انگاري سوء تفاهم شد ؛ من و آقاي خواستگار به صلاحديد خودمون برنامه ملاقات با پدرم رو كنسل كرديم .

اتفاقاتي افتاده كه ترجيح داديم فعلا دست نگه داريم . يه چيزي بگم خيالتون راحت بشه . مادر ايشون متاسفانه به يه بيماري اي مبتلا شدن و كسالت دارن ، خواهرشون هم دست بر قضا در همين حين ، مسافرت و اقامت در فرنگ براشون پيش اومده و در سفر هستند . اين جوريه كه دست و پاي ايشون از هر لحاظ بسته است . از يه طرف نمي تونم انتظار داشته باشم كه با اين بيماري مادرش و روحيه خراب دست به كاري بزنه و از يه طرف اگه اقامت خواهرش قطعي بشه شرايط زندگي آقاي خواستگار هم تغيير خواهد كرد و ايشون نمي تونه مادرش رو رها كنه .

پس هم من و هم شما ناچاريم كه صبوري كنيم . با اين شرايط هيچ تصميمي نمي تونم بگيرم .

مادر خودم هم بعد از عروسي همونطور كه براتون گفتم پا درد شديدي گرفت ، بعد از كلي دكتر و دوا جواب ام آر آي مشخص كرد كه نخاعش نازك شده و اعصاب پاش آسيب ديده . ديشب كه به مامانم زنگ زدم زد زير گريه ، گفت دلاك ديگه به درد هيچ كاري نمي خورم . كسي كه همش مجبور باشه بشينه در و ديوار و نگاه كنه همون بهتر كه بميره .

دلم گرفت . خيلي دلداريش دادم . اما فعلا چون دستم بند كارتن پيچيه نمي تونم برم بهش سر بزنم يا كاري براش بكنم .

پدرم اومده تهران و چشمش رو عمل كرده . ديشب و پريشب تا صبح اذيت بود و سوزش داشت .

خونه ام ريخته بهم ، سر و سامون ندارم ، هيچ نظم و ترتيبي وجود نداره . برنامه اي كه براي خونه جديد دارم اينه كه كل وسايلم رو به اونجا منتقل كنم و خودم چند وقتي برم خونه ي مامان بمونم ، هم به خاطر وضعيت پاش و هم تا روشن شدن تكليف خودم . دلم نمي خواد با بلاتكليفي برم تو اون خونه .