غيرطبيعي

يه وقتا موقعيتي پيش مياد كه ديگران تو رو تو شرايطي قرار ميدن كه به راحتي بتوني اونها رو از زندگيت حذف كني .

خيلي ساده اتفاق افتاد . خيلي ساده و غيرقابل باور . اما تو اين كارو كردي . خودت بهم نشون دادي كه لايق اينكه تو زندگي من باشي رو نداشتي . كم كم داشتم به وجودت شك مي كردم داشتم با ترديد به رفتارهات ادامه مي دادم هي از خودم مي پرسم كه آيا مي تونم به هر زوري كه شده رفتارت رو طبيعي ببينم ؟ تا اينكه خودت رو مثه ديوونه ها زدي زمين . مي زدي تو سرخودت . داشتي سرت رو مي كوبيدي به ديوار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سر يه موضوع پيش پا افتاده .


و من به اين فكر مي كردم كه تو حتما طبيعي نيستي .

حس ناب زن بودن

ديروز رفتم خريد تا يه خريد كلي براي خونه بكنم . اصلا خوشم نمياد هي برم سوپر يه ذره يه ذره خريد كنم . خريد كلي خيلي بيشتر بهم حال ميده.

جلوي مغازه هاي ميوه فروشي از خود بي خود شده بودم ؛ از رنگ هاي بي نظير و تركيب رنگ هاي نفس گيري كه تو سيني هاي بزرگ جلوي مغازه ها چيده شده بود ؛ هلو و شليل و زردآلو و انگور و گلابي و خدايا ...

انواع كاهو ؛ كرفس ؛ كلم تو يه مغازه . سبزي ها جلوي پيشخون يه مغازه ؛ سرخي تربچه هاي خندون ؛ پيازچه ؛ ريحون بنفش ؛ سبز ؛ سبز دلنشين . گردوي تازه ؛ فندوق تازه ؛ شاتوت ؛ انبه تو يه مغازه همش هم نوبرونه . هندونه و طالبي هاي چيده تا سقف هم تو يه مغازه . چه لذتي داشت . روحم تازه شد . جوون گرفتم . نفسم باز شد . خدايا شكرت از اين همه نعمت . هزار بار شكرت .

خريدهامو كردم و برگشتم خونه . وسايل بهداشتي و شوينده ها رو جابجا كردم . كشك و زيتون و شاتوت و ميوه ها رو تو يخچال جا دادم و قند و شكر و نمك و حبوبات رو تو ظرف هاي خودشون گذاشتم و نوبت رسيد به شستشو . بادمجون دلمه اي هاي ريزه ميزه رو شستم و گذاشتم تو سبد تا خشك بشه و امروز سرخشون كنم . باميه هم خريده بودم . اونها رو هم شستم و گذاشتم آبش بره تا امروز دمهاشون رو بگيرم و سرخ كنم . بذارم تو فريزر و آماده باشن واسه پختن غذاهاي لذيذ  واسه خودم كه شايسته ي بهترين نعمت هاي پروردگارم و واسه مهمون هاي از جون عزيزترم . 


هزار تا دستور غذاي جديد دارم كه تا حالا امتحانشون نكردم همه ي اينها برنامه هاي روزهاي آينده منن .

ديگه داشت از بي پولي اشكم در ميومد . برنامه ريزي اي كه براي دخل و خرجم ريختم به شدت فشرده است و هيچ جاي مانوري براي ريخت و پاش بهم نميده .

معني و مفهوم اين پيغام اين است كه امروز حقوق ها رو ريختن به حساب و مجراي نفس كشيدنم باز شده ...


حس اينكه تو كارتت به اندازه كافي پول هست خيلي به آدم قدرت و انرژي ميده . خدا به همه جيب پر پول بده

از اين ديوي كه منم

يه حادثه ي ساده چنان تخريب عظيمي رو در روان من پديد آورده كه حالا كه طوفان تموم شده  نشستم توي ساحل و به قايق هاي درب و داغوني كه از دريا اومده نگاه مي كنم و باورم نمي شه كه اين همه ويراني رو من به بار آوردم . اونهم ناخواسته و بدون اينكه اصلا در جريان چيزي باشم .

واقعا چه ديوي مي تونه در وجود يه آدم مستتر باشه و آدم ازش بي خبر باشه هاااااا


اجازه بدين يه كم با هم راحت باشيم . قضيه از اين قرار بود كه يه آشناي محترم زحمت كشيده بودن و هوس كرده بودن منو چك كنن ببينن با كسي ارتباط مشكوكي چيزي دارم يا نه !!!!! واسه همين تلفن هام رو چك كرده بوده و به نتيجه اي نرسيده . همين موضوع باعث شد در وهله ي اول من خيلي شوكه و در وهله ي بعد هم عصبي بشم .

بهرحال گذشت . ولي ديروز آروم بودم از روسفيدي خودم راضي بودم . ولي واقعا چه آدمايي پيدا مي شن !!!!

مرد تنهاي شب

خيلي وقت ها پيش اومده كه صبح زود كه از خونه ميام بيرون ماشيني رو مي بينم كه گوشه خيابون پارك كرده و راننده پشت فرمون صندلي رو خوابونده و خوابيده .

هميشه ديدن اين صحنه منو به فكر فرو مي بره . اينكه چه سرنوشتي يه مرد رو به اينجا مي كشونه كه شب رو تا صبح تو ماشينش سر كنه ؟

البته ممكنه طرف راننده آژانس باشه و منتظر مسافرش باشه يا قراري داشته باشه و زمان اضافه اش رو به استراحت بگذرونه ولي هميشه هم اينطور نيست .

مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد

گوشي موبايلم افتاد تو موال !


فرداش نوشت : ديروز با وجوريكه اول هفته بود و مي بايست كه خيلي با انرژي مي بودم اما ... صبح كه گوشي افتاد اون جا ؛ بعدازظهر از محل كارم كه داشتم بر مي گشتم تو راه اتوبوس خراب شد و مسافرها رو وسط راه پياده كرد تو اون آفتاب داغ ساعت 3 بعدازظهر نيم ساعت وايستادم تا اتوبوس بعدي اومد . رفتم خونه ؛ پنجره ها رو بستم كه صدا بيرون نره كولر رو زياد كردم و لحاف رو كشيدم سرم و فرياد زدم . اشك ريختم و خدا رو صدا زدم . شايد صدام رو شنيده باشه . حتما شنيده كه الان آروم ترم .

تنها در خانه

خيلي كلافه ام . تمام رشته هاي فكرم رو تابوندن به هم .

خدا رو شكر كه رفتن اگه فقط يك ساعت ديگه مونده بودن ديگه با هم گلاويز مي شديم . روزهاي آخر كار به متلك هاي آبدار كشيده بود .


الان كه من سركارم ؛ مامانم اينا از خواب بيدار خواهند شد و صبحانه شان را خواهند خورد و به منزل خود مراجعت خواهند نمود . بعد از حدود 15 روز ...

ببين چه ساده ميشه خوش بود ...

ديشب براي مهمون هام ( مادر و خواهرم ) زرشك پلو با مرغ درست كردم . براي پختن اين غذاي ساده از دل و جون مايه گذاشتم و يه چيز محشري از آب دراومد . مادرم كه كلا اهل تعريف و اين حرفا نيست ولي خواهر گفت وقتي در قابلمه مرغ رو باز كردم از بوش حال كردم . خواهر من آدم بد غذا و بد اداييه اما خونه ي من كه مياد ماشااله همچين با اشتها غذا مي خوره كه نگو و نپرس . دو مدل سالاد هم سر سفره گذاشتم و خلاصه خودم از اين ضيافت كلي حال كردم .

ديشب با خواهري در مورد قدمون شوخي مي كرديم تا اينكه موضوع جدي شد و قرار شد وايستيم كنار ديوار و روي ديوار علامت بزنيم تا معلوم شه كي خوش قد و بالا تره ! برنده اين مسابقه من بودم با حدود 1/5 سانت قد بلندتر . ولي آنقدر خنديديم و جرزني و كل كل كرديم كه ولو شده بوديم از خنده ...

مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من

تنهايي درمان من است !

من با تنهايي شارژ مي شوم ؛ جان مي گيرم . من از تنهايي نو مي شوم .

اين روزها ميزبان خانواده ام هستم كه بدليل بازسازي و نقاشي و تعميرات منزلشان براي 10 روزي به خانه من آمده اند . و چقدر سخت است كه آرامشت را به هم بزنند ؛ كه خلوتت را به هم بريزند ؛ كه جاي وسايل را تغيير مي دهند مثلا يك تكه آشغال توي دستت گرفته اي و بايد دور اتاق بچرخي تا جاي جديد سطل آشغال را پيدا كني ! فقط و فقط به يك گيره سر عادت داري ؛ نيم ساعت كلافه تمام كشوها و سوراخ سمبه هاي خانه را مي گردي و دست آخر نااميد به سخنوري هاي خواهر گوش مي دهي ؛ در ميان شكلك هايش سر كه مي چرخاند گيره سر را به زلفانش مي بيني و دوووووود از كله ات بلند مي شود .

خانه ي من تقريبا هميشه مرتب است ممكن است تميز نباشد اما مرتب و منظم است . اما مادر و خواهرم عادت دارند كه روزي 5-4 بار از خانه بيرون مي روند و باز مي گردند  بنابراين دوست دارند كه لباسها و كيف ها و ساك دستي شان دم دست باشد . و دم دست يعني روي مبل ها ؛ آويزان از دسته ي صندلي ؛ جلوي در آشپزخانه ؛ روي پيشخوان آشپزخانه ؛ روي تخت و ...

كلافه ام دلم تنهايي ام را مي خواهد .

self portrait هاي من

آخرين كارهاي طراحي ام به قدري خوب بوده كه هر كس ديده از سرعت پيشرفتم شگفت زده شده و حتا اون كساني كه هميشه با احتياط ديگران رو تشويق مي كنن كه مبادا تشويقشون مانع تلاش بيشتر اون طرف بشه هم با سخاوت از كارم تعريف كردن .

اما اون كسي كه نظرش مهمتر از بقيه اس استادمه كه از روي عمد اين سري جديد كارهام رو بهش نشون ندادم چون اولا ميخوام تعداد كارهاي خوب و باارزشم زياد بشه و دوما ميخوام سر يه فرصت مناسب كارها رو بهش نشون بدم كه بتونيم حسابي درموردش با هم گپ بزنيم . اين فرصت شايد آخر هفته فراهم بشه براي همين با ذوق و شوق فراوون از سركار كه ميرم خونه يه استراحت كوچيك مي كنم و مي شينم سر طراحي .

مرخصي همايوني

يك هفته مرخصي گرفتم بدون هيچ مقدمه يا برنامه ريزي . فقط دلم استراحت مي خواست ؛ مي خواستم خونه باشم و به خودم برسم .

اين جوري شد كه يكي دو روزي وقت گذاشتم و ترشي درست كردم ! ( من تو عمرم ترشي درست نكرده بودم خدايي كار سخت و وقت گيري بود )

صبح كه بيدار مي شدم آرايش مي كردم ؛ صبحانه سر دل فرصت مي خوردم و خونه رو مرتب مي كردم . يه روز به دكتر روانشناسم سر زدم و راستش خيلي حالم بهتر شد .

يه دوست خوب هم كليد ويلاشون رو تو يكي از ييلاق هاي اطراف رامسر بهمون داد و سه روز آخر هفته رو تو يه روستاي فوق العاده زيبا و بكر زندگي كرديم .

رفتم تو دل طبيعت ؛ خيلي بالاتر از ابرها بوديم .  روز اول ورودمون به ويلا ؛ نماز ظهر و عصرم رو تو تراس ويلا خوندم . تو هواي ملس جنگل و از فراز ابرها شكوه خداوند رو شكر كردم و حاجت هام رو ازش خواستم . از عظمت منظره اي كه پيش رو بود و لطف خدايي كه منو تو آغوشش گرفته بود اشك هام روان بود .

اين سه روز از پشت چپرها به خانه هاي روستايي سرك كشيدم . با زنان روستايي خوش و بش كردم ؛ ازشون تخم مرغ و شير خريدم براي صبحانه ؛ پاي درددل پيرمرد روستايي نشستم و دنبال مرغابي ( اردك ) خانم همسايه كردم . شير خوردن گوساله از مادرش رو تماشا كردم و تا مچ پا تو كوچه هاي گل آلود و تاپاله هاي گاو و گوساله ها فرو رفتم. بشومينه هيزمي روشن كردم و شب ها بعد از خاموش كردن چراغ ها به تماشاي سحر آتش نشستم .صداي طبيعت به جانم نشست و  سمفوني پرندگان و صداي مرغ و خروس ها و گاه گاه همنوايي زنگوله هاي يك گله كه رو به دشت مي رفتند ميزبان ما .

و در تمام اين سه روز دلم نمي آمد بخوابم . 


يك همچين جايي بوديم ما....


ادامه حيات انسانيت

تمام آخر هفته وقتم در اختيار مادرم بود . خواهرم براي اولين بار در عمرش تنهايي رفته بود مسافرت و مادر تنها مونده بود . واسه همين مجبور بودم كنارش باشم . از كلي كارهام عقب موندم ولي خب يه جورهايي با هم صفا كرديم . ديشب بردمش تجريش ؛ با هم رفتيم امامزاده صالح زيارت و بعد بردمش يه كباب كوبيده زديم اساسي .

مادر رفته بوده پارك و اونجا با چند تا خانم آشنا شده . يكي از خانم ها داشته مي ناليده از قيمت اجاره خونه ها كه پارسال 300 تومن بوده و امسال بايد 400 بده اما نداره و مجبور شده بره دنبال خونه ي ديگه اي بگرده و از اين صحبت ها اما يكي از خانم هايي كه همون جا با هم آشنا شدن اين 100 هزار تومن در ماه رو به عهده گرفته و قبول كرده كه هر ماه 100 تومن رو بهش پرداخت كنه تا خانم مستاجره تو همون خونه بمونه !!!

خيلي خوشحال شدم واسه انسانيتي كه هنوز هم وجود داره .

دوست ندارن بزرگ بشن

دوتا از خانم هاي فاميل تلفني با هم بگو مگو كردن سر يه موضوعي كه تقريبا به هيچكدومشون مربوط نبوده و اساسا به شخص سومي بر مي گشته !

جر و بحث بالا مي گيره و به قول پدرم لحاف كهنه هاي چند سال پيش رو باد ميدن . بعد هم گوشي رو قطع مي كنن و هر دو دلخور ميشن ؛ هر دو به محبت هايي كه به طرف مقابل كردن و اون فراموششون كرده فكر مي كنن ؛ هر دو ديگري رو متهم به قدرنشناسي مي كنن ؛ هر دو احساس سرخوردگي مي كنن ؛ نااميد ميشن ؛ غصه مي خورن ؛ گريه مي كنن ؛ سر درد مي گيرن و ...

هر دو با من تماس مي گيرن و مي خوان كه پيغامشون رو به ديگري برسونم . مي خوان كه ديگري رو تهديد كنن به قطع رابطه و هر دو هي خاطره ي دلگيري هاي سي ساله رو پيش مي كشن .

من اما با هر كدوم كه صحبت مي كنم دقيق به حرفهاشون گوش مي كنم ؛ در پاره اي موارد حق رو بهش ميدم در عين حال خوبي هاي طرف مقابل رو هم يادآوري مي كنم و در انتها خواهش مي كنم كه من رو قاطي اين بازي نكنن . توضيح مي دم كه چرا نمي تونم پيغام شما رو به طرف مقابل برسونم و اين كار از عهده من بر نمياد . هر دو طرف ظاهرا با رضايت خاطر و اندكي آرامش خداحافظي مي كنن .

اما بعد كلاغ ها خبر ميارن كه پيغام رو از طريق كس ديگه اي مي رسونن !


* خانم هاي فوق 50 و 67 ساله هستند !

* گاهي به عقل و درايتم افتخار مي كنم !

حالي دادم به خودم اساسي

هميشه ميگن از راههاي جديد ؛ از ايجاد تغيير و از تنوع توي زندگيتون استقبال كنيد .

بر اساس منطق و عقل بعدازظهرها كه از سركار بر مي گردم خونه واسه اينكه آفتاب نخورم تو اتوبوس روي صندلي هايي مي شينم كه آفتاب تو ملاجم نخوره ؛ يه روز بر حسب اتفاق اين روال به هم خورد و من روي صندلي هاي اون سمت نشستم . همين جور كه اتوبوس مي رفت و مي رفت و توي ايستگاه هاي مختلف هي مسافر سوار مي كرد و پياده مي كرد ؛ چشمم به تابلوي يه رستوران خورد . يه هوو ذوق كردم . اسم اين رستوران رو چند سال پيش شنيده بودم و حتا يه بار هم قصد كرده بوديم كه شام بريم اونجا غذا بخوريم ولي چون فقط روزها غذا سرو مي كنه در نتيجه اون شب رستوران رو پيدا نكرديم .

تابلوي رستوران و نزديك ترين ايستگاه به اون توي ذهنم موند .

تا اينكه ديروز كه به خاطر معده درد از صبح معده ام خالي مونده بود و حسابي گرسنه بودم موقع خونه رفتن جلوي رستوران از اتوبوس پياده شدم و تي تيش  تي تيش رفتم رستوران . تك و تنها پشت ميز نشستم و يه خورشت بادمجان و يه كاسه ماست و خيار لذيذ نوش جان كردم .

بعد هم رفتم خونه و زير باد كولر در يك بعدازظهر تابستان خوابيدم تا ساعت 7 !


* از اين عادتم كه بعضي وقتها خودم رو به يه رستوران يا يه كافي شاپ دعوت مي كنم و هر اون چيزي رو كه هوس كردم سفارش مي دم و با خودم و دستگاه گوارشم حسابي حال مي كنم خيلي خوشم مياد . من بدن خودم رو خيلي دوس دارم و خيلي هم هواش رو دارم .

معده ي دردناك

خروج بيف استراگانف از بدن من به طرق مختلف و راههاي متفاوت همچنان ادامه داره ...


به قول يكي از كوچولوهاي فاميل دچار اسهال استقلال شدم !

عاقبت تنهايي

ديروز حس زن بودنم زده بود بالا اساسي !

از سركار كه رفتم اول رفتم فروشگاه دم خونه مشكين تاژ و پنير پيتزا خريدم . بعد رفتم ميوه فروشي شليل و گيلاس و كلم و پياز خريدم . ميوه فروشه هويج ( كيلويي 1500 تومن !) نداشت . پس مجبور شدم برم يه ميوه فروشي ديگه هويج و ذرت و كدو بخرم . بعد هم يه سوپري واسه خريدن قند و شكر و ماست و خامه .

با دست پر رسيدم خونه .وسايل رو گذاشتم زمين و پريدم تو آشپزخونه . زود جمع و جور كردم ؛ مرتب كردم ؛ چيدم . پيازها رو خرد كردم و ريختم توي تابه . كدوها رو پوست كندم . گوشت از فريزر گذاشتم بيرون كه يخش باز شه . كدوها رو شستم و گذاشتم آبش بره ؛ كلم رو شستم و خشك كردم و ساطوري كردم و هويج رو هم توش رنده كردم و ماست پرچرب و سس مايونز و آبليمو زدم و گذاشتم يخچال . ذرت رو گذاشتم بپزه و چند تا دونه كدو بخارپز كردم . كدوي بخارپز شده رو رنده ريز كردم و با نمك و فلفل سياه و پودر سير و ماست پرچرب تبديل شد به يك بوراني خيلي خوشمزه . وقتي يخ گوشت آب شد با پياز پختمش . سس سفيد درست كردم و با خامه و آبليمو يه كم ادويه و زردچوبه يه بيف استراگانف خيلي لذيذ آماده كردم .

هي  در اين قابلمه رو باز كردم و محتوياتش رو هم زدم . باز در اون يكي رو باز كردم و وارسي كردم كه آبش تموم نشده باشه . هي اين رو هم زدم و اون يكي رو برگردوندم تا نسوزه . من عاشق اين جلوه از زنانگي ام .

وقت شام شد . ميز رو چيدم . سالاد كلم ؛ بوراني كدو و بيف استراگانف . همه چيز بي نهايت خوشمزه شده بود و  چون تنها بودم و كس ديگه اي در اين ضيافت شركت نداشت آي خوردم و خوردم .


حالا از ديشب تا حالا رودل كردم . حال خيلي بدي دارم سر دلم سنگينه ؛ حالت تهوع ندارم ولي احساس تهوع دارم . شايد كمي هم سرگيجه . هر لحظه انتظار خروج اين وعده غذايي لذيذ را مي كشم چه از بالا ؛ چه از پايين ...

مثبت در مثبت

يه امتياز مثبت واسه عيادت از دوست قديمي مامان !

يه امتياز مثبت واسه مديريت مالي فوق العاده عالي در ماه پيش !