در مذمت اين مرتيكه ي سيبيل كلفتي كه درون منه (1)

من ذاتا يك مَردم .

از همان زمان كه دبستان مي رفتم و از گرفتن پول تو جيبي هفتگي از پدرم خجالت مي كشيدم و از گرفتنش طفره مي رفتم و هميشه مي گفتم دارم ! دارم !  مَرد شدم .

اصولا تربيت در خانه ي ما مردانه بود . بخصوص من كه بعد از تولد دو پسر به دنيا آمده بودم هميشه برخوردهاي مردانه باهام شده بود . پدر و مادرم از لووووووس شدن من مي ترسيدند ؛ براي همين خيلي جدي تر از پسرها حتا با من برخورد مي كردند . همبازي هايم هم متاسفانه پسرها بودند ؛ هميشه دوروبرم پر از پسرها بود ؛ برادرها ؛ پسرخاله ها ؛ پسر دايي ها ؛ پسر عمه ي دوست داشتني ام كه صميمي ترين دوست زندگي من بود و تمام پسرهاي همسايه و محله اينها تنها دوستان من بودند و من هرگز قاعده ي بازي هاي دخترانه را ياد نگرفتم . با دخترها هرگز خاله بازي نكردم ( و اگر بازي كردم ؛ مثلا زني مستقل و شاغل بودم كه شوهر ندارد !) ؛ ادا و اصول دخترها را هيچوقت ياد نگرفتم ؛ هيچكس نازم را نخريد .

من با پسرها مسابقه ي دوچرخه سواري مي دادم .

بالاي درخت توت مي رفتم .

روي لبه ي ديوار دنبال هم مي كرديم .

از نرده هاي لب بالكن آويزان مي شدم .

از نردبان بلند حيات خلوت خانه ي مادربزرگ يواشكي پشت بام مي رفتم .

حتا در دعواهاي پسرهاي كوچه ي خودمان با پسرهاي كوچه ي بالايي مشاركت فعال داشتم . ( من پسرها را گاز مي گرفتم )

با پسرهاي همسايه در زيرزمين خانه شان پناهگاه مي ساختم .

با عراقي ها مي جنگيدم .

و لاستيك دوچرخه ي پسرهايي كه با ما جنگ مي كردند را موذيانه پنچر مي كردم .

من مَرد بار آمدم . در تمام طول كودكي با من طوري رفتار كردند كه گويي فردا قرار است بار مسووليت يك زندگي را به دوش بكشم . شرايط زندگي ما هم در اين برخورد مردانه بي تاثير نبود . مادر من شاغل بود و بسيار پيش مي آمد كه من را  خانه ي مادربزرگ يا خاله بگذارد و  چند روز بعد بيايد دنبالم . و من ياد گرفتم كه نبايد بهانه ي مادر را بگيرم ؛ نبايد به حضور او وابسته باشم يا به عبارت ديگر بايد قوي باشم . بايد محكم باشم . بايد كه به احساسات مجال بروز ندهم .

من با همين ملاحظات بزرگ شدم و دست بر قضا قبول شدن در دانشگاه شهرستان و زندگي به دور از خانواده به مرد بودن من دامن زد . من دلبري كردن بلد نبودم ؛ من شَق و رَق و عصا قورت داده راه مي رفتم . برخوردم با همكلاسي ها خيلي جدي و رسمي بود طوريكه به گفته ي پسرهاي دانشگاه آنها از من حساب مي بردند و جرات ( كشش ) نزديك شدن به من را نداشتند . اما چنانچه پسري اطمينان مرا جلب مي كرد رابطه ي just  friend ی گرم و صمیمی ای با او برقرار می کردم .

در دوره ي دانشجويي هم من يك مرد بودم . خودم تصميم مي گرفتم كه در خوابگاه زندگي كنم يا به تنهايي دنبال خانه بگردم ؛ خانه پيدا كنم ؛ قرارداد بنويسم ؛ اثاث كشي كنم ؛ تعميرات خانه را انجام بدهم ؛ اطمينان صاحبخانه را جلب كنم ؛ احترام  اهل محل و بقال و قصاب و كاسب و غيره را كسب كنم . و هر دردسر يا مشكلي كه برام پيش ميومد خودم برطرفش مي كردم .

در اوج جواني و زيبايي حتا ؛ در برخورد با مردان من به جاي طنازي و جلب توجه ؛ به برانگيختن احترام مردان نسبت به رفتار و كردارم فكر مي كردم . من قِر ريختن يا دلبري هاي زنانه را بلد نبودم ؛ من ترجيح مي دادم با متانت و وقارم !!!! مردان را تحت تاثير قرار بدهم .

از این روزها

ــ ولنتاين خود را به خانه تكاني ؛ شستن طبقات يخچال و فريزر و گردگيري و نظارت بر شستشوي در و پنجره گذرانديم !

ــ انگشت هاي چرك و سياهم از شدت تميزكاري شب عيد و خوردن و ليسيدن آلبالو خشكه رو خوابوندم تو آبليمو . بعد درشون آوردم و گذاشتم يه ربعي آبليمو به جون پوستم بره بعد كرم نيوآ به دستم زدم و آخر سر هم لاك سفيد رو درآوردم و ناخن هام رو لاك زدم .

ــ يكي از همكارهام صبح كه از خونه زده بيرون و سر خيابون منتظر تاكسي بوده يه خانمي با پرايد زده بهش و همكارم در جا فوت كرده .

ديشب خواب همكارم رو ديدم . خواب جنازه اش رو !

ــ وقتي حالم خوبه ؛ وقتي ذهنم آرومه دلم ميخواد فر رو روشن كنم و بوي شيريني تو خونه بپيچه . من میخوام شیرینی های عیدم رو خودم بپزم .

حال گيري در ساعت 8:15 صبح

صبح اول صبحي ؛ آقاي همكار ِ ۸-۴۷ ساله ام اومده بالاسرم ؛ يه جعبه ي مستطيل سفيد دستشه . جعبه رو به طرف من مي گيره و ميگه : ببين خوشت مياد ؟

با تعجب يه نگاه به اون مي كنم يه نگاه به جعبه . ميگه : بازش كن ببين مي پسندي ؟

من حتا بلد نيستم در جعبه رو باز كنم . با تلاش و تقلا در جعبه باز مي شه . يه گردنبند طلا توي جعبه است .  بِر و بِر نگاش مي كنم . ميگه كادوي ولنتاين واسه خانمم خريدم به نظرت خوشش مياد ؟؟؟

يعني بهتر از اين هم ميشه حال يه آدم عذب رو گرفت ؟

ـ طرف يه پسر ِ ۲۴ ساله هم داره ـ

اندر فواید صله ی ارحام

فقط پدرم مي تونه با ورودش به خونه ي من " از حال بد به حال خوب " م كنه اونم در كسري از ثانيه . وقتي براش غذا مي پزم ؛ راه براه براش چايي مي ريزم ؛ مي فرستمش حمام ؛ لباس هاش رو مي شورم ؛ پهن مي كنم تا خشك شن ؛ اتو مي كنم . وقتي يه پيش دستي ميوه كنار دستش مي ذارم تا حين فيلم ديدن ويتامين به بدنش برسه . اونم حرفاي مگويي رو زير گوشم زمزمه كنه اما وسطش شرم كنه و ادامه نده . مي فهمم كه ميخواد بارش رو سبك كنه ؛ مي فهمم كه ميخواد عذاب وجدانش رو كم كنه .

مي برمش خونه ام رو نشونش ميدم . دلم ميخواد از خونه خريدن دخترش ذوق كنه كه خدا رو شكر مي كنه .منم سعي مي كنم حس مفيد بودن رو درش تقويت كنم ؛ ازش ميخوام كه كمد ديواري خونه ي جديد رو برام قفسه بزنه . ميره تو كمد مي ايسته متفكرانه متر مي كنه ؛ اندازه مي زنه .بعد مي بينم كه رفته چوب مناسب پيدا كرده ؛ بريده و برام آورده . تمام لباسهاش دوباره خاكي شده اما از اينكه كاري برام كرده چشمهاش مي خنده .

پنجمين همسر پدرم هم ازش جدا شده و حالا پدرم تو شهرستان تنها زندگي مي كنه . اين پيرمرد ِ زهوار در رفته اي كه داره تعريف مي كنه چطور كارهاي خونه اش رو خودش انجام ميده همون مرد ِ قلدر و زورگو و عربده كش ِ كودكي هاي منه . حالا ديگه مي دونم چقدر به محبتي كه من بهش مي كنم احتياج داره ؛ مي دونم چقدر درد مي كشه از اينكه همه بخاطر هوسبازي هاش تف و لعنتش مي كنن . مي دونم روحش چقدر زخم داره كه نياز به مرهم داره و خدا رو شكر مي كنم كه بالاخره بعد از يه عمر من و پدرم به يه زبان مشترك رسيديم . حالا مي تونيم با هم حرف بزنيم ؛ درددل كنيم ؛ از بودن كنار هم لذت ببريم در حاليكه من در طول زندگيم از اين آدم فرار كرده بودم .

خودم رو به درياي محبت عمه ام سپردم و به اين زن ِ خوش قلب فرصت دادم كه با همه ي عشقي كه تو وجودش هست بر من بباره و من براي حتا يه قطره از اين بارش تشنه بودم و سيراب شدم .

و  اون يكي عمه ام كه جوونتره اما يه دنيا پختگي داره . كه آنقدر انرژي مثبت تو شخصيتش هست كه فقط كافيه كنارش باشي ؛ بي هيچ حرفي يا گفتگويي لبريز ميشي از مهربوني هاش . و شوهر عمه ام كه با هيجان برامون سالاد آماده مي كرد ؛ چايي مي ريخت ؛ موسيقي محلي برامون مي ذاشت و پسر عمه ي قند نباتم كه هي كله قند به كام ما فرو مي كرد .

آها راستی برادرم و خانوم برادرم رو یادم رفت که بگم ...

خدا رو شكر كه هنوز تعطيلات تموم نشده

چهارشنبه شب بابام اومد خونه ام و يه عالمه خوراكي هاي خوشمزه برام آورده بود . ولي شب نموند و رفت خونه برادرم .

پنج شنبه صبح از يه روانشناس وقت داشتم چون بشدت وضعيتم براي خودم نگران كننده بود . ناهار هم مهمون داشتم ؛ يكي از دوستهام اومد پيشم و ناهار رو خورديم و گرفتيم خوابيديم . غروبي بيدار شديم و زديم بيرون به گردش و دور دور . آخر شب برگشتيم خونه و يه كم گپ زديم و خوابيديم .

جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه دوستم رفت خونه شون و من آستين بالا زدم و يخچال و آشپزخونه رو حسابي شستم و تميز كردم . بعدازظهر هم مثه ديوونه ها يه هوو احساس كردم نمي تونم بمونم خونه . در يك اقدام ضربتي به خاله ام زنگ زدم و پرسيدم ببينم آمادگي داره من برم خونه شون يا نه و وقتي ديدم جواب مثبته در كسري از ثانيه آماده شدم و زدم بيرون . شب هم با خاله ام و دختر خاله ام كه يه دختر نوجوونه رفتيم بيرون يه چرخي زديم و برگشتيم خونه . تا دير وقت حرفهاي خاله زنكي زديم و دور هم حسابي پچ پچ كرديم . شب هم اونجا موندم و صبح از خونه ي اونها اومدم سركار .

حالا من چي كار كنم ؟

در شرايط روحي خيلي دهشتناكي هستم . دليلش را نمي دانم به محض اينكه در خانه تنها مي شوم ؛ غصه در دلم آوار مي شود . حال بدي پيدا مي كنم ؛ ديشب حس مي كردم انگشتهاي دستم به قاعده ي يك متكاي كلفت و بزرگ شده اند . احساس سنگيني و بزرگي در انگشتهام مي كردم .

براي فرار از حس تنهايي مدام گوشي تلفن به دست در حال صحبت با دوستان هستم . هر آدمي را كه در طول روز مي بينم دلم ميخواد التماسش كنم كه شب بياد پيشم بمونه تا تنها نباشم .

يكي از گزينه هايي كه براي تعطيلات آخر هفته دارم سفر دو روزه به اصفهان است .

يكي از گزينه ها آمدن پدرم به تهران و اقامت در خانه ام و همراهي پدر در مهماني هاي خانه ي عمه و برادر و اينهاست

يكي ديگر از گزينه ها قرارهاي دوستانه و ديدارهاي دخترونه است

يكي ديگر از گزينه ها دعوت به همكاري از يه آقاي محترم براي نظافت و خانه تكاني شب عيد و شستن پنجره ها و كابينت ها و غيره است

پس از بيماري

نمي دانم اين آنفولانزا بود خفت ما را چسبيد يا چه

بهرحال ۶-۵ روز در خانه تنها ماندم  ؛ بي آنكه كسي حتا يك ليوان آب دستم بدهد . تنهايي محض همراه با ضعفي چنان شديد كه امكان راه رفتن رو هم ازم گرفته بود . هر چه بود گذشت .

حالا من مانده ام با يك روح ويران .

دارم سعي مي كنم خودم را بتكانم و برخيزم .

سلامتی چه خوبه

چراغ رو خاموش کردم و به رختخواب رفتم ، چند لحظه گذشت که صدایی ممتد شبیه کوبیدن پتک به آهن می شنیدم . فکر کردم شاید دارند ساخت و ساز می کنند و منتظر شدم که صدا قطع بشه ، اما نشد . تعجب کردم که چرا همسایه ها اعتراض نمی کنند به همچین صدای مهیبی ! اما صدا قطع نشد ، یه لحظه شک کردم که نکنه صدای یخچاله که امشب اینقدر شدید شده ، سرم رو از روی بالش برداشتم که بیشتر دقت کنم اما صدا کاملا قطع شد . سرم رو روی بالش گذاشتم صدا شروع به کوبیدن تو گوشم کرد . با انگشت گوشم رو فشار دادم و سعی کردم با فشرده کردن هوا تو گوش و بینی ام صدا رو خفه کنم اما ...

تا وقتی صدای اذان صبح بیاد صداهایی تو گوشم اکو می شد . لرز می کردم و سردم می شد ، پا می شدم بخاری رو زیاد می کردم فقط نیم ساعت گرم بودم دوباره یخ می زدم از سرما ، اضافه کردن پتو ، پوشیدن جوراب و درجه درجه زیاد کردن بخاری فایده ای نداشت . در حالی که تو شکمم تنور روشن کرده بودن پاهام منجمد شده بودن . از موهای سرم قطره قطره عرق می ریخت و درد مثه مار تو تنم می خزید و تمام بدنم رو فشار می داد و افشره اش هم قطره های عرق بود .

فردا صبح دکتر معاینه کرد ، دست که روی پیشونی ام گذاشت کپ کرد . گفت لارنژیت به همراه یه آنفولانزای سخت و به شدت واگیردار گرفتی .

شب و روزهای سختی رو در تنهایی می گذرونم .

پیگیری برنامه ها

صبح رفتم یه آموزشگاه زبان برای انجام کارهای اداری شون ، فرم استخدام پر کردم .

یکی از کارهای مهمی که باید تو سال ۹۱ انجام می شد و هنوز کلنگش هم نزده بودم ، رسیدگی به وضعیت دندون های خرابم بود . آخر هفته ی پیش خدا یه مقدار پول بابت اختلاف حساب با کارفرما یه هوویی انداخت کف دست ما ، ما هم هی فکر کردیم این نوشدارو رو به کدوم درد لاعلاجمون بزنیم و به کدوم نزنیم که یادمون افتاد اگه سال تموم شه و شرکتمون دیگه با این شرکت بیمه ی مهربون که تا سقف یک میلیون تومن هزینه های دندون پزشکی رو تقبل می کنه ، قرارداد نبست و شرکت بیمه ی بعدی هم هزینه های ما رو نداد چی ؟؟؟

پس بهتره تا فرصت باقیست بشتابیم . ایشاالا هر وقت فرانشیزجاتمون رو از شرکت بیمه سلفیدیم بدهی هامون رو هم به ملت تقدیم خواهیم کرد . والله دیر نمی شه که !

حالا شب عید هم هست که باشه خب یه ذره گرد بخوابند تا پولشون رو پس بدیم . بی جنبه هااااااااا.

کارآفرینی

دارم به شغل دوم فکر می کنم علاوه بر نیاز مالی ، بعدازظهرهام زیادی داره به بطالت می گذره .

اما هنوز نتونستم این معما رو با خودم حل کنم که انتخاب شغل دوم آدم باید بر اساس علاقه هاش باشه یا درآمد بالاتر ؟

می تونم با یه سرمایه ی مختصر و هنر و خلاقیت خودم دست به یه کار تولیدی بزنم که ریسک بالایی از نظر برگشت سرمایه و اینا داره ، می تونم کار دفتری یا حسابداری یا این تیپ کارها رو انجام بدم .

شما بودین چی کار می کردین ؟

لطفا به راننده های اتوبوس احترام بگذارید !

پیرزن ژنده پوش ، با عصا و یه ساک دستی چند قدم جلوتر از ایستگاه اتوبوس لب جدول نشسته بود . وقتی اتوبوس رسید با کمک مردم سوار شد . بهش جا دادن و نشست . آخرین ایستگاه که همه داشتن پیاده می شدن ، ساکش رو از دستش گرفتم تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه ، ازم پرسید کرایه اش چنده ؟  گفتم سیصد تومن . رسید به راننده ، ساک رو از دست من گرفت و دست کرد تو ساک و همین جور که دنبال پول می گشت ، گفت : آقای راننده من صد تومن میدم خب ؟؟؟ راننده سرش رو برگردوند نگاهی به پیرزن کرد و گفت : همونم نمی خواد بدی . بعد دست کرد جلوی داشبورد و یه هزار تومنی درآورد ، گذاشت کف دست پسرزن و گفت : خیر پیش !

پیرزن دعا کرد و آهسته آهسته خودش رو از پله های اتوبوس پایین کشید .

کرایه ام رو به راننده دادم و بلند گفتم خیلی مردی !

گمشده 3

شب نامزدی هم بعد از رفتن خانواده ی داماد و خودمونی شدن مجلس چپ و راست می گفت بیا یه عکس دوتایی با هم بگیریم و هی گوشی رو می داد به این و اون تا ازمون عکس بگیرن !

و باز فردای اون روز زنگ زد که اون شب فرصت نشد با هم صحبت کنیم ، من می خوام ببینمت و باید با هم حرف بزنیم . باز دعوتش کردم که بیاد خونه ام . عصرش وقت دکتر داشت و برای ویزیت رفت و بعد اومد اینجا ، براش شام پختم و کارهام رو کردم و اومد .

نشستیم به حرف زدن ، گفتیم و گفتیم و گفتیم . بغض کردم ، اشک ریختم ، گله کردم ، از تنهایی هام گفتم ، برای غریب بودنم بین یه دنیا آدم ، از همه ی سختی ها ، همه ی شب های وحشی و درنده ی تنهایی و ... ( اما با همون ژست همیشگی فاصله )

گوشی موبایلش رو که روی میز گذاشت ، دیدم یکی از اون عکس های دوتایی رو گذاشته بک گراند موبایلش !

شام خوردیم ، از این ور و اون ور گفتیم از حال و احوال فک و فامیل . پشت هم براش چایی ریختم آنقدر که بگه دیگه نمی خوام ! بعد بهانه آوردم که پاشو وسایلی که تو خونه خرابه رو برام درست کن ، در کتری رو دادم دستش ، رفت جعبه ی آچارها رو از زیر سینک برداره ، پشتش به من بود ، دو زانو نشست جلوی کابینت و سرش تو جعبه ی آچارها بود . دولا شدم سرش رو بوسیدم . حس کردم که خجالت کشید ، گفت : اِ !

دیگه خسته بود براش جا انداختم و خوابید . خیلی زود خوابش برد . منم رفتم تو اتاق و به صدای نفس هاش گوش کردم تا خوابم ببره .

قرار بود صبح بره برای آنژیوگرافی وقت بگیره و بعدازظهر راه بیفته که بره شهرستان . غروبی توی راه بود که زنگ زد . حال و احوال کرد و قطع کرد . من متوجه نشدم که می خواست حرفی بزنه و نزد .

دو ساعت بعد باز شماره اش افتاد روی گوشی ام . گفتم رسیدی ؟ گفت ۵ دقیقه اس که رسیدم اما دلم می خواد پیش تو باشم . زنگ زدم که بهت بگم خیلی دوست دارم . اصلا این دو روزه خرابم کردی . خراب بد نه ها . یه حال دیگه ام . یه بار باید بشینیم دو تا استکان عرق بخورم تا برات از خودم تعریف کنم .

گفتم منم خیلی خوشحالم که پدر دارم !

گمشده 2

تو این ۸ سال ، شده بود که تو مراسم عروسی ای یا عزایی همدیگه رو ببینیم . تو همچین موقعیت هایی هم من می رفتم جلو و سلام و احوالپرسی خیلی رسمی ای می کردم ، روبوسی هم می کردیم و بعد در دورترین نقطه ازش می نشستم . همه چیز در سکوت و خلا جریان داشت . تو این ۸ سال طوفان های سهمگینی زندگی هر دوی ما رو در هم کوبیده بود ولی ما دورادور از هم خبر داشتیم . وقتی جدا شدم به خواهرم گفته بود که مدتهاست خوابهای پریشون درباره دلاک می بینم ! اون هم اوضاع خوبی نداشت ، بعد از مبتلا شدن به بیماری قلبی خونه و زندگیش رو جمع کرده بود و رفته بود شهرستان زندگی می کرد . اما زندگی با زن پنجمش هم براش آرامش به همراه نیاورد و درگیری های زیادی با هم داشتن و مشکلات زیادی براش ایجاد کرده بود .

همزمان با مراسم خواستگاری و معارفه ی خواهرم ، از اون جایی که پدر سال ها بود ارتباط نزدیک با من و خواهرم نداشت طبیعتا از کم و کیف زندگی خواستگار مورد نظر هم بی اطلاع بود ، یه جورایی محض تحقیق و یه جورایی محض احترام به عنوان دختر بزرگتر یه روز به من زنگ زد و حال و احوال کردیم و در مورد خواهرک و انتخابش و مراسم و این صحبتها حرف زدیم . اما باز هم خیلی خشک و رسمی عین دو تا غریبه !

چند روز پیش از نامزدی خواهرم پدر به تهران اومده بود برای تهیه ی مقدمات و این مدل تشریفات . یه روز که با برادرم جایی بودن و برادرم به من زنگ زده بود و داشتیم صحبت می کردیم ، پدر هم گوشی رو گرفت و احوالپرسی کرد و اونجا بود که متوجه شد من جدا شدم . گفت می خوام ببینمت . گفتم بیا خونه ام . می شینیم حرف می زنیم . گفت فردا شب میام .

بگذریم که اون شب من چه نگرانی ای و استرسی داشتم ، چه شعفی داشتم ، خونه رو آماده کردم ، غذا پختم ، خرید کردم و ... منتظر اومدنش نشستم . با برادرم و خانم برادرم با هم اومدن .

منو تو بغلش گرفت ، بوسید ، تو چشمهام نگاه کرد و سرش رو چند بار تکون داد و من چشمها و احساسم رو ازش دزدیدم . ازش خجالت می کشیدم ، باهاش غریبگی می کردم . تمام مدتی که پذیرایی می کردم و میزبانی می کردم و تو خونه ام بود ، از صدا کردن اسمش می ترسیدم ، دیگه گفتن " بابا " برای زبونم سخت شده بود ، نمی اومد به زبونم که اول جمله هام یه بابایی هم اضافه کنم ، شما صداش می کردم . و تو چشمهاش هم نگاه نمی کردم ، نگاهم از روی صورتش می پرید . اما با همه ی اینها اون شب نقطه ی عطفی تو زندگی من بود .

گمشده 1

تا حالا آگهی " گمشده " رو تو روزنامه یا مجله ای دیدین ؟ همون آگهی هایی که با چاپ یه عکس و مشخصات اون آدم ؛ دنبال هویت و خانواده ی اون عکس می گردن . تا حالا به سرنوشت آدم اون عکس ها فکر کردین ؟

من یکی از آن گمشده ها بودم . همین دلاک که این جا می بینید ؛ می خوانید . همین . باور نمی کنید ؟

خانواده ی من جزو اون دسته از خانواده ها هستند که ابراز محبت و بیان احساسات یا نمایاندن مسایل عاطفی درشون هیچ تعریفی نداره . روابط بین ما از همون سالهای بچگی همیشه با رعایت فاصله های موجود بین آدمها ادامه داشته . حرفهایی که بین ما رد و بدل شده همیشه فقط صحبت از مسایل روزمره زندگی بوده . وقتی که ما بچه ها به سن بلوغ و نوجوونی رسیدیم و بعدها حتا در جوونی که دیگه اصولا حرفی بین اعضای خانواده گفته نمی شد مگر در حالت ضرورت ! البته این نه به این معنی بود که ما با هم قهر بودیم ها اما روال عادی خونه مون این بود که هر کس خلوت خودش رو داشت .

بزرگترین فاصله رو من همیشه با پدرم احساس می کردم ( ناگفته نماند که پدر من ویژگی های بسیار ارزشمندی تو شخصیتش داره که باعث میشه من تمام قد بهش احترام بذارم اما خب کوتاهی های بی شماری هم در حق خانواده اش کرده ) داستان این جوری شده بود که بعد از سن نوجوونی و اینا ؛ لحظه ی ورود پدر به خونه معنی اش سنگر گرفتن تو مخفی گاه خودم بود ؛ حالا یا به شکل سرگرم کردن خودم با درس و مشق یا کتاب خوندن یا چپیدن تو حمام و ...

تا اینکه من ازدواج کردم و ظاهر روابط شکل موقرتری به خودش گرفته بود البته فقط تظاهر بود . چیزی حدود ۸ سال پیش رابطه ی من با پدرم سر یه سری مشکلات قطع شد . و این قطع رابطه به اصرار و خواسته ی من بود . مدتی بعد از قطع رابطه ی ما ، پدرم برای پنجمین بار و در سن حدود ۶۰ سالگی ازدواج موقت کرد و مادرم دیگه ادامه ی این زندگی رو تاب نیاورد و زندگی جدا از پدرم رو انتخاب کرد .

این جوری بود که با جدا شدن مادرم که تنها کانال ارتباطی ما بود ؛ مسیر زندگی من و پدرم به طور کامل از هم جدا شد .

در تمام این مدت من با بی رحمی تمام به تماس نداشتن و ندیدن پدرم پافشاری می کردم حتا زمانی که تصادف خیلی بدی کرد یا زمانی که مشکل قلبی حاد پیدا کرد و زیر عمل رفت و ...

اطرافیان هم تو این مدت کم لطفی نکردن و منو همیشه محکوم می کردن که قلبم از سنگه و نمک نشناسم و سیب زمینی ام و عاطفه ندارم و هزار قضاوت دیگه .

اما کسی نمی دونست که این دختر چقدر به حضور پدر تو زندگیش نیاز داره . همیشه تو خیابون ،تو مهمونی ها ، تو ماشین های بغلی که تو اتوبان کنارم حرکت می کردن ، تماشای یه پدر و دختر کنار هم قلبم رو پر درد می کرد . حتا اگه اون دختر یه بچه ی کلاس اولی بود یادختر بچه ای که تو بانک رو پای باباش نشسته و واسه باباش دلبری می کنه . هر بار که می خواستم مشخصات شناسنامه ایم رو جایی ثبت کنم و به اسم پدر می رسیدم ، دنیا رو سرم خراب می شد . این آدم کیه که هویت من با اونه که شناخته می شه اما من این جور باهاش بیگانه ام . واقعیت این بود که من خانواده نداشتم ، ریشه نداشتم . منو از ریشه ام جدا کرده بودن . نبودن پدر زندگی من رو به یه کوزه ی سوراخ تبدیل کرده بود . هر چی می خواستم مثبت باشم ، حس های خوب داشته باشم ، روانم رو لبریز از آرامش کنم ، این روح و روان از یه سوراخی این حس های خوبی رو که توش می ریختم هرز می داد . همیشه زندگیم ناقص بود .

اما من دلم می خواست پدرم به رفتار اشتباهی که با من کرده بود فکر کنه ، به قضاوت ناحقی که در حق من کرده بود فکر کنه . چون من اعتقاد دارم که در حق من ظلم بزرگی کرده بود .

حسود می باشیم

ديشب داشت در مورد يكي از دوستهاش صحبت مي كرد . كسي كه تو چند سال اخير مشكلاتي رو داشته و فوق العاده صبوره و هرگز شكايتي نكرده و معمولا دختر شادي ه . مي گفت وقتي فلاني فلان حرف رو به مژده زد من ديدم كه مژده شكست !

و من ديگه بقيه حرفاش رو نمي شنيدم ؛ چون من با همون جمله در هم شكستم . فكر كردم چقدر خوبه كه يكي باشه كه شكستنت رو ببينه ؛ هر چقدر كه دور باشه يا غريب باشه يا هر چي كه باشه اما لحظه ي شكستن تو يكي شكستنت رو ببينه !

دلم خواست تمام لحظات شكستنم يكي مرا مي ديد .

وقتي رفت ؛ توي رختخوابم فرو رفتم ؛ بالشتكم رو تو حلقم فرو كردم و بابت اينكه كسي شكستن مرا نديد گريه كردم !