تاج سر
ــ دیروز مادر رو بردم حمام ، اون جوری که به دل خودش بشینه ( چون مامان من وسواس داره ) شستمش ، آوردم خشکش کردم و لباس پوشوندم و بادمجان خریده بودم سرخ کردم و کشک بادمجان هم پختم واسه شام و همه چیز که راست و ریست شد . دیگه به کارهای خودم رسیدم . یه چند تا تلفن کردم ، تمرین های طراحی ام رو انجام دادم و آخر شب هم خونه رو جمع و جور کردم و مادر رو آماده کردم برای خواب .
وقتی داشتم پتو رو می کشیدم روش برگشته میگه :
" از لیف و صابون
از کشک و بادمجون
از دوا و درمون
سپاس فراوون "
چنان محکم ماچش کردم که یکی کوبید تو دهنم !
ــ صبح که من بیدار می شم معمولا زمانیه که مادر احتیاج به دستشویی داره ، می برمش دستشویی و دست و روش رو می شوره ، منم وقتی می بینم بیدار شده دیگه صبحانه اش رو آماده می کنم می ذارم جلوش که تا من آماده میشم ، اونم صبحانه اش رو بخوره و قبل از اینکه از در بیام بیرون بند و بساطش رو جمع کنم و دارو ها و ميوه و آبميوه اش رو جلوي دستش مي ذارم و راه ميفتم .
امروز موقع خداحافظي گفت : يه كيسه فريزر بهم بده . يه لقمه ي كره عسل بزرگ برام گرفته بود گذاشتش تو كيسه و گفت بذار تو كيفت زنگ تفريح بخور !
چه همه من خوشبختم !