زير دوش بودم كه زنگ زد ؛ گفت سر كوچه ام چيزي براي خونه نمي خواي ؟ گفتم كشك بخر با نون . گفت همين ؟ گفتم من زير دوشم يه كم دست دست كن تا بيام بيرون .

هول هولي كارم رو تموم كردم و حوله پيچ اومدم بيرون . بهش زنگ زدم كه اومدم بيرون ميخواي بياي بيا . و رفتم كه خودم رو خشك كنم و لباس بپوشم .

وقتي رسيد پاي گاز داشتم كشك و بادمجون رو هم مي زدم تا يه چاي بخوره غذا آماده بود و نشستيم سر شام .

دوتامون بي حوصله بوديم . يه كم غر زديم و حرف زديم و ور زديم و رفت . جمع و جورهامو  كردم و رفتم تو رختخواب . تا سرم رو بالش گذاشتم فهميدم كه باز اومده سراغم . ته گلوم رو انگار يه گربه چنگ انداخته بود . هر چي به صبح نزديك تر مي شد وحشتم بيشتر مي شد . صبح كه پا شدم حسابي سرما خورده بودم . يه قورباغه ي سبز لجني ته ته گلوم خودش رو بااااااد كرده و لم داده و داره قووووووووووور قووووووووور مي كنه . بدنم درد مي كنه . تخم چشمام دردناكه . جون تو تنم نيست . به پاهام انگار سرب بسته ان .

من وقتي سرما مي خورم سرماهاي اين دور و برا رو نمي خورم هاااا سرماي قطب شمال رو مي خورم !