قسمت نبود كه براتون تعريف كنم چطور وسط اين همه دوندگي به يه نداي شيطاني براي يه مسافرت دو روزه لبيك گفتم و قرارم رو با باربري و با برادرم و پدرم و همه ي برنامه هاي اسباب كشي رو عقب انداختم و .....

دارم همين امشب راه ميفتم .

من مفصل همه چي رو نوشتم اما بلاگفا جونم مرگ شده هاپولي اش كرد !

خيلي روحيه ام داغون بود ، اعصابم نارنجك بسته بود به خودش و رفته بود زير تانك عراقي ها !