم و زن زندگي بودم . من هم خانه اي داشتم كه چراغ آن خانه من بودم . در خانه ام هميشه باز بود و همه كس در خانه ي من راحت بودند ، از آشپزخانه ام بوي كدبانوگري مي آمد ، سفره مي انداختم و تدارك مي ديدم براي مهمانهايم ، دور و برم هميشه شلوغ بود ، هر بار كه مادر مريض مي شد بي شك خانه ي من جاي استراحتش بود ، و همه ي فاميل براي ديدنش به خانه ي من مي آمدند ، من ميزبان بودم و هميشه خنده رو ، هميشه زحمتكش ، هميشه برنامه ريز ، هميشه ...

حس اين چند روزم را قادر به توضيح نيستم . حس فرماندهي را دارم كه زير كشيده شده ، حالا اصطبل دار سپاهم كرده اند .

دارم حس مي كنم كه خزيده زير پوستم

مادر بايد فقط در حالت طاق باز مي خوابيد . تا صبح التماس مي كرد كه يه تكون كوچولو منو بده ، يه كم جابجام كن و درد و ناله ي خيلي زياد ... واسه اينكه يه كم خستگي اش كم بشه يا دردش آروم بشه تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه به آرومي دستم رو فرو كنم زيرش و ماساژش بدم ، يا شونه هاش رو يه نمه بالا بگيرم و زيرش رو فوت كنم تا خنك بشه . از روز بعد از عمل كه دكتر اجازه داد در حد چند دقيقه ي كوتاه به پهلو بخوابه ، هر ثانيه دلش مي خواست جابجاش كنيم ، من و خواهر هر دو ريقوييم . و مادر ماشااله خدا بده بركت ، سنگين وزن كار مي كنن ايشون . خلاااااااااااااااصه كمرم و كتف و سرشونه هام گرفته .

 رو تخت ناراحت همراه خوابيدم و دونه دونه ي دنده هام درد مي كنه ، چنان دردي كه نفس كه مي كشم يا سرفه كه مي كنم تمام قفسه ي سينه ام تير مي كشه .

چون فن كوئل اتاق هاي بيمارستان معمولا خيلي خنك مي كنه و من فقط با يه ملافه خوابيدم تا صبح ته گلوم مي سوزه و گوشهام هم انگار ورم كردن .

بي خوابي و در پي اون صداي دورگه هم كه حكايت عروس آبله روم كرده .

وقتي فقط چند لحظه مادر خوابش مي بره و من رو صندلي كنار تختش دستم رو زير چونه ام مي زنم . تنها موضوعي كه فكر كردن بهش دوباره انرژي ام رو شارژ مي كنه توئي !!!