دلم ميخواد يه كمي در مورد گره هايي كه ما خانم ها توي روابطمون با آقايون داريم با هم صحبت كنيم . دوست دارم اين بار ديگه فقط من متكلم وحده نباشم ، شما هم دستهاتون رو به دست من بدين تا نيازها و خواسته هاي خودم رو بهتر بشناسم و روحيه ي زنونه ام رو دقيق تر بشناسم .

اين بار قصد دارم درگيري هاي دروني اي كه هميشه توي رابطه با آقايون داشتم و چه بسا كه همين مشكلات باعث به بن بست رسيدن زندگي مشترك من شده باشن رو از صندوقچه بيارم بيرون و بريزم رو دايره . شايد كه با مطرح كردن اين بحث مختصات خودمون رو دقيق تر بدونيم . 

 

من آدم خيلي احساساتي و عاطفي اي هستم ( كه قاعدتا همه ي خانم ها همين طورند ) . چون اين عاطفه و مهرورزي و مهرجويي توي باقي روابطم مثل رابطه با پدر - مادر - خواهر - برادر - همكار - دوست و ... به تبادل و تعادل درست و اصولي خودش نرسيده ، بنابراين وقتي با يه آقا وارد  رابطه مي شم تمام اون توجه و فوكوسي رو كه بايد بين همه ي آدمهايي كه باهاشون تعامل دارم تقسيم كنم رو معطوف به يه نفر و يه رابطه ي صرف مي كنم . بعد به مرور زمان اين رابطه بيش از اون اندازه ي كه مورد نيازه و بطور غير عادي اي برام مهم ميشه ، ميشه مهمترين عنوان زندگي من ، ميشه موضوعي كه تماااااام ابعاد زندگي من رو تحت تاثير خودش قرار ميده ، كارم ، برنامه هاي شخصي ام ، ساير روابطم و همه چيز تو دايره ي زندگي من زير سايه ي اون آدم و اون رابطه قرار مي گيره . بر اثر ادامه ي اين حالت ، برام توقع و انتظار پيش مياد . حالا ديگه من براي قدرت دادن به يه رابطه اي ، تمام احساسم رو خرج كردم ، از همه مسايل مربوط و نامربوط ديگه چشم پوشيدم تا به اين رابطه بهاي بيشتري بدم پس انتظار برخورد متقابل هم دارم . كه غالبا طرف مقابل توان چنين كاري رو نداره و اون وقته كه من احساس شكست مي كنم ، احساس باخت مي كنم .

مثال عيني اش اينه كه وقتي من درگير يه رابطه عاطفي با يه آقا ميشم نسبت به انتظارات مادرم بي توجه ميشم ، اگه يه زماني مادرم به حضور من نياز داره من كوتاهي مي كنم چون ترجيح ميدم كه تو حالت استند باي تو خونه آماده باشم كه اگه احيانا اون آقا برنامه اش جور شد و زنگ زد و گفت كه بريم بيرون من بپرم برم !

چون فكر مي كنم آدم كه نبايد به اون كسي كه دوسش داره نه بگه !!! يا اگه بگم نه نمي تونم امروز باهات باشم و يه برنامه اي مثلا دارم شايد اون فكر كنه كه من چندان دوسش ندارم يا شايد ناراحت بشه ! شايد از هم دور بشيم !

اين باعث ميشه من هم از مادرم دور ميشم و هم اينكه اگه اون آقا نتونه تماس بگيره يا براش كار پيش بياد و نتونه منو براي گذروندن يه بعدازظهر دونفره دعوت كنه نسبت به اين رابطه هم دلسرد ميشم . احساس مي كنم درك نشدم ! انتظار من براي تماس از طرف ايشون ديده نشده ! بي ارزش شدم ! كسي قدرم رو نمي دونه ! و هزار حاشيه ي ديگه .

حالا :

اگه من اين توانايي رو داشته باشم كه اين رابطه رو درست مهندسي كنم ، قبل از هر چيز براي خودم مشخص مي كنم كه من از اين رابطه چي مي خوام ؟ چرا من دنبال اينم كه يه آدمي رو وارد زندگيم كنم و باقي دنياي من ايزوله بشه از هر چيز و هر كسي به جز اين آدم ؟ چرا اون قدر انحصارطلبم كه ايده آلم اينه كه با اين آدم برم تو يه غار زندگي كنم و ديگه دنيا رو به حال خودش بذارم ؟ چرا من دنبال يه پيامبر مي گردم كه بياد و منو از اين همه روابط مشكل دار اطرافم نجات بده و با من يه رابطه ي عاري از هر مشكلي برقرار كنه ؟ چرا من توان طبقه بندي آدمها و اولويت بندي و اهميت دادن به هر رابطه اي رو در جاي خودش ندارم ؟ اشكال از كجاست ؟ 

نقطه اي كه بايد بهش برسم اينه كه روابط رو طوري مهندسي كنم كه هر رابطه اي بطور موازي و بدون تقاطع با روابط ديگه ادامه داشته باشه . در اين صورت تمام توقعات من معطوف به يك شخص نيست ، تمام تفريحاتم حساب شده روي يه آدم نيست و من ديگه آدم تك بعدي اي نيستم .

اضافه مي شود : خواهش مي كنم راهكار عملي اي اگه داريد دريغ نكنيد . با تاييد نظر من كمكي نه به من و نه به شما ميشه . بياييد نقد كنيد و اگه راه حلي داريد من مشتاقانه پذيرام