يك هفته مرخصي گرفتم بدون هيچ مقدمه يا برنامه ريزي . فقط دلم استراحت مي خواست ؛ مي خواستم خونه باشم و به خودم برسم .
اين جوري شد كه يكي دو روزي وقت گذاشتم و ترشي درست كردم ! ( من تو عمرم ترشي درست نكرده بودم خدايي كار سخت و وقت گيري بود )
صبح كه بيدار مي شدم آرايش مي كردم ؛ صبحانه سر دل فرصت مي خوردم و خونه رو مرتب مي كردم . يه روز به دكتر روانشناسم سر زدم و راستش خيلي حالم بهتر شد .
يه دوست خوب هم كليد ويلاشون رو تو يكي از ييلاق هاي اطراف رامسر بهمون
داد و سه روز آخر هفته رو تو يه روستاي فوق العاده زيبا و بكر زندگي كرديم
.
رفتم تو دل طبيعت ؛ خيلي بالاتر از ابرها بوديم . روز اول ورودمون به
ويلا ؛ نماز ظهر و عصرم رو تو تراس ويلا خوندم . تو هواي ملس جنگل و از
فراز ابرها شكوه خداوند رو شكر كردم و حاجت هام رو ازش خواستم . از عظمت
منظره اي كه پيش رو بود و لطف خدايي كه منو تو آغوشش گرفته بود اشك هام روان بود .
اين سه روز از پشت چپرها به خانه هاي روستايي سرك كشيدم . با زنان
روستايي خوش و بش كردم ؛ ازشون تخم مرغ و شير خريدم براي صبحانه ؛ پاي
درددل پيرمرد روستايي نشستم و دنبال مرغابي ( اردك ) خانم همسايه كردم .
شير خوردن گوساله از مادرش رو تماشا كردم و تا مچ پا تو كوچه هاي گل آلود
و تاپاله هاي گاو و گوساله ها فرو رفتم. بشومينه هيزمي روشن كردم و شب ها بعد از خاموش كردن چراغ ها به تماشاي سحر آتش نشستم .صداي طبيعت به جانم نشست و سمفوني پرندگان و صداي مرغ و خروس ها و گاه گاه همنوايي زنگوله هاي يك گله كه رو به دشت مي رفتند ميزبان ما .
و در تمام اين سه روز دلم نمي آمد بخوابم .
يك همچين جايي بوديم ما....
