پیرزن ژنده پوش ، با عصا و یه ساک دستی چند قدم جلوتر از ایستگاه اتوبوس لب جدول نشسته بود . وقتی اتوبوس رسید با کمک مردم سوار شد . بهش جا دادن و نشست . آخرین ایستگاه که همه داشتن پیاده می شدن ، ساکش رو از دستش گرفتم تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه ، ازم پرسید کرایه اش چنده ؟  گفتم سیصد تومن . رسید به راننده ، ساک رو از دست من گرفت و دست کرد تو ساک و همین جور که دنبال پول می گشت ، گفت : آقای راننده من صد تومن میدم خب ؟؟؟ راننده سرش رو برگردوند نگاهی به پیرزن کرد و گفت : همونم نمی خواد بدی . بعد دست کرد جلوی داشبورد و یه هزار تومنی درآورد ، گذاشت کف دست پسرزن و گفت : خیر پیش !

پیرزن دعا کرد و آهسته آهسته خودش رو از پله های اتوبوس پایین کشید .

کرایه ام رو به راننده دادم و بلند گفتم خیلی مردی !