من ديشب ازدواج كردم !

             

داماد يه پيرمرد حدود ۷۰ ساله بود لاغر و تكيده ، صورت خيلي دردكشيده اي داشت و جثه ي نحيف . يه دختر بچه ي حدود سه ساله هم داشت كه مشخص بود خيلي نگرانه كه من با دخترش كنار ميام يا نه . دختر از من دوري مي كرد و حس بيگانگي اش رو كاملا درك مي كردم . سه تايي با هم بوديم براي يه مدت طولاني . اين ور و اون ور رفتيم در نهايت بچه گرسنه اش شد و گريه كرد . يه خانمي به من گفت سينه ات رو دهن بچه بزار تا شير بخوره ! و من سينه ام رو با نااميدي به لبهاي بچه نزديك كردم با اين ترديد كه الان بچه مي فهمه من شير ندارم . اما به محض اينكه بچه سينه ي منو به دهن گرفت سينه ام پر از شير شد و بچه آروم شد . حس جاري شدن شير از سينه ام و مكيدن اون دختر بچه رو عيني و واقعي لمس مي كردم و بچه آروم گرفت .

اون منو به عنوان مادر پذيرفت و من خيلي حس قشنگي داشتم . پيرمرد كهن سال هم خوشحال بود !

 

 * يعني واقعا واقعا اون حسي كه همه ي مادرها ميگن اولين بار به ني ني شون شير دادن رو من تجربه كردم . باورتون نميشه چقدر برام ملموس بود . من از خودم انتظار نداشتم يه همچين نامادري مهرباني باشم والله !