اگه گفتين امروز بعد از اينكه از شركت تعطيل شم كجا مي خوام برم ؟
.
.
.
يه راهنمايي مي كنم : يه جايي كه تا حالا تو عمرم نرفتم .
.
.
.
جواب : خونه ي خواهرم !
-----------------------------------------------------------------------------------------
از تبريكات پر از مهرتون خيلي ممنونم . قدرشناس تك تك تون هستم !
عارفانه ترين جشن تولد عمرم رو با حضور خودم و سه تا شمع ( چراغ ها خاموش بودا ) و كاست " دل شيدا " ي شهرام ناظري عزيز در اوج آرامش گذروندم .
البته كه فردا شبش خواهرم با حقوق زحمت كشيده اش برام كيك و شمع خريد و كادوي مامان و خواهرم هم وجه نقد بود .
-----------------------------------------------------------------------------------------
راستي من يه تجربه اي كسب كردم . براتون گفته بودم كه من به شدت به جادوي نامه معتقد بودم و هستم . خيلي وقتها مشكلات بزرگم رو با نامه اي كه مي رفت به سويش حل كرده بودم و در نهايت هم بوسيده بودم رويش !
اما ... با يه بنده خدايي اختلافي داشتم ، آنقدر از دست هم عصبي و مدعي بوديم كه هيچ كدوم تمايلي براي گفتگو و حل مشكلات في مابين نداشتيم . اين حل نشدن ، اين حرف نزدن مثه يه بقچه رو دل من گير كرده بود . ديدم طرف از روبرو شدن با من طفره ميره مبادا كه متهم بشه خلااااااااااصه ديروز برداشتم تمام حرفاي دلم رو ضبط كردم ، تمام دلخوري هام رو گفتم ، يه جاهاي بغضم گرفت گريه كردم ، يه جاهايي از لطف و محبت هاي بي چشمداشتي كه بهم كرده بود تشكر كرده بودم ، يه جاهايي قربون صدقه اش رفتم و يه جاهايي هم سرش غر زدم .
بعد فايلش رو ريختم رو فلش و زنگ زدم به طرف و باهاش هماهنگ كردم و فلش رو به دستش رسوندم .
فقط خدا مي دونه كه چقدر با اين كار دلم سبك شد .
وقتي بعدش صدا رو گوش كردم كف كردم واااااااااااا چقدر آرامش تو صدام بود در حاليكه خودم اون لحظه خيلي حالم خراب بود . به نظر خودم كه خيلي حرفام تاثيرگذار بود . چقدر من بدرد گويندگي مي خورم به خدا !!!
-----------------------------------------------------------------------------------------
وقتي خواهرم كوچولو بود ، در حدي كه شاگرد دبستاني بود ، از اونجاييكه بچه مون شلخته بود و هست و خواهد بود ، هميشه ي خدا دفتر كتابش وسط خونه ولو بود . من مي رفتم بعد از آخرين جمله اي كه تو دفترش نوشته بود بزرگ مي نوشتم : خواهري خره گاو ِ منه ! واكنش اون هم هميشه بعد از ديدن اين جمله اين بود : مااااااااااااااااامااااااااااااااان دلاك رو ببين !
و اين عادت و اين شوخي ادامه داشت تا زمانيكه دانشجو شد و پايان نامه نوشت و كارهاي ترجمه مي كرد و ... و همچنان من مي رفتم و لابلاي جزوه هاش يا ترجمه هاي مهمي كه مي خواست به استاد تحويل بده همون جمله رو مي نوشتم .
روز تولدم خونه ي مامان بودم ، خواهر داشت روي اين گيفت هايي كه قراره سر عقد به مهمون ها بدن اسم خودش و همسرش و تاريخ عروسي رو مي نوشت . گفتم بده يكي اش رو هم من برات بنويسم . گفت نه مي خوام دست خط خودم باشه . گفتم بده ديگه . خلاصه همون جمله ي معروف رو نوشتم و گيفت رو قاطي بقيه تو سبدش گذاشتم .
ديشب داشتم با مامانم تلفني صحبت مي كردم و مامان داشت از دست خواهر مي ناليد كه هنوز اين تور توري ها رو از وسط خونه جمع نكرده و هر شب بساطش رو اين وسط پهن مي كنه و زندگي نداريم از دستش كه يه هووخواهر داد زد ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان دلاك رو ببين ! و بعد حمله كرد و گوشي رو از دست مامان گرفت . من ريسه رفتم از خنده و گفتم هيچوقت بزرگ نمي شي !