از در رستوران اومدم بيرون يه جعبه دستم بود كه بقيه پيتزا توش بود . يه كم جلوتر كنار پياده رو ؛ رو پله ي يه خونه يه نارنجي پوش نشسته بود و سنگيني تن ِ خسته اش رو ؛ روي دسته ي بلند جاروش تكيه داده بود . چشمم به ويفري افتاد كه تو دستش بود و داشت دونه دونه مي خوردشون . درنگ نكردم كه اين نصفه ي پيتزا سهم شام اون پيرمرد باشه .

اما دلم نمي خواست شام شبش يه نصفه پيتزا باشه . مي دونم پيرمردها با فست فود ميونه اي ندارن . دلم مي خواست دعوتش مي كردم خونه ؛ بساط يه چلو خورشت به راه مي كردم . براش سفره مي چيدم ؛ سالاد و ماست و خيار و سبزي خوردن براش مي ذاشتم . يه پارچ دوغ و يه سبد نون ؛  روي برنج زعفرون مي دادم و خورشت به روغن افتاده رو براش مي چيدم تو سفره . 

كاش مي شد كه مهمون خونه ام باشه . هر كي كه بود ؛ هر كي كه هست .