خسته و كوفته و خر زمين زده اما پراميد
همهمه شد . كارگرها هي مي رفتن و مي اومدن و سوال مي پرسيدن ، آقاي خواستگار از اول تا آخر گوله شده بود تو سوراخ ماشين لباسشويي و با شير آب اون زير كه مشكل پيدا كرده بود و آب داشت خونه رو بر مي داشت ، ور مي رفت . به سرعت برق و باد تمام كارتن ها رو بردن پايين و خونه خالي شد . آقاي خواستگار دنبالشون رفت پايين كه به چيدنشون نظارت كنه و من موندم و خونه ي خالي از من ...
سرم رو به ديوار آشپزخونه تكيه دادم و زدم زير گريه ، خدايا دستهات رو از تو دستهاي من در نياري ها ، خدايا نكنه تنهام بذاري ، خدايا من از تنهايي مي ترسم ، تنهام نذاري ها ، خدايا من مي ترسم اما دلم به تو قرصه . خدايا يه كاري كن ، يه دستي بجنبون ، خدايا جون خودت آستينهات رو بزن بالا ، خدايا هي نشين نگاه نكن ، يه كاري كن كه اسبابش جور بشه ، خدايا با عزت و سربلندي جورش كن . خدا جوووووووووووووووووون فقط تو رو دارم ها ، هوام رو داشته باش . خب ؟
تندي اشك ها رو پاك كردم و در رو قفل كردم و اومدم پايين . سوار ماشين شديم و راه افتاديم به سمت خونه اي كه فقط خدا مي دونه تو اون خونه زندگي من چه شكلي خواهد بود . تمام طول راه دعا كردم ، ذكر گفتم ، خدا رو صدا كردم ، از ته دل براي برآورده شدن حاجت همه تون دعا كردم ، از خدا خواستم اون معجزه اي كه چشم انتظارشيد از عرش خدا براتون اتفاق بيفته ، واقعا در حال زيارت بودم انگار . دعا و توكل و توكل .
رسيديم و باز به سرعت برق و باد وسايل رو آوردند بالا . وقتي همه چيز تموم شد . من موندم و آقاي خواستگار . وقتي سرش به عوض كردن قفل در ورودي و تعمير هواكش دستشويي و اندازه گيري حمام براي نصب توالت فرنگي و اين صوبتا گرم شد ، منم چيليك چيليك از خونه عكس مي گرفتم . دوست دارم از تمام كارهايي كه براي خونمون انجام مي ديم يه آرشيو داشته باشيم . از تمام مراحل ...
بعد هم وسايل شخصي و بار و بنديلم رو برداشتم و من رو تا خونه ي مامانم رسوند و خداحافظي كرديم . استغفرالله ربي و اتوب عليك ...
خونه ي مامان تو اين مدت كه كسي توش نبوده مثه خونه هاي متروكه شده فقط خفاش از سقفش آويزون نبود . غذا خوردم و دوش گرفتم و وسايلم رو جابجا كردم و بيهوش شدم .
از امروز هم بايد آماده شم كه شيفت پرستاري رو از خواهرم تحويل بگيرم و خونه ي مامان رو تر و تميز كنم و مرتب كنم و ايشاالا برم دنبال مامان بيارمش خونه خودش .