دو دورو دو دور خبردار باباش اومد به كارزار
حالا وسط اين اوضاع ، ديشب آقاجان ورداشته زنگ زده كه : سلام عليك . حال احوال ؟ مامانت خوبه ؟ چه خبر ؟ ديگه چه خبر ؟ من هفته ي ديگه دارم ميام تهران هااااااااااا . ديگه چه خبر ؟
كيه كه ندونه معني اين حرف چيه ؟
من به آقاي خواستگار هشدار داده بودم كه تا به مامانت چيزي نگي و ايشون رو در جريان همه چيز نذاري من اجازه نمي دم با بابام مذاكره كني !
داشتم براش تعريف مي كردم كه اينجوري شد و بابا اينجوري گفت ، حالا منم تصميم دارم كه براي اينكه بتونيم از بابا فرصت بگيريم بهش بگم كه تو رفتي شهرستان و درگيري و سرت شلوغه اين دفعه هم نمي توني باهاش حرف بزني . يه هوو برگشت گفت نه ديگه ميرم با مامانم صحبت مي كنم حالا بالاخره يه چيزي ميشه ديگه .
صرفا جهت اطلاع : مادر آقاي خواستگار كاملا من و خانواده ام رو مي شناسه . حتا مي دونه كه گل پسر قندعسلش منو دوست داره و از اين صوبتا . گهگاهي هم با من تماس تلفني داره و روابطمون خيلي دوستانه است . اما به دليل مشكلات و بيماري اي كه ايشون دارن ، هيجان براشون خوب نيست به همين خاطره كه تا حالا آقاي خواستگار از تصميمش براي ازدواج با من به مادرش چيزي نگفته !
شايد اين بار كه پدرم مياد تهران مجبور بشيم يه جلسه ي معارفه بذاريم كه پدرم با آقاي خواستگار صحبت كنه . البته كه پدر من هم از قبل ايشون رو مي شناسن و در جريان جزييات زندگي خودش و خانواده اش هم هست !