يه دوست (كه البته من فكر مي كردم دوسته ) دارم . من و اين دختر يه هدف مشترك تو زندگي داريم كه مبناي بيشتر صحبت ها و درددل ها و گپ و گفتمون راجع به اين موضوع بود .

هميشه هم موقعيت اون يا شايد بشه گفت پشتكار يا جديتش توي پيگيري موضوع باعث شده بود كه اون چند تا پله از من جلوتر باشه ، هميشه حصول به نتيجه براي اون قابل دسترس تر بود تا من . بنابراين هر بار كه با هم بوديم يا تلفني حرف مي زديم اون در نقش يه آدم موفق منو راهنمايي مي كرد ، يا توصيه هايي مي كرد و هميشه آرزو مي كرد كه يه روز من هم بتونم تو جايگاه اون قرار بگيرم و لذت اين جايگاه رو بچشم و حتا يه بار اقرار كرد كه دلش ميخواد من زودتر از اون به اونچه مي خوام برسم و  از اين دست ابراز محبت ها و آرزوهاي خوب خوب كردن ها...

ديروز  با هم تلفني صحبت كرديم ، بهش خبر دادم كه يه گام بزرگ جلو رفتم و اگه خدا بخواد و خودش كمك كنه ديگه در يك قدمي رسيدن به هدف هستم ، خيلي خوشحال شد و تبريك گفت و ...

ساعت يازده شب يه مسيج برام اومد . دختر نوشته بود از بعدازظهر كه باهم حرف زديم دارم ديوانه مي شم ، رواني شدم ، بهم ريختم ، خدا اصلا براي من نمي خواد ، من هر چي يقه ي خدا رو مي چسبم كه حاجت منو بده خدا نمي شنوه ، تو به اون نتيجه اي كه ميخواستي رسيدي چرا ما كه تو يه موقعيت بوديم تو بايد كارت به سرانجام برسه ولي من ... ؟ من خيلي مقاومت كردم ، خيلي تلاش كردم ، الان چند ساله كه منتظرم ، ديگه از انتظار خسته شدم و همه اونهايي كه تو موقعيت مشابه من بودن كارشون انجام شد و من هر روز سنگ جلوي پام ميفته و ...

من فقط براي اولين بار يه پله فقط يه پله از اون جلو افتادم ، كسي چه مي دونه شايد مار نيشم زد برگشتم سه تا پله عقب تر ؟ چرا اينقدر مقايسه ؟ پس اون همه آرزو ها و ايشاالا ايشالا كردن ها دروغ بود ؟