جمعه كوله پشتي ام رو انداختم رو كولم و رفتم ميدون شوش تا به تنهايي و به دلخواه و سليقه ي خودم براي خواهرم سرويس كريستال و باقي بازماندگان از ليست خريد جهيزيه اش رو بخرم .

البته كه يه پست طولاني در اين خصوص نوشتم و هام هام شد !

يه خواستگار هم تو شوش پيدا كردم كه در مورد اون هم يه عالمه نوشتم و هام هام شد !

ديروز صاحبخونه ي خونه اي كه توش ساكن هستم با خانمش جهت رايزني درباره نرخ جديد اجاره و تمديد يا عدم تمديد اجاره نامه مهمان من بودند . قبل از اومدن اين زوج مسن چنان دلشوره و استرسي داشتم ( كه البته خيلي ارتباطي به اومدن اين بنده هاي خدا نداشت مسايل و موضوعات مختلفي هستن كه زنجيروار به هم وابستن و من بايد ظرف اين ماه در موردشون تصميم بگيرم ) خلاصه اين دوتا پيرزن و پيرمرد اومدن و به محض ورودشون تمام حس هاي منفي من ذوب شدن از بس اين مردمان خوزستاني گرمن و شريفن و صادقن !

و اين زن و شوهر از اون زوج هاي زحمت كشيده اي هستن كه يه عمر به معناي واقعي زحمت كشيدن و حالا دارن لذت سالم زيستنشون رو مي برن . خلاصه من كه از اونها خيلي راضي ام ،اونها هم از من اعلام رضايت داشتن . گفتن همه جوره باهات راه مياييم اگه بخواي اينجا بموني . اما من موندن يا نموندنم معلوم نيست .

شب داشتم موضوع رو براي مادرم تعريف مي كردم ، پيشنهاد داد بعد از ازدواج خواهر بيا وسايلت رو بذار اينجا ۶ ماه با هم زندگي مي كنيم من مزاحمت نمي شم ، كاري به كارت ندارم ، اگه ديدي با من مشكلي نداري اينجا بمون اگه اذيت شدي بعد برو دنبال خونه !

امروز يه طلبي از بيمه داشتم رفتم دنبالش و ديدم مداركي رو كه من همه اش رو تو يه پاكت فرستاده بودم براشون ، اون قسمتي رو كه هزينه اش زياد بوده گم كردن ، اون بخشي رو كه هزينه اش ۳۰ هزار تومن بوده تاييد كردن و به حساب ريختن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به قدري حرص خوردم به قدري حرص خوردم كه حد و حساب نداره .

آخه زبون نفهم ها من بدهكارم .