ديروز نه پريروز ديگه كلافه شدم از اين انتظار براي يه ياوري كه قرار بود از آسمون فرود بياد و يه آشنا پيدا كنه كه بره كابينت اون خونه رو كه يه قسمتش نياز به تعمير داشت روبراه كنه . صبح از تو روزنامه يكي از آگهي ها رو انتخاب كردم و با آقاهه چك و چونه زدم و قرار شد بياد ببينه و قيمت بده . خلاصه با هم قرار گذاشتيم و ساعت حدود ۷ بود كه داشتم مي رفتم اون خونه كه كابينت ساز بياد ، وقتي رسيدم  اون محل و تو خيابون ها و كوچه ها مي رفتم با خدا در گوشي پچ پچ مي كردم ، خدااااااااااااااااا آخه من دلم نمياد اين خونه رو بدم دست مستاجر ، آخه با اين همه خون دل اين خونه رو خريدم ، اگه سال ديگه كه خونه رو پس گرفتم زده بودن داغونش كرده بودن من چي كار كنم ؟ مي خواي بگي من خسيسم خب هستم خوبه ؟ خدا من كه مي دونم واسه تو كاري نداره اگه ميشه اگه راه داره جورش كن كه خودم ساكن اين خونه بشم ، يه جوري جورش كن كه اين خيابون آدرس خونه ي خودم باشه ، تا رسيدم به جايي كه ساختمون ديگه پيدا بود ، سرم رو گرفتم بالا رو به پنجره ي طبقه ي پنجم ، خدايا يه كاري كن اونجا پنجره ي آشپزخونه ي خودم باشه ...

رفتم بالا و سرم گرم رايزني با مسوول ساختمون شد و كابينت سازه اومد و سر قيمت به توافق رسيديم و قرار شد شروع كنه به كار . همين جور كه آقاهه مشغول بود من تو هال قدم مي زدم ، من تصوير خودم رو ديدم كه ميز ناهار خوري جمع و جورم رو جلوي پنجره ي آشپزخونه گذاشتم كه از اون جا تا بي نهايت افق پيداست و پشت پنجره گلدونهاي شمعدوني چيدم و صبح هاي پنج شنبه مي شينم اونجا صبحانه با عشق لقمه مي كنم ، من خودم رو ديدم كه يه عالمه مهمون قراره برام برسه و   تصوير خودم رو ديدم كه يه عالمه مهمون قراره برام برسه و من تو خونه دارم تميز كاري مي كنم ، ديدم كه دارم سنگ هاي شيك و براق كف رو ( كه هميشه همين رنگ سنگ رو براي خونه روياهام در نظر داشتم ) تي مي كشم ، ديدم كه سرويس بهداشتي ها رو خيلي شيك دكور كردم ، ديدم كه تو آشپزخونه ي شيكم از اين ور به اون ور مي دوم تا غذاهاي لذيذ و ميز رنگي رنگي براي مهمون ها تدارك ببينم ، ديدم كه صندل پاشنه بلند پامه دامن كلوش كوتاه پوشيدم و تق تق راه ميرم و قر ميدم .

گفتم خدا سپردم به خودت من تسليم اون چيزيم كه تو برام صلاح ميدوني .

وقتي داشتم بر مي گشتم خونه حالم گرفته بود ، سر كيف نبودم ، هنوز ۲۴ ساعت از اين خيالبافي هاي من نگذشته بود كه آقاي فلاني به آقاي بيساري زنگ زد و خبر داد كه مستاجر آقاي فلاني خونه اش رو خواسته و آقاي فلاني بايد خونه اش رو بفروشه تا بتونه دو تا خونه واسه خودش و پسرش رهن كنه ، آقاي بيساري كه از اين خبر هنگ كرده بود گفت اگه يه مقدار پول جور بشه ( مقدارش زياده ها ) خودت برو تو خونه ات بشين !

خداااااااااااااااااااا مي دونم اين روزنه ي نور خيلي باريكه ، شايد اصلا نشه اما تا همين ديروزش همين يه باريكه اميد هم تو دل من راهي نداشت !

خدا يعني تا از دهن من دراومد تو شنيدي ؟ يعني اينقدر شنوا به بندگانت هستي ؟