انرژي هاي مثبتتون ، دعاهاي خيرتون كه بدرقه ي راه من كرديد غوغايي به پا كرد !

نمي دونيد با چه آرامشي سوت زنان داشتم مي رفتم به قتلگاه . اوه نه نه وعده گاه !

همه چيز عالي بود .

يه ربع قبل از قرار ، پدرم از اونجاييكه آدم بي نهايت صادق و بي شيله پيله ايه زنگ زده بهم . حالا منم تو تاكسي ، ميگه دلاك آخه من چي بايد بگم ؟ من نميدونم چي بايد بگم ؟ گفتم هر چي دلت مي خواد بگووووووووووووو .

رفتم رسيدم سر قرار . از قبل با آقاي خواستگار هماهنگ كرده بودم كه شما ۱۰ ذقيقه زودتر برو اونجا بشين مثلا خيلي منتظر و مشتاق مايي تا ما برسيم . با آقاي پدر هم دم در قرار گذاشتم كه يعني ما با هم رسيديم و از اون خانواده هاي خيلي مچيم . ( البته به آقاي خواستگار هم گفتم كه ما با هم نمي آييم چون مسيرهامون فرق داره ولي با هم مي آييم تو ) . كه هيچكدوم از اين سناريوها اتفاق نيفتاد و البته كه مهم هم نبود و تقريبا سه تامون همزمان رسيديم . ديدم اوه اوه آقاي پدر الهي قربونش برم چه تيپي زده ماشااله خودش يه پا داماد بود . يه شلوار خيلي روشن استخوني رنگ با يه پيرهن سبز روشن و سفيد . آنقدر رنگ لباسهاش شاد بود كه  از ديدن گاد فادر آنقدر ذوق كردم كه چندان تو بحر آقاي خواستگار نرفتم .

خلاصه رفتيم داخل سفره خانه سنتي و نشستيم . (همين جا بهتون يه توصيه كنم . اونم اينه كه هرگز با دوتا آقاي سن و سال دار پا نشيد بريد رستوران مختون رو مي خورن از بس در مورد موتور ماشين و سوپاپ و بلبرينگ و چك برگشتي و معامله و بيزينس و اينا حرف مي زنن . دلم مي خواست داد بزنم ) خلاصه اولش يه كم گپ زدن و من هم سعي در تلطيف فضا و حرفاي خودموني و ايجاد جرقه هايي براي بازگويي خاطرات خنده دار و ايجاد صميميت و اينا كردم . اما بعد ديگه پام رو كشيدم كنار و دست به سينه نشستم تا اين دو تا لباس رزم به تن كنند و برن به نبرد !

خلاصه سفارش كه داديم . پدرم اهم اهم گلوش رو صاف كرد و گفت : خب از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است و يه كمي خودش رو به سمت آقاي خواستگار كشيد . ( بميرم واسه آقاي خواستگار كه احتمالا در اين جا سكته هه رو زد )

پدر ازش پرسيد كه چقدر روي دلاك شناخت داريد ؟

چقدر از خصوصيات و شخصيتش مي دونيد ؟

مي دونيد كه قبلا ازدواج كرده ؟

مي دونيد چرا جدا شده ؟

و بعد از جواب دادن آقاي خواستگار به اين سوال . پدر از من پرسيد :

كامل براي ايشون توضيح دادي كه چرا جدا شدي ؟

و بعد محكم و قاطع گفت : نمي خوام كمبودهايي كه تو زندگي قبلي اش داشته اين بار هم داشته باشه !

و بعد پدر براي اولين بار شروع كرد از همخونه ي سابق من بدگويي كرد و به چند تا مورد اشاره كرد .البته كه من تو اون لحظه به شدت بغضو و غصه دار شدم از يادآوري مجددش و در عين حال عصباني هم شده بودم چون اصلا دوست ندارم كسي در مورد ايشون قضاوت بدي بكنه ( كه حالا توضيحاتش مفصله و هرگز كسي از من نشنيده كه بدي ايشون رو جايي بگم بدليل احترامي كه براي خودم و ده سال از زندگيم قائلم و ساير تعهدات اخلاقي اي كه با خودم دارم و بس كه حالا بماند )

در اينجا آقاي خواستگار درباره اينكه از بچگي مسووليت زندگي خانواده و خواهر و مادرش رو به عهده داشته و هيچ وقت كمبود و كوتاهي اي نكرده و توضيحات مفصل در مورد كارش و نحوه ي زندگيش و احساس مسووليتش و اينا گفت و پدرم اضافه كرد كه بله اين چيزها رو قبلا دلاك برام گفته بود و من هم خيلي پسنديدم !

و پدر در مورد نقش احترام متقابل تو زندگي و اعتماد و گذشت كه اساس يه زندگيه و اين صوبتا گفتند و من هم مثلا سراپا گوش !

و در نهايت پدر گفت كه همه چيز رو خودتون بايد مشخص كنيد و با اين حرف مثلا اختيار رو داد دست خودمون .

بعد هم ديگه حرفامون تموم شد و تشكرات و احترامات فائقه و اين حرفا . اومديم بيرون جلوي در سفره خونه تا ما بياييم به خودمون بجنبيم آقاي پدر با ما دوتا دست داد و خداحافظي كرد و مثه جت از عرض خيابون رد شد و رفت . و ما دوتا گيج و ويج به هم نگاه مي كرديم . بعد چند ثانيه دوزاريمون افتاد كه پدرم عزيزم اين حركت رو كرد كه ما راحت باشيم و اگه خواستيم بعد از اين ديدار با هم گپ بزنيم يا جايي بريم يا هر چيز ديگه اي راحت بشيم . قربون باباي چيز فهم !

البته كه من تلخ و تلخ و تلخ بودم و دوست داشتم قدم بزنم . بنابراين پيشنهاد آقاي خواستگار رو براي اينكه منو برسونه رو رد كردم و تا خونه پياده اومدم . تو راه داشتم چند تا خواستگار ديگه هم پيدا مي كردم هاااااااااا چون ساعت ۵/۱۰ بود كه رسيدم خونه و تا اون ساعت يه خانم چيتان پيتان كرده داشت خيابون ها رو پياده گز مي كرد .

برآوردي كه مي تونم بكنم از نشست ۱+۲ اينه كه براي اين آقايون همه چيز مثبت بود . چون از پدر من خيلي بعيده كه به اين راحتي با كسي كه نقش خواستگار دخترش رو داره صميمي بشه و درددل كنه و به يه سري چيزها اعتراف هم بكنه ! حس مي كنم آقاي خواستگار هم كاملا راحت بود و نشست گرم و صميمي اي بود .

حس من : خيلي خدا رو شكر كردم و از عمق وجود از اينكه شماها رو دارم كه برام دعا كرديد شاد بودم اما ... گرفته ام . چند روزي طول ميشه تا حالم خوب بشه . دوست دارم تنها باشم و فكر كنم . دوست دارم تو خودم فرو برم و غرق بشم .

لازمه كه يه نكته اي رو همين جا عنوان كنم . اين فضاي مجازي به من يه دوست داد . اون هم زماني كه من نسبت به دوستي هاي واقعي محتاط شده بودم چه برسه به دوستي هاي مجازي و اين دوست براي من دوست نموند . خود ِ خود ِ خود ِ يه خواهر بزرگ شد برام . نمي دونيد كه چطور اون وقتهايي كه لازمش دارم منو تو حريري از مهربوني اش مي پيچه . نمي دونيد كه حرفاش ، تجربه هاش ، مثل هاش ، همدلي هاش چقدر آرامش ميده به روح پر تلاطم دلاك اين روزها . بيتاست كه رو پيغامگير خونه ام يه پيغامي ميذاره كه قند تو دلم آب ميشه ، بيتاست كه زنگ مي زنه هول ميگه يه جايي برات پيدا كردم كه قيمت ملافه هاش خيلي مناسبه ، بيتاست كه مي پرسه پرده چه رنگي مي خواي بگيري ؟ مدل مبل هات رو انتخاب كردي ؟ بيتاست كه شادي به زندگيم تزريق مي كنه . آرامش به زندگيم تزريق مي كنه حتا اگه يه مزاحمي باشم كه ۵/۱۰ شب زنگ بزنم و عرررررررررررررررررررر بزنم براش .