رستگاري در كريدور

توي محل كار ما كه خيلي جاي شلوغ و پر رفت و آمد و پر سر و صدايي هست ، من تنها يك مخفي گاه مي تونم داشته باشم و اون پاگرد يكي از راه پله هاي كنار آسانسورهاي پر تردد طبقه مونه . جايي كه به خاطر مجاورت با آسانسورها هيچكس گذرش به اونجا نمي افته .

اين غار تنهايي يه پاگرد ۵/۲ * ۵/۱ متريه با ديوارهاي تا سقف سنگ شده ، چيزي شبيه يه سلول انفراديه . بين ساعات كاري به محض اينكه ۱۰ دقيقه فراغت داشته باشم ، خودم رو به اونجا مي رسونم و چندين بار طول غارم رو مي رم و ميام ، گاهي با خودم حرف مي زنم ، با خدا حرف مي زنم ، به خودم يادآوري مي كنم كه هنوز اميد هست ، هنوز خدا هست ، هنوز داشته هاي ارزشمندي هست و بايد بود و ادامه داد و تلاش كرد ...

ازدواج كردن يا نكردن مساله اينست

اگه خدا بخواد نقل مكان به خونه ي خودم قطعي شد !

صاحبخونه ي خونه اي كه توش ساكن هستم ، خونه رو گذاشته براي فروش و هر روز عصر مشتري مياد خونه رو مي بينه و ميره و از اين بازي ها داريم . كم كم بايد شروع كنم به جمع كردن وسايل . ايشاالا كه ديگه اين آخرين باريه كه اسباب كشي مي كنم . تصميم دارم يه سري از وسايل بزرگم رو بفروشم و ديگه با خودم نكشونم اونجا .

از اينكه قراره برم خونه ي خودم خيلي ذوق دارم ، همش جلوي خودم رو مي گيرم كه عين خل ها پا نشم برم از ذوق در و ديوار رو به اين زودي بشورم . البته كه هنووووووووووووووووز هم خونه يه سري كارها داره كه بايد انجام بشه ولي دغدغه ي من هيچكدوم از اينا نيست !

پدرم داره دو هفته ي ديگه مياد تهران و اصرار داره كه آقاي خواستگار رو ببينه ، هر چي هم كه من ميگم باباجان اينقدر زود قضيه رو جدي اش نكن حرف خودش رو ميزنه و ميگه مگه من چي كارش دارم ؟ من فقط ميخوام يه بار ببينمش . با چيزهايي كه من براش تعريف كردم به طور ضمني و در لفافه تقريبا طرف رو تاييد كرده ولي خب من خودم با اصل موضوع مشكل دارم .  

 

ــ امروز با همين چندرغازي كه ته حسابم مونده بايد هم قسط بدم هم كادوي تولد واسه خواهرم بخرم .

ــ از مسافرت بگم ؟ خوب بود خيلي خوش گذشت . خيلي خنديديم .  

پيروزي ؟؟؟

اگه سكوت مي كنم معني اش اين نيست كه نظري ندارم .

سكوتم مرهمي ئه براي درد درونم !

اگه لب باز كنم خون مي تراود از زخم كهنه !

 

ــ با اجازه ۴ تا كامنت داشتم كه حذفشون كردم و نظرات رو بستم !

 

 

غرنامه هاي يك ناراضي

به اميد خدا امشب عازم سفرم . دارم دو روزه ميرم شمال .

اگرچه با همسفرهام خيلي همسنخ نيستم اما خيلي خوشحالم كه دارم ميرم شمال . ترجيح مي دادم اين مسافرت خلوت تر بود و اين جور رو هم رو هم مثه مرغ هايي كه از مرغداري تو سبد منتقلشون مي كنن به كشتارگاه نمي نشستيم اما خب راه ديگه اي نيست .

فكر نمي كنم زياد خوش بگذره . يكي از دوستهام زنگ زد پيشنهاد داد كه مياي بريم شمال ؟ گفتم بعله چرا كه نه ! بزن بريم !

فرداش زنگ زد اشكال نداره برات كه به فلاني و دوست دخترش هم بگم ؟ اين فلاني خيلي پسر شاد و شنگول و پايه ي هر و كري هست كه از دستش آرتروز فك و دهان مي گيري از بس مجبوري بخندي ( ببين واقعا مجبوري هااااا) !

منم ديدم كه اوكي خب با اينا بريم بيشتر هم خوش مي گذره . گفتم من با وجود اونها معذب نيستم و ميخواي بگو بيان .

دوباره فرداش زنگ زد كه به اون يكي فلاني هم گفتم بياد ! اين يكي فلاني يه پسر نره غول هيز و نكبتيه كه خدا مي دونه ! حالا من نمي دونم اينو كجاي دلم بذارم ! بايد هم در جوار ايشون دو روز زندگي كنيم .

ديروز رفتم لباس تو خونه ي بلند و گشاد و پوشيده خريدم ( از بس كه لباس تو خونه اي هاي من بي ناموسي و زيادي راحته . چه انتظاري از كسي كه تو خونه هميشه تنهاس دارين خو ؟ اينكه چيزي نيست بعضي وقتها لباس تو خونه من اصلا پارچه نداره ! ) كه از چشم هاي پر تحرك اين پسر در امان باشم .

و باز ديشب رفتم خونه مامانم موندم كه حضورم كمرنگ نشه تو اين روزهايي كه مريضه و به وجود من نياز داره ، رفتم تو صف نانوايي ( عمرا براي خودم از اين كارها بكنم ) براش نون لواش تازه خريدم كه آخر هفته لنگ نمونه ، ميوه و مرغ و خريدهاي سوپري اش رو هم كردم و شستم و جابجا كردم براش كه يخچالش خالي نباشه يكي سرزده سر رسيد . يه كم هم دور و برش پلكيدم كه حس توجه و اهميت دادن بهش منتقل بشه و صبح اومدم سركار .

واسه همينه كه خسته ام و بي حوصله !

بعد از سركار هم بايد برم تند تند ساك جمع كنم و خوراكي و هله و هوله واسه سفر بردارم و دوش بگيرم و خوشگلاسيون و حركت !

خانه دوست كجاست ؟

يه دوست (كه البته من فكر مي كردم دوسته ) دارم . من و اين دختر يه هدف مشترك تو زندگي داريم كه مبناي بيشتر صحبت ها و درددل ها و گپ و گفتمون راجع به اين موضوع بود .

هميشه هم موقعيت اون يا شايد بشه گفت پشتكار يا جديتش توي پيگيري موضوع باعث شده بود كه اون چند تا پله از من جلوتر باشه ، هميشه حصول به نتيجه براي اون قابل دسترس تر بود تا من . بنابراين هر بار كه با هم بوديم يا تلفني حرف مي زديم اون در نقش يه آدم موفق منو راهنمايي مي كرد ، يا توصيه هايي مي كرد و هميشه آرزو مي كرد كه يه روز من هم بتونم تو جايگاه اون قرار بگيرم و لذت اين جايگاه رو بچشم و حتا يه بار اقرار كرد كه دلش ميخواد من زودتر از اون به اونچه مي خوام برسم و  از اين دست ابراز محبت ها و آرزوهاي خوب خوب كردن ها...

ديروز  با هم تلفني صحبت كرديم ، بهش خبر دادم كه يه گام بزرگ جلو رفتم و اگه خدا بخواد و خودش كمك كنه ديگه در يك قدمي رسيدن به هدف هستم ، خيلي خوشحال شد و تبريك گفت و ...

ساعت يازده شب يه مسيج برام اومد . دختر نوشته بود از بعدازظهر كه باهم حرف زديم دارم ديوانه مي شم ، رواني شدم ، بهم ريختم ، خدا اصلا براي من نمي خواد ، من هر چي يقه ي خدا رو مي چسبم كه حاجت منو بده خدا نمي شنوه ، تو به اون نتيجه اي كه ميخواستي رسيدي چرا ما كه تو يه موقعيت بوديم تو بايد كارت به سرانجام برسه ولي من ... ؟ من خيلي مقاومت كردم ، خيلي تلاش كردم ، الان چند ساله كه منتظرم ، ديگه از انتظار خسته شدم و همه اونهايي كه تو موقعيت مشابه من بودن كارشون انجام شد و من هر روز سنگ جلوي پام ميفته و ...

من فقط براي اولين بار يه پله فقط يه پله از اون جلو افتادم ، كسي چه مي دونه شايد مار نيشم زد برگشتم سه تا پله عقب تر ؟ چرا اينقدر مقايسه ؟ پس اون همه آرزو ها و ايشاالا ايشالا كردن ها دروغ بود ؟

پيرزن پارتي

تمام لحظه هاي تعطيلات رو به پرستاري از مادري كه به مناسبت عروسي دخترش آنقدر بدو بدو كرده بود كه پادرد وحشتناك گرفته بود در حدي كه نمي تونست دو قدم راه بره گذروندم .

متخصص طب فيزيكي مشكل رو تشخيص نداد و فقط فيزيوتراپي تجويز كرد . اما بعد از ۴ جلسه فيزيوتراپي درد روز به روز بيشتر شد و پزشك فوق تخصص ريه تشخيص گرفتگي عروق پا رو داد . و احتمال بستري و در نهايت گذاشتن استند تو شريان مبتلا به لختگي يا گرفتگي رو پيش بيني كرد . اين جوري بود كه دم غروب روزي كه ملت واسه عزاداري رفته بودن گردش و تفريح و مسافرت و تنابنده اي تو سطح شهر رويت نمي شد ما سرگردون مراكز طبي شديم واسه انجام سونوگرافي رنگي . خوشبختانه سونو جريان تمام شريان ها رو نرمال نشون داد و فردا صبح علي الطلوع تو بيمارستان حاضر بوديم تا به محض ورود دكتر براي ويزيت بيمارهاي بستري تو بيمارستان خفتش كنيم و كسب تكليف . با يه عالمه پارتيزان بازي دكتر رو ديديم و چون مهر همراهش نبود ! همراه بيمار بينوا بايد فردا مي رفت كلينيك تا نسخه ي مادرش رو بگيره . همراه نازنازي فردا صبح باز تو كلينيك حضور بهم رسانيد و از لاي در براي آقاي دكتر گردن كج كرد و مژگان گره خورده در هم تاباند و تاباند تا نسخه رو اخذ كرد و روانه ي داروخانه شد .

حمد و سپاس خداوندگاري را كه تحريم را روزي ما گرداند تا به درجه ي اعلاي خودكفايي نايل گشته و از بهر هر دارويي كه دكتر تجويز كرده بود داروي مشابهي موجود بود .

با يك كيسه ي پرافتخار دارو و مرهم به خانه بازگشتيم و درمان والده ي مكرمه مان را در پيش گرفتيم .

مظلووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم دلاك !

شهييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييد دلاك !

بي سررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر دلاك !

بي پاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلاك !

بعد از گذشت تنها ۴ روز از ده روز استراحت مطلق مادر با كتف درد شديد ، كول درد هولناك ، مچ درد رقت انگيز ، انگشت درد وحشتناك ، بند بند بدن درد گريه دار به خدمتگزاري به خلق خدا مشغول شدم .

تذكاريه ي نخست  : مادر من ، جان من ، اي مظهر فداكاري و جانفشاني !

جهت بهبودي جان خسته و تن رنجور نازنينت قدم بر چشمان شهلاي اينجانب نهاده و فرق سر ما را مزين به نشيمنگاه پر ارج و قرب خود نهادي ، بر ديده منت !

بلا گردانت شوم من ! آخر انصافت كجاست كه دم به دقيقه گوشي تلفن رو بر مي داري و خاله خان باجي هاي صميمي و جاني ات را از روند بيماري باخبر مي كني و شرح مفصل مي دهي و احتمالات ابتلا به اين بيماري مهلك و خطرناك را شرح مي دهي و بعد براي نجات يافتن آنان از نگراني و پريشاني پيش آمده دعوتشان مي كني كه به خانه ي دخترت براي عيادت و تازه كردن ديدارها بيايند !

جانم درآمد از پذيرايي از مهمانان قندي ، فشار خوني ، ديابتي و ... و شنيدن اخبار شيمي درماني خانم فلاني همسايه ي طبقه ي ششم خانم بيساري ، يا خبر ناگهاني ابتلاي شوهر خانم فلاني به سرطان ريه در صورتي كه به جان خانم بيساري تو عمرش يك پك هم به سيگار نزده بود ! رژيم آقاي دكتر كه روزي يك كدو و يك هويج با رژيم همسايه ي طبقه ي همكف مامان اينا فرق دارد !!! برادر خانم فلاني هموني كه مهموني خانم بيساري موهاش شرابي بد رنگ بود فقط با نخوردن قند تا حالا ۳ كيلو كم كرده و ...

تذكاريه ي دوم :

نيمه شب لحظاتي قبل از خواب :

مادر در دستشويي در حال نصب شياف ديكلوفناك :

ــ لامصبا چقدر هم گنده مي سازنشون !

ــ برو خدا رو شكر كن اصلش رو نداشت اين تازه مشابهشه !!!

بد مستي

من خوبم دارم لذت كامنتهاي پر مهرتون رو جرعه جرعه مي نوشم و مست مي شم !

 

موضوع رو با پدرم در ميون گذاشتم ، حدس مي زدم كه شب تا صبح نخوابه ، فرداش زنگ زد ، جزييات بيشتري در مورد آقاي خواستگار مي خواست بدونه ، هنوز كس ديگه اي خبر نداره !

 

و من هنوز بين ليست مثبت ها و منفي ها شناورم !

اجازه دارن واسه امر خير خدمت برسن ؟

ناخودآگاه ترس همه ي وجودم رو گرفت ، مثه يه بچه كه وسط يه خيابون شلوغ مامانش رو گم كرده باشه .

اول نكات منفي اش تو ذهنم باد كردن و بزرگ شدن ، بزرگ و بزرگتر ، آنقدر كه بايد سرم رو مي گرفتم بالا تا ببينم آنقدر مثه يه بالن بزرگ و عظيمن كه تموم آسمون زندگي من رو پر خواهند كرد .

بعد از اينكه حريم امن تنهايي و استقلالم رو از دست بدم احساس ناامني كردم ، از اينكه زير يوغ سلطه ي يك مرد باشم وحشت كردم .

بعد به دعواهاي زن و شوهري فكر كردم ، به بحث ها ، به قهرهاي طولاني ، به كم محلي و لجبازي هاي بچگانه و كز كردم گوشه ي كاناپه

حتااا آنقدر درمونده شده بودم كه به طلاق براي بار دوم فكر كردم و چه بايد بكنم بعدش ...!

شونه هام رو انداختم بالا كه اصلا ولش كن .

رفتم بيرون كه خريد كنم ، هيچي تو يخچال نداشتم ، يه لوازم خونگي فروشي سر كوچه مون هست كه خيلي زاقارته ، از بس مغازه اش در پيته كه يه وجب خاك رو جنسهاي پشت ويترينش نشسته . وايستادم جلوي ويترين و به ظرفها نگاه كردم ، ناخودآگاه از خريد براي يه زندگي جديد دلم گرم شد ، دلم لرزيد ، گفتم دلاك اين حقته مگه نه ؟ دلاك با خجالت لپاش گل انداخت و گفت اوهوم .

گفتم خب پس بيا بريم تو . رفتيم و يه ظرف فريگور در كوچيكترين سايزش خريدم چون زياد پول نداشتم . از مغازه اومديم بيرون . دلاك كيسه رو گرفت دستش و سرش رو انداخته پايين و جلو جلو رفت ، داشت به خوبي هاش فكر مي كرد ، به مهربوني هاش ...

و بدين ترتيب دو روزه كه دلاك يا حالش خوب ميشه ، اميدوار ميشه فكر مي كنه نقشه مي كشه يا حالش گرفته است و تو دلش رخت مي شورن !!!

 

تو رو خدا نياين هي بگين مباركه و ايشاالا خوشبخت بشي و اينااااااها فقط دعا كنيد كه بتونم تصميم درست بگيرم و اشتباه نكنم .

ان الله سميع بالعباد

ديروز نه پريروز ديگه كلافه شدم از اين انتظار براي يه ياوري كه قرار بود از آسمون فرود بياد و يه آشنا پيدا كنه كه بره كابينت اون خونه رو كه يه قسمتش نياز به تعمير داشت روبراه كنه . صبح از تو روزنامه يكي از آگهي ها رو انتخاب كردم و با آقاهه چك و چونه زدم و قرار شد بياد ببينه و قيمت بده . خلاصه با هم قرار گذاشتيم و ساعت حدود ۷ بود كه داشتم مي رفتم اون خونه كه كابينت ساز بياد ، وقتي رسيدم  اون محل و تو خيابون ها و كوچه ها مي رفتم با خدا در گوشي پچ پچ مي كردم ، خدااااااااااااااااا آخه من دلم نمياد اين خونه رو بدم دست مستاجر ، آخه با اين همه خون دل اين خونه رو خريدم ، اگه سال ديگه كه خونه رو پس گرفتم زده بودن داغونش كرده بودن من چي كار كنم ؟ مي خواي بگي من خسيسم خب هستم خوبه ؟ خدا من كه مي دونم واسه تو كاري نداره اگه ميشه اگه راه داره جورش كن كه خودم ساكن اين خونه بشم ، يه جوري جورش كن كه اين خيابون آدرس خونه ي خودم باشه ، تا رسيدم به جايي كه ساختمون ديگه پيدا بود ، سرم رو گرفتم بالا رو به پنجره ي طبقه ي پنجم ، خدايا يه كاري كن اونجا پنجره ي آشپزخونه ي خودم باشه ...

رفتم بالا و سرم گرم رايزني با مسوول ساختمون شد و كابينت سازه اومد و سر قيمت به توافق رسيديم و قرار شد شروع كنه به كار . همين جور كه آقاهه مشغول بود من تو هال قدم مي زدم ، من تصوير خودم رو ديدم كه ميز ناهار خوري جمع و جورم رو جلوي پنجره ي آشپزخونه گذاشتم كه از اون جا تا بي نهايت افق پيداست و پشت پنجره گلدونهاي شمعدوني چيدم و صبح هاي پنج شنبه مي شينم اونجا صبحانه با عشق لقمه مي كنم ، من خودم رو ديدم كه يه عالمه مهمون قراره برام برسه و   تصوير خودم رو ديدم كه يه عالمه مهمون قراره برام برسه و من تو خونه دارم تميز كاري مي كنم ، ديدم كه دارم سنگ هاي شيك و براق كف رو ( كه هميشه همين رنگ سنگ رو براي خونه روياهام در نظر داشتم ) تي مي كشم ، ديدم كه سرويس بهداشتي ها رو خيلي شيك دكور كردم ، ديدم كه تو آشپزخونه ي شيكم از اين ور به اون ور مي دوم تا غذاهاي لذيذ و ميز رنگي رنگي براي مهمون ها تدارك ببينم ، ديدم كه صندل پاشنه بلند پامه دامن كلوش كوتاه پوشيدم و تق تق راه ميرم و قر ميدم .

گفتم خدا سپردم به خودت من تسليم اون چيزيم كه تو برام صلاح ميدوني .

وقتي داشتم بر مي گشتم خونه حالم گرفته بود ، سر كيف نبودم ، هنوز ۲۴ ساعت از اين خيالبافي هاي من نگذشته بود كه آقاي فلاني به آقاي بيساري زنگ زد و خبر داد كه مستاجر آقاي فلاني خونه اش رو خواسته و آقاي فلاني بايد خونه اش رو بفروشه تا بتونه دو تا خونه واسه خودش و پسرش رهن كنه ، آقاي بيساري كه از اين خبر هنگ كرده بود گفت اگه يه مقدار پول جور بشه ( مقدارش زياده ها ) خودت برو تو خونه ات بشين !

خداااااااااااااااااااا مي دونم اين روزنه ي نور خيلي باريكه ، شايد اصلا نشه اما تا همين ديروزش همين يه باريكه اميد هم تو دل من راهي نداشت !

خدا يعني تا از دهن من دراومد تو شنيدي ؟ يعني اينقدر شنوا به بندگانت هستي ؟

بر ويرانه هاي زنانگي ام زني از نو  بنا كردم

اين عادت رو از قديم داشتم كه تمام برنامه هاي روزانه ام رو توي تقويمم مي نويسم ، مخارجم ، ليست خريدها ، ليست كارهايي كه بايد انجام بشه و ...

اگه تقويم من دست يكي بيفته از هر اونچه كه تو كنج دلم هم قايم كردم خبردار ميشه !

ديشب خواستم يه كم كاغذ ماغذهام رو مرتب كنم ، تقويم ۹۲ رو آوردم و تقويم هاي دو سه سال اخير رو هم گذاشتم تا اگه نكته ي مهمي ، مطلب مهمي ، شماره تلفني هست رو منتقل كنم به تقويم سال جاري و بقيه رو بريزم دور .

به يه ليست رسيدم كه بعد از اسباب كشي به امن ترين و امان ترين خونه اي كه تا حالا داشتم نوشته بودم از كارهام ، خدايا من چقدر تو اون خونه شاد بودم ، چقدر اونجا زندگيم زيبا و پررنگ و با طراوت بود ! همين سه سال پيش بود فقط ! اون اتاق خواب هاي پرنور ، آشپزخونه ي دلباز ، اون هال گرم و صميمي ...

( گوشه ي هال من يه باغچه درست كرده بودم با گلدون هاي سرسبز و خرم به اضافه ي يه حوض نقره اي كه سه تا ماهي گلي توش داشت )

به يه ليست رسيدم از منابع مالي اي كه براي خريد خونه اطراف تهران داشتم ، به كسري هايي كه براي خريدش داشتم ، چقدر در تب و تاب بودم كه پولش جور ميشه يا نه !

به برنامه ريزي واسه گرفتن وام خودرو ، مدارك لازم براي گرفتن وام جعاله و ...

و بين صفحات تقويم به يه ليست رسيدم از وسايلي كه براي بچه دار شدن بايد تهيه كنم :

ناخن گير

پيش بند

سرهمي تا ۳ ماهگي

كتاب حمام

شامپوي بچه

لوسيون بچه

كرم سوختگي

گوش پاك كن

جوراب

شورت عينكي

دندون ئييي ئييي

اشياء روح دارند

من از اون دسته زن ها نيستم كه خريد وسايل و مبلمان و دكوراسيون يا حتا ظرف و ظروف خونه از اولويت هام باشه ، البته به اين قبيل لوازم علاقه دارم ولي بيشتر سعي مي كنم از همون وسايل قديمي مراقبت بيشتري كنم تا اينكه هي تند تند عوضشون كنم يا به روزشون كنم .

يكي از دلايلم اينه كه من به سادگي عقيده دارم ، خونه هايي با دكوراسيون شلوغ و خيلي چيتان پيتان منو خسته مي كنه .

يكي ديگه از دلايلم اينه كه من به فضا معتقدم ، دلم ميخواد در عين وجود مبلمان و چيدمان وسايل و انواع و اقسام وسايل و اينا آنقدر فضاي آزاد تو خونه وجود داشته باشه كه حس كنم اينجا خونه است نه مثلا نمايشگاه مبل يا فروشگاه وسايل دكوري .

اما مهمترين دليلم اينه كه من به روح اشيا به شدت اعتقاد دارم و بهش پابندم . تك تك وسايلي كه تو خونه ي من هست روح دارن ، عزيزترين عزيزان من روي همين مبل هاي زهوار در رفته و قديمي نشسته اند و با هم قاه قاه خنديديم ، با هم خاطره تعريف كرديم ، سعي كردم از حضور تو خونه ي من لذت ببرن . اگر چه بعد از اين همه سال رنگ و روي مبل ها رفته ، اگرچه گوشه هاش خراشيده شدن ، اگر چه بدنه شون زخمي شده اما همين مبل ها رنگ و روحي از من گرفتن ، از دوستهاي من كه روشون نشستن و از خانواده ي من گرفتن . اين وسايل كهنه شكل و سبك زندگي من رو به خودشون گرفتن و هر بار كه من دستمالي روشون مي كشم تمام اين لحظه ها برام زنده ميشن ـ اين به اين معني نيست كه من به تعويض مبلمان عقيده ندارم اما دلبستگي ام به وسايلم زياده ـ

آخرين نوروزي كه پدربزرگم زنده بود مثل هميشه همه ي بچه ها و نوه ها به رسم بازديد نوروزي خونه اش بودن . تو خونه ي پدر بزرگم يه سري كريستال گل بهي رنگ بود كه جزو جهيزيه ي مادربزرگم بود . بعد از اين همه سال خيلي از اين ظرف ها شكسته بودن ، يا ترك داشتن ، يا به هر شكلي سرويس كريستالش ناقص شده بود اما همون سرويس ناقص هم نفيس بود و فقط به بهانه ي نوروز يا مهموني هاي خاص از تو بوفه مي اومد بيرون ! خلاصه تو اون آخرين نوروزي كه پدربزرگم به خودش ديد ، حرف و بحث كشيده شد به اين ظرف هاي عتيقه و ... پدربزرگ كه من نوه ي عزيز كرده اش بودم و خيلي نور چشمي ، يه هو جوگير شد و گفت اينا رو گذاشتم كنار واسه دلاك . مامان من هم فرصت طلب در اومد كه آقاجون اين چه جور كنار گذاشتنه كه اين ظرف ها افتاده زير دست و پاي بچه ها ؟ آقاجون خدابيامرز هم پيرو همون جوگيري مزمن يه هو داد زد كه بريد يه كارتن بياريد با روزنامه ! شروع كرد ظرف ميوه و شيريني و آجيل رو خالي كرد تو يه سري ظرف ديگه و اين كريستال هاي نفيس رو روزنامه پيچ كرد و كرد تو كارتن و يكي از نوه ها رو فرستاد قلندوش يكي از دايي ها و كارتن رو گذاشتن بالاي پستو !!!

پدر بزرگ فوت كرد و مامان بدو بدو رفت كارتن مذبور رو از دسترس نظربازان كشيد بيرون و آورد خونه ي خودمون !

من ازدواج كردم ، يه پيرزني تو فاميل داشتيم كه خيلي وضع مالي خرابي داشت يعني ذاتا خيلي متمول بود اما بعد از فوت شوهرش پسران محترم ارثيه را از چنگ مادر بيرون كشيده و يه اردنگي به فلان مادر حواله كرده بودن و مادر رو از خونه بيرون كرده بودن ! اين پيرزن چندي بعد از ازدواج من ، به ديدن ما آمد تا چشم روشني برايم بياورد ( هديه ي اين زن باارزش ترين و گرانبهاترين هديه ي ازدواج من بود ) ايشون يه بقچه ي كوچيك سفيد و آبي جلوم گذاشت . سرم رو بالا گرفتم كه اين يعني چي ؟ حاج خانم گفت برات يه سري دستمال رو سردوزي كردم كه باهاشون گردگيري كني ، ظرف هاي آشپزخونه ات رو خشك كني ، زير ظرف هات بندازي آبشون رو بگيره ...

به همراه اون بقچه يه زيرسيگاري و يه قندون دقيقا ست اون سرويس كريستال پدر بزرگ هم بود كه هر دو استفاده شده بودن اما پيرزن گفت اينا يادگاري هاي زندگي با شوهر خدا بيامرزم بود كه من فقط تا وقتي اون خدابيامرز زنده بود روي خوشي به خودم ديدم ! و فقط خدا مي دونه كه اين هديه ي حاج خانم يه گنج پر ارزش براي من بود .

دو سه سالي از زندگي ما گذشته بود كه يه روز ناهار من مهمون مادر شوهر يكي از دوستهام بودم . خب چند تا دختر اونجا بوديم و خانم ميزبان ، از اونجايي كه خواهر شوهر اين دوستم آرايشگر بود ، دخترها مشغول كارهاي آرايشي و هر و كر و غش غش خنده با هم بودن ، و من با خانم ميزبان تو هال نشسته بوديم و گپ مي زديم ، از قديما و اينا ... يه هو من چشمم افتاد به گلدون كريستال گل بهي اي كه توش چند تا گل مصنوعي بود و روي ميز ناهار خوري گذاشته بودنش .پرسيدم كه اين قديميه مال مادرتون بوده ؟ خانم ميزبان گفت نه مال مادر شوهرم بوده اين تنها يادگاري ايه كه ازش داريم ! شروع كردم داستان اين كريستال هاي گل بهي رو براي مادر شوهر دوستم تعريف كردن و گفتم هر سال عيد كه موقع خونه تكوني ظرف ها رو در ميارم كه بشورم و خشك كنم تمام مدت براي پدربزرگم و شوهر حاج خانم فاتحه مي خونم .خلاصه گفتيم و خنديديم و موقع خداحافظي خانم ميزبان يه كيسه كه توش روزنامه هاي مچاله شده بود داد دستم و گفت بچه هاي من قدر اين چيزها رو نمي دونن ، هر چي اصرار كردم ، قسم خوردم كه به خدا من منظوري نداشتم ، من كلا چيزهاي قديمي مي بينم ذوق مي كنم ، اين بايد تو خونه ي شما باشه كه ببينيدش ياد مادرشوهرتون بيافتين گفت نعععععععععععععع تو ببر هر وقت براي پدربزگت فاتخه خوندي براي مادرشوهر منم فاتحه بخون !

و خدا مي دونه كه چه معجزه وار اين اشيا راه خونه ي من رو پيدا كردن !

بعد از اون خاله ام يه سرويس چيني قديمي داشت كه مال جهيزيه اش بوده و خيلي سنگينه ، خاله جان مچ درد مي گيره و طي جابجايي ها و اسباب كشي هاي مختلف متوجه مي شه كه اين سرويس چيني اصلا چيز بدرد بخوري نيست و به لعنت خدا !!! نميارزه . پيغام ميده كه به دلاك بگيد اينا رو گذاشتم كنار بياد ور داره ببره و جون منو از دست اينا نجات بده !!! منم بدو بدو رفتم جونش رو نجات دادم . البته بهش گفتم بذار كنار يادگاري واسه بچه هات اينا چند سال ديگه خيلي ارزش پيدا مي كنن ها . گفت نه خاله جان من دختر كه ندارم عروس هم اينا رو بلند مي كنه مي بينه سنگينه ميگه مامان فلان فلان شده ات اگه بدرد بخور بود كه به تو نمي داد !!!!!!!!!!

اما داستان آخرين شي ء اي كه راه خونه ي منو پيدا كرد :

يكي از همكارهام تو اولين شركتي كه كار مي كردم به مناسبت ازدواجم برام يه دست فنجون و نعلبكي آورد كه خيلي ظريف و شيك و دوست داشتني اند . خب قاعدتن عزيز بودن و يادگاري و وقتي از بوفه درشون مي آوردم همين جور حمد و قل هو الله مي خوندم و بهشون فوت مي كردم ! تا اينكه توي اولين سالگرد ازدواج مون كه خونه پر بود از دختر و پسر و بزن و بكوب ميهمانان عزيز اين فنجون ها رو درميارن و مورد استفاده قرار ميدن و در حين مستي و مشنگي پسر عمه ام دستش ميخوره و يكي از فنجون ها... نه نشكست ، پودر شد .

خلاصه سرويس ناقص شد و هر بار كه من اين فنجون ها رو مي شستم يه آه جانسوز مي كشيدم و هي روزگار بي وفا !

تا اينكه يه روز يه دوست اومد به خونه ام ، يه هو چشمش افتاد كه به اين فنجون ها كه اتفاقا ديگه برام ارج و قربشون رو از دست داده بودن و يه گوشه اي از كابينت هاي آشپزخونه كه خيلي هم تو چشم نيست ياشايد خودم خيلي بهش توجه نمي كنم ، اونها رو ديد . در اومد كه ا ِ دلاك از اين فنجون هات منم دارم . من هم داستان جگرسوز ناقص شدن فنجون هام رو براش گفتم .

عيد كه شد و براي تبريك عيد و اينا بهش زنگ زدم گفت كه يكي از اون فنجون ها رو بجاي عيدي برات گذاشتم كنار و در آوردم شستمش و اينا .

من اگه بودم هيچوقت اين كار رو نمي كردم ! سرويس كامل خودم رو ناقص كنم كه يكي ديگه فنجون هاش بشه ۶ تا ، كه دستش كامل باشه ؟ حاشا و كلا !

ديشب كه از خونه اش مي اومدم باز يه روزنامه مچاله شده تو يه كيسه دستم بود !

تا رسيدم خونه فنجون ها رو درآوردم ، در بوفه رو باز كردم ، چيدمشون طبقه ي پايين ، ديدم زياد ديد نداره ، طبقه وسط رو خالي كردم ، فنجان و نعلبكي ها رو چيدم ، دوشاخه ي چراغ بوفه رو زدم به برق و همه ي چراغ ها رو خاموش كردم .

از وقتي تو اين خونه ام هيچوقت چراغ بوفه ام روشن نشده بود . بيتا جونم از نوري كه به خونه ام ، به دلم از بزرگواريات و روح بزرگت تابوندي ممنونم . بيتايي جاي پاي تو بدون اين يادگاري ها هم تو زندگي من عميق و پررنگه .

هر بار كه نگاهشون كنم ، وقت خونه تكوني ، وقت اسباب كشي ، وقت جابجايي هام حس مي كني همونجور كه من حس مي كنم ، ستايش منو از دهش سخاوتمدانه ات !

اردي بهشت

به لطف خدا در آخرين روز اردي بهشت تونستم ۷۰٪ يكي از بدهي هام رو كه قول داده بودم تا آخر اردي بهشت تسويه كنم ، پرداخت كنم و باز سرم رو بالا گرفتم .

حيف نبود اردي بهشت تموم شه ؟

اردي بهشت

به لطف خدا در آخرين روز اردي بهشت تونستم ۷۰٪ يكي از بدهي هام رو كه قول داده بودم تا آخر اردي بهشت تسويه كنم ، پرداخت كنم و باز سرم رو بالا گرفتم .

حيف نبود اردي بهشت تموم شه ؟