خيلي سال پيش پدرم با ازدواج ما مخالفت كرد و پررنگ ترين دليلش اين بود كه :

ـ چرا اين پسره تو يه كشور ديگه كار و زندگي مي كنه ؟ حتما آدم بي عرضه ايه و اينجا نتونسته كار پيدا كنه كه رفته اونجا كار مي كنه !

در حاليكه اون زمان ، اون كشور مهد سرمايه گذاري ايراني ها بود و ملت خودشون رو مي كشتن تا يه جوري خودشون رو اونجا بند كنند .

من دوسش داشتم اما روم نمي شد بهش بگم اگه منو مي خواي كارت رو ول كن بيا اينجا باهام ازدواج كن .

خيلي سال بعد وقتي كه حتا ازدواج كرده بودم ، خبرش رو كه از يكي از دوستهام گرفتم . گفت برگشته ايران و اينجا زندگي مي كنه . و من عميقترين آه زندگيم رو كشيدم !

يه مدت بعد كه باز خبرش رو گرفتم ، شنيدم با همون سرمايه اي كه اونجا جمع كرده ، يه بيزينس درست و حسابي اينجا راه انداخته و اون روزها در شرف افتتاح دفتر كاري شركتش ( اونهم چه دفتري !!! ) تو يه قسمت تجاري شهر بود !

همين امروز اتفاقي خبر شدم كه علاوه بر اون شركت واردات و صادرات و كلي كارمند و اينا ، همين امروز اولين شعبه از رستوران هاي زنجيره اي اش رو هم افتتاح كرده !

اون آدم اولين عشق زندگي من بود و يادآوري روزهاي عاشقيش هنوز برام شيرينه از بس پاك و بي آلايش بود .مي دونم كه هر جا كه هست امروز براش روز خوبيه ، روزيه كه شاده . براي موفقيت هاش دعا مي كنم !