اين روزها باز خدا لقمه هاي كوچك و لذيذ خوشبختي را در دهانم مي گذارد .

من اما كودك دل نازكي ام كه براي تنبيه گرسنگي اش داده اند ، حال مي ترسد .

با ترس لقمه ها را از دست خدا مي گيرم ،

با ترس مي جوم ،

با معطلي در دهانم مي گردانمش ،

قورت دادنش را به تعويق مي اندازم .

مي گذارم تا آهسته آهسته و ريزه ريزه از حلقم پايين رود .