مي دونيد كه ژان والژان به اتهام دزديدن يك قرص نان به زندان محكوم ميشه . زندان ابد با اعمال شاقه ! در زندان به اين مرد درشت هيكل و خيلي قوي انگ زنداني خطرناك مي زنند و بعد از ۲۰ سال به ژان والژان ۳۰ روز مرخصي مشروط ميدن . در لحظه ي آزادي به او يك برگه ي محكوميت كه حكم مدرك شناسايي اش بوده مي دهند و در اين برگه ذكر شده بوده كه او يك زنداني خطرناك است ....

ژان والژان از زندان بيرون مياد . به عنوان يك زنداني خطرناك همه از او فراري بودند و طردش مي كردند ، نه كسي به او كار مي دهد و نه جايي براي خواب يا غذايي براي خوردن . تا اينكه با اسقف برخورد مي كند و اسقف او را به دير مي برد ، غذايش مي دهد و جايي براي خواب . شب هنگام ژان والژان نقره هاي كليسا را مي دزدد و فرار مي كند . پليس به ژان والژان مشكوك مي شود و نقره ها را پيدا مي كند . ژان والژان را به كليسا  نزد اسقف بر مي گردانند . اسقف با مهرباني به ژان والژان مي گويد : برادر يك جفت شمعدان نقره را كه به تو بخشيده بودم فراموش كردي با خودت ببري ! و به وي تاكيد مي كند كه خداوند تو را از تاريكي رهانده !

و اين برخورد اسقف ، در زندگي ژان والژان انقلابي بر مي انگيزد . ژان والژان دادگاهي در درون خود برپا مي كند كه قاضي و متهم خود اوست :

 آيا آنقدر سقوط كرده ام و آنقدر دير شده است كه چيزي جز فرياد نفرتم باقي نمانده ؟

فريادهايي در شب كه هيچكس نمي شنود

زندگيم جنگي بود كه پيروزي نداشت

چرا به اين مرد اجازه دادم وجدانم را بيدار كند و به من عشق بياموزد ؟

او با من مثل مردم ديگر رفتار كرد . او به من اعتماد كرد و مرا برادر صدا كرد . جان من را از آن خداوند مي داند .

آيا چنين اتفاقي ممكن است ؟

چرا كه من به نفرت از دنيا رسيده بودم . اين دنيايي كه هميشه از من متنفر بوده .

چشم را در برابر چشم بگير !

سنگدل باش !

اين تمام چيزي است كه تا به حال با آن زندگي كرده ام .

اين تمام چيزي است كه تا به حال دانسته ام .

يك كلمه از او كافي بود تا دوباره برگردم به زير شلاق و روي شكنجه گاه .

در عوض او به من آزادي پيشكش كرد

از درون شرمساري را مانند چاقويي حس كردم

چه روحي براي پيش بردن زندگيم مي آيد ؟

آيا راه ديگري نيز هست ؟

من تلاش مي كنم              ولي سقوط مي كنم                و شب مرا در بر مي گيرد

چو چشم مي دوزم به بيهودگي               به گرداب گناهانم

حالا از آن دنيا مي گريزم

از دنياي ژان والژان

ژان والژان حالا ديگر چيزي نيست

داستاني ديگر بايد آغاز شود !

 

و از اين لحظه به بعد شهردار مادلن آفريده مي شود كه مورد احترام و اعتماد تمام شهر مي شود و دادرس نيازمندان شهر است و اين چنين داستاني ديگر آغاز مي شود !