يه حادثه ي ساده چنان تخريب عظيمي رو در روان من پديد آورده كه حالا كه طوفان تموم شده  نشستم توي ساحل و به قايق هاي درب و داغوني كه از دريا اومده نگاه مي كنم و باورم نمي شه كه اين همه ويراني رو من به بار آوردم . اونهم ناخواسته و بدون اينكه اصلا در جريان چيزي باشم .

واقعا چه ديوي مي تونه در وجود يه آدم مستتر باشه و آدم ازش بي خبر باشه هاااااا


اجازه بدين يه كم با هم راحت باشيم . قضيه از اين قرار بود كه يه آشناي محترم زحمت كشيده بودن و هوس كرده بودن منو چك كنن ببينن با كسي ارتباط مشكوكي چيزي دارم يا نه !!!!! واسه همين تلفن هام رو چك كرده بوده و به نتيجه اي نرسيده . همين موضوع باعث شد در وهله ي اول من خيلي شوكه و در وهله ي بعد هم عصبي بشم .

بهرحال گذشت . ولي ديروز آروم بودم از روسفيدي خودم راضي بودم . ولي واقعا چه آدمايي پيدا مي شن !!!!