مادر بايد فقط در حالت طاق باز مي خوابيد . تا صبح التماس مي كرد كه يه تكون كوچولو منو بده ، يه كم جابجام كن و درد و ناله ي خيلي زياد ... واسه اينكه يه كم خستگي اش كم بشه يا دردش آروم بشه تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه به آرومي دستم رو فرو كنم زيرش و ماساژش بدم ، يا شونه هاش رو يه نمه بالا بگيرم و زيرش رو فوت كنم تا خنك بشه . از روز بعد از عمل كه دكتر اجازه داد در حد چند دقيقه ي كوتاه به پهلو بخوابه ، هر ثانيه دلش مي خواست جابجاش كنيم ، من و خواهر هر دو ريقوييم . و مادر ماشااله خدا بده بركت ، سنگين وزن كار مي كنن ايشون . خلاااااااااااااااصه كمرم و كتف و سرشونه هام گرفته .

 رو تخت ناراحت همراه خوابيدم و دونه دونه ي دنده هام درد مي كنه ، چنان دردي كه نفس كه مي كشم يا سرفه كه مي كنم تمام قفسه ي سينه ام تير مي كشه .

چون فن كوئل اتاق هاي بيمارستان معمولا خيلي خنك مي كنه و من فقط با يه ملافه خوابيدم تا صبح ته گلوم مي سوزه و گوشهام هم انگار ورم كردن .

بي خوابي و در پي اون صداي دورگه هم كه حكايت عروس آبله روم كرده .

وقتي فقط چند لحظه مادر خوابش مي بره و من رو صندلي كنار تختش دستم رو زير چونه ام مي زنم . تنها موضوعي كه فكر كردن بهش دوباره انرژي ام رو شارژ مي كنه توئي !!!