هیس ... دخترها فریاد نمی زنند !!!
كلاس چهارم و پنجم دبستان يه همكلاسي داشتم به نام ليلا . ليلا از يه خانواده ي خيلي خيلي پر جمعيت بود . وضع مالي خيلي بدي داشتند و همه ي خواهرها و برادرهاش ازش خيلي بزرگتر بودند و همشون ازدواج كرده بودند اما ليلا و يه برادرش كه دو سال از خودش بزرگتر بود تو خونه مونده بودند . پدر و مادرش هم همون وقت ها تقريبا پير بودند ديگه . ليلا اينا يه خونه ي آلونك مانند رو وسط تپه هاي روبروي كوچه ي ما كه همش بيابون و خارزار بود و اصلا ساخت و سازي اونجا نشده بود اجاره كرده بودند !
ليلا دختر خيلي خيلي ساكتي بود . از نظر درسي هم خيلي ضعيف بود اما خيلي مهربون بود . تصويري كه از ليلا الان تو ذهنم هست دختريه كه زمستونها لبهاش ترك مي خورد و زخم مي شد . ليلا هيچوقت منو به خونه شون نبرد ، يه بار با هم تا يه جايي رفتيم و به من گفت تو همين جا وايستا تا من برگردم و من از دور ديدم كه رفت تو اون آلونك . اما ليلا خونه ي ما رو خيلي دوست داشت . البته كه وقتي مي اومد خونه ي ما به جاي اينكه با من بازي كنه همش پا مي شد خونه رو تميز مي كرد . كار مي كرد و من هيچوقت نمي فهميدم اين چرا نمياد بشينه با هم درس بخونيم يا بازي كنيم .
از اونجاييكه پشت مدرسه ي ما يه مدرسه ي پسروونه بود كه برادر ليلا اونجا درس مي خوند . من برادرش رو مي شناختم و ديده بودمش . حتا دوستهاي برادرش رو هم مي شناختم . و باز از اونجاييكه من خيلي دختر شيطون و سر به هوايي بودم تو مسير خونه تا مدرسه يا برعكس به شدت شيلنگ و تخته مي انداختم و بازيگوشي مي كردم . اما ليلا يه جاهايي از مسير دست منو محكم مي گرفت و مي گفت از سر اين كوچه بايد بدوييم . و چنان منو مي دووند كه نفسمون تا يه ساعت بالا نمي اومد . وقتي ازش مي پرسيدم مي گفت خونه ي يكي از دوستهاي برادرش تو اين كوچه است و ما نبايد از اينجا رد بشيم . يا مثلا بعضي وقتها كه يه پسر بچه هاي خاصي رو از اون دور دورها مي ديد چنان منو محكم مي كشوند تو اولين كوچه و بعد هم آنقدر تو كوچه پس كوچه ها و ميانبرها منو مي دووند تا به يه جاهايي برسه و خيالش راحت بشه . با وجودي كه ما هر دو همسن بوديم اين برخوردها براي من فقط يه بازي بود اما براي ليلا ....
ليلا بعدها برام تعريف كرد كه اولين سالي كه اومدن تو اين محل ، توي ايام محرم ، برادر ليلا (فرض كنيد يه پسر بچه ي ۸-۷ ساله ي اون سال هااااااا ) دوست داشته بره تو هيات محل و كنار پسرهاي ديگه مثلا بره تو دسته يا بهش طبل و سنج و زنجير و پرچم و از اين چيزها بدن ، باهاش دوست بشن يا به قول معروف به بازيش بگيرن . اما پسرهاي نوجوون هيات هر دفعه برادر ليلا رو از هيات مي انداختند بيرون و اگه بازم مي رفته مي گرفتند و تا مي خورده مي زدنش . يه بار كه حسابي كتكش زده بودند براش يه شرط مي ذارن . اگه مي خواي فردا شب بياي تو هيات و راهت بديم تو دسته بايد فردا بعدازظهر خواهرت رو برامون بياري ...
و فردا بعدازظهر ، از اون راه خاكي كه ميري ، پشت اون تپه ها ، بعد از اون بيابوني ، ۶-۵ تا پسر نوجوون ليلا رو از برادرش تحويل گرفتند و ...
من واقعا بقيه اش رو نمي دونم .
و از وقتي ما از اون خونه رفتيم من ديگه از ليلا خبر ندارم . آرزوم اينه كه همسري در كنارش باشه كه زخم هاش رو مرهم كرده باشه ، روح پر از مهرش رو كشف كرده باشه و تا ابد از اون معدن غني مهر و محبت ، عشق زلال قلب ليلا رو استخراج كنه ...
