من از اون دسته زن ها نيستم كه خريد وسايل و مبلمان و دكوراسيون يا حتا ظرف و ظروف خونه از اولويت هام باشه ، البته به اين قبيل لوازم علاقه دارم ولي بيشتر سعي مي كنم از همون وسايل قديمي مراقبت بيشتري كنم تا اينكه هي تند تند عوضشون كنم يا به روزشون كنم .
يكي از دلايلم اينه كه من به سادگي عقيده دارم ، خونه هايي با دكوراسيون شلوغ و خيلي چيتان پيتان منو خسته مي كنه .
يكي ديگه از دلايلم اينه كه من به فضا معتقدم ، دلم ميخواد در عين وجود مبلمان و چيدمان وسايل و انواع و اقسام وسايل و اينا آنقدر فضاي آزاد تو خونه وجود داشته باشه كه حس كنم اينجا خونه است نه مثلا نمايشگاه مبل يا فروشگاه وسايل دكوري .
اما مهمترين دليلم اينه كه من به روح اشيا به شدت اعتقاد دارم و بهش پابندم . تك تك وسايلي كه تو خونه ي من هست روح دارن ، عزيزترين عزيزان من روي همين مبل هاي زهوار در رفته و قديمي نشسته اند و با هم قاه قاه خنديديم ، با هم خاطره تعريف كرديم ، سعي كردم از حضور تو خونه ي من لذت ببرن . اگر چه بعد از اين همه سال رنگ و روي مبل ها رفته ، اگرچه گوشه هاش خراشيده شدن ، اگر چه بدنه شون زخمي شده اما همين مبل ها رنگ و روحي از من گرفتن ، از دوستهاي من كه روشون نشستن و از خانواده ي من گرفتن . اين وسايل كهنه شكل و سبك زندگي من رو به خودشون گرفتن و هر بار كه من دستمالي روشون مي كشم تمام اين لحظه ها برام زنده ميشن ـ اين به اين معني نيست كه من به تعويض مبلمان عقيده ندارم اما دلبستگي ام به وسايلم زياده ـ
آخرين نوروزي كه پدربزرگم زنده بود مثل هميشه همه ي بچه ها و نوه ها به رسم بازديد نوروزي خونه اش بودن . تو خونه ي پدر بزرگم يه سري كريستال گل بهي رنگ بود كه جزو جهيزيه ي مادربزرگم بود . بعد از اين همه سال خيلي از اين ظرف ها شكسته بودن ، يا ترك داشتن ، يا به هر شكلي سرويس كريستالش ناقص شده بود اما همون سرويس ناقص هم نفيس بود و فقط به بهانه ي نوروز يا مهموني هاي خاص از تو بوفه مي اومد بيرون ! خلاصه تو اون آخرين نوروزي كه پدربزرگم به خودش ديد ، حرف و بحث كشيده شد به اين ظرف هاي عتيقه و ... پدربزرگ كه من نوه ي عزيز كرده اش بودم و خيلي نور چشمي ، يه هو جوگير شد و گفت اينا رو گذاشتم كنار واسه دلاك . مامان من هم فرصت طلب در اومد كه آقاجون اين چه جور كنار گذاشتنه كه اين ظرف ها افتاده زير دست و پاي بچه ها ؟ آقاجون خدابيامرز هم پيرو همون جوگيري مزمن يه هو داد زد كه بريد يه كارتن بياريد با روزنامه ! شروع كرد ظرف ميوه و شيريني و آجيل رو خالي كرد تو يه سري ظرف ديگه و اين كريستال هاي نفيس رو روزنامه پيچ كرد و كرد تو كارتن و يكي از نوه ها رو فرستاد قلندوش يكي از دايي ها و كارتن رو گذاشتن بالاي پستو !!!
پدر بزرگ فوت كرد و مامان بدو بدو رفت كارتن مذبور رو از دسترس نظربازان كشيد بيرون و آورد خونه ي خودمون !
من ازدواج كردم ، يه پيرزني تو فاميل داشتيم كه خيلي وضع مالي خرابي داشت يعني ذاتا خيلي متمول بود اما بعد از فوت شوهرش پسران محترم ارثيه را از چنگ مادر بيرون كشيده و يه اردنگي به فلان مادر حواله كرده بودن و مادر رو از خونه بيرون كرده بودن ! اين پيرزن چندي بعد از ازدواج من ، به ديدن ما آمد تا چشم روشني برايم بياورد ( هديه ي اين زن باارزش ترين و گرانبهاترين هديه ي ازدواج من بود ) ايشون يه بقچه ي كوچيك سفيد و آبي جلوم گذاشت . سرم رو بالا گرفتم كه اين يعني چي ؟ حاج خانم گفت برات يه سري دستمال رو سردوزي كردم كه باهاشون گردگيري كني ، ظرف هاي آشپزخونه ات رو خشك كني ، زير ظرف هات بندازي آبشون رو بگيره ...
به همراه اون بقچه يه زيرسيگاري و يه قندون دقيقا ست اون سرويس كريستال پدر بزرگ هم بود كه هر دو استفاده شده بودن اما پيرزن گفت اينا يادگاري هاي زندگي با شوهر خدا بيامرزم بود كه من فقط تا وقتي اون خدابيامرز زنده بود روي خوشي به خودم ديدم ! و فقط خدا مي دونه كه اين هديه ي حاج خانم يه گنج پر ارزش براي من بود .
دو سه سالي از زندگي ما گذشته بود كه يه روز ناهار من مهمون مادر شوهر يكي از دوستهام بودم . خب چند تا دختر اونجا بوديم و خانم ميزبان ، از اونجايي كه خواهر شوهر اين دوستم آرايشگر بود ، دخترها مشغول كارهاي آرايشي و هر و كر و غش غش خنده با هم بودن ، و من با خانم ميزبان تو هال نشسته بوديم و گپ مي زديم ، از قديما و اينا ... يه هو من چشمم افتاد به گلدون كريستال گل بهي اي كه توش چند تا گل مصنوعي بود و روي ميز ناهار خوري گذاشته بودنش .پرسيدم كه اين قديميه مال مادرتون بوده ؟ خانم ميزبان گفت نه مال مادر شوهرم بوده اين تنها يادگاري ايه كه ازش داريم ! شروع كردم داستان اين كريستال هاي گل بهي رو براي مادر شوهر دوستم تعريف كردن و گفتم هر سال عيد كه موقع خونه تكوني ظرف ها رو در ميارم كه بشورم و خشك كنم تمام مدت براي پدربزرگم و شوهر حاج خانم فاتحه مي خونم .خلاصه گفتيم و خنديديم و موقع خداحافظي خانم ميزبان يه كيسه كه توش روزنامه هاي مچاله شده بود داد دستم و گفت بچه هاي من قدر اين چيزها رو نمي دونن ، هر چي اصرار كردم ، قسم خوردم كه به خدا من منظوري نداشتم ، من كلا چيزهاي قديمي مي بينم ذوق مي كنم ، اين بايد تو خونه ي شما باشه كه ببينيدش ياد مادرشوهرتون بيافتين گفت نعععععععععععععع تو ببر هر وقت براي پدربزگت فاتخه خوندي براي مادرشوهر منم فاتحه بخون !
و خدا مي دونه كه چه معجزه وار اين اشيا راه خونه ي من رو پيدا كردن !
بعد از اون خاله ام يه سرويس چيني قديمي داشت كه مال جهيزيه اش بوده و خيلي سنگينه ، خاله جان مچ درد مي گيره و طي جابجايي ها و اسباب كشي هاي مختلف متوجه مي شه كه اين سرويس چيني اصلا چيز بدرد بخوري نيست و به لعنت خدا !!! نميارزه . پيغام ميده كه به دلاك بگيد اينا رو گذاشتم كنار بياد ور داره ببره و جون منو از دست اينا نجات بده !!! منم بدو بدو رفتم جونش رو نجات دادم . البته بهش گفتم بذار كنار يادگاري واسه بچه هات اينا چند سال ديگه خيلي ارزش پيدا مي كنن ها . گفت نه خاله جان من دختر كه ندارم عروس هم اينا رو بلند مي كنه مي بينه سنگينه ميگه مامان فلان فلان شده ات اگه بدرد بخور بود كه به تو نمي داد !!!!!!!!!!
اما داستان آخرين شي ء اي كه راه خونه ي منو پيدا كرد :
يكي از همكارهام تو اولين شركتي كه كار مي كردم به مناسبت ازدواجم برام يه دست فنجون و نعلبكي آورد كه خيلي ظريف و شيك و دوست داشتني اند . خب قاعدتن عزيز بودن و يادگاري و وقتي از بوفه درشون مي آوردم همين جور حمد و قل هو الله مي خوندم و بهشون فوت مي كردم ! تا اينكه توي اولين سالگرد ازدواج مون كه خونه پر بود از دختر و پسر و بزن و بكوب ميهمانان عزيز اين فنجون ها رو درميارن و مورد استفاده قرار ميدن و در حين مستي و مشنگي پسر عمه ام دستش ميخوره و يكي از فنجون ها... نه نشكست ، پودر شد .
خلاصه سرويس ناقص شد و هر بار كه من اين فنجون ها رو مي شستم يه آه جانسوز مي كشيدم و هي روزگار بي وفا !
تا اينكه يه روز يه دوست اومد به خونه ام ، يه هو چشمش افتاد كه به اين فنجون ها كه اتفاقا ديگه برام ارج و قربشون رو از دست داده بودن و يه گوشه اي از كابينت هاي آشپزخونه كه خيلي هم تو چشم نيست ياشايد خودم خيلي بهش توجه نمي كنم ، اونها رو ديد . در اومد كه ا ِ دلاك از اين فنجون هات منم دارم . من هم داستان جگرسوز ناقص شدن فنجون هام رو براش گفتم .
عيد كه شد و براي تبريك عيد و اينا بهش زنگ زدم گفت كه يكي از اون فنجون ها رو بجاي عيدي برات گذاشتم كنار و در آوردم شستمش و اينا .
من اگه بودم هيچوقت اين كار رو نمي كردم ! سرويس كامل خودم رو ناقص كنم كه يكي ديگه فنجون هاش بشه ۶ تا ، كه دستش كامل باشه ؟ حاشا و كلا !
ديشب كه از خونه اش مي اومدم باز يه روزنامه مچاله شده تو يه كيسه دستم بود !
تا رسيدم خونه فنجون ها رو درآوردم ، در بوفه رو باز كردم ، چيدمشون طبقه ي پايين ، ديدم زياد ديد نداره ، طبقه وسط رو خالي كردم ، فنجان و نعلبكي ها رو چيدم ، دوشاخه ي چراغ بوفه رو زدم به برق و همه ي چراغ ها رو خاموش كردم .
از وقتي تو اين خونه ام هيچوقت چراغ بوفه ام روشن نشده بود . بيتا جونم از نوري كه به خونه ام ، به دلم از بزرگواريات و روح بزرگت تابوندي ممنونم . بيتايي جاي پاي تو بدون اين يادگاري ها هم تو زندگي من عميق و پررنگه .
هر بار كه نگاهشون كنم ، وقت خونه تكوني ، وقت اسباب كشي ، وقت جابجايي هام حس مي كني همونجور كه من حس مي كنم ، ستايش منو از دهش سخاوتمدانه ات !