به قول خانم شين " فشرده شده ام مثل يك فنر "

فقط در خانه ي خودم آرامش دارم ، با خساست و حسودي مفرطي عصرهاي خانه ي خودم را فقط براي خودم مي خواهم . اما اين روزها ... خانه ام دست كمي از پناهگاه آوارگان ندارد ، اما براي من هنوز اين چارديواري پناهگاه امن است هر قدر كه آواره باشم . تا فرصت كنم مي چپم در پناهگاهم و امنيت خش افتاده اش را جرعه جرعه مي بلعم .

آخر هفته را مجبور بودم در خدمت مادر باشم اگرچه طعنه ها و كنايه ها و گله هايش از اينكه چرا كلا بند و بساطم رو جمع نمي كنم و به خانه ي او مهاجرت نمي كنم ، پاي رفتنم را به اكراه مي بندد . بهرحال آخر هفته را آنجا بودم ، برايش خريد كردم ، جارو كشيدم ، كف آشپزخانه اش را شستم ، لوله كش آوردم نشتي لوله آب دستشويي را تعمير كند ، بعد از رفتن تعميركار دستشويي را سابيدم ، گردگيري كردم ، غذا پختم .

و وقتي خسته و بي جان ولو شده بودم ، آقاي خواستگار پيغام داد كه اگه حال داري ،اگه ناجور نيست ، بيام دنبالت بريم يه دور بزنيم ؟

حال نداشتم ، خيلي خسته بودم اما دلم نيامد حالا كه دلش خواسته بعد مدت ها با هم باشيم بگم نه !

آمد . اولين پيچ را پيچيد سمت فروشگاه لوازم آرايشي كه مثه بهشته براي من . ماشين را پارك كرد و گفت : خودت گفتي رژلب صورتي دواي همه ي دردهاي من است !

مرهم دردهايم را خريد ! رفتيم آيس پك خورديم ( آيس پك كاكائويي مرهم دردهاي اوست ، در هر ساعتي از شبانه روز از پيشنهادش استقبال مي كند ) رفتيم شام خورديم .

و امروز صبح چه همه حالم خوب بود ...