روز جمعه يه خريد كوچيك داشتم اما چون همه جا بسته بود مجبور شدم يه مسافت زيادي رو پياده برم تا توي يه خيابون فرعي يه مغازه اي پيدا كنم تا خريدم رو انجام بدم .

طبق عادت كه همهمه ي خيابون هاي اصلي رو دوست ندارم زدم از تو كوچه پس كوچه ها برم . اين كوچه ها كه من تا حالا گذرم بهشون نخورده بود تو اون لحظه هاي دم غروب با سكوتشون ؛ با درختهاي بلند چنارشون ؛ با خونه هاي ويلايي بزرگشون ؛ با تراس هاي پر از گل و گلدونشون يه حال خاصي بهم داد . همين جور قدم مي زدم و با خدا راز و نياز مي كردم . دعا مي كردم و از خدا براي همه صلح و آشتي ؛ عشق و چيزهاي ديگه اي كه اون لحظه حسش رو داشتم مي خواستم . با ديدن يه آپارتمان نوساز واسه همه مستاجرها دعا كردم . و همين جور رفتم و رفتم تا رسيدم به يه خونه ي خيلي قديمي كه تو بالكن خيلي سرسبز و خرمش يه دونه از اين تاب هاي مبله گذاشته بودن رو به درختهاي حياط .

يه هوو انگار به اون چيزي كه مي خواستم رسيده باشم ؛ ايستادم . رو به آسمون كردم و از خدا خواستم به من خونه اي رو بده كه توش با زندگيم صفا كنم . از لحظه به لحظه ي زندگي تو اون خونه لذت ببرم . توش عشق بدم و عشق بگيرم . يه هوو دلم لرزيد . دلم خانواده خواست . دلم عشق خواست .

حرفام كه با خدا تموم شد سرم رو انداختم پايين و برگشتم خونه .