من اصولا اهل صبر و تحمل و مدارا و سازش نيستم ! يعني هرگز صبور نبوده ام ! اين خصلتم نيست كه مدارا كنم تا مشكلي از سر بگذرد . من با مشكلات لج مي كنم اگر روزگار سخت بگيرد من سخت تر مي گيرمش يا مي زنم زير همه چيز و راهم را كج مي كنم به سوي ديگر مي روم . وقتي بر مي گردم آن مشكل ديگر همان كه بوده نيست تغيير كرده يا شايد من تغيير كرده باشم !

بهر روي براي اولين بار در عمرم قرار شده كه يكماه صبوري كنم . دارم به زور لب فرو مي بندم تا شكوه و شكايتم به زبان نيايند . اعتراض نمي كنم ، داد و فرياد به راه نمي اندازم . حتا گريه و زاري هم نمي كنم . به طرز عجيبي بي تفاوتي پيشه كرده ام . خودم خواستم كه بيازمايم خود را در بوته ي آزمايش صبر و تحمل !

ديروز حرف ناخوشايندي شنيدم ، ماري مرا گزيد ، آتشفشاني درونم زبانه كشيد ، گدازه هايش آتش زد و سوزاند ، مرغزار سينه ام شعله كشيد و خاكسترش به جا ماند ، اما دم برنيامد از من ! و شب هنگام بر تل خاكستر نشسته ، مي خنديدم !

امروز به گوينده ي حرف ناخوشايند پيام دادم كه بيا امشب را بزنيم بيرون ، برويم در شهر بگرديم ، برويم پارك هوا بخوريم ، قدم بزنيم ، بخنديم با هم . قبول كرد . مي آيد تا حجم انبوه حرفهاي نگفته ام را بردارم و با هم برويم گردش ! برويم خوش بگذرانيم ! لابد خوش خواهد گذشت !