داماد حاج خانم خونه اش رو فروخت و تنها راه ارتباطي ما با حاج خانم قطع شد . پسرهاش به تلفن ها و پيگيري هاي ما جواب سر بالا مي دادن ، مي گفتن ما با مادر و خواهرمون ارتبط نداريم و نمي دونيم کجان و چي کار مي کنن . هيچ تلفني هم از دخترش نداشتيم . يه بار يکي از خاله هام رفته بود و از تمام اهل کوچه سراغ دختر و داماد حاج خانم رو گرفته بود و دست خالي برگشته بود . يه بار يکي از دايي ها رفته بود آموزش و پرورش اون منطقه تا نشوني از نوه ي دختري حاج خانم که معلم بود پيدا کنه اما بي نتيجه بود .

و خاطره ي خوش حاج خانم با اون لهجه ي شيرين آذري که راه مي رفت و قربون صدقه ام مي رفت تو ذهنم ابدي شد . صداي "جينگيلي قيزين سن گوربان "ش هميشه تو گوشم بود . آقاجون بين تمام نوه ها و حتا بچه ها من رو يک جور خاصي عاشق بود . پشت تمام عکس هاي بچگي ام با خط خوش نوشته " نورچشمي دردانه ام دلاک در تاريخ فلان / فلان / فلان " عشق و علاقه ي من و آقاجون زبانزد همه ي فاميل بود و سوژه ي حسادت و شوخي بقيه نوه ها و حتا دخترها . خب قاعدتن اين حس به حاج خانم هم منتقل شده بود و بعد از فوت آقاجون ، تمام اون توجه و مراقبت و عشق رو به حاج خانم مي دادم و اون هم يک دم از دعاهاي خيرش دست بر نمي داشت .

ياد اون دستمال هاي چهارگوشش که با دست سردوزي کرده بود و تو يه بقچه پيچيده بود و با يه قندون و زيرسيگاري و گلدون قديمي و عتيقه به عنوان کادوي عروسي برام آورده بود و با شکوهترين هديه ي عروسي ام رو در حالي که سرش رو پايين انداخته بود بهم داد تا ته بودنم هميشه تو ذهنم موندگار شد . تصوير خنده هاش وقتي شب عروسيم وسط مجلس کج کج مي رقصيد و دل من رو از يادآوري جاي خالي آقاجونم خون کرده بود و چشمهام رو پر اشک تا ابديت يادگار شد .


يه روز تو حرفاي مادر و خاله هام شنيدم که به سايت بهشت زهرا سر زدن دنبال حاج خانم اما خدا رو شکر اسمش اونجا نبوده . و ديگه کسي ردي از حاج خانم پيدا نکرد .


سه روز پيش پشت ميز کارم بودم . خواهرم زنگ زد :

_دلاک اگه گفتي کيو پيدا کردم ؟

تو دلم گفتم يا خدا باز رفته تو فيس ب و ک يکي از دوستهاي قديمي رو پيدا کرده و الان ميخواد قرار بيرون بذاره تو اين سرماااااا .

يه هو ديدم با بغض ميگه : _ دلاک حاج خانمو پيدا کردم . باهاش حرف زدم . خودش بود . خودش بود .

_کجا بود ؟ 

_ کهريزک !!!