هیس ... دخترها فریاد نمی زنند !!!

كلاس چهارم و پنجم دبستان يه همكلاسي داشتم به نام ليلا . ليلا از يه خانواده ي خيلي خيلي پر جمعيت بود . وضع مالي خيلي بدي داشتند و همه ي خواهرها و برادرهاش ازش خيلي بزرگتر بودند و همشون ازدواج كرده بودند اما ليلا و يه برادرش كه دو سال از خودش بزرگتر بود تو خونه مونده بودند . پدر و مادرش هم همون وقت ها تقريبا پير بودند ديگه . ليلا اينا يه خونه ي آلونك مانند رو وسط  تپه هاي روبروي كوچه ي ما كه همش بيابون و خارزار بود و اصلا ساخت و سازي اونجا نشده بود اجاره كرده بودند !

ليلا دختر خيلي خيلي ساكتي بود . از نظر درسي هم خيلي ضعيف بود اما خيلي مهربون بود . تصويري كه از ليلا الان تو ذهنم هست دختريه كه زمستونها لبهاش ترك مي خورد و زخم مي شد . ليلا هيچوقت منو به خونه شون نبرد ، يه بار با هم تا يه جايي رفتيم و به من گفت تو همين جا وايستا تا من برگردم و من از دور ديدم كه رفت تو اون آلونك . اما ليلا خونه ي ما رو خيلي دوست داشت . البته كه وقتي مي اومد خونه ي ما به جاي اينكه با من بازي كنه همش پا مي شد خونه رو تميز مي كرد . كار مي كرد و من هيچوقت نمي فهميدم اين چرا نمياد بشينه با هم درس بخونيم يا بازي كنيم . 

از اونجاييكه پشت مدرسه ي ما يه مدرسه ي پسروونه بود كه برادر ليلا اونجا درس مي خوند . من برادرش رو مي شناختم و ديده بودمش . حتا دوستهاي برادرش رو هم مي شناختم . و باز از اونجاييكه من خيلي دختر شيطون و سر به هوايي بودم تو مسير خونه تا مدرسه يا برعكس به شدت شيلنگ و تخته مي انداختم و بازيگوشي مي كردم . اما ليلا يه جاهايي از مسير دست منو محكم مي گرفت و مي گفت از سر اين كوچه بايد بدوييم . و چنان منو مي دووند كه نفسمون تا يه ساعت بالا نمي اومد . وقتي ازش مي پرسيدم مي گفت خونه ي يكي از دوستهاي برادرش تو اين كوچه است و ما نبايد از اينجا رد بشيم . يا مثلا بعضي وقتها كه يه پسر بچه هاي خاصي رو از اون دور دورها مي ديد چنان منو محكم مي كشوند تو اولين كوچه و بعد هم آنقدر تو كوچه پس كوچه ها و ميانبرها منو مي دووند تا به يه جاهايي برسه و خيالش راحت بشه . با وجودي كه ما هر دو همسن بوديم اين برخوردها براي من فقط يه بازي بود اما براي ليلا ....

ليلا بعدها برام تعريف كرد كه اولين سالي كه اومدن تو اين محل ، توي ايام محرم ، برادر ليلا (فرض كنيد يه پسر بچه ي ۸-۷ ساله ي اون سال هااااااا ) دوست داشته بره تو هيات محل و كنار پسرهاي ديگه مثلا بره تو دسته يا بهش طبل و سنج و زنجير و پرچم و از اين چيزها بدن ، باهاش دوست بشن يا به قول معروف به بازيش بگيرن . اما پسرهاي نوجوون هيات هر دفعه برادر ليلا رو از هيات مي انداختند بيرون و اگه بازم مي رفته مي گرفتند و تا مي خورده مي زدنش . يه بار كه حسابي كتكش زده بودند براش يه شرط مي ذارن . اگه مي خواي فردا شب بياي تو هيات و راهت بديم تو دسته بايد فردا بعدازظهر خواهرت رو برامون بياري ...

و فردا بعدازظهر ، از اون راه خاكي كه ميري ، پشت اون تپه ها ، بعد از اون بيابوني ، ۶-۵ تا پسر نوجوون ليلا رو از برادرش تحويل گرفتند و ...

من واقعا بقيه اش رو نمي دونم .

و از وقتي ما از اون خونه رفتيم من ديگه از ليلا خبر ندارم . آرزوم اينه كه همسري در كنارش باشه كه زخم هاش رو مرهم كرده باشه ، روح پر از مهرش رو كشف كرده باشه و تا ابد از اون معدن غني مهر و محبت ، عشق زلال قلب ليلا رو استخراج كنه ...

خدايا عجيب بزرگي ....

دلاك ديشب تصميم داشت امروز صبح اول وقت كه سپيده زد بره  مطب روانشناسش بست بشينه كه ياالله بايد به من وقت بديد برم پيش مشاورم و من موردم اورژانسيه و بعد هم يه ديالوگ طوماروار واسه مشاور بينوا تدوين كرده بود كه تحويل طرف بده و نظر كارشناسي ايشون رو جويا بشه . اما به محض اينكه  پاش رو روي اولين پله ي ورودي محل كارش گذاشت ، ذهنش يه برنامه ريزي بي نظير ترتيب داد و بدين ترتيب خانم مشاور نجات يافت .

دلاك امروز بعداز كار ميره سينما فيلم گذشته ي اصغر فرهادي رو در حالي كه فقط دو تا سينما تو تهران اكرانش مي كنند ببينه . يه همچين آدم به روزيه اين دلاك هنردوست ما ! اما تا فاصله اي كه بين اتمام تايم كاري و شروع سانس وجود داره دلاك يه برنامه ي سيال داره كه يكي اش مي تونه گشت و گذار تو پاساژ ونك ، پاساژ آسمان ونك ، شهر كتاب ونك و اون كتابفروشي ِ زيرزمين دور ميدون ونك باشه يا قدم زدن تو پارك ساعي !

تو اين چند روز كه دل من گرفته بود خداي يكتا و بي همتاي من به دل دو تا از دوستهام يه دريچه ي بزرگ از نور الهي خودش تابوند كه بي نهايت خوشحالم كرد . اصلا اين كودك درونم تو شكم من يه بپر بپري مي كرد از ذوق كه خدا مي دونه . اين دو تا عزيز دل كه عاشق و معشوق مي باشند و ۷ ساله كه با هم دوست هستند اما هر دو خانواده مخالف بسيار شديد اين وصلت بودند و اين دوتا جيگرهاي من آنقدر غصه ها خوردند ، بي تابي ها كردند ، زيرآبي ها رفتند پدر سوخته ها ، و عاشقي ها كردند كه خدا مي دونه . آنقدر اين دو تا دوست داشتني هستند كه همه ي دوستها و آشناها عاشقشونن و از قضا خدا كه بهترين طراح صحنه ي هستيه يه عروسي بزرگ ترتيب داد و خانواده ي آقا پسر ، دختر خانم رو يه جور خيلي با عزت و احترامي ديدند .

وقتي ديشب اين خبر بهم رسيد فقط گفتم خدايا شكرت كه اگه خونه ي دل من ماتمكده است اما اين جور شكوهمند خونه ي دل اين دو تا جوون رو چراغوني كردي ، ريسه كشيدي ، كوچه ي دلشون رو خودت آب و جارو كردي و بوي اسفند و گلاب تو تمام محله ي وجودشون به پا كردي !

فردا نوشت : تو اين مملكت به اينترنت براي چك كردن برنامه ي فيلم هاي در حال اكران و همين طور به تلفن گوياي فلان سينماي معتبر نميشه اعتبار كرد . چون كلي سرچ مي كني بعد ميري فيلم گذشته رو ببيني كه از طريق تلفن گويا چك كردي و ديدي كه جزو فيلم هاي در حال اجراشونه اما وقتي ميري بليط بخري ميگن كه اجراي سينمايي اش تموم شده و مجبور ميشي بري يه فيلم ديگه رو ببيني ...

تو اين ده روز گذشته دلاك دو بار تنهايي رفته سينما . چقدر سينماها خلوت شدن !!!

پي نوشت خبري : آخه من قربون اون قلب هاي مهربون و دل هاي پر از نگراني تون برم ، وقتي هنوز هيچي واقعا هيچي براي خودم روشن نيست چطور انتظار داريد براتون توضيح بدم كه چه اتفاقي افتاده يا قراره چه اتفاقي بيفته ؟؟؟

آقاي خواستگار به دليل مسايل و مشكلات خانوادگي اش مثه مهاجرت غيرمنتظره ي خواهرش و بيماري مادرش و گرفتاري هاي كاري و شغلي خودش گره هايي براش پيش اومده تو اين چند ماه اخير كه من با چند تا از اين مسايل كنار اومدم و با چند تا مساله هم نمي تونم كنار بيام . حالا يه مدت فاصله لازمه تا هر دو تصميم بگيريم كه چه بايد بكنيم . خواهش مي كنم سوال نفرماييد . توضيح نخواهيد و ارشاد نكنيد . من قطعا به تجربه هاي روشنگر شما نياز دارم ولي اجازه بديد كه زمانش برسه تا ازتون درخواست كنم تجربه هاي گرانقدرتون رو در اختيارم بذاريد !!!

 

پي نوشت طلايي : دلاك عميقا به دعاهاتون نياز داره !

جوانه خواهم زد

ريشه از سنگ قوي تره

دست از روياهات بر ندار !

 

بدون شرح

 

استامينوفن كديين ممنوع

دنبال درمان مقطعي نباش .

اگه دندونت درد مي كنه و مسكن بخوري خودت رو گول زدي .

اگه بچه ات رو بخاطر كار بدش دعوا كردي و دو دقيقه ي بعد بغلش كردي تا گريه اش تموم بشه يعني فرصت يادگيري رو ازش سلب كردي .

اگه بخاطر كار بد شوهرت باهاش دعوا كردي اما دو روز ديگه بهش باج دادي تا بينتون فاصله نيفته يعني زر زيادي زده بودي .

اگه چيزي اذيتت مي كنه ، اگه ماههاست با خودت مي جنگي و شهامت گفتنش رو نداري ، اگه چيزي حقته و حقت پايمال ميشه ، يا بايد چشمت رو روي خودت ببندي و خار خواري ات رو تو چشمت تا ابد تحمل كني يا اگه گفتي اش و حقت رو خواستي بايد مقاومت كني و درد بكشي و پي درمان هم نباشي تا دست كم به خودت ثابت بشه كه حقت چي بوده . شايد ديگران هم بفهمن كه حق تو چي بوده ...

 

چشمه مي تونه سال ها خفته باقي بمونه و هرگز راه به بالا باز نكنه ! اما اگه جوشيد بايد جاري بشه . چاره اي جز خروشيدن و سنگ و صخره رو درنورديدن نداره . بايد بپيونده به همه ي آبهاي روان تا به رود برسه ، وقتي به رود رسيد ديگه حق نداره جا بمونه ، تازه بايد سرعتش رو بيشتر كنه ، مجبوره كه رنج رسيدن رو به جون بخره ، ديگه بازگشتي براش نيست ، اگه شك كنه محكوم به فنا ميشه ، اگه تن به رفتن نده گندابي به جا مونده از رود ميشه . رودي كه رنج رو به جون خريد به شكوه دريا مي رسه ...

دلاك چشمه اي شد كه جوشيد ، درد مي كشه و رنج ميبره تا به شكوه دريا برسه و در افق بدرخشه . شهامت اعتراض رو داشت و ۵ روزه درد گذر كردن رو داره به شرف وجودش مي خره !

مخ تاب دار !

تو همهمه ي جمعه بازار من و خواهر جلوي دستفروشي كه عود مي فروخت وايستاديم كه من عودهاي ملايم واسه خونه ام بخرم . هي اينو بو كرديم و اونو بو كرديم و اينا بعد آقاهه داشت به يه مشتري ديگه مي گفت اين عود رو هنوز نفهميدن وگرنه مثه فلان عود جلوي اينم مي گيرن ديگه وارد نميشه . من گفتم چطور مگه ؟ مگه اين چه عطري داره ؟ فروشندهه گفت مثه ۲۱۲ است ديگه . من دوزاريم نيفتاد . گفتم بده ببينم اين بوش چه جوريه كه قراره جلوش رو بگيرن . بسته رو داد دستم و بوش كرديم و ديدم واه واه چه بوي گندي ميده . گفتم نه آقا بيا بگير نمي خوام . تو دلم هم گفتم اين از اون عودهاست كه تا روشنش كنم سردرد سه روز ولم نمي كنه !

بعد از دو روز امروز صبح كه از در خونه اومدم بيرون يه هووووو بهم وحي شد كه مثه ۲۱۲ يعني چي !

انرژي : توانايي و قابليت انجام دادن كار ؟

انرژي هاي مثبتتون ، دعاهاي خيرتون كه بدرقه ي راه من كرديد غوغايي به پا كرد !

نمي دونيد با چه آرامشي سوت زنان داشتم مي رفتم به قتلگاه . اوه نه نه وعده گاه !

همه چيز عالي بود .

يه ربع قبل از قرار ، پدرم از اونجاييكه آدم بي نهايت صادق و بي شيله پيله ايه زنگ زده بهم . حالا منم تو تاكسي ، ميگه دلاك آخه من چي بايد بگم ؟ من نميدونم چي بايد بگم ؟ گفتم هر چي دلت مي خواد بگووووووووووووو .

رفتم رسيدم سر قرار . از قبل با آقاي خواستگار هماهنگ كرده بودم كه شما ۱۰ ذقيقه زودتر برو اونجا بشين مثلا خيلي منتظر و مشتاق مايي تا ما برسيم . با آقاي پدر هم دم در قرار گذاشتم كه يعني ما با هم رسيديم و از اون خانواده هاي خيلي مچيم . ( البته به آقاي خواستگار هم گفتم كه ما با هم نمي آييم چون مسيرهامون فرق داره ولي با هم مي آييم تو ) . كه هيچكدوم از اين سناريوها اتفاق نيفتاد و البته كه مهم هم نبود و تقريبا سه تامون همزمان رسيديم . ديدم اوه اوه آقاي پدر الهي قربونش برم چه تيپي زده ماشااله خودش يه پا داماد بود . يه شلوار خيلي روشن استخوني رنگ با يه پيرهن سبز روشن و سفيد . آنقدر رنگ لباسهاش شاد بود كه  از ديدن گاد فادر آنقدر ذوق كردم كه چندان تو بحر آقاي خواستگار نرفتم .

خلاصه رفتيم داخل سفره خانه سنتي و نشستيم . (همين جا بهتون يه توصيه كنم . اونم اينه كه هرگز با دوتا آقاي سن و سال دار پا نشيد بريد رستوران مختون رو مي خورن از بس در مورد موتور ماشين و سوپاپ و بلبرينگ و چك برگشتي و معامله و بيزينس و اينا حرف مي زنن . دلم مي خواست داد بزنم ) خلاصه اولش يه كم گپ زدن و من هم سعي در تلطيف فضا و حرفاي خودموني و ايجاد جرقه هايي براي بازگويي خاطرات خنده دار و ايجاد صميميت و اينا كردم . اما بعد ديگه پام رو كشيدم كنار و دست به سينه نشستم تا اين دو تا لباس رزم به تن كنند و برن به نبرد !

خلاصه سفارش كه داديم . پدرم اهم اهم گلوش رو صاف كرد و گفت : خب از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است و يه كمي خودش رو به سمت آقاي خواستگار كشيد . ( بميرم واسه آقاي خواستگار كه احتمالا در اين جا سكته هه رو زد )

پدر ازش پرسيد كه چقدر روي دلاك شناخت داريد ؟

چقدر از خصوصيات و شخصيتش مي دونيد ؟

مي دونيد كه قبلا ازدواج كرده ؟

مي دونيد چرا جدا شده ؟

و بعد از جواب دادن آقاي خواستگار به اين سوال . پدر از من پرسيد :

كامل براي ايشون توضيح دادي كه چرا جدا شدي ؟

و بعد محكم و قاطع گفت : نمي خوام كمبودهايي كه تو زندگي قبلي اش داشته اين بار هم داشته باشه !

و بعد پدر براي اولين بار شروع كرد از همخونه ي سابق من بدگويي كرد و به چند تا مورد اشاره كرد .البته كه من تو اون لحظه به شدت بغضو و غصه دار شدم از يادآوري مجددش و در عين حال عصباني هم شده بودم چون اصلا دوست ندارم كسي در مورد ايشون قضاوت بدي بكنه ( كه حالا توضيحاتش مفصله و هرگز كسي از من نشنيده كه بدي ايشون رو جايي بگم بدليل احترامي كه براي خودم و ده سال از زندگيم قائلم و ساير تعهدات اخلاقي اي كه با خودم دارم و بس كه حالا بماند )

در اينجا آقاي خواستگار درباره اينكه از بچگي مسووليت زندگي خانواده و خواهر و مادرش رو به عهده داشته و هيچ وقت كمبود و كوتاهي اي نكرده و توضيحات مفصل در مورد كارش و نحوه ي زندگيش و احساس مسووليتش و اينا گفت و پدرم اضافه كرد كه بله اين چيزها رو قبلا دلاك برام گفته بود و من هم خيلي پسنديدم !

و پدر در مورد نقش احترام متقابل تو زندگي و اعتماد و گذشت كه اساس يه زندگيه و اين صوبتا گفتند و من هم مثلا سراپا گوش !

و در نهايت پدر گفت كه همه چيز رو خودتون بايد مشخص كنيد و با اين حرف مثلا اختيار رو داد دست خودمون .

بعد هم ديگه حرفامون تموم شد و تشكرات و احترامات فائقه و اين حرفا . اومديم بيرون جلوي در سفره خونه تا ما بياييم به خودمون بجنبيم آقاي پدر با ما دوتا دست داد و خداحافظي كرد و مثه جت از عرض خيابون رد شد و رفت . و ما دوتا گيج و ويج به هم نگاه مي كرديم . بعد چند ثانيه دوزاريمون افتاد كه پدرم عزيزم اين حركت رو كرد كه ما راحت باشيم و اگه خواستيم بعد از اين ديدار با هم گپ بزنيم يا جايي بريم يا هر چيز ديگه اي راحت بشيم . قربون باباي چيز فهم !

البته كه من تلخ و تلخ و تلخ بودم و دوست داشتم قدم بزنم . بنابراين پيشنهاد آقاي خواستگار رو براي اينكه منو برسونه رو رد كردم و تا خونه پياده اومدم . تو راه داشتم چند تا خواستگار ديگه هم پيدا مي كردم هاااااااااا چون ساعت ۵/۱۰ بود كه رسيدم خونه و تا اون ساعت يه خانم چيتان پيتان كرده داشت خيابون ها رو پياده گز مي كرد .

برآوردي كه مي تونم بكنم از نشست ۱+۲ اينه كه براي اين آقايون همه چيز مثبت بود . چون از پدر من خيلي بعيده كه به اين راحتي با كسي كه نقش خواستگار دخترش رو داره صميمي بشه و درددل كنه و به يه سري چيزها اعتراف هم بكنه ! حس مي كنم آقاي خواستگار هم كاملا راحت بود و نشست گرم و صميمي اي بود .

حس من : خيلي خدا رو شكر كردم و از عمق وجود از اينكه شماها رو دارم كه برام دعا كرديد شاد بودم اما ... گرفته ام . چند روزي طول ميشه تا حالم خوب بشه . دوست دارم تنها باشم و فكر كنم . دوست دارم تو خودم فرو برم و غرق بشم .

لازمه كه يه نكته اي رو همين جا عنوان كنم . اين فضاي مجازي به من يه دوست داد . اون هم زماني كه من نسبت به دوستي هاي واقعي محتاط شده بودم چه برسه به دوستي هاي مجازي و اين دوست براي من دوست نموند . خود ِ خود ِ خود ِ يه خواهر بزرگ شد برام . نمي دونيد كه چطور اون وقتهايي كه لازمش دارم منو تو حريري از مهربوني اش مي پيچه . نمي دونيد كه حرفاش ، تجربه هاش ، مثل هاش ، همدلي هاش چقدر آرامش ميده به روح پر تلاطم دلاك اين روزها . بيتاست كه رو پيغامگير خونه ام يه پيغامي ميذاره كه قند تو دلم آب ميشه ، بيتاست كه زنگ مي زنه هول ميگه يه جايي برات پيدا كردم كه قيمت ملافه هاش خيلي مناسبه ، بيتاست كه مي پرسه پرده چه رنگي مي خواي بگيري ؟ مدل مبل هات رو انتخاب كردي ؟ بيتاست كه شادي به زندگيم تزريق مي كنه . آرامش به زندگيم تزريق مي كنه حتا اگه يه مزاحمي باشم كه ۵/۱۰ شب زنگ بزنم و عرررررررررررررررررررر بزنم براش .

بیا ای ناجی من

دلم كسي را مي خواهد

كسي كه سفت و محكم بغلم كند تا ديگر شانه هايم نلرزد

اما فرصت دهد در آغوشش هق هق گريه كنم

بابت گريه هاي بلندم سرزنشم نكند

دلم كسي را مي خواهد كه بفهمد حق دارم همين امروز ( كه اين همه برايش برنامه ريزي كرده بودم ) گريه كنم

دلم كسي را مي خواهد كه بگويد هر قدر مي خواهي گريه كن

حق داري گريه كني .

حق داري ترسيده و وحشتزده باشي

دلم كسي را مي خواهد كه بگويد دلاك اين بغض حق توست . اين ترس و وحشت حق توست .

دلاك اين شك كردن و ترديد و دل لرزه ها حق توست .

هر چه مي خواهي گريه كن !

ديشب دلاك از خانه ي خواهرش كه بر مي گشت ، ترسيده بود ، از اتفاقي كه در پيش است ترسيده بود ، شك كرد به باورهايي كه سخت به باورشان رسيد ، دلاك پشيمان بود از قراري كه هماهنگ كرده و خودش را بايت اين پشيماني سرزنش مي كرد . دلاك مي ترسيد كه تكرار شود روزها و شب هاي تاريكي كه از سر گذرانده ، دلاك وحشتزده بود از انتخابي كه اين بار انتخاب خودش بود ، دلاك آنقدر بچه گانه ترسيده بود كه دلش مي خواست همه چيز را بهم بزند . اما دلاك جرات نداشت به كسي حرفي بزند .

دلاك حناق گرفت و ساكت ماند .

شب كه چراغ ها خاموش شد ، دلاك در رختخوابش نشست ، زانوهايش را بغل كرد و با صداي بلند گريه كرد . دلاك فقط ترسيده بود و احساس بي پناهي مي كرد . دلاك نگران آينده بود .

صبح كه دلاك بيدار شد تلخ بود . تلخ مثل شكلات ۹۷٪ كه يه گاز ازش بزني بايد محتواي دهانت را تف كني بيرون !

هم اكنون به شدت نيازمند ياري سبزتون هستم

اولا ــ سه شنبه ( يعني فردا ) ساعت ۷ عصر آقاي خواستگار و گاد فادر ملاقات خواهند داشت . تمام انرژي هاي قوي و مثبت وجودتون رو به سمت آقاي خواستگار سرازير كنيد .

 

دوما ــ اگه جاي مناسبي تو مركز شهر مي شناسيد كه براي اين ملاقات مناسب باشه بهم پيشنهاد كنيد .

هر كدوممون مي تونيم يه بينوا باشيم

مي دونيد كه ژان والژان به اتهام دزديدن يك قرص نان به زندان محكوم ميشه . زندان ابد با اعمال شاقه ! در زندان به اين مرد درشت هيكل و خيلي قوي انگ زنداني خطرناك مي زنند و بعد از ۲۰ سال به ژان والژان ۳۰ روز مرخصي مشروط ميدن . در لحظه ي آزادي به او يك برگه ي محكوميت كه حكم مدرك شناسايي اش بوده مي دهند و در اين برگه ذكر شده بوده كه او يك زنداني خطرناك است ....

ژان والژان از زندان بيرون مياد . به عنوان يك زنداني خطرناك همه از او فراري بودند و طردش مي كردند ، نه كسي به او كار مي دهد و نه جايي براي خواب يا غذايي براي خوردن . تا اينكه با اسقف برخورد مي كند و اسقف او را به دير مي برد ، غذايش مي دهد و جايي براي خواب . شب هنگام ژان والژان نقره هاي كليسا را مي دزدد و فرار مي كند . پليس به ژان والژان مشكوك مي شود و نقره ها را پيدا مي كند . ژان والژان را به كليسا  نزد اسقف بر مي گردانند . اسقف با مهرباني به ژان والژان مي گويد : برادر يك جفت شمعدان نقره را كه به تو بخشيده بودم فراموش كردي با خودت ببري ! و به وي تاكيد مي كند كه خداوند تو را از تاريكي رهانده !

و اين برخورد اسقف ، در زندگي ژان والژان انقلابي بر مي انگيزد . ژان والژان دادگاهي در درون خود برپا مي كند كه قاضي و متهم خود اوست :

 آيا آنقدر سقوط كرده ام و آنقدر دير شده است كه چيزي جز فرياد نفرتم باقي نمانده ؟

فريادهايي در شب كه هيچكس نمي شنود

زندگيم جنگي بود كه پيروزي نداشت

چرا به اين مرد اجازه دادم وجدانم را بيدار كند و به من عشق بياموزد ؟

او با من مثل مردم ديگر رفتار كرد . او به من اعتماد كرد و مرا برادر صدا كرد . جان من را از آن خداوند مي داند .

آيا چنين اتفاقي ممكن است ؟

چرا كه من به نفرت از دنيا رسيده بودم . اين دنيايي كه هميشه از من متنفر بوده .

چشم را در برابر چشم بگير !

سنگدل باش !

اين تمام چيزي است كه تا به حال با آن زندگي كرده ام .

اين تمام چيزي است كه تا به حال دانسته ام .

يك كلمه از او كافي بود تا دوباره برگردم به زير شلاق و روي شكنجه گاه .

در عوض او به من آزادي پيشكش كرد

از درون شرمساري را مانند چاقويي حس كردم

چه روحي براي پيش بردن زندگيم مي آيد ؟

آيا راه ديگري نيز هست ؟

من تلاش مي كنم              ولي سقوط مي كنم                و شب مرا در بر مي گيرد

چو چشم مي دوزم به بيهودگي               به گرداب گناهانم

حالا از آن دنيا مي گريزم

از دنياي ژان والژان

ژان والژان حالا ديگر چيزي نيست

داستاني ديگر بايد آغاز شود !

 

و از اين لحظه به بعد شهردار مادلن آفريده مي شود كه مورد احترام و اعتماد تمام شهر مي شود و دادرس نيازمندان شهر است و اين چنين داستاني ديگر آغاز مي شود !

les miserables

به خواهرم ميگم : اين همكار معروفم صبح شنبه كه مياد سركار تمام سريال ها و فيلم هاي سينمايي رو كه پنج شنبه و جمعه ديده با جزييات كامل تعريف مي كنه . ديگه نمي دونم از دستش چي كار كنم ؟

ميگه خب تو شنبه ها رو مرخصي بگير از يكشنبه برو سركار !

حالا بر اثر حسن همجواري با ايشون ، شما هم مجبوريد در جريان فيلم شاهكاري كه من ديشب ديدم قرار بگيريد :

بينوايان محصول سال ۲۰۱۳

 

 

اين فيلم يه روايت موزيكال از بينوايان ويكتور هوگوست . ديالوگ ها به شكل اپرا اجرا ميشه و نكته ي منحصر بفردش اينه كه بازيگران بصورت زنده سر صحنه آوازها رو اجرا كردند و همون زمان صدابرداري فيلم هم انجام گرفته . اگه مثه من شيفته ي بينوايان هستيد اين شكل نو از داستان رو از دست نديد !

گفتم شيفته ياد اين افتادم كه اون زماني كه نوجوون يا خيلي جوون بودم با خودم فكر مي كردم در آينده وقتي بخوام ازدواج كنم ميگم مهريه ي من يك جلد رمان بينوايان با جلد چرمي كهنه و كاغذهاي زرد و بوي ناگرفته بايد باشه !

درباره بينوايان حرف هاي زيادي براتون دارم ...

با آسمون بودم

  ــ خدايا روشنش نكن ! خدايا روشنش نكن !

ــ آخخخخخخخخخخخخخخ جون هنوز روشن نشده !

ــ بذار بازم تاريك بمونه !

هجويات نصفه شبانه ي يك دلاك كم خواب و خسته كه صبح خيلي زود بايد پا شه ...

گزارش وار

ـ مادر بيمارستان بستري شد

ـ تمام آزمايشات و بررسي ها انجام شد تا اين لحظه همه چيز نرمال بوده و هنوز مشكل پيدا نشده . دكترها حدسيات جديدي زدن و در حال مطالعه ي موارد جديد هستند . دستشون درد نكنه كه مادر ما رو موش موشك خودشون كردن !

ـ من و خواهرم تو اين دو سه روز فوق العاده خنديديم چون با دختر ِ خانمي كه تخت بغلي مامان خوابيده بود دوست شديم و تو بيمارستان كلي به ما مادر و دخترها خوش مي گذرد ! جاي دشمنتان خالي !

ـ پدرم به تهران آمده ولي من هنوز نديده امش و در مكالماتي هم كه داشتيم به دليل وخامت حال مادر پيگير آقاي خواستگار نشده است .

ـ مادر آقاي خواستگار طي يك تماس تلفني با من جوياي احوال مادر شدند و توصيه هاي لازم را براي پرستاري از مادر فرمودند . وي افزود كه پس از بهبودي مادر خدمت ما شرفياب خواهند شد !

و خدايي كه در اين نزديكي است (2)

 

....

 

متاسفانه بخاطر مشغله ي ذهني زياد نمي تونم فكرم رو متمركز كنم بنابراين تو مود نوشتن نيستم . ببخشيد .

و خدایی که در این نزدیکی ست (1)

اونوقت الان بايد از حجم عظيم شادي اي كه تو دلمه براتون بگم يا غم سهمگيني كه تو كنج دلم نشسته ؟

زندگي پر از حوادثي است كه براي ما اتفاق مي افتند . همگي هم خنثي ِ خنثي هستن . اين باورها و افكار ماست كه بار مثبت يا منفي به حوادث پيرامونمون ميده . اين درس مهميه كه تا كنه وجود من اون رو فراگرفته و همينه كه در اين لحظه تو يه آرامش بي نظير غوطه ورم .

يه خدايي دارم من كه با نهايت مهربوني اش مادرم رو مريض كرد . مادر زبر و زرنگ و رو پاي من رو طوري زمين زد كه هيچ راهي جز جراحي براش نموند . همين خداي خوب و مهربون يه عمل ديسك ساده ي كمر رو كه هزاران نفر اطراف خودمون انجامش داده بودن و دوره ي نقاهتشون هم خيلي سخت نبوده رو به عملي تبديل كرد كه دو تا از مهره هاي كمر مادر رو عوض كردن و ۶ تا پلاتين هم تو كمرش كار گذاشتن . خداي گشايشگر و بي همتاي من ، روزهايي رو بعد از عمل براي ما پيش آورد كه با شك و ترديد به پاهاي لاغر و نحيف مادر نگاه مي كرديم كه آيا روزي ميرسه كه اين پاها توان راه رفتن داشته باشن ؟ و با شكوهترين روزي كه برامون خلق كرد ، روزي بود كه مادر كنترل ادرار و مدفوعش رو از دست داد و من و خواهر كه اصلا تجربه ي چنين موقعيتي رو نداشتيم فقط با ترس به هم نگاه كرديم . فقط يك لحظه طول كشيد تا من و خواهر به تجربه و عيني بفهميم كه با وجود همه ي اختلاف نظرها و اختلاف سليقه ها و هر چيز ديگه اي تو اين مقطع فقط و فقط بايد دستهامون رو تو هم گره كنيم و هرگز هم رهاشون نكنيم . و اون لحظه نظر لطف خدا بود به من و خواهرم كه ستاره هاي درشت و نوراني آسمونش رو روي پيشوني ما نصب كرد تا افتخار اين رو داشته باشيم كه زير مادر لگن بذاريم و .......

خداي بزرگ بزرگ بزرگ من درد رو با شدت و حدت غير قابل تحملي تو پاي مادر من مهمون كرد . هر روز بيشتر از روز قبل ، تا حدي كه پا ساعت به ساعت بيشتر ورم مي كرد و رنگش تيره مي شد  و ديروز دكتر جراح دستهاش رو به تسليم بالا برد و اعلام كرد كه مشكل مادر خارج از حيطه ي تخصصي ايشونه !

ديروز متخصصين مختلفي از جراح مغز و اعصاب ، ارتوپد ، داخلي ، غدد داخلي مادر رو ويزيت كردن و نظر آخر اين بوده كه مادر بايد دوباره بيمارستان بستري بشه تا يه تيم پزشكي مشكل رو پيدا كنند و بعد مهارش كنند !

اين پست ادامه داره اما نويسنده بايد تا يه ربع ديگه خودش رو به بيمارستان برسونه . منتظر خبرهاي خوب باشيد !

ناقابل ولي تاثيرگذار

يه دوست خوب و مهربوني دارم كه قرار بود آخر هفته اي كه گذشت خانوادگي برن شمال . فلذا به من پيشنهاد داد كه بيا و كليد خونه ي ما رو بگير و آخر هفته برو خونه ي ما واسه خودت بخور و بخواب و استراحت كن !

عزيز دلم يخچال رو پر كرده بود ، انواع و اقسام خوراكي هاي مورد علاقه ام رو تدارك ديده بود . يه عالمه فيلم و رمان و كتاب شعر ، ملافه ها و حوله و وسايل حمام تميز برام گذاشته بود . با دوستهاي مشتركمون هم هماهنگ كرده بود كه اين بچه رو تنها نذارين !

و كيه كه ندونه دلاك با تنهايي زنده ميشه ؟  بنابراين كليه راههاي ورودي به خونه ي ميزبان رو قفل كردم و تنهاي تنهاي تنها موندم !

از چهارشنبه عصري من كوچ كردم به منزل اونها . و واقعا اين ۳ روز رو خوش گذروندم . البته پلكيدن تو خونه ي مردم وقتي كه صاحبخونه نيست يه احساسي به آدم ميده كه تا حالا تجربه نكرده بودم ، هم احساس مي كردم اومدم خونه ي مردم دزدي چون جاي هيچي رو نمي دونستم و هي بايد تمام كابينت ها رو مي گشتم تا يه چيزي رو پيدا كنم و هم از بس اونجا راحت بودم احساس مي كردم رفتم هتل ! چون حوله برام آماده بود ، صابون نو ، مسواك نو ، ...

چهارشنبه رفتم آرايشگاه ، ناخن هام رو ديزاين كردم و آنقدر طرحي كه رو ناخن هام كشيد خوشگل بود كه دوست داشتم درسته قورتشون بدم . تو آرايشگاه همه اومده بودن تا ناخن بكارن يا ترميم كنن و نمي دونم پايه بزنن واسه ناخنشون ! اما من فقط طراحي داشتم . يكي از اين خانم ها كه به قول خودش هر ماه بايد يه عالمه پول بده واسه اين كار ، وقتي نشسته بودم تا ناخن هام كاملا خشك بشه اومد بالا سرم و ناخن هام رو نگاه كرد و گفت كاش من قبل از اينكه لاك بزنه واسم اين مدل شما رو ديده بودم ، بعد يه كم خم شد و ناخن هام رو دقيق نگاه كرد و گفت ناخن هاي خودته ؟ گفتم بله . يه مدلي برگشت گفت خووووووووووووووووووووووووووووووووووووش به حالت ! گفتم اين جوري كه شما گفتي من پام رو از اين در بيرون نذاشته ناخن هام كه سهله انگشت هام قطع ميشه . دختره مرد از خنده !

پنج شنبه صبح هم بعد از خوردن صبحانه رفتم تجريش گردي ، ته دلم بدم نمي اومد كه برم يه كم فروشگاه هاي لوازم خانگي رو بچرخم تا واسه خريدهاي آينده ايده بگيرم يا اصولا دريابم كه چه چيزهايي تو بازار موجوده يا چه مدل هايي الان رو بورسه ! اما اولين مغازه اي كه منو به كام خودش كشيد يه نمايندگي صندل و دمپايي بود .

و من يه جفت صندل روفرشي كرم خووووووووووووووووووووووووجل واسه خودم خريدم كه آنقدر واسش ذوق كردم ، آنقدر تو دلم يكي بالا پايين پريد و بشكن و بالا بنداز راه انداخت كه نگو و نپرس . وقتي تو مغازه صندل ها رو پام كردم و ديدم  ناخن هاي خوشگل و كشيده و لاك هاي سرخابي پام چقدر ماه شدن داشتم از ذوق غش مي كردم .

اين صندل رو مي ذارم كنار واسه خونه ي جديد ! صندل هام رو پام مي كنم و تو خونه قر مي ريزم و كارهاي خونه رو انجام مي دهم . بعد هم مي شينم رو مبل پام رو مي اندازم رو پام و در حاليكه ليوان نسكافه ام رو هورت مي كشم با صندل هام لخ لخ بازي مي كنم !

بعد هم رفتم سراغ پارچه فروشي ها و پارچه هاي ملافه اي رو ديد زدم و بررسي كردم . خانم هايي كه پيشنهاد بنفش داده بودن هيچكدوم از ملافه هاي بنفش ، طرح جالبي نداشتن . اما يه ملافه ي گل درشت رنگ و وارنگ از همه رنگ ديدم كه دوسش داشتم اما خب آدم عاقل كه واسه خريد ملافه نميره تجريش كه جيزززززززززززززززززززززه !

بعد هم هي تو مغازه ها گشتم و ظرف ها و دكوري ها رو ديدم و نقشه كشيدم و برگشتم خونه ي دوستم . ناهار خوردم و تو خونه چرخيدم . وقتي اومدم خونه يادم افتاد كه صندل هام هم با رنگ سنگ هاي كف خونه سته و هم با رنگ فرش هام ! بعله ما يه همچين آدم ست كني هستيم !

جمعه هم روزي بود كه بايد بر مي گشتم خونه . بنابراين خونه ي صاحبخونه رو جارو كشيدم ، تي كشيدم ، گردگيري اساسي كردم و باقي غذاهايي كه از بيرون آورده بودن و ذره ذره تو يخچال مونده بود رو خوردم و برگشتم به آغوش خانواده !

پي نوشت ۱ : تو خونه ي مامانم يكي از كابينت ها رو خالي كردم و وسايلي رو كه مي خرم براي خونه ام اونجا مي ذارم . ديشب تعدادشون به ۴ فقره رسيد ! صندل ها رو گذاشتم كنار سه فقره ي قبلي و گفتم همين جا منتظر باش تا وقت رفتن برسه !

پي نوشت ۲ : يك سرويس قابلمه ي چدن نمي دونم چند پارچه اهدايي از طرف آقاي خواستگار به عروس خانم ! لي لي لي لي لي لي لي !!!!! هنوز تو انباري خونه شونه و من به وصال اين جيگرطلاهام نرسيدم !

خوب شو !

موضوع خيلي پيش پا افتاده بود ، آنقدر چيپ كه روت نشه اصلا براي كسي بگي كه من از چي دلخورم ، يا شايد دليل واقعي اش آنقدر محو بود كه خودم هم هر چي تو ذهنم كنكاش مي كردم كه آخه دلاك جونم قربونت برم تو الان از چي ناراحتي ؟ جز يه سري جواب پرت و پلا هيچي براي گفتن نداشت !

اما همون دليل محو و گنگ مثه كژدم هي زهر به جانم مي ريخت ، هي زهر و هي پادزهرهاي من اثر نمي كرد . تا اينكه حريف شد و ذهنم رو فلج كرد . يه هو خودم رو پيدا كردم كه تسليم تسليم يك موج قوي منفي يه گوشه ي اين دنيا كز كرده و سرش رو بين زانوهاش قايم كرده !

صبح دوستم خبر بيماري يكي از دوستان دورمون رو كه يه دختر همسن و سال خودمونه و يه تومور تو مغزش پيدا شده و دكترا بهش گفتن كه دخترك زياد فرصت نداره ! مغز رو باز كردن و ديدن بهتره كه دست بهش نزنن و دوباره دوختنش رو بهم داد .

در جا گفتم دلاك !سه روز رو دادي دست باد كه مفت و ارزان ببرد عمر گران را ! دست بردار ! خوش باش ! زنده اي ! سالمي ! دلاك !

گوشش بدهكار نبود . دوست داشت غمگين باشد !

عصري با خواهرم رفتيم قدم بزنيم و هوايي تازه كنيم . سه عدد آبكش گوگوليه بنفش خوشششششششش رنگ براي خانه ام خريدم . ذوق و شوق بنفشي ام فقط يكساعت دوام آورد .

باز رفت صندوقچه ي ماتمزده اش را باز كرد و نشست به عزا ! گوشش را كشيدم كه آخه آدميزاد اينقدر كتابهاي روانشناسي مي خواني ، فايل هاي صوتي مختلف گوش مي دهي ، از صبح تا شب سايت هاي مختلف رو شخم مي زني ، مشاور و روانشناس هات رو كه ديگه كشتي ، اونوقت به همين راحتي اين جور عميق مي ريزي بهم ؟

اما نشد كه نشد . ديشب تا ۴ صبح با بالشم مي جنگيدم . از اين پهلو به اون پهلو . ساعت ۴ صبح پا شدم چراغ رو روشن كردم و نشستم جلوي آينه .

دلاك ! جان من برنامه ي آخر هفته را با بداخلاقي هات خراب نكن ! اين همه برنامه ريزي واسه ۳ روز استراحت و خوش گذروندن ! ميشه بي خيال شي ؟ به آدمي فكر كردم كه هزار مدل هماهنگي كرده كه آخر هفته من بتونم يه فراغت داشته باشم ، به آدمي كه مي دونستم تو ذهنش الان ليست رستوران هايي كه بايد بريم ، فيلم هايي كه دوست دارم ببينم ، مي دونم تخته نرد و تخمه و آجيل و ميوه رو هم تدارك ديده ، با اون سري از دوستها كه مي دونه من باهاشون بيشتر حال مي كنم خبر داده كه به قول خودش يه كم بخندم !

دلاك ! زندگي همين فرصت هاست ، همين فرصت هاي گذرا براي شاد بودن !

حتما پدرم صلاح من رو بهتر مي دونسته !

خيلي سال پيش پدرم با ازدواج ما مخالفت كرد و پررنگ ترين دليلش اين بود كه :

ـ چرا اين پسره تو يه كشور ديگه كار و زندگي مي كنه ؟ حتما آدم بي عرضه ايه و اينجا نتونسته كار پيدا كنه كه رفته اونجا كار مي كنه !

در حاليكه اون زمان ، اون كشور مهد سرمايه گذاري ايراني ها بود و ملت خودشون رو مي كشتن تا يه جوري خودشون رو اونجا بند كنند .

من دوسش داشتم اما روم نمي شد بهش بگم اگه منو مي خواي كارت رو ول كن بيا اينجا باهام ازدواج كن .

خيلي سال بعد وقتي كه حتا ازدواج كرده بودم ، خبرش رو كه از يكي از دوستهام گرفتم . گفت برگشته ايران و اينجا زندگي مي كنه . و من عميقترين آه زندگيم رو كشيدم !

يه مدت بعد كه باز خبرش رو گرفتم ، شنيدم با همون سرمايه اي كه اونجا جمع كرده ، يه بيزينس درست و حسابي اينجا راه انداخته و اون روزها در شرف افتتاح دفتر كاري شركتش ( اونهم چه دفتري !!! ) تو يه قسمت تجاري شهر بود !

همين امروز اتفاقي خبر شدم كه علاوه بر اون شركت واردات و صادرات و كلي كارمند و اينا ، همين امروز اولين شعبه از رستوران هاي زنجيره اي اش رو هم افتتاح كرده !

اون آدم اولين عشق زندگي من بود و يادآوري روزهاي عاشقيش هنوز برام شيرينه از بس پاك و بي آلايش بود .مي دونم كه هر جا كه هست امروز براش روز خوبيه ، روزيه كه شاده . براي موفقيت هاش دعا مي كنم !

دو  دورو  دو دور خبردار    باباش اومد به كارزار

حالا وسط اين اوضاع ، ديشب آقاجان ورداشته زنگ زده كه : سلام عليك . حال احوال ؟ مامانت خوبه ؟ چه خبر ؟ ديگه چه خبر ؟ من هفته ي ديگه دارم ميام تهران هااااااااااا . ديگه چه خبر ؟

كيه كه ندونه معني اين حرف چيه ؟

من به آقاي خواستگار هشدار داده بودم كه تا به مامانت چيزي نگي و ايشون رو در جريان همه چيز نذاري من اجازه نمي دم با بابام مذاكره كني !

داشتم براش تعريف مي كردم كه اينجوري شد و بابا اينجوري گفت ، حالا منم تصميم دارم كه براي اينكه بتونيم از بابا فرصت بگيريم بهش بگم كه تو رفتي شهرستان و درگيري و سرت شلوغه اين دفعه هم نمي توني باهاش حرف بزني . يه هوو برگشت گفت نه ديگه ميرم با مامانم صحبت مي كنم حالا بالاخره يه چيزي ميشه ديگه .

صرفا جهت اطلاع : مادر آقاي خواستگار كاملا من و خانواده ام رو مي شناسه . حتا مي دونه كه گل پسر قندعسلش منو دوست داره و از اين صوبتا . گهگاهي هم با من تماس تلفني داره و روابطمون خيلي دوستانه است . اما به دليل مشكلات و بيماري اي كه ايشون دارن ، هيجان براشون خوب نيست به همين خاطره كه تا حالا آقاي خواستگار از تصميمش براي ازدواج با من به مادرش چيزي نگفته !

شايد اين بار كه پدرم مياد تهران مجبور بشيم يه جلسه ي معارفه بذاريم كه پدرم با آقاي خواستگار صحبت كنه . البته كه پدر من هم از قبل ايشون رو مي شناسن و در جريان جزييات زندگي خودش و خانواده اش هم هست !

اون روي سكه

از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون از روزي كه ما به منزل اين خانم والده مون اينا نقل مكان كرديم ، مريضيم . اول اولش كه چون مادر رو مي بردم حمام و وقتي مي آوردمش بيرون از ترس اينكه مادر سرما نخوره ، رعايت حقي كه به گردن شكسته مون داشت رو مي كرديم و اول مادره رو خشك مي كرديم و لباس مي پوشونديم و بعد خودمون رو خشك مي كرديم . اين جوريا بود كه سرما خوردم چه سرمايي ! بعد از دو هفته هنوز شبها سرفه نمي ذاره بخوابم و گلاب به روتون خلط و اخلاط و آبريزش بيني هم دست از سر ما بر نمي داره . هنوز سرماخوردگي خوب نشده بود كه يه ورم كوچولويي روي پلكم پديدار گشت . بعد از چند ساعت به تعبير مادر خانم گل مژه و به تعبير دكي جون آبسه اي ما رو در بر گرفت . اما مديونيد اگه فكر كنيد حالا گل مژه است ديگه !!! از اون لحظه چيزي به اسم چشم و چال تو صورت ما ناياب شد و به جاش بالن هوا كردن وسط صورت نامبرده . يعني دو تا پلكم چنان ورمي كرده كه يه چيزي تو مايه هاي همسر شرك شدم . به لطف و كرم خدا درد نداره فقط خيلي خوشگلم كرده ! حالا اين خدا جون بزرگ و قادر مطلق نه كه ديده خيلي داره به من خوش مي گذره از صبح آفتاب نزده ور داشته يه پريود خفني گذاشته تو كاسه ي ما كه قربونش برم با تبر مي زد كمر ما رو دو نصف مي كرد خيلي بيشتر حال مي كرديم .

حالا همه اينا رو داشته باشيد تا براتون بگم كه مادر خانم ما بعد از گذشت يكماه از عمل جراحي هنوز ، بله هنوز داره مي ناله از درد . ماشااله پشتكاري هم داره ها والله باطري ساعت بعد از يكماه تموم مي شه و ساعته مي خوابه اما اين مادر ما هزار الله اكبر از انرژي اتمي جون مي گيره . شبها با خاموش شدن چراغ ها و دراز كشيدن اين دلاك فلك زده در رختخواب همجوار مادر ، ناله هاي سوزناك شروع مي شه ، تا ساعت ۲ نصفه شب مادربزرگ مرحومم رو با انواع و اقسام اصوات و لهجه ها صدا مي كنه و تن اون خدا بيامرز رو تو گور مي لرزونه كه :

ــ اي مادرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

ــ اي مادر جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

ــ آي ننه

ــ آي ننه جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

ــ اوي ننه ننه ننه ( ۱۰۰ بار در دقيقه )

وقتي مادر بزرگ مرحوم وساطتي نكرد . بعد از ساعت ۲ شب تا ساعت ۵/۳ صبح با صداي بلند براي سلامتي همه ي بيماران ، همه مريض هايي كه روي تخت بيمارستانن ، يا اونهايي كه تو خونه ان ، حتا ! حتا اونهايي كه يه مريضي اي دارن ولي هنوز خودشون خبر ندارن !!! دعا مي كنه و يقين دارم كه يه جونم مرگ شده اي به اين مادر ما گفته كه خدا صبح ها پرونده ي مريض ها رو اصلا ورق هم نمي زنه و اگه ساعت ۳ نصفه شب واسشون دعا كردي كه كردي اگه نكردي تا صبح همه ي مريض ها جان به جان آفرين تسليم خواهند كرد !

حالا اين موسيقي متن ساعت ۵/۳ صبح قطع مي شه و اين دلاك مجوز داره كه كپ مرگشو بذاره چون ديگه لورازپام ۲ ميل اثر كرده و مادر از بس فكش جنبيده از نفس افتاده و بيهوش شده ان شاء الله تعالي !

اما دقيقا ۳ ساعت بعد آلارم موبايل زنگ مي زنه كه دلاك خانم زپلشك اگه فكر كردي مي توني آسايش داشته باشي پاشو پاشو كه بايد جون بدي و بري سركار ! و بيمار طفلكي كه تا صبح درد كشيده لاينقطع مي خوابه تا ۱۱ صبح و من ميام سركار و چرت مي زنم و به زمين و زمان فحش و فضاحت ميدم و لحظه شماري مي كنم كه تعطيل شم و برم خونه تا يه چرتي بزنيم حال بياييم . وقتي مي رسم خونه ناهار رو گرم مي كنم و در معيت مادر مكرم مي زنيم بر بدن و من دراز به دراز پايين پاي مادر از هوش ميرم . همچين كه يكساعت غلت و واغلت زدم و تازه خوابم گرفته و چشمهام سنگين شد ، مادر انواع و اقسام صداهاي ريز رو از خودش ، از تختش ، از بندهاي كرست كمرش كه هي باز و بسته شون مي كنه ، از قرص خوردن هاش و خلاصه از هر ابزار در دسترس در مياره كه چي ؟ كه حوصله اش سر رفته از بس من خوابيدم ! دق كرد از بس به سقف چشم دوخت ! چشمهاش سفيد شد از بس به سقف نگاه كرد ! ووي ووي دلاك باد نكردي اينقدر خوابيدي ؟ آخه خواب هم اينقدر ميشه ؟ بايد بري دكتر !!! شايد كم خوني داري اينقدررررررررررررررررررر مي خوابي !!! برو خودتو معالجه كن !!!

خلاصه سر مرگ از رو بالش بر مي دارم و كورمال كورمال با اين چشمهاي نابينام ميرم دو تا چايي ديشلمه مي ريزم و ميام . در همون لحظه مادر يه ليست ميذاره كف دستم كه اين چيزها رو تو خونه نداريم برو بخر . خب مادر جون ، چرا ديروز كه رفتم خريد اينا رو نگفتي ؟ خب دخترم اينا امروز كه تو نبودي تموم شدن ! جل الخالق چه به روز ! از ساعت ۵ بعداز ظهر هم ميگه شام چي بخوريم ؟ و به محض قورت دادن آخرين لقمه ي شام هم ميگه : حالا ناهار فردا چي بخوريم ؟ اگر هم اعتراض كنم ميگه : وااااااااااااا من بخاطر تو ميگم وگرنه كه خودم با يه لقمه نون و پنير سيرم !

همه ي اينها رو هم اگه به ديده ي اغماض بنگريم و بذاريم رو حساب دين مادري و اين صوبتا ، من نمي دونم اين تخت بيماريه كه اين مادر ما روش خوابيده يا رصدخانه ي مراغه . حالا خوبه كه چشمهاش آب مرواريد داره و به حول و قوه ي الهي لباس عافيت كه به تن كنه بايد بريم سراغ پروژه ي بعدي كه عمل آب مرواريد باشه ( به قرآن اگه من تا اون موقع زنده باشم ) ، خلاصه كه همچين مياي دو دقيقه بشيني رو مبل و اين پاتو بندازي رو اون پا و ژست دخترهاي فداكار و واسه خونه و خانواده جون بده رو بگيري ، بر مي گرده ميگه اوه اوه چه خاكي نشسته رو يخچال !!!!!!! تو نمي بيني من از اينجا قشنگ دارم مي بينم ! رو تلويزيون رو ببين چه خاكي گرفته ! رو درهاي كابينت يه من خاك گرفته هييييييييي هيش كي هم نيست يه دستمال بهشون بكشه ! دور شكرپاش نوچ شده ! اين قندون لك شده ! اون سيني جرم گرفته وايتكس مي خواد ! كف حمام يه لايه كبره بسته !!!!!!!! زير تختم قيامته از كثيفي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اين يعني نشين جانم نشين ، آنقدر راه برو تا تو هم ديسك و صفحه ات بسوزه و همين بغل خودم بخوابي ...

روزي خدا شاهده ، لال شم اگه دروغ بگم ، جوون مرگ شم اگه اغراق كنم ، روزي يك ميليون بار غر مي زنه كه چرا شبكه هاي م ا هواره قطع شده ، الان يك ماهه كه سريال هاي كوفت گرفته ي جم رو نديده ، خدايا يعني چي به سر حوا اومد ؟ تپراك بدبخت چي به سرش اومد ؟ اون خرم سلطان خير نديده چي كار كرد ؟

خدايا بيا بشين دو كلوم حرف بزنيم با هم اين جماعت وبلاگ خون بفهمن ما هم خدايي داريم آخه ! ببين خدايا اگه اون بالا بالاها نشستي و از اون بالا منو هركول مي بيني به جون بچه ام عدسي ات محدبه ! اگه اين برو بازوي منو همچين پر و عضله اي مي بيني تو رو قرآن يه كم بيا نزديكتر ، خودت مي بيني از اين خبرها نيست به خدا ، اگه اين فرشته مرشته ها واست خبر آوردن كه اين دلاكه ، با رستم نسبتي داره و رويين تنه و يال و كوپالي داره به خدا تو اينها هم عامل نفوذي هست ها ! شايد يارو فرشته هه مزدور آمريكايي بوده وگرنه بيا من جلوي خودت برم رو وزنه حالا حالا جا دارم تا به ۶۰ برسم ! به خدا شايعه كردن . آ خدا من همين آب دماغم رو بالا بكشم هنر كردم  بي خيال ما شو . برو يه دونه از اون تپل مپل هاشو پيدا كن .

 زدي كور و شَلم كردي حالا هم توقع داري در حد خدمات سريال پرستاران سرويس بدم ؟ والله به خدا اونها هم انگيزه هاي پر رنگ داشتن كه از اون كارها مي كردن ها ! يا حداقل خوبم كن جون داشته باشم به هر سازي كه مادره مي زنه من برقصم .

هر كي بياد كامنت بذاره كه آخي تو رو خدا نگو مادره و وظيفته و دلداري و اينا مي زنم پاي چشمش عين خودم شه . اصاب مصاب ندارم هيچ رقمه ! حواستون رو جمع كنين ، گفته باشم !