فرمانده بودم
اوضاع مادر هيچ خوب نيست . از آن نمي گويم .
مادر دوران نقاهت را در خانه ي خواهر مي گذراند . بدون اينكه از قبل به من اطلاع دهند دوتايي اين تصميم را گرفتند و در واقع من را بازي ندادند و من از اين موضوع حرص خوردم و از آن هم نمي گويم .
خستگي جابجا كردن مادر و روزهاي كسالت بار بيماري او در بدنم درد دارد . از آن هم نمي گويم .
مادرشوهر خواهرم به ملاقات مادر آمد و با مهرباني خواهر را دلداري داد كه اين روزها زود تمام مي شود و مادر بهبودي اش را بدست خواهد آورد . خواهرشوهر خواهر كمكش كرده بود و زماني كه ما بيمارستان بوديم خانه اش را تميز كرده بود و نظافت كلي كرده بود . براي مادر سوپ پخته بود و غذاهاي مقوي برايش در يخچال گذاشته بود و براي چند وعده ي خواهر و من غذا گذاشته بود كه براي استراحت هم وقت داشته باشيم . خواهر شوهر هاي خواهر مرتب به او زنگ مي زنند ،اعلام آمادگي براي پرستاري از مادر مي كنند ، احوالش را مي پرسند ، اس ام اس هاي خنده دار و روحيه عوض كن برايش مي فرستند كه غصه ي بيماري مادر را نخورد ! پدرشوهر خواهر قول داده كه آخر هفته مادر را به صورت وي آي پي به ويلايشان در شمال منتقل كنند تا هم حال و هواي مادر عوض شود و هم خانواده ي شوهرش در تر و خشك كردن مادر به خواهر كمك كنند . همكارها و دوستان شوهر خواهر مرتب تماس مي گيرند و احوالپرسي مي كنند و در خانه شان مرتب برو بيايي به پاست !
من اما روزها به خانه ي خواهر مي روم ، كارهاي مادر را انجام مي دهم ، كمي در آشپزي و كارهاي خانه به خواهر كمك مي كنم و شب ها كوله بار غم هايم را به دوش مي گيرم و به خانه ام بر مي گردم . تنهايي حلقومم را ميان دستهايش فشار مي دهد و خِر خِر هاي آخرم را زير پنجه هاي قوي اش به صدا در مي آورد و قاه قاه مي خندد !
روزي روزگاري من هم سر و ساماني داشتم ، زندگي اي داشتم و زن زندگي بودم . من هم خانه اي داشتم كه چراغ آن خانه من بودم . در خانه ام هميشه باز بود و همه كس در خانه ي من راحت بودند ، از آشپزخانه ام بوي كدبانوگري مي آمد ، سفره مي انداختم و تدارك مي ديدم براي مهمانهايم ، دور و برم هميشه شلوغ بود ، هر بار كه مادر مريض مي شد بي شك خانه ي من جاي استراحتش بود ، و همه ي فاميل براي ديدنش به خانه ي من مي آمدند ، من ميزبان بودم و هميشه خنده رو ، هميشه زحمتكش ، هميشه برنامه ريز ، هميشه ...
حس اين چند روزم را قادر به توضيح نيستم . حس فرماندهي را دارم كه زير كشيده شده ، حالا اصطبل دار سپاهم كرده اند .