در مذمت اين مرتيكه ي سيبيل كلفتي كه درون منه (1)
من ذاتا يك مَردم .
از همان زمان كه دبستان مي رفتم و از گرفتن پول تو جيبي هفتگي از پدرم خجالت مي كشيدم و از گرفتنش طفره مي رفتم و هميشه مي گفتم دارم ! دارم ! مَرد شدم .
اصولا تربيت در خانه ي ما مردانه بود . بخصوص من كه بعد از تولد دو پسر به دنيا آمده بودم هميشه برخوردهاي مردانه باهام شده بود . پدر و مادرم از لووووووس شدن من مي ترسيدند ؛ براي همين خيلي جدي تر از پسرها حتا با من برخورد مي كردند . همبازي هايم هم متاسفانه پسرها بودند ؛ هميشه دوروبرم پر از پسرها بود ؛ برادرها ؛ پسرخاله ها ؛ پسر دايي ها ؛ پسر عمه ي دوست داشتني ام كه صميمي ترين دوست زندگي من بود و تمام پسرهاي همسايه و محله اينها تنها دوستان من بودند و من هرگز قاعده ي بازي هاي دخترانه را ياد نگرفتم . با دخترها هرگز خاله بازي نكردم ( و اگر بازي كردم ؛ مثلا زني مستقل و شاغل بودم كه شوهر ندارد !) ؛ ادا و اصول دخترها را هيچوقت ياد نگرفتم ؛ هيچكس نازم را نخريد .
من با پسرها مسابقه ي دوچرخه سواري مي دادم .
بالاي درخت توت مي رفتم .
روي لبه ي ديوار دنبال هم مي كرديم .
از نرده هاي لب بالكن آويزان مي شدم .
از نردبان بلند حيات خلوت خانه ي مادربزرگ يواشكي پشت بام مي رفتم .
حتا در دعواهاي پسرهاي كوچه ي خودمان با پسرهاي كوچه ي بالايي مشاركت فعال داشتم . ( من پسرها را گاز مي گرفتم )
با پسرهاي همسايه در زيرزمين خانه شان پناهگاه مي ساختم .
با عراقي ها مي جنگيدم .
و لاستيك دوچرخه ي پسرهايي كه با ما جنگ مي كردند را موذيانه پنچر مي كردم .
من مَرد بار آمدم . در تمام طول كودكي با من طوري رفتار كردند كه گويي فردا قرار است بار مسووليت يك زندگي را به دوش بكشم . شرايط زندگي ما هم در اين برخورد مردانه بي تاثير نبود . مادر من شاغل بود و بسيار پيش مي آمد كه من را خانه ي مادربزرگ يا خاله بگذارد و چند روز بعد بيايد دنبالم . و من ياد گرفتم كه نبايد بهانه ي مادر را بگيرم ؛ نبايد به حضور او وابسته باشم يا به عبارت ديگر بايد قوي باشم . بايد محكم باشم . بايد كه به احساسات مجال بروز ندهم .
من با همين ملاحظات بزرگ شدم و دست بر قضا قبول شدن در دانشگاه شهرستان و زندگي به دور از خانواده به مرد بودن من دامن زد . من دلبري كردن بلد نبودم ؛ من شَق و رَق و عصا قورت داده راه مي رفتم . برخوردم با همكلاسي ها خيلي جدي و رسمي بود طوريكه به گفته ي پسرهاي دانشگاه آنها از من حساب مي بردند و جرات ( كشش ) نزديك شدن به من را نداشتند . اما چنانچه پسري اطمينان مرا جلب مي كرد رابطه ي just friend ی گرم و صمیمی ای با او برقرار می کردم .
در دوره ي دانشجويي هم من يك مرد بودم . خودم تصميم مي گرفتم كه در خوابگاه زندگي كنم يا به تنهايي دنبال خانه بگردم ؛ خانه پيدا كنم ؛ قرارداد بنويسم ؛ اثاث كشي كنم ؛ تعميرات خانه را انجام بدهم ؛ اطمينان صاحبخانه را جلب كنم ؛ احترام اهل محل و بقال و قصاب و كاسب و غيره را كسب كنم . و هر دردسر يا مشكلي كه برام پيش ميومد خودم برطرفش مي كردم .
در اوج جواني و زيبايي حتا ؛ در برخورد با مردان من به جاي طنازي و جلب توجه ؛ به برانگيختن احترام مردان نسبت به رفتار و كردارم فكر مي كردم . من قِر ريختن يا دلبري هاي زنانه را بلد نبودم ؛ من ترجيح مي دادم با متانت و وقارم !!!! مردان را تحت تاثير قرار بدهم .