امشب شنونده ي بهتري مي شم !

براي يكي از دوستهام كه تنها زندگي مي كنه مشكلي پيش اومده ، بعد از اين مشكل دوستم دچار ترس ها و كابوس هاي شبانه شده بطوريكه وحشت داره از اينكه شب تو خونه تنها باشه ، خواب هاي بد مي بينه و تو خواب جيغ مي زنه ، ضمن اينكه تو خواب بدون اينكه خودش بفهمه آنقدر گريه مي كنه كه صبح كه بيدار ميشه بالشتش خيس اشكه !

خلاصه از من خواست چند شب برم پيشش بمونم تا شرايطش كم كم بهتر بشه . اين جوري شد كه ما از ديروز در منزل ايشون سكنا گزيديم ! از سركار كه مي رم ناهارم آماده است ، چرت بعدازظهرم رو مي زنم ، بعد كه پا شدم هندوانه ي خنك و چاي و شيريني ناپلئوني برام مياره ، ظرف ميوه برام پر مي كنه ، انواع خوراكي هاي خوشمزه رو برام رديف مي كنه و در عوض من فقط به حرفاش گوش مي كنم . شب هم شام رو آماده مي كنه ، مي خوريم و اجازه نميده كه من تو شستن ظرفها كمكش كنم ، باز از اينور و اونور مي گيم و مي شنويم تا ساعت ميشه دوازده شب ، ناهار فردا رو هم برام ميذاره و جاهامون رو مي اندازيم و مي خوابيم !

ديشب كه تا صبح بدون اينكه تكون بخوره خوابيد . فكر كنم آنقدر از من پذيرايي كرد هلاك شد طفلي ! تازه من اصلا سرحال نبودم و هنوز خستگي عروسي تو تنمه . همين جور كه اون حرف مي زد من در حال خميازه كشيدن و كش و قوس دادن به اين كمر بودم كه بعد از عروسي نياز به عمل داره . فكر كنم ستون فقراتم دچار انحنا شده از بس تاب داده به خودش لامصب !

مهمانداري در وقت اضافه

در مدت حضور مهمون ها تو خونه ام ، به هر سختي اي بود بي خيالي پيشه كردم ( كه اين كار از من خيلي بعيده )

خدا رو شكر مهمون هاي خوبي بودن و بچه هاشون امتحان داشتن و بعد از عروسي بلافاصله رفتن و ديگه مجددا براي خواب تشريف نياوردن !

اما بعد از رفتن اين عزيزان دل تازه چشمم به جمال خونه ي زيبام روشن شد كه در و ديوار حموم پر از موي فر خورده ي مردونه ( اووووووووووووووووغ ) كه به اطراف و اكناف خشكيده بودن و توالت عمومي هاي سر ميدون به مراتب قابل تحمل تر از دستشويي خونه ي من بود (در اين خصوص زياد توضيح نمي دم چون معده تون اذيت ميشه ) ، از كتري قوري كبره زده ام چي بگم كه دست كمي از آفتابه ي توالت مسجد شاه نداشت ، روي گاز هم با يه نيمرو درست كردن براي صبحانه چند لايه جرم قهوه اي و زرد و نارنجي و بژ و مسي يه تناليته از تركيب رنگ هاي تو اين طيف تشكيل داده بود . احتمال ميدم كه شير هم گرم كرده بودن كه سر رفته بوده ! با يه وعده غذا خوردن در غياب من و شستن ظرف هاي همون يه وعده تو كابينت زير سينك رود كارون در جوش و خروش بود . به كليه پريزهاي برق يه شارژر موبايل آويزون بود . اتو با سيم درازش كه تو هم لوليده بود يه گوشه ولو بود ، كنارش ميز اتو به ديوار پذيرايي تكيه داده شده بود . زير هر صندلي يا كنار هر مبل يه گوله ي نوك مدادي ، طوسي ، قهوه اي و مشكي ِ خوش عطر و بو به نام جوراب مردونه يادگاري گذاشته بودن .  آهان اينم بگم كه در اين چند روز آسانسور آپارتمان هم به عنوان چرخ و فلك در خدمت ۳ قلاده پسر بچه ي مهمان بود تا ضمن شادي وصف ناپذير از ۲- تا ۵+ را با جيغ و دست و هورا طي طريق نمايند .

و در نهايت هم از زمان وداع و ترك منزل من تا بدين لحظه از هيچيك از خانم هاي مهمان تماسي مبني بر تشكر يا حتا فوت در گوشي تلفن نداشته ام ! 

اما

اما

اما من طبق قراري كه با خودم داشتم روسفيد شدم .

از بركت حضور اين ميهمانان در خانه ام پس فرداي عروسي با افزايش يك درصدي ضريب حقوقي ام موافقت شد و مابه التفاوت چندين ماهه ي اين افزايش به حسابم واريز شد !

النكاح سنتي

 

همه چيز فراتر از تصور خوب و عالي برگزار شد و به من كه بسيار خوش گذشت ! به مهمان ها هم لابد خوش گذشته كه يك لحظه گوشي تلفن زمين نمي ماند !

آرزو مي كنم دل لرزه هاي سر سفره ي عقد من براي عروسك زيبايم روزي شما در لحظه هاي شاد و خوش عزيزانتون بشه . آرزو مي كنم چشمهاتون از تحقق آرزوهاي بزرگ عزيزانتون تر شه . آرزو مي كنم بغض شادي گلوتون رو فشار بده و دندون هاتون رو بهم فشار بدين تا موج موج خوشبختي عزيزانتون مبادا به درياي اشك تبديل بشه !

به نظرم همه چيز قشنگ بود ، عروس خيلي شيطون بود ، بسيار پر انرژي ، رقص هاي خيره كننده ي عروس خانم براي آقا داماد تماشايي بود ، تمام طول شب عروس و داماد خندون بودند خدا رو شكر !

فقط اجازه بدين بخوابم

ــ پاهام از اينكه تو كفش تخت هستن خيلي خوشحالن .

ــ همه چيز به جز سوتي عظماي مادر عروس كه باعث دلخوري خانواده ي داماد و به مدت حدود يكساعت قيافه گرفتنشون شد ، عالي برگزار شد .

ــ در نقش يك خواهر زن بسيار با تجربه و كاردان ظاهر شدم ! عالي و بي نقص بودم اون شب !

ــ فقط لالا مي خوام .

از سلسله سوتي هاي مادر عروس 3

اين پست صرفا جهت تلطيف فضا در اين تاريخ بروز گرديد !

مادر عروس از چند سال قبل اين استخواني كه در امتداد انگشت شصت پاش هست رشد بي رويه داشته و همچين قُمبلي زده بيرون . به همين خاطر به هيچ عنوان نمي تونه كفش پاش كنه ، حتا كفشي كه سازمان هلال احمر سفارشي براش ساخته هم اون استخوان مورددار رو اذيت مي كنه .

خلاصه كه تابستون و زمستون مادر عروس با صندل هاي جلو پهن تو خيابون ها تردد مي كنه . حالا واسه عروسي مادر عروس رفته و يه جفت صندل نادر جوااااااااااااااااااااااد واسه خودش خريده كه با همون لباس شب دنباله دارش ! بپوشه .

مادر عروس خسته و كوفته و گرمازده رسيده خونه و عروس خانم خريدهاي مادر رو ورانداز مي كنه تا ميرسه به جعبه ي كفش ! ميگه خب اينكه صندل بيرونته پس كفش عروسي چي شد ؟ نپسنديدي ؟

ــ مادر عروس : چرا خيلي راحت بود .

ــ عروس خانم با فرياد : نگو كه ميخواي اينا رو بپوشي تو عروسي

ــ مادر عروس : واااااااا مگه چيه ؟ كي مياد دامن منو بزنه بالا ببينه من اون زير چي پوشيدم ؟؟؟!!!

عروس خانم در حاليكه صورت خودش رو مي كَند به خواهرش التماس مي كرد تو رو خدا مواظب باش تو عروسي پاشو نندازه رو پاش تاب تاب بده با اين صندل هاااااا

عمر غمت اندك باد

عكاس خر ِ الاغ اومده پيشنهاد داده به عروس و داماد كه براي اينكه روز عروسي خسته نشيد و به موقع به برنامه هاتون برسيد ، چند روز قبل از عروسي بريد آرايشگاه و آماده بشيد بعد من مي برمتون باغ و آتليه سر فرصت ازتون عكس و فيلم و اينا مي گيرم .

روز عروسي هم با خيال راحت استراحت مي كنيد و يه بار ديگه مي ريد آرايشگاه و زود آماده مي شيد و سرحال و فرش مي ريد عروسي .

طبق اين برنامه عروس و داماد ديروز صبح  آماده شدن و رفتن كه عكس و فيلمشون رو بگيرن و كارهاشون رو براي روز عروسي سبك كنن ، اما تا ساعت ۵/۱۱ شب از اين زوج جوان هيچ خبري نبود ، موبايل هاشون رو جواب نمي دادن ، تماس هم نگرفته بودن و ما مثه سير و سركه داشتيم مي جوشيديم تا اينكه عروس خانم با گريه زنگ زد كه دستبند سرويس عروسي رو تو باغ گم كردم .

و آنقدر گريه كرد كه ...

وقتي رسيد خونه با هيچكس حرف نزد فقط گريه كرد . و با هر قطره ي اشكش دل من نه از غصه ي يه تكه طلا كه از غمي كه تو اين روزهاي قشنگ تو دل خواهرم ناجوانمردانه نشسته داشتم از راه دور آب مي شدم . براش مسيج دادم كه :

" تو الان هممممممممممممممممممممه اون چيزايي كه آرزوش رو داشتي داري ، اون دستبند چه ارزشي داشت ؟ صدقه ي خوشبختي ات بود خواهركم "

و تا صبح غم هاي خواهرم رو در آغوش كشيدم و چشم به بارش و غرش آسمون دوختم تا سپيدي بر سياهي چيره بشه .

امروز همه مون غمگين بوديم . دست و پا مي زدم كه يه كم خانواده ام رو بخندونم اما ...

نيم ساعت پيش عروسك كودكي هاي من زنگ زد كه صاحب باغ دستبند رو پيداكرده و زنگ زده خبر داده !

بگم زِر زدم خوبه ؟

بچه ها جونا فكر كنم من دروغ گفتم كه آدم خوبيم ، كه گذشت دارم ، كه تدبير دارم و يه عالمه صفت خوب ديگه ...

قضيه از اين قراره كه همين ديشب ۲ فقره مهمون ديگه اعلام كردن كه براي رفتن به عروسي ، اقامت تو خونه ي من رو ترجيح ميدن !  

اين دو نفر + خانواده ي قبلي + پدرم = ۶ نفر آدميزاد كامل + ۳ تا بچه !

و اين محاسبه بود كه ديگه منو بهم ريخت ، عصبي شدم ، حرص خوردم ، هي دندونهام رو بهم فشردم و پدرم هم خونسررررررررررررررررررررررررد داشت مسيريابي مي كرد كه كدوم اتوبان دسترسي بهتري به محل جشن داره !

قبول كنيد كه حضور اين تعداد مهمون تو خونه ي فسقلي من تمام سيستم زندگي رو مي ريزه بهم ، قاعدتن اين آدما قبل از عروسي مي خوان يكي يكي برن دوش بگيرن ، هي اين بگه سشوار بده ، اون بگه حوله بده ، لوازم آرايش ميخوان از من ، و با توجه به اينكه من ۵ شنبه از صبح ميرم آرايشگاه تا بعدازظهر اينها خونه رو شخم خواهند زد . تازه من رختخواب به اندازه ي كافي ندارم ، فرداي عروسي بايد پاشم بساط صبحانه و ناهار روبراه كنم در حاليكه خودم مي خوام براي پاتختي برم آرايشگاه و ...............

خدايا قرارمون اين بود ؟ حالا ما قول داديم آدم بشيم تو بايد خونه ي ما رو بكني پناهگاه آوارگان جنگي ؟

نقشه ها نقش بر آب

تمام برنامه ريزي هام توي يكماه گذشته بر اين اساس بود كه تمام كارها و برنامه ها انجام شده باشه و همه چی آماده باشه طوري كه من بتونم در روز موعود دو ساعت زمان داشته باشم براي خودم كه تو خونه تنها باشم و آرامش كسب كنم ، به هر قيمتي هست يه درازي بكشم ، يه خلوت كوچولو بين اين همه همهمه داشته باشم و بعد برم براي مراسم عقد و عروسي و ان شاءالله تا ۴ صبح روز بعد حضور پرشور داشتن !

هماهنگ كردن بين پدر و مادرم به واقع كار سختي بود ، تمام كارهاشون رو انجام دادم ، خريدهاشون رو براشون انجام دادم ، وسايلي رو كه هر كدوم بايد با خودشون مي بردن رو جدا جدا براشون تو ساک گذاشتم ، يادآوري هاي مهم رو بيش از هزار بار تكرار كردم ، لباس هاشون ، كفش هاشون ، هر چيزي كه ممكنه در حين مراسم لازم بشه ، و هر چيزي كه به ذهنم ميرسيد رو انجام دادم كه روز آخر كارهاشون تداخلي با برنامه ي من نداشته باشه .

براي خودم ۹صبح وقت آرايشگاه گرفتم ، يه ساك وسايلي رو كه بايد بردارم رو بي كم و كاست جمع كردم و ساعت ۱۲ هم وقت آتليه گرفتم كه يك چند تا عكس هم بگيرم و بعد برگردم بيام خونه ناهارم رو بخورم و يه دوش از گردن به پايين بگيرم و در آرامش باشم تا زمانيكه آژانس بياد دنبالم و برم براي عقدكنون ! 

خلاصه كه يه ماه برنامه ريزي كردم كه اون ۳-۲ ساعت زمان رو براي خودم داشته باشم كه انرژي ام و روحيه ام براي اين همه مدت طولاني مديريت برنامه ها جواب بده كه ...

ديشب يكي از عزيزانم زنگ زد ، اين آقا وضع مالي خوبي نداره و با خانواده اش تو يكي از شهرهاي اطراف تهران زندگي مي كنه ، با خانواده ي درجه يك خودش كه ساكن تهران هستن ،  اختلاف دارن ، اجازه خواست كه از دو روز قبل از مراسم با خانم بچه ها بيان خونه ي من ، كه هم به خريد لباس براي بچه ها و مادرشون برسن ، هم شب بمونن و فرداش برن دوش بگيرن و از خونه ي من حاضر بشن و دسته جمعي ! بريم عروسي .

و اين يعني به فنا رفتن تمام برنامه ريزي هاي من ، يعني مزاحمت خيلي زياد و غيرقابل تحمل ، يعني امكان آرامش وجود نداره و خواهر عروس اگه قبل از مراسم اين مراسم مراقبه رو به جا نياره در طول اين چند روز يه هاپوي مبتلا به هاري خواهد بود !

اما مني كه من نيست در اومد كه : اگه آرامش براي تو خوبه براي اين مرد هم خوبه براي خانواده اش هم خوبه . اگه تو دوست داري بري عروسي و بهت خوش بگذره اين مرد هم دوست داره دست زن و بچه اش رو بگيره و اونها رو بعد از چند سال به يه عروسي ببره ، اگه اين مرد نتونست تو تهران براي زن و بچه اش خونه اجاره كنه و مجبور شد بره حاشيه ي شهر زندگي كنه دليل نمي شه كه تو هم اونو ببري تو حاشيه ي زندگيت . اون مرد الان نياز داره به زن و بچه اش ثابت كنه كه آنقدر اعتبار داره كه خانواده اش رو ببره خونه ي يكي از فاميل هاش مهموني و خيالش راحت باشه از اينكه اون جور كه بايد و شايد مورد احترامن .

حالا اينو داشته باشين ....

طرف اضافه كرد كه دلاك جان يه چيزي ميخوام ازت بپرسم بي تعارف جوابم رو بده . به نظرت من چقدر كادو بدم كه بد نباشه ؟؟؟ آخه مي دوني الان خيلي دستم تنگه ، مي دوني كه ؟ چند روز پيش حتا هزار تومن هم نداشتم كه بدم پسرم براي خوراكي مدرسه چيزي بخره . خانم رفته از اين پارچه كيلويي ها خريده چند روزه نشسته كه يه لباس بدوزه اعصابش هم خرده آخه زياد خياطي اش خوب نيست . اول گفتم نريم عروسي بهتره اما بعد فكر كردم اگه نياييم مردم ميگن بخاطر اختلافي كه با فلاني و فلاني داشتم جا زدم .

گفتم عزيزم الان وضعيت همه همينه كسي از شما انتظار نداره ، همه گرفتارن ، خود من كه خواهر عروسم تا خرخره زير قسط و قرضم ، عزيز من جان من خدا رو خوش نمياد از گلوي زن و بچه ات بزني كه كادوي خوب به خواهر من بدي ، بعد هم ما كه مبلغ كادو ها رو اعلام نمي كنيم شما هر چقدر كه دوست داري اصلا ۲۰ تومن بذار تو پاكت بده كسي چه مي فهمه تو چقدر كادو دادي . اگه قرار باشه اين جوري فكر كنيم بايد قيد فاميل و دوست و آشنا رو بزنيم و بچپيم تو خونه هامون كه ! ايشاالا هر وقت دست و بالت باز شد ميري خونه شون كادوي آنچناني هم براشون مي خري مي بري .به خانمت هم بگو خودش رو براي لباس و اينا اذيت نكنه به خداوندي خدا من يه عالمه لباس نوي نو دارم اگه بدش نمياد ، اگه دلش مي گيره بياد هر كدوم رو كه دوست داره انتخاب كنه ، براش مي شورم اتو مي كنم بپوشه ، يه عالمه هم كيف و كفش دارم هر كدوم رو دلش خواست برداره . بيخود نره پول بده خدا رو خوش نمياد .

حالا بايد دو سه وعده غذا هم بپزم بذارم تو يخچال كه وقتي اينا ميان وقتم براي پخت و پز گرفته نشه ...

دلاك تو خودتي ؟ نه واقعا خودتي ؟

رُند و سرراستم ! مستقيم بيا به من مي رسي !

دلاك خوب خوب خوب من !

به عنوان شاهد هر لحظه ي گذران روزهايت گواهي مي دهم كه اين روزها عجيب و شكوهمند بر عمق و وسعت قلبت افزوده شده .

مي بينم كه ميانه ي آدم ها را مي گيري تا دور نشوند از هم ، رابطه ها را مي چسباني به هر زور و زحمت كه باشد .

در ميانه ي كينه ورزي ها و كدورت ها و انتقامجويي ها و خط و نشان كشيدن ها و تهديد ها و نقشه هاي خانمان برانداز اطرافيان مي بينم كه پختگي مي كني ، فضاي متشنج ميان خانواده را آرام مي كني و براي گره هاي كور ، انگشتان ماهر و صلح جويت را به كار مي گيري !

قلب بزرگت را مي ستايم دختر آشتي ، صلح ، صفا ، صداقت ، رابطه هاي سرراست ...

از سلسله سوتي هاي مادر عروس2

مادر عروس در حاليكه سرماخورده و فين فينو است داخل اتاق پرو مزون لباس مي شود تا كت و دامنش را پرو كند .

مادر محترمه ي عروس لباس هايش را در مي آورد و به چوب لباسي آويزان مي كند ، همچنان كه مشغول پوشيدن كت و دامن مي شود ، دستمال كاغذي مچاله شده و چند بار مصرف و مرطوب از فين فين در دستش ايجاد مزاحمت مي كند ، مادر عروس دستمال محتوي ويروس و ميكروب و آلوده را در جيب شلوار پارچه اي مشكي آويزان از چوب لباسي مي گذارد و با فراغ بال لباسش را مي پوشد و خود را در آينه ورانداز مي كند و قر مي دهد و پز مي دهد و كارش كه تمام مي شود از مزون مي زند بيرون .

وقتي تاكسي دو تا چهارراه رو رد كرد مادر عروس احساس زكام و آبريزش بيني مي كند و تا مي خواهد دستمالي بجوبد يادش مي افتد كه وقت بيرون آمدن از خانه از شدت گرماي هوا دامن ماكسي پوشيده بوده و مي ماند كه دامن كه جيب ندارد !

جيب هم كه مال او نبود !

پس معلوم مي شود كه نامبرده يك دستمال حاوي بييييييييييييييييييييييييب در جيب مردم يادگاري گذاشته است !

مني كه من نيست

من اصولا اهل صبر و تحمل و مدارا و سازش نيستم ! يعني هرگز صبور نبوده ام ! اين خصلتم نيست كه مدارا كنم تا مشكلي از سر بگذرد . من با مشكلات لج مي كنم اگر روزگار سخت بگيرد من سخت تر مي گيرمش يا مي زنم زير همه چيز و راهم را كج مي كنم به سوي ديگر مي روم . وقتي بر مي گردم آن مشكل ديگر همان كه بوده نيست تغيير كرده يا شايد من تغيير كرده باشم !

بهر روي براي اولين بار در عمرم قرار شده كه يكماه صبوري كنم . دارم به زور لب فرو مي بندم تا شكوه و شكايتم به زبان نيايند . اعتراض نمي كنم ، داد و فرياد به راه نمي اندازم . حتا گريه و زاري هم نمي كنم . به طرز عجيبي بي تفاوتي پيشه كرده ام . خودم خواستم كه بيازمايم خود را در بوته ي آزمايش صبر و تحمل !

ديروز حرف ناخوشايندي شنيدم ، ماري مرا گزيد ، آتشفشاني درونم زبانه كشيد ، گدازه هايش آتش زد و سوزاند ، مرغزار سينه ام شعله كشيد و خاكسترش به جا ماند ، اما دم برنيامد از من ! و شب هنگام بر تل خاكستر نشسته ، مي خنديدم !

امروز به گوينده ي حرف ناخوشايند پيام دادم كه بيا امشب را بزنيم بيرون ، برويم در شهر بگرديم ، برويم پارك هوا بخوريم ، قدم بزنيم ، بخنديم با هم . قبول كرد . مي آيد تا حجم انبوه حرفهاي نگفته ام را بردارم و با هم برويم گردش ! برويم خوش بگذرانيم ! لابد خوش خواهد گذشت !

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادر

من هنوز در خاطرم هست .

خيلي سال پيش بود ، نزديك هاي نوروز ، مادر خبر مسافرت پسرش را به ايران شنيده بود .

ــ پسر از ۱۸ سالگي و به محض قبولي با رتبه ي عالي در رشته ي الكترونيك دانشگاه تهران از يكي از دانشگاه هاي بنام آمريكا بورسيه گرفت و مادر هنوز خود را براي اين فراغ زودهنگام آماده نكرده بود كه پسر بسوي سرنوشت پر موفقيت خود رهسپار شد . پس از پايان دوران تحصيل بدليل كسب موقعيت شغلي پر اهميتش ، پسر امكان مسافرت به ايران و ديدار با خانواده را هر چندين سال يكبار ، آنهم به مدت خيلي كوتاه مي يافت . ــ

از اين رو بود كه اين پسر در ميان بقيه ي بچه ها براي مادر جور ديگري فرزند بود ، مادر اعتقاد داشت فرصت نداشته برايش مادري كند به همين خاطر وقتي از اين پسر مي گفت نگاهش پر از حسرت بود ، آه پر سوزي مي كشيد ، چشمانش پر از ستاره مي شد اما مادر هميشه محكم بود . هميشه قوي ...

هنوز در خاطرم هست وقتي خبر رسيد پسر سال تحويل كنار مادرش دور سفره ي هفت سين خواهد نشست ، مادر چه شوقي داشت ، يادم هست كه حتا ملافه هاي نو براي پسر دوخت ، برايش اتاق خواب اختصاصي درست كرد حتا براي همان دو سه هفته ، كه راحت باشد ، كه اگر خوابش به هم ريخت احساس مزاحمت براي بقيه ، معذبش نكند . يادم هست برنامه ي غذايي نوشت براي ميزباني از پسر كه تمام غذاهاي مورد علاقه اش را برايش بپزد مبادا چيزي از قلم بيفتد ، مبادا وقتي برگشت مادر پشت دستش بكوبد كه واي فلان خوراكي را نخورد و رفت . برنامه ريخت براي گردش هايشان ، ديدار از محله ي قديمي شان ، خانه اي كه بچه ها آنجا بدنيا آمدند ، مسافرت شمال ، جمع دوستان دوران دبيرستان پسر و ...

و هنوز يادم هست نيمه شب بود كه همگي رفتند فرودگاه استقبالش ، يادم هست  هر بار به خانه شان مي رفتم مادر و پسر دست دور گردن هم بوسه هاي عاشقانه رد و بدل مي كردند ، هنوز نجواهاي مادرانه در گوش پسر را يادم هست ، هنوز عكس هاي يادگاري را يادم هست . هنوز برق شادي زير پوست مادر را يادم هست .

و هنوز يادم هست وقت رفتن مادر چه گرفته بود . وقتي زنگ زدم و گفتم جاشون خالي نباشه ، مادر گفت خيلي خاليه ! خيلي !

پسر تا ۵۰ سالگي راه زيادي ندارد اما همچنان مجرد است . مادر در تمام اين سالها اصرار زيادي براي ازدواج پسر داشت اما نشد كه بشود . مادر آرزوي سر و سامان گرفتن پسر و زندگي شاد و خوشبخت آنها را داشت اما خيلي سال است كه پسر اعلام كرده قصد ازدواج ندارد و از صرافت تشكيل خانواده افتاده و مادر دست از دعا براي ازدواج پسر شست .

سال پيش پسر خبر داد كه با دختري آشنا شده و دل به او داده . پس از آن اعلام كردند كه تمايل دارند چندي با هم همخانه باشند تا همديگر را براي ازدواج دقيقتر بشناسند . چند ماه كه گذشت پسر خبر داد كه مادر زودتر اقدام كند براي گرفتن ويزا و شركت در مراسم ازدواج پسر . و خدا مي داند كه اين خبر چه شعفي در دل مادر و چه نوري به زندگي اين پيرزن بيمار تاباند .

زمان زيادي تا جشن ازدواج نمانده اما مادر ، چمدان بسته ، كادو خريده ، لباس هاي مجلسي دوخته گوش به زنگ تلفن نشسته تا خبر دهند كه ويزايش آماده است و مي تواند به سوي پسر پر بگشايد ...

از شما عاجزانه مي خواهم دعا كنيد براي اين مادر :

نياد روزيكه پسر رخت دامادي به تن كند بي حضور مادر ، نياد روزيكه كه ميهمانان گرد عروس و داماد هل هله كنان و دست افشان و پاي كوبان شادي كنند و مادر در خانه ي سوت و كورش بغض و آه فرو بدهد ، نياد روزيكه مادر از دستش نيايد اسفند بر آتش بپاشد براي ماه داماد دردانه اش .

خدايا خودت به وصالشان برسان !

احمد شاملو

به پرواز

شك كرده بودم

به هنگامي كه شانه هايم

از توان سنگين بال

خميده بود ...

پيرمرد خسته بود همين ...

رفتم هود آشپزخونه بخرم براي خونه ي جديد . كارتن هود هم كه مي دونيد چقدر بزرگه ! خريدم رو كه كردم به فروشنده گفتم شما شماره ي آژانس داريد كه واسه من تاكسي بفرستن ؟ گفت خانم بهتره از همين جلوي در مغازه يه تاكسي دربست بگيريد چون آژانس ببينه بار   داريد ازتون زياد مي گيره . خلاصه اومدم بر خيابون وايستادم و يه تاكسي كه راننده اش پيرمرد بود نگه داشت و من بهش مسير رو گفتم و گفتم كه وسيله دارم و قيمت رو باهاش تموم كردم . تاكسي زد كنار و من رفتم به شاگرد مغازه گفتم كارتن رو آورد گذاشت روي صندلي عقب و ازش تشكر كردم و خودم نشستم جلو .

پيرمرد گفت : اين كارتن چيه ؟ چي خريدي ؟ چقدر پول دادي ؟ چرا اينقدر دنبال تجملاتي ؟ چرا همش دنبال ماكروفر و گاز و هود و اين چيزايي ؟ مگه قديما از اين چيزا بود ؟ چقدر زندگي هامون خوب بود ، چقدر بركت تو زندگي هامون بود ، چقدر دلهامون خوش بود ، همه ايمان داشتن ، خدا بهمون نظر مي كرد . تقصير شماهاست ، تقصير شما زن هاست ، شما كه اهل زندگي نيستين ، همش دنبال دك و پُزين ، همش دنبال چشم و هم چشمي ايد ، هيچوقت هم چشمتون سير نمي شه ، سالي يه دست مبل مي خريد بعد نمي ذاريد شوهره روش بشينه ، دائم دنبال ظرف و كاسه بشقاب خريدنيد اما نمي ذاريد فاميلش رو يه شب دعوت كنه ، همين كارها رو مي كنيد كه بركت از زندگي مردها رفته ، همش دنبال اين ادا و اطوارهايي كه دو روز ديگه طلاقت ميده ديگه ، چقدر از صبح تا شب جون بكنن اين مردها تا شما راضي باشيد ، خدا ازت نگذره ، يه كم به خودت بيا ، خدا خوشش نمياد اينقدر ظلم مي كني ...

ـ آقا همين كنار ها پياده مي شم دست شما درد نكنه .

پول رو بهش دادم و پياده شدم ، پيرمرد هم پياده شد . در عقب رو باز كرد و خم شد كه كارتن رو در بياره

ـ آقا شما زحمت نكشيد خودم مي تونم .

واسه اينكه پيرمرد كمردرد نگيره هي تند تند مي گفتم : همين جا خوبه دست شما درد نكنه همين جا خوبه .

پيرمرد كارتن رو گذاشت زمين . با شكلك اداي منو در آورد و گفت : همين جا خوبه ! همين جا خوبه ! چقدرم لووووووووووووووووووووووووووووسي !

نشست پشت فرمون و رفت .

طعم گس دلدادگي

اين روزها باز خدا لقمه هاي كوچك و لذيذ خوشبختي را در دهانم مي گذارد .

من اما كودك دل نازكي ام كه براي تنبيه گرسنگي اش داده اند ، حال مي ترسد .

با ترس لقمه ها را از دست خدا مي گيرم ،

با ترس مي جوم ،

با معطلي در دهانم مي گردانمش ،

قورت دادنش را به تعويق مي اندازم .

مي گذارم تا آهسته آهسته و ريزه ريزه از حلقم پايين رود .

از سلسله سوتي هاي مادر عروس 1

مادر عروس عادت دارد وسط رقصيدن و به محض اوج گرفتن احساسات شادمانه و خوشحالانه اش ناگهان دنده عقب مي زند و همچنان كه رويش به جلوست به عقب گام بر مي دارد . چند گام مي رود و باز رو به جلو مي آيد .

حالا اين مادر شاد و خرم رفته يك فقره لباس شب دنباله دار براي شب عروسي خريداري نموده و دارد در حضور دخترانش لباس را مي پوشد و در خانه راه مي رود و هي پشتش را به ما مي كند كه يعني كف كنيد از اين به روز بودن من ِ پيرزن !

ناگهان عروس خانم افاضات فرمودن كه از فرداي عروسي عجب سوژه اي دارن مردم واسه بلوتوث كردن به گوشي هاي همديگه ، تو يه عروسي مادر عروس وسط رقص ، دنده عقب ميره و دنباله ي دامنش زير پاش گير مي كنه و از پشت با مخ ميخوره زمين .

و قيافه ي مادر عروس ...............

برنامه ريزي اردي بهشت ماه

* كارهايي كه براي خانه ي خودم بايد انجام بدهم :

ــ خريدن هود آشپزخانه

ــ درآوردن دو تا از كابينت ها براي جا دادن گاز

ــ راه اندازي پكيج

ــ وصل كردن شلنگ سيفون دستشويي

ــ درست كردن شلنگ دستشويي

ــ آب بندي رادياتورها

ــ دعوا كردن با همسايه ي واحد بغلي براي پس گرفتن پاركينگي كه توي سند متعلق به واحد من است و او در اين چند ماه غصبش كرده .

ــ سپردن خانه به چندين آژانس املاك براي يافتن يك زوج خوشبخت و شاد و تميز براي امانت دادن خانه به ايشان

* تازه فرض را بر اين گذاشته ام كه نخواهم آنجا ساكن شوم كه در اين صورت ليست غني تر از اينها خواهد بود  

كارهايي كه براي عروسي خواهرم بايد انجام دهم :

ــ همراهي با عروس خانم ( الهي بلا گردونش بشه خواهرش ) جهت انتخاب و خريد پرده

ــ چيدمان نهايي منزل عروس و داماد

ــ انتخاب  كادو ( طلا ) براي پدر عروس جهت هديه دادن به عروس

ــ انتخاب كادو ( طلا ) براي مادر عروس جهت هديه دادن به عروس

ــ انتخاب كادو ( طلا ) براي خودم جهت هديه دادن به عروس

ــ انتخاب كادو براي پدر عروس جهت هديه دادن به عروس و داماد در روز پاتختي

ــ انتخاب كادو براي مادر عروس جهت هديه دادن به عروس و داماد در روز پاتختي

ــ انتخاب كادو براي خودم جهت هديه دادن به عروس و داماد در روز پاتختي

ــ انجام هنرنمايي هاي مربوط به چيدمان سفره عقد كه مسوول مربوطه از انجام آنها طفره رفته است از قبيل : آماده كردن سبد نان و تزيين و درست كردن گل با نان سنگك ـ تزيين جام عسل ـ تزيين سبزي خوردن ـ شستن و اتو كردن جانماز و سجاده ي ترمه ام براي سفره عقد ـ

ــ پرو لباس خودم

ــ انديشيدن و تصميم گيري در مورد نحوه ي پوشش خودم براي مراسم عقد ـ عروسي ـ پاتختي

ــ خريد كفش شيك و راحت براي خودم

ــ و مهمتر از همه ي موارد : مديريت سوتي هاي مادرجان عروس در كليه مراحل پيش و در حين و پس از عروسي

ماجراهاي من و بلاگفا در اين چند روز

جمعه كوله پشتي ام رو انداختم رو كولم و رفتم ميدون شوش تا به تنهايي و به دلخواه و سليقه ي خودم براي خواهرم سرويس كريستال و باقي بازماندگان از ليست خريد جهيزيه اش رو بخرم .

البته كه يه پست طولاني در اين خصوص نوشتم و هام هام شد !

يه خواستگار هم تو شوش پيدا كردم كه در مورد اون هم يه عالمه نوشتم و هام هام شد !

ديروز صاحبخونه ي خونه اي كه توش ساكن هستم با خانمش جهت رايزني درباره نرخ جديد اجاره و تمديد يا عدم تمديد اجاره نامه مهمان من بودند . قبل از اومدن اين زوج مسن چنان دلشوره و استرسي داشتم ( كه البته خيلي ارتباطي به اومدن اين بنده هاي خدا نداشت مسايل و موضوعات مختلفي هستن كه زنجيروار به هم وابستن و من بايد ظرف اين ماه در موردشون تصميم بگيرم ) خلاصه اين دوتا پيرزن و پيرمرد اومدن و به محض ورودشون تمام حس هاي منفي من ذوب شدن از بس اين مردمان خوزستاني گرمن و شريفن و صادقن !

و اين زن و شوهر از اون زوج هاي زحمت كشيده اي هستن كه يه عمر به معناي واقعي زحمت كشيدن و حالا دارن لذت سالم زيستنشون رو مي برن . خلاصه من كه از اونها خيلي راضي ام ،اونها هم از من اعلام رضايت داشتن . گفتن همه جوره باهات راه مياييم اگه بخواي اينجا بموني . اما من موندن يا نموندنم معلوم نيست .

شب داشتم موضوع رو براي مادرم تعريف مي كردم ، پيشنهاد داد بعد از ازدواج خواهر بيا وسايلت رو بذار اينجا ۶ ماه با هم زندگي مي كنيم من مزاحمت نمي شم ، كاري به كارت ندارم ، اگه ديدي با من مشكلي نداري اينجا بمون اگه اذيت شدي بعد برو دنبال خونه !

امروز يه طلبي از بيمه داشتم رفتم دنبالش و ديدم مداركي رو كه من همه اش رو تو يه پاكت فرستاده بودم براشون ، اون قسمتي رو كه هزينه اش زياد بوده گم كردن ، اون بخشي رو كه هزينه اش ۳۰ هزار تومن بوده تاييد كردن و به حساب ريختن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به قدري حرص خوردم به قدري حرص خوردم كه حد و حساب نداره .

آخه زبون نفهم ها من بدهكارم .

الهي از گلوت پايين نره

من نمي دونم بلاگفا اين پست هاي به اين عريض و طويلي رو چطور درسته قورت ميده ؟ يعني تو گلوش گير نمي كنه ؟

بلاگفا جان رودل مي كني هااااااا

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

خدايا خودت يه كاري كن جي ميل ۳۰ ثانيه باز بشه . من منتظر يه ايميل خيلي حياتي ام خدايا ۵ تا صلوات نذر مي كنم ، اين حضرت والا سه سوت باز بشه !

تكمله ي پست ديروز با اندوه فراوان

اگه از صبح كه بيدار شدين ذوق داشتين كه زودتر بعدازظهر بشه و از سركار تعطيل شين و بدو بدو خودتون رو به خونه ي خواهرتون برسونين . اگه به محض اينكه درو براتون باز مي كنن تو راه پله ها كِل كشيدين و رفتين بالا ، اگه هي از اين اتاق به اون اتاق سرك كشيدين و يه عالمه تبريك و شادباش و چرت و پرت و متلك و پيش بيني آينده ي اين خونه با مديريت يك خنگ و ملنگ رو تحويل تازه عروس بخت برگشته دادين . وقتي همه رو زدين كنار كه يالله برين اونور خودم ميخوام ظرفهاي خواهرم رو بشورم و خشك كنم و بچينم تو كابينت و مدل بدم و ....... 

دليل نميشه بزنين يكي از فنجون هاي خواهرتون رو بشكونين و همون ثانيه ي اول سرويس چيني اش رو ناقص كنين !!!!!!!!!!!!!!!!

و آخر شب با تني خسته و كوفته و خورد و خمير ، عذاب وجدان رو بغل كنين و بخوابين !!!!!!!! 

( مهرسا جون بهتره رو من كلا حساب نكني دخترم كارهاتو خودت كن ولي به اين بنده ي خطاكار اعتماد نكن )

-----------------------------------------------------------------------------------------اگه كسي اومد بهتون گفت اگه كينه اي كدورتي چيزي تو دلتون مونده به جاي بحث كردن و انباشتن غصه ها تو دلتون صداتون و حرفاتون رو براش ضبط كنين و خودتون رو سبك كنين ، با پشت دست يه دونه محكم بزنين تو دهنش !

چون خود اسكلش وقتي گوشي موبايل رو جلوي دهنش گرفته بوده و صداش رو ضبط مي كرده ، مرواريدهاي غلطون از چشمش قل مي خورده و قلوپ قلوپ مي افتاده رو صفحه ي موبايل و از اونجا مسير درزهاي كنار دكمه هاي گوشي رو در پيش گرفته و به داخل مجراي مورد نظر بي اذن دخول ، دخول مي نمودند و پس از چند ساعت گوشي هنگ كرده و هم اينك در تعميرگاه بستري هست و هزينه ي هنگفتي را رو دست آدم ساده دلي كه تو اين دنياي كينه ورزي و تلافي و انتقام و گروكشي به فكر برطرف كردن كدورت هاست مي گذارد !

 

در يك پست نمي گنجد

اگه گفتين امروز بعد از اينكه از شركت تعطيل شم كجا مي خوام برم ؟

.

.

.

يه راهنمايي مي كنم : يه جايي كه تا حالا تو عمرم نرفتم .

.

.

.

جواب : خونه ي خواهرم !

-----------------------------------------------------------------------------------------

از تبريكات پر از مهرتون خيلي ممنونم . قدرشناس تك تك تون هستم !

عارفانه ترين جشن تولد عمرم رو با حضور خودم و سه تا شمع ( چراغ ها خاموش بودا ) و كاست " دل شيدا " ي شهرام ناظري عزيز در اوج آرامش گذروندم .

البته كه فردا شبش خواهرم با حقوق زحمت كشيده اش برام كيك و شمع خريد و كادوي مامان و خواهرم هم وجه نقد بود .

-----------------------------------------------------------------------------------------

راستي من يه تجربه اي كسب كردم . براتون گفته بودم كه من به شدت به جادوي نامه معتقد بودم و هستم . خيلي وقتها مشكلات بزرگم رو با نامه اي كه مي رفت به سويش حل كرده بودم و در نهايت هم بوسيده بودم رويش !

اما ... با يه بنده خدايي اختلافي داشتم ، آنقدر از دست هم عصبي و مدعي بوديم كه هيچ كدوم تمايلي براي گفتگو و حل مشكلات في مابين نداشتيم . اين حل نشدن ، اين حرف نزدن مثه يه بقچه رو دل من گير كرده بود . ديدم طرف از روبرو شدن با من طفره ميره مبادا كه متهم بشه خلااااااااااصه ديروز برداشتم تمام حرفاي دلم رو ضبط كردم ، تمام دلخوري هام رو گفتم ، يه جاهاي بغضم گرفت گريه كردم ، يه جاهايي از لطف و محبت هاي بي چشمداشتي كه بهم كرده بود تشكر كرده بودم ، يه جاهايي قربون صدقه اش رفتم و يه جاهايي هم سرش غر زدم .

بعد فايلش رو ريختم رو فلش و زنگ زدم به طرف و باهاش هماهنگ كردم و فلش رو به دستش رسوندم .

فقط خدا مي دونه كه چقدر با اين كار دلم سبك شد .

وقتي بعدش صدا رو گوش كردم كف كردم واااااااااااا چقدر آرامش تو صدام بود در حاليكه خودم اون لحظه خيلي حالم خراب بود . به نظر خودم كه خيلي حرفام تاثيرگذار بود . چقدر من بدرد گويندگي مي خورم به خدا !!!

-----------------------------------------------------------------------------------------

وقتي خواهرم كوچولو بود ، در حدي كه شاگرد دبستاني بود ، از اونجاييكه بچه مون شلخته بود و هست و خواهد بود ، هميشه ي خدا دفتر كتابش وسط خونه ولو بود . من مي رفتم بعد از آخرين جمله اي كه تو دفترش نوشته بود بزرگ مي نوشتم : خواهري خره گاو  ِ منه ! واكنش اون هم هميشه بعد از ديدن اين جمله اين بود : مااااااااااااااااامااااااااااااااان دلاك رو ببين !

و اين عادت و اين شوخي ادامه داشت تا زمانيكه دانشجو شد و پايان نامه نوشت و كارهاي ترجمه مي كرد و ... و همچنان من مي رفتم و لابلاي جزوه هاش يا ترجمه هاي مهمي كه مي خواست به استاد تحويل بده همون جمله رو مي نوشتم .

روز تولدم خونه ي مامان بودم ، خواهر داشت روي اين گيفت هايي كه قراره سر عقد به مهمون ها بدن اسم خودش و همسرش و تاريخ عروسي رو مي نوشت . گفتم بده يكي اش رو هم من برات بنويسم . گفت نه مي خوام دست خط خودم باشه . گفتم بده ديگه . خلاصه همون جمله ي معروف رو نوشتم و گيفت رو قاطي بقيه تو سبدش گذاشتم .

ديشب داشتم با مامانم تلفني صحبت مي كردم و مامان داشت از دست خواهر مي ناليد كه هنوز اين تور توري ها رو از وسط خونه جمع نكرده و هر شب بساطش رو اين وسط پهن مي كنه و زندگي نداريم از دستش كه يه هووخواهر داد زد ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان دلاك رو ببين ! و بعد حمله كرد و گوشي رو از دست مامان گرفت . من ريسه رفتم از خنده و گفتم هيچوقت بزرگ نمي شي !

1+ شد ...

آيا واقعا سن فقط يه عدده ؟

خب چرا اينقدر عددش زياده ؟؟؟