مانند دست است يك خانواده / هر كس يه انگشت در خانواده
تازه از سفر برگشته ام و از بس كه ذهنم فارغ از هر دغدغه اي بوده ؛ هنوز خودش را با دنياي مكانيزه و زندگي شهري انطباق نداده است .
يكي از بهترين سفرهاي عمرم را در كنار خانواده تجربه كردم !
پيش تر برايتان گفته بودم كه من دو برادر ناتني ( از ازدواج اول پدرم ) دارم كه از من بزرگتر هستند و بسيار با محبت . افسوس كه در تمام دوران كودكي و نوجواني ِ ما بچه ها سايه ي اختلافات و كينه ورزي هاي بزرگترها بر روابط معصومانه ي ما سايه افكند و ما را از هم دور كرد .
با برادر كوچك هميشه در ارتباط بوديم و هستيم اما سالها بود كه با برادر بزرگتر ارتباطي نداشتم . از زماني كه قفل ارتباطي بين من و پدر شكست روابط من با برادر بزرگتر و خانواده اش هم رو به بهبود گذاشت .
در اين سفر من و خواهرم به همراه هر دو برادر و خانواده هايشان مهمان پدر بوديم . لحظه به لحظه ي اين سفر ۴ روزه به خنده و شادي گذشت . صداي قهقهه ها و ريسه رفتن هايمان از خنده دنيا را پر كرد . همه دلهايشان را در دست گرفته بودند و به هم هديه مي كردند ؛ دلهايي كه سالها حسرت اين نزديكي و صميميت را خورده بودند . چشمهاي همگي مان از شادي اين پيوند دوباره برق مي زد . كوچكترين دلخوري اي در بين نبود . با اين همه شوخي و لودگي هيچكس چيزي به دل نگرفت .
و بيش از هر كسي پدر از اين دورهمي لذت برد . در ميان غش غش خنده هاي ما و كُركري خواندن هايمان سكوت مي كرد و انگاردر سكوتش اين تصاوير را در ذهن ثبت مي كرد .
ـــ هميشه وقتي تو رستوران يه خانواده رو مي ديدم كه با پدربزرگ و مادربزرگ و عروس ها و دامادها و نوه ها اومدن رستوران خيلي حسرت مي خوردم كه من تو زندگيم هرگز چنين لحظه اي رو نداشتم ؛ دو شب پيش من هم صاحب چنين لحظه اي شدم .