مامان دل به نشاط من از اون عنفوان جووني اش هر کاري که سخت بود يا دقت مي خواست مي گفت اين کار به دست من نمياد . مثلا هيچوقت ترشي نمي ذاشت ميگفت به دست من نمياد ! هر وقت مي رفتيم خونه ي خاله ام و حسرت شور خوشمزه ي خاله رو مي خورديم و با آه و افسوس مي گفتيم به به چه خوشمزه شده . مامان جان مي گفت حيف که به دست من نمياد وگرنه ... اين موضوع در زمينه ي سبز کردن سبزه ي عيد و نگهداري از گل و گياه هم صدق مي کنه .

بدون استثنا تمام گلدون هايي که من بردم خونه ي مامانم خشک شدن . گلدون هايي که به جون من بسته بودن با مراقبت هاي شبانه روزي مادر به يه وضع رقت باري افتادن که آدم دلش مي خواد يه قلپ آب بريزه تو حلقشون رو گوشتشون رو حلال کنه اصلا  .

من و خواهر نشستيم تو اتاق و داريم پچ پچ هاي خواهرانه مي کنيم . خواهر روش رو کرده طرف گلدون هاي برهوت زده و ميگه به به چه طراوتي !

ميگم :  آخه مي دوني گلدون به دست مامان نمياد !

خواهر ميگه : آره آمازون رو بدي دست مامان کوير لوت بهت تحويل ميده بعد هم ميگه به دستم نيومد !