دلم كسي را مي خواهد

كسي كه سفت و محكم بغلم كند تا ديگر شانه هايم نلرزد

اما فرصت دهد در آغوشش هق هق گريه كنم

بابت گريه هاي بلندم سرزنشم نكند

دلم كسي را مي خواهد كه بفهمد حق دارم همين امروز ( كه اين همه برايش برنامه ريزي كرده بودم ) گريه كنم

دلم كسي را مي خواهد كه بگويد هر قدر مي خواهي گريه كن

حق داري گريه كني .

حق داري ترسيده و وحشتزده باشي

دلم كسي را مي خواهد كه بگويد دلاك اين بغض حق توست . اين ترس و وحشت حق توست .

دلاك اين شك كردن و ترديد و دل لرزه ها حق توست .

هر چه مي خواهي گريه كن !

ديشب دلاك از خانه ي خواهرش كه بر مي گشت ، ترسيده بود ، از اتفاقي كه در پيش است ترسيده بود ، شك كرد به باورهايي كه سخت به باورشان رسيد ، دلاك پشيمان بود از قراري كه هماهنگ كرده و خودش را بايت اين پشيماني سرزنش مي كرد . دلاك مي ترسيد كه تكرار شود روزها و شب هاي تاريكي كه از سر گذرانده ، دلاك وحشتزده بود از انتخابي كه اين بار انتخاب خودش بود ، دلاك آنقدر بچه گانه ترسيده بود كه دلش مي خواست همه چيز را بهم بزند . اما دلاك جرات نداشت به كسي حرفي بزند .

دلاك حناق گرفت و ساكت ماند .

شب كه چراغ ها خاموش شد ، دلاك در رختخوابش نشست ، زانوهايش را بغل كرد و با صداي بلند گريه كرد . دلاك فقط ترسيده بود و احساس بي پناهي مي كرد . دلاك نگران آينده بود .

صبح كه دلاك بيدار شد تلخ بود . تلخ مثل شكلات ۹۷٪ كه يه گاز ازش بزني بايد محتواي دهانت را تف كني بيرون !