توی آسانسور خانم همسایه رو دیدم . روز اول ماه رمضون دم افطار برام یه کاسه آش و یه پیش دستی حلوا فرستاده بود . هیچوقت ندیده بودمش تا ازش تشکر کنم . حالا دیگه بعد از چند ماه خودش هم یادش رفته بود که همچین لطفی کرده اما من که یادم نرفته بود . حال و احوال کردیم و از وضعیت آرتروزش پرسیدم و از آش خوشمزه اش تشکر کردم و خداحافظی کردیم .

جمعه ظهر زنگ خونه رو زدن ؛ از چشمي كه نگاه كردم آقاي همسايه بود . در رو باز كردم و پاداش قدرشناسي ام رو با نعنا داغ و پياز داغ فراوون تحويل گرفتم .

 

يه جايي خوندم كه آدمها معمولا يادشون ميره كه چه كارهايي براي شما كردن اما هيچوقت يادشون نميره كه شما از كاري كه براتون كردن چقدر ذوق كردين ...