كوفت بگيري
يه تيكه از غذا گير كرد لاي دندونم ، با گوشه ي ناخن انگشت كوچيكه سعي كردم درش بيارم ، ناخن شكست و گير كرد لاي دندونم .
حالا نوك تيز ناخن مي گيره به زبونم ،
اعصابم ،
و روانم .
يه تيكه از غذا گير كرد لاي دندونم ، با گوشه ي ناخن انگشت كوچيكه سعي كردم درش بيارم ، ناخن شكست و گير كرد لاي دندونم .
حالا نوك تيز ناخن مي گيره به زبونم ،
اعصابم ،
و روانم .
عروس : دستت درد نكنه خواهر اون سررسيده رو كه عيد بهم دادي هر روز از اينترنت دستور غذا توش مي نويسم كه اگه يه هووو مهمون برام اومد از روش بخونم و يه چيزي درست كنم
خواهر عروس : وا خُلي مگه ؟ خب تو كامپيوترت دستورها رو تو يه فايل سيو كن ، هر وقت خواستي برو بخون ديگه چرا مي نويسي ؟
عروس : خب اومديم برق ها رفت فاميل هاي شوهرم هم زنگ زدن كه دارن ميان خونه ي ما . اونوقت من چه گلي به سرم بگيرم ؟
خواهر عروس : غش و ريسه وسط خيابون كه آخه خر ِ خدا تو كه اينقدر باهوشي كه فكر همه جا رو مي كني خب يه كم مخت رو به كار بنداز آشپزي ياد بگير ديگه !
**************************************************************
ـ بزرگترين درگيري فكري خواهر عروس در حال حاضر انتخاب مدل لباسه . مي دونيد كه چه پروژه ي طاقت فرسايي پيش رو دارم ؟
دلم ميخواد يه كمي در مورد گره هايي كه ما خانم ها توي روابطمون با آقايون داريم با هم صحبت كنيم . دوست دارم اين بار ديگه فقط من متكلم وحده نباشم ، شما هم دستهاتون رو به دست من بدين تا نيازها و خواسته هاي خودم رو بهتر بشناسم و روحيه ي زنونه ام رو دقيق تر بشناسم .
اين بار قصد دارم درگيري هاي دروني اي كه هميشه توي رابطه با آقايون داشتم و چه بسا كه همين مشكلات باعث به بن بست رسيدن زندگي مشترك من شده باشن رو از صندوقچه بيارم بيرون و بريزم رو دايره . شايد كه با مطرح كردن اين بحث مختصات خودمون رو دقيق تر بدونيم .
من آدم خيلي احساساتي و عاطفي اي هستم ( كه قاعدتا همه ي خانم ها همين طورند ) . چون اين عاطفه و مهرورزي و مهرجويي توي باقي روابطم مثل رابطه با پدر - مادر - خواهر - برادر - همكار - دوست و ... به تبادل و تعادل درست و اصولي خودش نرسيده ، بنابراين وقتي با يه آقا وارد رابطه مي شم تمام اون توجه و فوكوسي رو كه بايد بين همه ي آدمهايي كه باهاشون تعامل دارم تقسيم كنم رو معطوف به يه نفر و يه رابطه ي صرف مي كنم . بعد به مرور زمان اين رابطه بيش از اون اندازه ي كه مورد نيازه و بطور غير عادي اي برام مهم ميشه ، ميشه مهمترين عنوان زندگي من ، ميشه موضوعي كه تماااااام ابعاد زندگي من رو تحت تاثير خودش قرار ميده ، كارم ، برنامه هاي شخصي ام ، ساير روابطم و همه چيز تو دايره ي زندگي من زير سايه ي اون آدم و اون رابطه قرار مي گيره . بر اثر ادامه ي اين حالت ، برام توقع و انتظار پيش مياد . حالا ديگه من براي قدرت دادن به يه رابطه اي ، تمام احساسم رو خرج كردم ، از همه مسايل مربوط و نامربوط ديگه چشم پوشيدم تا به اين رابطه بهاي بيشتري بدم پس انتظار برخورد متقابل هم دارم . كه غالبا طرف مقابل توان چنين كاري رو نداره و اون وقته كه من احساس شكست مي كنم ، احساس باخت مي كنم .
مثال عيني اش اينه كه وقتي من درگير يه رابطه عاطفي با يه آقا ميشم نسبت به انتظارات مادرم بي توجه ميشم ، اگه يه زماني مادرم به حضور من نياز داره من كوتاهي مي كنم چون ترجيح ميدم كه تو حالت استند باي تو خونه آماده باشم كه اگه احيانا اون آقا برنامه اش جور شد و زنگ زد و گفت كه بريم بيرون من بپرم برم !
چون فكر مي كنم آدم كه نبايد به اون كسي كه دوسش داره نه بگه !!! يا اگه بگم نه نمي تونم امروز باهات باشم و يه برنامه اي مثلا دارم شايد اون فكر كنه كه من چندان دوسش ندارم يا شايد ناراحت بشه ! شايد از هم دور بشيم !
اين باعث ميشه من هم از مادرم دور ميشم و هم اينكه اگه اون آقا نتونه تماس بگيره يا براش كار پيش بياد و نتونه منو براي گذروندن يه بعدازظهر دونفره دعوت كنه نسبت به اين رابطه هم دلسرد ميشم . احساس مي كنم درك نشدم ! انتظار من براي تماس از طرف ايشون ديده نشده ! بي ارزش شدم ! كسي قدرم رو نمي دونه ! و هزار حاشيه ي ديگه .
حالا :
اگه من اين توانايي رو داشته باشم كه اين رابطه رو درست مهندسي كنم ، قبل از هر چيز براي خودم مشخص مي كنم كه من از اين رابطه چي مي خوام ؟ چرا من دنبال اينم كه يه آدمي رو وارد زندگيم كنم و باقي دنياي من ايزوله بشه از هر چيز و هر كسي به جز اين آدم ؟ چرا اون قدر انحصارطلبم كه ايده آلم اينه كه با اين آدم برم تو يه غار زندگي كنم و ديگه دنيا رو به حال خودش بذارم ؟ چرا من دنبال يه پيامبر مي گردم كه بياد و منو از اين همه روابط مشكل دار اطرافم نجات بده و با من يه رابطه ي عاري از هر مشكلي برقرار كنه ؟ چرا من توان طبقه بندي آدمها و اولويت بندي و اهميت دادن به هر رابطه اي رو در جاي خودش ندارم ؟ اشكال از كجاست ؟
نقطه اي كه بايد بهش برسم اينه كه روابط رو طوري مهندسي كنم كه هر رابطه اي بطور موازي و بدون تقاطع با روابط ديگه ادامه داشته باشه . در اين صورت تمام توقعات من معطوف به يك شخص نيست ، تمام تفريحاتم حساب شده روي يه آدم نيست و من ديگه آدم تك بعدي اي نيستم .
اضافه مي شود : خواهش مي كنم راهكار عملي اي اگه داريد دريغ نكنيد . با تاييد نظر من كمكي نه به من و نه به شما ميشه . بياييد نقد كنيد و اگه راه حلي داريد من مشتاقانه پذيرام
واقعيت اينه كه امسال سال سختي براي من خواهد بود . سال گذشته براي من سال سازندگي روح و روان آسيب ديده ام بعد از جدايي بود و سال جديد سال سازندگي اقتصادي و آماده سازي شرايط زندگي براي آينده ام به عنوان يك زن تنها خواهد بود !
بهرحال گام بلندي كه براي خريد خانه برداشتم تبعات و اثراتي داره كه با وجودي كه سند خونه به نامم شده ولي بدهي هايي كه بابت خونه مجبور شدم از اطرافيان بگيرم بايد برگردونم بهشون . رقمش هم واقعا زياده !
و باز از پيامدهاي ديگه ي خونه خريدن برام مبلغ اقساطيه كه حتا با مبلغ حقوقم برابري هم مي كنه !
سال گذشته من تونستم مستقل از خانواده زندگي كنم چون پشتوانه ي مالي داشتم اما تو سال جديد بدليل بدهي هاي بالايي كه دارم ممكنه ديگه نتونم به تنهايي از پس مخارج يك خونه ي مستقل بيام و ناچار بشم بطور موقت با خانواده ام زندگي كنم كه اين موضوع برام خيلي خيلي نفس گيره !
بخاطر همينه كه زياد روي مستقر شدن تو خونه ي خودم مانور نمي دم ، روش حساب نمي كنم و براش هيچ نقشه اي نكشيدم ، نمي خوام براي زندگي تو اون خونه برنامه ريزي كنم و بعد پولم جور نشه و نتونم برم اونجا يا در بدترين وضعيت مجبور بشم با مادرم زندگي كنم و بخوره تو پرم ! پنج شنبه صبح با پدرم داشتيم مي رفتيم اونجا كه كارهايي مثه طبقه بندي كمد ديواري و روبراه كردن شيرآلات و پكيج و رادياتور و اين مدل كارهاي فني رو انجام بديم . قبل از رفتن بابا گفت حالا با خودت تي و دستمال و وسايل براي نظافت هم بردار كه همين جور كه داريم اين كارها رو مي كنيم يه دستي هم به سر و گوش خونه بكشيم و تر و تميزش كنيم اما من مخالفت كردم . گفتم حالا از كجا معلوم شايد مجبور بشم بدمش دست مستاجر . واسه چي برم جون بكنم خونه رو تميز كنم يكي ديگه بره حالش رو ببره ! بعد از اينكه خودم نتونستم برم توش زندگي كنم دلم مي سوزه .
خلاصه رفتيم اونجا و من نشستم و بابا آستين هاش رو بالا زد و سرگرم كار شد . همين طور كه داشتم در و ديوار خونه رو نگاه مي كردم و خدا رو شكر مي كردم يه ندايي درونم گفت : حالا تو پاشو خونه رو تميز كن اميدت به خدا باشه . خدا رو چه ديدي هم مي تونه بدهي هات رو جور كنه هم كاري كنه كه نيازي به پول رهن اينجا نباشه . يه هوو جون گرفتم ، پا شدم دستمال گرفتم دستم و درهاي كابينت رو دستمال كشيدم . كف آشپزخونه رو شستم و همين جور كه كار مي كردم هي به خودم ميگفتم من اين خونه رو به هيچكس نمي دم فقط مال خودمه .
تمام مدت واسه همه ي مستاجرها دعا كردم كه خدا قسمتشون كنه خونه ي خودشون رو روبراه كنن ! همين جور كه داشتم دستشويي رو مي شستم دعا كردم خدايا اسبابش رو براي همه فراهم كن تا دستشويي خونه خودشون رو با عشششششششششششششششششق بشورن و به درگاهت شكر كنن !
تنهايي و مجردي خيلي جنبه هاش شيرينه .
حق انتخاب برنامه هاي زندگي يا تغيير دادن سيستم زندگي دست خودته ، توي همه ي زمينه ها تعيين كننده و تصميم گيرنده خودتي اما ...
يه وقتهايي هم هست كه ميري بهترين پاساژها و بوتيك هاي شهر تا براي عروسي خواهرت لباس انتخاب كني ، پشت ويترين مغازه ها خودت رو تنها مي بيني . تو اتاق پرو شيكترين لباس رو تن مي كني اما كسي بيرون اتاق پرو منتظر نيست كه تو رو با اون لباس ببينه ، چشمهاش برق بزنه ، اصرار كنه كه به قيمتش توجه نكن و بهترين رو انتخاب كن . ديگه كسي نيست كه معماي گوشه ي ذهنت اين باشه كه تناليته ي رنگ كرواتش با رنگ سايه ي چشم تو همخوون باشه !!!
من ديشب ازدواج كردم !
داماد يه پيرمرد حدود ۷۰ ساله بود لاغر و تكيده ، صورت خيلي دردكشيده اي داشت و جثه ي نحيف . يه دختر بچه ي حدود سه ساله هم داشت كه مشخص بود خيلي نگرانه كه من با دخترش كنار ميام يا نه . دختر از من دوري مي كرد و حس بيگانگي اش رو كاملا درك مي كردم . سه تايي با هم بوديم براي يه مدت طولاني . اين ور و اون ور رفتيم در نهايت بچه گرسنه اش شد و گريه كرد . يه خانمي به من گفت سينه ات رو دهن بچه بزار تا شير بخوره ! و من سينه ام رو با نااميدي به لبهاي بچه نزديك كردم با اين ترديد كه الان بچه مي فهمه من شير ندارم . اما به محض اينكه بچه سينه ي منو به دهن گرفت سينه ام پر از شير شد و بچه آروم شد . حس جاري شدن شير از سينه ام و مكيدن اون دختر بچه رو عيني و واقعي لمس مي كردم و بچه آروم گرفت .
اون منو به عنوان مادر پذيرفت و من خيلي حس قشنگي داشتم . پيرمرد كهن سال هم خوشحال بود !
* يعني واقعا واقعا اون حسي كه همه ي مادرها ميگن اولين بار به ني ني شون شير دادن رو من تجربه كردم . باورتون نميشه چقدر برام ملموس بود . من از خودم انتظار نداشتم يه همچين نامادري مهرباني باشم والله !
بازآي بازآي بازآي كه تا به خود نيازم بيني
بيداري شبهاي درازم بيني
هر روز دلم در غم تو زارتر است ، زارتر است
بگذاشتي ام ، غم تو نگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر است
ميگن خدا قبل از اينكه دردي رو بده ، قدرت تحملش رو ميده .
به اميد خودش
يه خواهش : ميشه لطفن برام دعا كنيد قوي باشم و اين مشكل رو به آسوني پشت سر بذارم ؟

دلم آن خانه ي ساده و بي تجمل را خواست ، دلم آن زندگي ساده و روابط روان و بي دغل را خواست !
دلم آدم هايي با آدرس هاي سرراست خواست !
من بيكار شدن يك مرد را پيش چشم ديده ام ، من شكستن و خميدن يك مرد بيكار را ديده ام ، من دور شدن آدم هاي يك خانه را پس از بيكاري مرد ِ خانه ديده ام ، من آرام و بي صدا فرو ريختن ستون هاي خانه را ديده ام ، من بي فروغ شدن چشم هاي پر اميد يك مرد را ديده ام ، من محو شدن لبخند از صورت يك مرد محكم را ديده ام ....
دلاك عزيز عزيز عزيزم !
مي دونم كه هر سال اين موقع يه عالمه آدم شوخ و با انرژي و شلوغ دور و برت بودن
مي دونم كه هر سال اين موقع يه عالمه مهموني توپ رفته بودي و كلي شارژ شده بودي و يه دنيا خنديده بودي با دوستهايي كه از صميم قلب دوسشون داشتي
مي دونم كه هر سال اين موقع يه عالمه مهموني عالي داده بودي و غذاهاي لذيذ براي مهمون هاي نازنينت پخته بودي ، با يه دنيا ذوق و شوق براشون سفره آرايي كرده بودي ، شب ها تا دير وقت دور هم خوش گذرونده بودي و ...
مي دونم كه هر سال اين موقع برو و بيايي داشتي .
اين برنامه ي هفته ي اول بود و يه همچين وقتهايي كه هفته ي دوم تعطيلات نوروز باشه عازم يه سفر خيلي شاد بودي ، معمولا با دوستان يا به مقصد خونه ي يه دوست صميمي .
مي دونم كه بهار فصل مسافرت هايت بود ، به دشت هاي پر گل ، به باغ هاي پر شكوفه ، به كوهساران سرسبز ، مي دونم كه تقريبا تمام ايران رو گشتي و رفتي و ديدي و هميشه پات به سفر بوده .
مي دونم كه سالي يكي دوتا سفر خارجه هميشه تو برنامه هاي زندگيت بوده ...
مي دونم كه حالا .... دور و برت خاليه .
مي دونم تو تمام اين تعطيلات فقط يكبار زنگ خونه ات به صدا در اومد و در رو به مهمون باز شد .
مي دونم از دل اون همه ازدحام و دورهمي هاي دوستانه به اين خلوت دچار شدن برات سخته .
اينكه از ترس تنهايي به آغوش نا امني پناه نمي بري برام باارزشه !
اينكه براي سالم زندگي كردن و رشد كردن تلاش مي كني برام با ارزشه !
اينكه وقتت رو با سينما رفتن پر مي كني ، اينكه يار مهربان تو خلوتت راه پيدا مي كنه برام با ارزشه !
وجودت برام باارزشه !
انديشه ات برام باارزشه !
پاك زيستنت برام با ارزشه !
پنج شنبه ۸ فروردين براي خودم برنامه گذاشته بودم كه برم كاخ گلستان ! قاعدتا هم تنهايي !
از شب قبل با موجودي هاي يخچال يه ساندويچ پر و پيمون واسه خودم درست كردم كه نخوام پول ناهار بدم ، ميوه و هله و هوله هم حسابي با خودم برداشتم چون مي دونستم كه بازديد از كاخ زمان بره و احتمالا خيلي خسته خواهم شد . كفش راحت پوشيدم و ساعت ۹ صبح بليط ورود به مجموعه رو خريدم . هزينه ي بازديد از كل مجموعه ۹۰۰۰ تومنه كه براي دانشجويان ، دانش آموزان و بازنشستگان نيم بها است .
نمي تونم بگم كه چه لذتي از اين گردش بردم ، كه چقدر ذوق هنري جاري شد تو رگ هام ، كه چقدر از اين همه سليقه و قريحه حس غرور كردم . بدون هيچ عجله اي ، با آرامش و از سر حوصله گچبري ها و آينه كاري ها و كاشيكاري ها ، طاق ها و سقف ها رو تماشا كردم .
هر وقت خسته شدم تو فضاي سبز يه سايه ي خنك پيدا كردم و كفش هام رو در آوردم و نشستم خستگي در كردم ، نشستم لب حوض ، پاي جوي ، از دور ايوان ها و اروسي ها رو ديد زدم ، پنجره هاي بلند و ستون هاي برافراشته رو نگاه كردم و تو ذهنم افسانه ها ساختم .
توي اين كاخ مي تونيد هدايا و پيشكش هايي از دول مختلف رو كه به دربار هديه شده اند رو ببينيد ، هزاران هزار تابلوي ارزشمند ، ظروف آنتيك ، مبلمان ارزنده ،ساعت هاي عتيقه ، لوازم تحرير بسيار نفيس و كلي گنجينه هاي با ارزش كه اعتبار ايران رو اون هم تو دوره ي قاجار ( كه همه مي دونن پادشاهان چندان مقتدري هم نداشته ) نشون ميده ، علاوه بر اينكه اصل تابلوهاي نقاشي كمال الملك هم تو همين مجموعه وجود داره كه به قول معروف زبانم قاصره از بيان زيباييشون !
درباره ي شمس العماره زياد شنيده ايم اما كيه كه بدونه اين امارت ۵ طبقه روزي بلند ترين ساختمون تهران بوده و از لحاظ معماري زيبايش هنوز هم خورشيد تاباني است در اين شهر دودزده !
من كه روز بهاري خيلي دلچسبي رو تو اين كاخ گذروندم . شما هم تو اين روزهاي تعطيلي خودتون رو از اين لذت محروم نكنيد . يه برنامه ي كم خرج و پر محتوا !!!!
حالا هم به ديدن چند عكس مهمونتون مي كنم ...

اين بناي بيروني شمس العماره است

و اين فضاي داخلي شمس العماره است

اين سنگ مزار ناصرالدين شاهه كه از سنگ مرمر يك تكه ساخته شده . خيلي ابهت داره !

اين نماي ايوان تخت مرمر است .

فضاي روح بخش محوطه ي كاخ

اين لوستر دست سازه و تو ونيز ساخته شده و به دربار پيشكش شده

اين شاهكار كمال الملك حيرت انگيزه !!!
براي همينه كه ميگن تهران ديگه جاي زندگي نيست چون اين صحنه ها رو خيلي ساله كه ديگه نديديم :
ــ بدون اينكه از قبل خبر بديم ، ميريم عيد ديدني ، ميزبان با همه ي خانواده اش تو كوچه سوار ماشينشون هستن و دارن حركت مي كنن كه برن مهموني . با ديدن ما پياده ميشن و هر چي اصرار مي كنيم كه شما بريد به مهموني تون برسين ما يه وقت ديگه ميايم ، قبول نمي كنن .
همه شون با روي خوش از ماشين پياده ميشن ، در حاليكه به پهناي صورت لبخند دارن در خونه رو باز مي كنن و تعارف مي كنن ، خانم خونه كه دلش مثه دريا بزرگه ، خوشحالي تو صورتش موج مي زنه ، مي پره زير سماور رو روشن مي كنه و چاي مي ذاره . بدون سر سوزني اخم و تخم ، بدون سر سوزني چشم و ابرو پذيرايي مي كنن . ميگن و مي خندن . با بهترين شيريني هاي خونگي ازمون پذيرايي مي كنن و ما يه ربع مي شينيم و پا مي شيم كه به برنامه شون برسن .
ـــ نوه ي هفت ساله ي صاحبخونه كه يه وجب قد و بالا داره و اسمش مهشيده اومده تا از تعطيلات نوروز چند روزي رو خونه مادربزرگ بمونه كه براي مادربزرگ هي مهمون مياد و ميره كمك مادربزرگ كرده باشه ! اين بچه به طرز شگفت انگيزي حرف گوش كن و مودبه !
براي تك تكمون پيش دستي ميذاره ، ميره و با يه دسته كارد ميوه خوري بر مي گرده ، رو هر پيش دستي يه كارد ميذاره .
ظرف ميوه ي سنگيني رو بلند مي كنه و جلوي تك تك ما مي گيره : بفرماييد ـ بيشتر برداريد
شيريني خوري رو دور مي چرخونه : بفرماييد ـ خواهش مي كنم ـ از اينم برداريد
شكلات خوري رو جلومون مي گيره : بفرماييد ـ بفرماييد ـ اين يكي ها خوشمزه تره
تا يكي ميوه پوست مي گيره مي دوئه سطل رو مياره و آشغال ها رو خالي مي كنه
و موقع خداحافظي با اون يه وجب قدش ميگه به سلامت خوش اومدين !
ـــ هر خونه اي كه ميريم وقتي خداحافظي مي كنيم و ميايم تو حياط مي بينيم كفش هامون جفت شده چيده شدن روبرومون !
تازه از سفر برگشته ام و از بس كه ذهنم فارغ از هر دغدغه اي بوده ؛ هنوز خودش را با دنياي مكانيزه و زندگي شهري انطباق نداده است .
يكي از بهترين سفرهاي عمرم را در كنار خانواده تجربه كردم !
پيش تر برايتان گفته بودم كه من دو برادر ناتني ( از ازدواج اول پدرم ) دارم كه از من بزرگتر هستند و بسيار با محبت . افسوس كه در تمام دوران كودكي و نوجواني ِ ما بچه ها سايه ي اختلافات و كينه ورزي هاي بزرگترها بر روابط معصومانه ي ما سايه افكند و ما را از هم دور كرد .
با برادر كوچك هميشه در ارتباط بوديم و هستيم اما سالها بود كه با برادر بزرگتر ارتباطي نداشتم . از زماني كه قفل ارتباطي بين من و پدر شكست روابط من با برادر بزرگتر و خانواده اش هم رو به بهبود گذاشت .
در اين سفر من و خواهرم به همراه هر دو برادر و خانواده هايشان مهمان پدر بوديم . لحظه به لحظه ي اين سفر ۴ روزه به خنده و شادي گذشت . صداي قهقهه ها و ريسه رفتن هايمان از خنده دنيا را پر كرد . همه دلهايشان را در دست گرفته بودند و به هم هديه مي كردند ؛ دلهايي كه سالها حسرت اين نزديكي و صميميت را خورده بودند . چشمهاي همگي مان از شادي اين پيوند دوباره برق مي زد . كوچكترين دلخوري اي در بين نبود . با اين همه شوخي و لودگي هيچكس چيزي به دل نگرفت .
و بيش از هر كسي پدر از اين دورهمي لذت برد . در ميان غش غش خنده هاي ما و كُركري خواندن هايمان سكوت مي كرد و انگاردر سكوتش اين تصاوير را در ذهن ثبت مي كرد .
ـــ هميشه وقتي تو رستوران يه خانواده رو مي ديدم كه با پدربزرگ و مادربزرگ و عروس ها و دامادها و نوه ها اومدن رستوران خيلي حسرت مي خوردم كه من تو زندگيم هرگز چنين لحظه اي رو نداشتم ؛ دو شب پيش من هم صاحب چنين لحظه اي شدم .
سال نوتون مبارك !
سال جديد نو بشيد لطفا !