گمشده 1
تا حالا آگهی " گمشده " رو تو روزنامه یا مجله ای دیدین ؟ همون آگهی هایی که با چاپ یه عکس و مشخصات اون آدم ؛ دنبال هویت و خانواده ی اون عکس می گردن . تا حالا به سرنوشت آدم اون عکس ها فکر کردین ؟
من یکی از آن گمشده ها بودم . همین دلاک که این جا می بینید ؛ می خوانید . همین . باور نمی کنید ؟
خانواده ی من جزو اون دسته از خانواده ها هستند که ابراز محبت و بیان احساسات یا نمایاندن مسایل عاطفی درشون هیچ تعریفی نداره . روابط بین ما از همون سالهای بچگی همیشه با رعایت فاصله های موجود بین آدمها ادامه داشته . حرفهایی که بین ما رد و بدل شده همیشه فقط صحبت از مسایل روزمره زندگی بوده . وقتی که ما بچه ها به سن بلوغ و نوجوونی رسیدیم و بعدها حتا در جوونی که دیگه اصولا حرفی بین اعضای خانواده گفته نمی شد مگر در حالت ضرورت ! البته این نه به این معنی بود که ما با هم قهر بودیم ها اما روال عادی خونه مون این بود که هر کس خلوت خودش رو داشت .
بزرگترین فاصله رو من همیشه با پدرم احساس می کردم ( ناگفته نماند که پدر من ویژگی های بسیار ارزشمندی تو شخصیتش داره که باعث میشه من تمام قد بهش احترام بذارم اما خب کوتاهی های بی شماری هم در حق خانواده اش کرده ) داستان این جوری شده بود که بعد از سن نوجوونی و اینا ؛ لحظه ی ورود پدر به خونه معنی اش سنگر گرفتن تو مخفی گاه خودم بود ؛ حالا یا به شکل سرگرم کردن خودم با درس و مشق یا کتاب خوندن یا چپیدن تو حمام و ...
تا اینکه من ازدواج کردم و ظاهر روابط شکل موقرتری به خودش گرفته بود البته فقط تظاهر بود . چیزی حدود ۸ سال پیش رابطه ی من با پدرم سر یه سری مشکلات قطع شد . و این قطع رابطه به اصرار و خواسته ی من بود . مدتی بعد از قطع رابطه ی ما ، پدرم برای پنجمین بار و در سن حدود ۶۰ سالگی ازدواج موقت کرد و مادرم دیگه ادامه ی این زندگی رو تاب نیاورد و زندگی جدا از پدرم رو انتخاب کرد .
این جوری بود که با جدا شدن مادرم که تنها کانال ارتباطی ما بود ؛ مسیر زندگی من و پدرم به طور کامل از هم جدا شد .
در تمام این مدت من با بی رحمی تمام به تماس نداشتن و ندیدن پدرم پافشاری می کردم حتا زمانی که تصادف خیلی بدی کرد یا زمانی که مشکل قلبی حاد پیدا کرد و زیر عمل رفت و ...
اطرافیان هم تو این مدت کم لطفی نکردن و منو همیشه محکوم می کردن که قلبم از سنگه و نمک نشناسم و سیب زمینی ام و عاطفه ندارم و هزار قضاوت دیگه .
اما کسی نمی دونست که این دختر چقدر به حضور پدر تو زندگیش نیاز داره . همیشه تو خیابون ،تو مهمونی ها ، تو ماشین های بغلی که تو اتوبان کنارم حرکت می کردن ، تماشای یه پدر و دختر کنار هم قلبم رو پر درد می کرد . حتا اگه اون دختر یه بچه ی کلاس اولی بود یادختر بچه ای که تو بانک رو پای باباش نشسته و واسه باباش دلبری می کنه . هر بار که می خواستم مشخصات شناسنامه ایم رو جایی ثبت کنم و به اسم پدر می رسیدم ، دنیا رو سرم خراب می شد . این آدم کیه که هویت من با اونه که شناخته می شه اما من این جور باهاش بیگانه ام . واقعیت این بود که من خانواده نداشتم ، ریشه نداشتم . منو از ریشه ام جدا کرده بودن . نبودن پدر زندگی من رو به یه کوزه ی سوراخ تبدیل کرده بود . هر چی می خواستم مثبت باشم ، حس های خوب داشته باشم ، روانم رو لبریز از آرامش کنم ، این روح و روان از یه سوراخی این حس های خوبی رو که توش می ریختم هرز می داد . همیشه زندگیم ناقص بود .
اما من دلم می خواست پدرم به رفتار اشتباهی که با من کرده بود فکر کنه ، به قضاوت ناحقی که در حق من کرده بود فکر کنه . چون من اعتقاد دارم که در حق من ظلم بزرگی کرده بود .