دوستهاي بي نشون

نوشين عزيز ديروز اخبار مي گفت كه شهرستان ها موظفند تا آخر هفته نتيجه آزمون هاي استخدامي رو اعلام كنند .

منتظر شيريني ام ...

-------------------------------------------------------------------------------------

عاصي جون متاسفانه نمي تونم در خدمتتون باشم

جز لطف خدا چي مي تونه باشه ؟

آقاي آشنا رفته ديدن حاجي ؛ سفارش ما رو هم كرده . حاجي مشخصاتمون رو يادداشت كرده و خواهش كرده كه بهش فرصت بديم .

بي ربط نيست كه داستان دو تا از شانس هاي بزرگ زندگيم رو براتون تعريف كنم :

از همون اول اولا دختر مستقلي بودم . خيلي سختم بود كه از پدرم پول تو جيبي يا خرج و مخارج درس و دانشگاه رو بگيرم . براي رعايت حال خانواده هميشه صرفه جويي مي كردم تا صحنه ي دردناك درخواست پول كردن از پدرم تند تند اتفاق نيفته . وقتي دانشجوي ترم آخر بودم هميشه به خودم مي گفتم من حتا يه روز هم نمي تونم تو خونه بيكار بشينم . بايد يه كاري پيدا كنم . تو تعطيلي پيش از امتحانات پايان ترم از توي روزنامه يه آگهي پيدا كردم و رفتم براي مصاحبه . يه شركت ساختماني طرف هاي ميدون هفت تير بود و من كاملا بي تجربه بودم . حتا تجربه ي مصاحبه رو هم نداشتم . جزو اولين نفرهايي بودم كه به دفترشون رفتم . وقتي نوبتم شد وارد اتاقي شدم كه دو تا آقا ازم سوال مي پرسيدن و من جواب مي دادم . خيلي با اعتماد به نفس در مورد خودم صحبت كردم و فكر مي كردم استخدام تو اين شركت خيلي موقعيت عالي اي برامه و بايد حتما به دستش بيارم . وقتي صحبتهامون تموم شد . گفتن كه خبرم مي كنن . من از دفتر اومدم بيرون و همه چيز رو به خدا سپردم و بهش گفتم كه من اصلا دوست ندارم كه با وجود تموم شدن درسم از پدرم پول بگيرم و سربار اون باشم .

امتحانات شروع شد و من مشغول درسها شدم كه يه روز از شركت تماس گرفتن و گفتن كه من تو گزينششون امتياز لازم رو به دست آوردم و فلان روز مي تونم برم براي شروع كار . بلافاصله كه گوشي رو گذاشتم علاقه اي كه به استخدام تو اون شركت داشتم دود شد و به هوا رفت . اون شركت گمنام به نظرم بي ارزش اومد . خودم رو خيلي قابل تر از سطح گزينش اونها ديدم و تماس اونها برام كافي بود كه به خودم مطمئن شم كه مي تونم خيلي مفيدتر از يه كارمند سطح پايين باشم . يكي دو روز بعد مجدد تماس گرفتن و بهشون گفتم كه منصرف شدم و دوست ندارم باهاشون همكاري كنم . اين جمله رو با اقتدار كامل گفتم .

چند روز به پايان امتحانات مونده بود كه يكي از بستگان تماس گرفت و گفت به فلاني براي كارت سفارش كرده بودم . حالا گفته فلان روز بياد ببينمش . در روز موعود من شال و كلاه كردم و رفتم . شركت ؛ دفتر مركزي يه شركت ساختماني صاحب نام بود كه پروژه هاي خيلي بزرگ و حساس عمراني رو تو ايران انجام داده بودن . هيات مديره و مديرعامل و پرسنل بسيار موجهي داشت و توي بيشتر شهرها نمايندگي و كارگاه و دفتر داشتن  . چيزي بالغ بر ۱۰۰۰ نفر پرسنل داشتن و دفتر مركزي شون هم واسه خودش كلي برو بيا داشت .

به منشي شركت گفتم كه با آقاي فلاني قرار دارم . با تلفن صحبت كرد و يه آقايي از پله ها پايين اومد و خودش رو معرفي كرد . بعد منو راهنمايي كرد به قسمتي كه بتونيم با هم بيشتر صحبت كنيم . مشخصاتم رو پرسيد و حقوق درخواستي ام ( كه حداقل حقوق بود ) رو يادداشت كرد و بعد از يه كم گپ و گفت قرار شد كه تو جلسه مورد منو مطرح كنه و جواب بده .

فقط آخرين امتحانم مونده بود كه تماس گرفتن . گفتن فلان روز ۸ صبح شركت باش كه كارت رو شروع كني ! روز قبلش من رفتم و آخرين امتحانم رو دادم . فردا صبحش من قرارداد سه ماه استخدام آزمايشي رو با شركتي كه يكي از وزنه هاي راه و ساختمان اين كشور بود ؛ امضا كردم . و تمام مدت ۵ سالي رو كه تو اون شركت كار كردم هر روز يه پله بالا رفتم . در كنار آدمهايي كار كردم كه از هر كدومشون يه دنيا چيز ياد گرفتم ؛ هم از لحاظ كاري و هم از لحاظ شخصيتي ؛ راه و رسم زندگي ؛ مردم داري ؛ انسانيت و اخلاق . لحظه هاي خيلي خوشي رو كنار هم داشتيم ؛ با هم دوست شديم ؛ مهموني رفتيم با هم ؛ مسافرت رفتيم با هم ؛ تو خوشي ها و ناخوشي ها همديگه رو تنها نذاشتيم و يه دنيا همدل بوديم با هم  .

اما بعد از ۵ سال يه روزي رسيد كه حس كردم تو يه شركت خصوصي هر قدر هم كه معتبر باشه اما تا يه حدي جاي رشد براي من هست و بعد از اون فقط بايد در جا بزنم ؛ اونجا بود كه به يكي از آشناها كه تو يه ارگان عريض و طويل پست و سمتي داشت سفارش كردم كه يه فكري به حالم بكنه . اون آقا مرد خيلي شريفي بود و در طول ۳۰ سال خدمتش براي هيچكس حتا بچه خودش پارتي بازي نكرده بود اما چون نظر لطف خاصي به من داشت و ديگه اينكه روزهاي آخر خدمتش بود . يه تقاضا براي استخدام من داد . دست بر قضا يكي از واحدها رديف خالي داشت و اتفاقا از قبل براي رشته من اعلام نياز كرده بودن . بطور معجزه آسايي در طول فقط ۳-۲ ماه تقاضاي استخدام من تمام امضاهاي مورد نياز رو گرفت و باز آشنامون تماس گرفت و گفت فلان روز بيا تا با مدير كل مصاحبه كني .

از توي راهروها ؛ از بين اتاق ها و تمام مسير كه رد مي شدم ؛ مي گفتم خدايا از تو ميخوام تو يكي از اين اتاق ها به من كار بدي و قول ميدم كه به بهترين وجه به بنده هاي تو خدمت كنم . تو دفتر مدير كل روبروي مسوول دفتر نشسته بودم و خدا رو صدا مي كردم . مدير كل جلسه اش تموم شد و من به اتاقش رفتم . از من سوالاتي كرد و خيلي مطمئن از عملكردم تو يه شركت خصوصي براش گفتم و قرار شد منتظر جواب باشم .

و آخرين موافقت و امضا پاي درخواستم انجام شد و چند روز بعد هم به انجام كارهاي اداري و اين اتاق و اون اتاق گذشت و رسما به من اعلام كردند كه من از فلان تاريخ مي تونم كارم رو شروع كنم .

به شركت رفتم و موضوع رو با رييس قسمتم و بعد مدير داخلي و بعد مدير عامل در ميون گذاشتم . استعفام رو نوشتم و رو ميز رييس گذاشتم . رييس اصرار داشت كه بمونم . گفت حقوقم رو اضافه مي كنه ؛ شرايط جديدي برام مهيا مي كنه و من نامه ي استخدامم رو نشونش دادم . گفتم بايد برم اگر چه براي خودم هم سخت بود . چند نفري بودن كه از اين موفقيتم شاد بودن اما بقيه همكارها از اين فاصله غمگين بودن .

۵ روز زودتر از روزي كه بايد براي شروع كار به اداره جديد مي رفتم با شركت تسويه كردم و اون ۵ روز رو حسابي تو خيابون ها ول گشتم ( كاري كه خيلي بهم لذت ميده ) .

و از يه شنبه اي حدود ۵ سال پيش به اين اداره اومدم . تو يكي از اون اتاق ها پشت يه ميز نشستم و خدا خودش شاهده كه هميشه با لب خندون به بنده هاش خدمت كردم .

سازمان پرطمطراق

يه موقعيت كاري خيلي خيلي وراي تصور عالي توي تابستون احتمال داشت كه برام جور بشه . اما جور شدن اين كاره بستگي داشت به وساطت يه آدم خيلي كار راه انداز اما بي خيال .

هر وقت مي ديدمش مي گفت اين هفته قراره برم ديدن حاجي حتما باهاش صحبت مي كنم . اوايل بهش پيله مي كردم اما چند ماهي بود كه قيد سفارش كردنش رو زده بودم و تا حدودي فراموشش كرده بودم .امروز منو ديد و گفت دارم ميرم پيش حاجي ؛ گفتم پس بذار من برم يه جعبه شكلات بخرم تو ميري با خودت ببر شايد حاجي نمك گير شد و موافقت كرد كه ما رو جزو خدمتگزاران بارگاهش بپذيره . القصه ما رفتيم و يه جعبه ي بزرگ شكلات كه بايد با تريلي جابجاش مي كردن خريديم و زديم زير بغل واسطه و راهيش كرديم رفت . حالا دستمون رو زديم زير چونه و منتظر نشستيم تا طرف ايشااااااااااله با خبر خوش برگرده .

از اون ور هم به صغيرو كبير زنگ زديم و التماس كه تو رو خدا جهت ارتقاي شغلي اينجانب به درگاه خداوندگارتان دعا بفرماييد بلكه مستجاب شود كه ما به حقوقش سخت محتاجيم ...

شما هم اگر دستي به دعا برداريد رفاقت را در حق ما تمام كرده ايد . با سپاس بي شمار

قدرشناسی

توی آسانسور خانم همسایه رو دیدم . روز اول ماه رمضون دم افطار برام یه کاسه آش و یه پیش دستی حلوا فرستاده بود . هیچوقت ندیده بودمش تا ازش تشکر کنم . حالا دیگه بعد از چند ماه خودش هم یادش رفته بود که همچین لطفی کرده اما من که یادم نرفته بود . حال و احوال کردیم و از وضعیت آرتروزش پرسیدم و از آش خوشمزه اش تشکر کردم و خداحافظی کردیم .

جمعه ظهر زنگ خونه رو زدن ؛ از چشمي كه نگاه كردم آقاي همسايه بود . در رو باز كردم و پاداش قدرشناسي ام رو با نعنا داغ و پياز داغ فراوون تحويل گرفتم .

 

يه جايي خوندم كه آدمها معمولا يادشون ميره كه چه كارهايي براي شما كردن اما هيچوقت يادشون نميره كه شما از كاري كه براتون كردن چقدر ذوق كردين ...

بدون اينكه هيچ برخورد يا مشكلي بين من و خانواده ي پدريم بوجود بياد حتا با وجود علاقه ي زيادي كه بهشون دارم اما بخاطر يه سري مسايل خاله زنكي كه كاملا بي ارتباط با من بود كم كم و در طول چند سال اخير فاصله هامون زياد شد . اختلاف به يه شخص سومي بر مي گشت اما فاصله ها دامن ِ من و عمه ها و عموها رو گرفت . البته كه خودم هم كوتاهي كردم و هيچوقت پا پيش نذاشتم كه اقدامي كنم در جهت برطرف شدن سوء تعبيرهاي موجود .

خلاصه با وجوديكه خيلي وقت ها دلم واسشون تنگ مي شد و اسمشون و يادشون هميشه با من بود اما ارتباطي با هم نداشتيم . تا اينكه يه روز ديدم ديگه طاقت اين قهر بي دليل رو ندارم  . با دختر عمه ام تماس گرفتم و با هم يه كم گپ زديم . بعد تماس ها تا حدودي برقرار شد .

هفته ي پيش عمه بزرگم كه خيلي براي من عزيزه بعد از سالها زنگ زد . حال و احوال كرديم و گفت كه پنج شنبه يه مهموني گرفته و زنگ زده كه منم دعوت كنه . با شك و ترديد پرسيد كه مياي ؟ گفتم : با سر ميام . مشخص بود كه چون انتظار نداشته برم ؛ از حرفم كلي ذوق كرده بود . خب منم واسه ديدن روي ماهش خيلي ذوق داشتم .

برنامه ريزي هام رو كرده بودم و همه چيزو آماده كرده بودم براي رفتن ؛كه پنج شنبه ظهر همون شخص سوم كه باعث اين دوري ها شده بود و از جريان دعوت شدن من با خبر شده بود و به لطف بخشش و چشم پوشي عمه خانم خودش هم دعوت شده بود بهم اس ام اس زد . " ازم خواهش كرده بود كه امشب مثه يه انسان متمدن رفتار كنم و مودب باشم !!! و نوشته بود كه نگران برخورد من با ميزبانه !!! "

در وهله ي اول زنگ زدم و براش توضيح دادم كه هيچكس تا حالا از من برخورد غيرمتمدنانه اي نديده كه حالا تو بخواي نگران تكرارش باشي و بعد هم با حرص و لج فكر كردم كه بهتره نرم مهموني . فكر كردم بهتره زنگ بزنم و يه بهانه اي بيارم . بعد چند روز ديگه يه روز تنهايي برم ديدن عمه ام كه ازش دلجويي هم كرده باشم . با اين تصميم كه نميرم بعد از خوردن ناهار گرفتم خوابيدم . ساعت ۵ بيدار شدم و نشستم به كتاب خوندن . لاي كتاب رو باز كردم و ناگهان نداي درونم فرياد زد : فرار نكن ! خودت رو قايم نكن ! خودت رو تو اين خونه زندوني نكن ! نترس ! اگر ترسيدي بدون كه ترسيدن حق توئه اما بايد خودت رو تو دل واقعيت پرتاب كني ! ارتباط با ديگران با گوشه گيري نميشه ! پاشو !

و من پاشدم . در عرض نيم ساعت حاضر شدم . لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون . حتا لباس راحتي هم برداشتم كه شب خونه عمه ام بمونم و تا صبح با دختر عمه ام هرهر بخنديم . توي راه كه بودم هنوز مي ترسيدم ؛ هنوز به رفتنم شك داشتم ؛ حتا چند بار گفتم بيا و برگرد برو خونه بگير بشين اما ...

هي به خودم يادآوري كردم كه من تو چه موقعيت هاي زيادي تونستم با آرامش روي ديگران تاثير بذارم ؛ تونستم عاقل تر از ديگران برخورد كنم ؛ تونستم وسط يه دنيا تنش و درگيري مسايل رو جور ديگه اي ببينم . هي با خودم تكرار كردم كه دارم ميرم مهموني كه حسابي خوش بگذرونم . داريم ميريم كه يه شب شاد رو  داشته باشيم . ميريم كه بتركونيم .

و اينجوريا بود كه پنج شنبه شب من در كنار دخترعمه هام ؛ پسرعمه هام ؛ دخترعموهام و پسرعموهام تركونديم از بس خنديديم ...

پينوشت : اون شب اين جمله از كتاب اعتماد به نفس باربارا دي آنجليس روم تاثير زيادي داشت كه :

مهمترين نكته در رشد و توسعه ي اعتماد به نفس ؛ عمل كردن است . هر چه بيشتر به خودتان اعتماد داشته باشيد كه از قدم برداشتن بازنخواهيد ايستاد ؛ خودباوري تان نيز افزايش خواهد يافت .

مادرشوهر روياهاي من

ديروز بنا به دلايلي نشد كه برم پارك ( چقدر شماها حسودين !!!)

 

اما يه كاري كردم كه هزار برابر بيشتر بهم انرژي داد . ماجرا از اين قراره كه :

در عنفوان جووني من يه دوست پسري داشتم كه ديم ديم ديريم ( يعني تريپ عشق و عاشقي و نرسيدن و مخالفت خانواده و اين صوبتا ) و اين آقا يه مادري داشت كه رابطه ي روحي رواني فوق العاده اي با من داشت . اين زن تو زندگي من خيلي چهره ي شاخصي بوده و هست . بخاطر گذشته اي كه داشته ؛ بخاطر خصوصيت هاي اخلاقي ويژه اش و وجودش كه مثه ململ مي مونه .

اين خانم تو سن ۱۷-۱۶ سالگي ازدواج مي كنه . شوهرش تو زمان خودش دبير رياضي تراز اول تهران بوده . بعد از ازدواجش با وجود بچه و بچه داري و خونه داري به تحصيلش ادامه ميده . هميشه برام تعريف مي كرد كه درس خوندن با وجود زندگي كردن تو يه خونه با يه مادرشوهر سختگير و با داشتن ۴ تا بچه چقدر براش سخت بوده . مي گفت صبح ها هنوز هوا تاريك بود كه بيدار مي شدم و بساط ناهار رو روبراه مي كردم . بعد بچه ها رو بيدار مي كردم و آماده مي كردم و صبحانه مي دادم و راهي مدرسه مي كردم . بعد تو اين فاصله تا بچه آخري بيدار بشه درس مي خوندم . ته تغاري كه بيدار مي شد صبحانه اش رو مي دادم و باهاش بازي مي كردم و همزمان خونه رو مرتب مي كردم . ديگه بايد سخت كار مي كردم و ديگه زمان براي درس خوندن نداشتم تااااااا شب كه شام همه رو مي دادم و وقتي همه خانواده مي نشستند به تماشاي تلويزيون و شب نشيني من تو اون سرماهاي وحشتناك قديم تهران لباس گرم مي پوشيدم و مي رفتم تو بالكن قدم مي زدم و درسهام رو از بر مي كردم .

مي گفت وقتي شبها از دانشسرا بر مي گشتم يه وقتا مي شد تا بالاي زانو تو برف گير مي كردم و سگ ها دنبالم مي كردن .

خلاصه اينكه اين خانم ۵۰ سال پيش دبير فيزيك دبيرستانهاي تهران بوده ! اما تا مياد يه نفس راحت بكشه شوهرش بيماري قلبي مي گيره و در اين حين كه درگير بچه ها و زندگي بوده يه شوهر مريض احوال هم ميفته رو دستش . دست آخر هم وقتي اين خانم فقط ۳۰ سال داشته با وجود ۴ تا بچه شوهرش فوت مي كنه .

مادر شوهرش از همون اول هم خيلي اذيت كن بوده ؛ وقتي شوهرش فوت مي كنه از اون خونه مياد و يه خونه اي رو اجاره مي كنه و در طول سال هاي بعد از اون آنقدر شيك همه چيز رو مديريت مي كنه كه الان تقريبا بچه هاش همه موفق اند .

اين زن خيلي روح بزرگي داره يه جورايي روحانيه اصلا . بي نهايت تاثيرگذار و آرومه . تمام وجوه زندگيش بر پايه ي عشقه . قابليت بي نظيري در عشق ورزيدن و عاشق كردن آدمها داره . با اين سن و سال (۷۰سال ) ورزش مي كنه ؛ كوه ميره ؛ كلاس آواز ميره و صداي خيلي دلنشيني هم داره ؛ تلاش مي كنه كامپيوتر ياد بگيره و كار كردن با اينترنت رو دوست داره . بافتني مي بافه در حد مسابقات جام جهاني . آشپز بسيار قابليه و يه كدبانوي اساسيه .

حالا ديشب بعد از سال ها و سال ها من ورداشتم زنگ زدم به اين خانم كه من هميشه با همه ي عشقم مادر خطابش مي كنم . اگه بگم بمحض اينكه سلام گفتم ؛ منو شناخت باورتون نمي شه . يه دنيا قربون صدقه ي هم رفتيم و ابراز دلتنگي كرديم . يك عالمه ياد خاطرات مشترك كرديم . يه عالمه درددل كرديم . يه لحظه هايي بغض كرد ؛ از غم از دست دادن خواهر و برادرش تو يه مدت كوتاه دلشكسته بود . مريض احوال شده بود . قول گرفت كه همديگه رو ببينيم .

من ديشب فول شارژ بودم . وقتي گوشي رو گذاشتم راه نفسم باز شده بود . پنجره رو باز كردم و هواي تازه رو فرو دادم تا عمق ريه ام . يه گمشده رو پيدا كرده بودم ديشب .

 

ـ خواهش مي كنم براي آرامش اين زن داغديده دعا كنيد .

با خودم بودم !!!

 

ميخوام برم خونه ؛ لباس گرم بپوشم و برم بعدازظهر پاييزي ام رو زير درختهاي پارك خانه هنرمندان به قدم زدن بگذرونم .

ميشه باهام بياي ؟ يه فنجون كاپوچينو هم مهمون من !

 

دختري بنام من

"  اشكالي ندارد به دنبال چيزهايي باشيم كه احساس خوبي به ما مي دهند . خودباوري يكي از عوارض جانبي موفقيت و دستيابي است . ولي چنان چه احساس خوب داشتن را مدام به زماني موكول كنيد كه به هدف هاي مشخص ؛ خاص و از قبل تعيين شده اي رسيده باشيد ؛ كم لطفي بزرگي در حق خودتان كرده ايد . اين همان عشق شرطي و مشروط به خويشتن است . بدين معني كه :

چنان چه به اهداف مشخص و خاصي برسم ؛ احساس خوبي خواهم داشت اما تا آن موقع دوست دارم خودم را آزار دهم . "

           اعتماد به نفس - باربارا دي آنجليس

 

 ديشب متوجه اين موضوع شدم كه هميشه خودم رو مشروط دوست  داشتم . هميشه به خودم مي گفتم اگه به اون سايز و فرمي كه من مي  گم برسي ؛ اونوقت دوست دارم ! اگه هميشه تميز و مرتب و شيك باشي اونوقت دوست دارم ! اگه تازه از حموم اومده باشي و موهات سشوار كشيده باشه اونوقت دوست دارم ! اگه كتاب بخوني دوست دارم ! اگه كلاس زبان بري دوست دارم ! اگه  خوب مقاله بنويسي ؛ اگه پيشرفت كني دوست دارم ! اگه مردم دوست داشته باشن منم دوست دارم !  اگه اگه هاي منو انجام بدي دوست دارم !

اما ديشب تازه فهميدم بايد خودم رو با همين چند تا زير ابروي دراومده دوست داشته باشم . بايد خودم رو با همين  سايزي كه دارم دوست داشته باشم . بايد خودم رو با همين برجستگي هايي كه هدفم از بين بردنشونه دوست داشته باشم . بايد خودم رو با موهاي وز وزيم دوست داشته باشم و با همه ي تنبلي هايي كه مي كنم ؛ كه دوست دارم بعدازظهرها بخوابم ؛ كه از زير كلاس بدنسازي و تمرين هاش در ميرم ؛ كه هي زبان خوندنم رو پشت گوش ميندازم و ...

خوشبو باش تا كامروا شوي

خيلي وقت بود شيشه ي عطرم ته كشيده بود و بايد هر روز صبح جون مامانش اينا رو قسم مي خوردم تا يه پيس از تو لوله اش بياد بالا .

قيمت هاي جديد عطر و لوازم آرايشي - بهداشتي رو هم كه حتما بهتر از مي دونيد چه گريه دار شده خب ديگه مجبور بودم با بي عطري بسوزم و بسازم .

ديروز اما روز ديگه اي بود . آينده نگري و دورانديشي و اين خزعبلات رو گذاشتم كنار و اينو واسه خودم كادو خريدم . وااااااااااااااااااااااااااي كه چقدر زندگي قشنگ شد يه هووووويي .

 

+

- مادرم اولين كسي است در دنيا كه بي قيد و شرط مرا دوست دارد . مرا با تمام عيب ها و كج اخلاقي هايم دوست دارد . مرا همين طور كه هستم دوست دارد هر چقدر لجباز ؛ هر چقدر بهانه گير كه باشم برايم جان فدا مي كند . نزديك دو هفته است كه نديده امش . مسافرت رفته است و در تمام طول سفرش دغدغه داشته كه چه لباسي برايم سوغات بخرد بيشتر به من مي آيد .  پيش از اينكه حركت كند بهتر از خودم مي دانست كه يك كيف ساده و سبك براي محل كارم لازم دارم ؛ پالتوي زمستاني مناسب و ...

مادر داشتن يعني مطمئن باش يكي توي دنيا هست كه بيشتر از خودت به تو فكر كند ؛ نگرانت باشد ؛ دلش براي غصه هايت شور بزند و دست هاي نازنينش را به طلب خواسته هاي تو به آسمان دراز كند .

خدايا براي قضاوت من به آبروي مادرم نظر كن و بر من ببخش آنچه از او نياموختم را !

 

ـ پدرم ؛ پدر خوبي براي ما نبود . اما پدرم مردي بود كه هرگز و هرگز و هرگز دروغ نگفت . پدرم ناراستي را بلد نيست . پدرم يك عمر نان حلال و پاك سر سفره ي ما گذاشت . پدرم انسان باشرفي است گرچه عملكرد خوبي بعنوان يك پدر ندارد .

اين روزها به شرافتش افتخار مي كنم .

ـ خدايا در آخر  بعد از  همه ي حرفاي در گوشي يه بوس سفت و اسپشيال از اون لبهاي غنچه و خوشمزه ات . اوممممممممممممممممممممممم

سر زانوهام زخمه

دیشب برخاستم .

رو پاهای خودم که هنوز سالمن که هنوز می تونن سرپا بایستن و هنوز می تونن راه برن ...

 

به دليل فوت ناگهاني احساسم حمام تا اطلاع ثانوي تعطيل است

كركره رو كشيدم پايين و يه قفل زدم به در زندگي اين هواااا . تابلوي closed رو هم زدم پشت شیشه تا هر کی از این ورا رد شد بدونه که زندگی ما اجالتا تعطیله .

وقتی رختخوابم رو به مدت یه هفته ده روز از کف هال جمع نمی کنم  ؛ وقتي با هر بار غذا خوردنم يه سري ظرف كثيف به ظرف هاي روي ميز ناهار خوري اضافه ميشه ؛ وقتي روي پيشخوون اشپزخونه ليوان هاي خشكيده چاي صف كشيدن ؛ وقتي من جواب تلفن هام رو نمي دم و هي با قرص خواب روزها رو به هم مي دوزم يعني اينكه من تعطيلم .

عصر دوشنبه پاييزي

ديروز عصر با بغل دستي كلاس اول دبيرستانم  رفتيم تياتر ديديم .

 

 

كافه رفتن و چيزكيك شكلاتي با چايي نبات خوردن در كنار يه دوست قديمي و بعد تماشاي تياتر خيلي مي چسبه !

پ . ن : بازي اشكان خطيبي خيلي دلچسب بود . سيما تيرانداز هم كه عشق خود خودمه ...

تا فرصت هست بپاخيز

خودم رو سپردم به قدمها .

ديروز از سركار كه تعطيل شدم راه افتادم به سمت خيابون وليعصر و خودم رو سپردم به گامهايي كه مرا با خود مي برد تا سبكم كند .

در پياده روها سلانه سلانه رفتم . و گذاشتم تا عابران با عجله از كنارم رد شوند . هوس پيراشكي شكلاتي كردم . يه دونه داغ ِ داغشو خريدم و گاز زدم . حيف كه زود تموم شد .

 

آخری زودتر از بقیه پولدار شد

شغل دوم آقایون همکارام :

 

یکی شون عصرها تو یه آژانس املاک کار میکنه

یکی شون عصرها تو یه مغازه عمده فروشی مواد غذایی کار می کنه

یکی شون یه وانت نیسان خریده و با یه قالیشویی کار می کنه

یکی شون ساعت کاری هم جیم میزنه  و خودش یه مغازه کفاشی داره

یکی شون هم به خرید و فروش و مصرف مواد مخدر رو آورده ...

سرخ

دير وقت بود كه رسيدم خونه . تلويزيون رو روشن كردم و شامم رو گذاشتم كه گرم شه . رفتم پي لباس عوض كردن و دست و رو شستن . غذا كه گرم شد پشت ميز نشستم و شامم رو خوردم . بعد هم يه مسكن خوردم كه كوفتگي بدنم تا صبح خوب بشه . رختخوابم رو آماده كردم و واسه فرار از واقعيت رفتم تو رختخواب .

به حرفايي فكر كردم كه بايد بهش بزنم . به گذشته ي خودم فكر كردم و به خودم . يه نفر تو سرم حرف مي زد . با تحكم دستور مي داد . گفت : پاشو چراغو روشن كن و كتابتو بخون ! فقط يه شب تو هفته اس كه مي توني با خيال راحت تا ديروقت بيدار بموني . كه چي كله ات رو كردي زير پتو ؟ پاشو تلفظ لغت هاي زبانتو چك كن ! يه فيلم ببين زبانت خوب شه ! پاشو چراغو روشن كن !

پاشدم . چراغو روشن كردم و لاك قرمز جيغم رو برداشتم و نشستم پشت ميزناهارخوري . لاك زدنم كه تموم شد نشستم به تماشاي سرخي ناخن هام . سرخ بود به رنگ زندگي !

بارون گرفت . رگبار مي كوبيد به پنجره .  شومينه رو روشن كردم و به سرخي آتش خيره شدم . خيره و خيره .كمي بعد مسكن اثر كرد و خوابم برد .

كلاس ترك اعتياد تضميني سراغ ندارين ؟

خواستنش مثه افيون تو رگ هام جاري شده و سلول هام به بودنش ؛ به نفس كشيدن تو هواش ؛ به ديدنش محتاجن .

اين روزها چشمهام نشانه هاي واضح و پررنگي رو كه براي وصله ي ناجور بودنش تمام فضاي اطرافم رو پر كرده ديگه مي بينه ؛ حالا مي فهمم . دارم مي فهمم كه چرا بدردم نمي خوره . دارم مي فهمم كه كسي كه ديوانه وار عاشقشم مي تونه لايق زندگي كردن نباشه .

به بودنش خو گرفتم . خيلي درد داره كه دورش كنم از خودم . از جونم جداش كنم كه بسته به اون شده جونم .

دارم مي جنگم با خواسته ي دل وحشي و ياغي ام . مي جنگم تا رامش كنم . سخته كه شمشير به روي خودت بكشي ؛ كه سيلي به گوش خودت بزني .

روزهاي سختي در پيشه ولي من آدم روزهاي سختم .

ديروز زير باران

قبل از اينكه از استخر بيام بيرون حسابي موهامو خشك كردم كه سرما نخورم . يه كم هم دست دست كردم تا بارون از اون شدتش كم بشه بعد بزنم بيرون . وقتي اومدم بيرون بارون نم نم شده بود . كلاه كاپشنم رو انداختم سرم و بقيه اش از من آويزوون بود . راه افتادم از زير درخت ها ؛ هوا فوق العاده عالي بود . از روي چاله هاي پر آب پريدم و اومدم و اومدم .

يه عالمه با خدا حرف داشتم ؛ بغض داشتم ؛ گله داشتم همه رو بهش گفتم . دست تو دست هم زير بارون قدم زديم . مثه هميشه با نهايت مهربوني دستش رو دور شونه ام انداخت و به حرفام گوش داد .

وقتي رسيدم خونه چنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان معجزه اي از خودش بهم نشون داد كه هنوز تو بهتم .

خداجون تو تنها خدايي هستي كه من مي تونم داشته باشم . بيا با هم بيشتر دوست باشيم خب ؟

كاش هيچوقت ندوني

 

 

اون روزها كه تازه داشتم ديپلم مي گرفتم و اين سريال پخش مي شد هميشه آرزوي ساختن يه همچين زندگي اي رو داشتم .

حالا حسرت داشتن همچين زندگي اي رو دارم .

تو مي دوني فرق آرزو و حسرت چيه ؟

پ . ن : هر روز ساعت ۵/۶ عصر شبکه آی فیلم نشونش میده .

دوستي