يه موقعيت كاري خيلي خيلي وراي تصور عالي توي تابستون احتمال داشت كه برام جور بشه . اما جور شدن اين كاره بستگي داشت به وساطت يه آدم خيلي كار راه انداز اما بي خيال .

هر وقت مي ديدمش مي گفت اين هفته قراره برم ديدن حاجي حتما باهاش صحبت مي كنم . اوايل بهش پيله مي كردم اما چند ماهي بود كه قيد سفارش كردنش رو زده بودم و تا حدودي فراموشش كرده بودم .امروز منو ديد و گفت دارم ميرم پيش حاجي ؛ گفتم پس بذار من برم يه جعبه شكلات بخرم تو ميري با خودت ببر شايد حاجي نمك گير شد و موافقت كرد كه ما رو جزو خدمتگزاران بارگاهش بپذيره . القصه ما رفتيم و يه جعبه ي بزرگ شكلات كه بايد با تريلي جابجاش مي كردن خريديم و زديم زير بغل واسطه و راهيش كرديم رفت . حالا دستمون رو زديم زير چونه و منتظر نشستيم تا طرف ايشااااااااااله با خبر خوش برگرده .

از اون ور هم به صغيرو كبير زنگ زديم و التماس كه تو رو خدا جهت ارتقاي شغلي اينجانب به درگاه خداوندگارتان دعا بفرماييد بلكه مستجاب شود كه ما به حقوقش سخت محتاجيم ...

شما هم اگر دستي به دعا برداريد رفاقت را در حق ما تمام كرده ايد . با سپاس بي شمار